مسعود رضائی
در مورد تصورات شاه راجع به خودش باید گفت که وی به دلیل حاکمیت دیکتاتوری بر کشور و مواجه بودن با دولتمردان ترسو، متملق و بیشخصیت، به نوعی توهم قدرت و اقتدار فوقالعاده در مورد خویشتن دچار شده بود. عَلَم بارها از تملقگویی درباریان و دولتمردان نسبت به شاه سخن گفته و البته این را نیز افزوده است که شاه از چنین تملقهایی کاملاً خشنود بود و حتی آن را رسم و سنّتی ملّی به شمار میآورد. به طور مثال هنگامی که عَلَم به شاه خاطرنشان ساخت زانو زدن اردشیر زاهدی ــ وزیر امورخارجه وقت ــ به هنگام دست دادن با شاه، انتقادهای عدهای از ناظران اروپایی را از این رفتار نوکرمآبانه به دنبال داشته است، با رفتار و پاسخ سرد شاه مواجه گردید: "شاهنشاه از این عرض من خوششان نیامد، فرمودند، "باید میگفتی این یک ترادیسیون ملّی است." یاللعجب که تملق، بزرگترین و باهوشترین و بزرگوارترین مردان را هم گمراهی میدهد!" (ج2، ص16) عَلَم در جای دیگری نیز از اینکه تملقگویی اطرافیان، رضایت خاطر شاه را موجب میشد سخن به میان آورده (ج4، ص60)، و حتی خاطرنشان ساخته است که در گفتگوی خصوصی خود با محمدرضا، درباره اینکه در تبلیغات دولتی "به وضع ناهنجار تملقآمیزی از اعلیحضرت همایونی تعریف میکنند" و اینگونه عملکردها چه بسا تأثیرات منفی در پی داشته باشد، هشدار میدهد (ج4، ص77). اوجگیری روحیه تملقگویی نسبت به شاه و افراط در این کار، وضعیت را به جایی رساند که حتی "سگ شاه" نیز مشمول این گونه تملقات میشد: "16/12/54: سر شام رفتم، مطلب مهمی نبود. فقط علیاحضرت شهبانو جلوی شیطنتهای سگ بزرگ شاهنشاه را جداً گرفتند که سر به بشقاب همه میزند. شاهنشاه فرمودند، چرا این طور میکنی؟ جواب دادند همه به این سگ هم تملق میگویند، تنها من نمیخواهم این کار را کرده باشم." (ج5، ص555)
نکته جالب آن است که نمایندگان سیاسی و اقتصادی آمریکا و انگلیس هم که به فکر پیش بردن طرحهای خود و کسب منافع هنگفت از این سرزمین بودند، ازآنجاکه بهخوبی از روحیه تملقپذیری شاه اطلاع داشتند، ابایی از این کار نداشتند. سناتور جرج ماک گاورن ازجمله سیاستمداران آمریکایی است که برای دورهای نامزدی حزب دموکرات برای ریاست جمهوری را بر عهده داشت و به هنگام حضور در ایران، در میهمانی سفیر آمریکا تلاش میکرد مطالبی را به عَلَم بگوید؛ زیرا اطمینان داشت که از این طریق به گوش شاه میرسد: "18/1/54: بعد از شام مرا به گوشه[ای] کشید و صحبت مفصل درباره شاهنشاه کرد که من هر وقت شرفیاب میشوم به وسعت نظر این شخص و بزرگی و همت والای ایشان برای ملّت ایران بیشتر واقف میشوم. به علاوه ایشان در این منطقه دنیا امید ما و کشورهای آزاد هستند. ای کاش لیدرهای دیگری در جهان نظیر ایشان بودند و خیلی خیلی eloge [ستایش] کرد... واقعاً کشور شما و لیدر شماunique [یکتا] است... صبح شرفیاب شدم. صحبتهای دیشب با ماکگاورن را عرض کردم. شاهنشاه خیلی به دقت گوش دادند." (ج5، صص36 ــ 35) بههرحال بر مبنای این گونه تملقات داخلی و خارجی، شاه به نوعی توهم شخصیتی دچار شده بود و همان گونه که عَلَم اشاره کرده است وضعیت به جایی رسیده بود که در ایران "خدا و شاه باید یکی باشد." (ج3، ص239) این توهمات "خدایگانی"، بهعلاوه سطح فکر نازل شاه که تمام قدرت و حشمت خود را در عرصههای داخلی، منطقهای و بینالمللی، بر مبنای قدرت نظامی میدانست، باعث شد که وی در رویکردی افراطی به سمت تقویت نیروهای نظامی از طریق خریدهای کلان و سرسامآور تجهیزات و تسلیحات از آمریکا و انگلیس سوق یابد و بر این مبنا خود را بهتدریج در جایگاه قدرت منطقهای فائقه تصور نماید، تا بدانجا که اقیانوس هند را نیز در حوزه مسئولیتش برای استقرار امنیت منطقهای و بینالمللی به شمار میآورد. البته باید گفت در این زمینه، سهم سیاستها و سیاستمداران آمریکایی و اروپایی را، که با اهداف خاص سیاسی و اقتصادیشان، شاه را ملعبه دست خویش قرار داده بودند، نباید نادیده انگاشت.
اما موضوع دوم، نحوه دیدگاه شاه نسبت به آمریکا و انگلیس و مأموران سیاسی و اقتصادی آنها در "حرف" و بهویژه در گفتوگوهای دوجانبه خویش با وزیر دربارش است. در خاطرات عَلَم بهکرات ملاحظه میشود که شاه در حرفهایش کاملاً از موضع قدرت برابر و بلکه بالاتر، نسبت به طرحها، درخواستها و اقدامات آمریکا و انگلیس، عکسالعمل نشان داده و گاهی نیز حتی در صحبتهای خویش با عَلَم، موهنترین عبارات و توصیفات را درباره آنها به کار گرفته است: "15/5/48: یک نفر پیامی از انگلستان آورده بود، که خلاصه آن این است: در ملاقات نیکسون ــ ویلسون در مورد ایران، این نظر قاطع است که اگر غرب بخواهد با شوروی معامله بکند، ایران وجهالمصالحه نخواهد بود. شاهنشاه فرمودند، "گُه خوردند، چنین حرفی زدند. مگر ما خودمان مردهایم [که آنها بتوانند ما را معامله کنند؟] قبل از آنکه چنین کاری بکنند، مگر ما نمیتوانیم هزار زد و بند با روس و غیره بکنیم؟ به علاوه قدرت ما طوری است که آن قدر هم دیگر راحتالحلقوم نیستیم." (ج1، ص233) یا به عنوان مثال در جای دیگر در عکسالعمل نسبت به موضعگیری سفیر انگلیس راجع به جزایر سهگانه اینگونه گفته است: "19/8/48: صبح شرفیاب شدم. مطالب دیشب مذاکره با سفیر انگلیس را عرض کردم. راجع به جزایر خیلی برآشفتند. فرمودند مال ماست، چه گُهی میخورد؟" (ج1، ص292)
حتی شاه گاهی در گفتوگوهای خود با مقام انگلیسی یا آمریکایی نیز در برابر آنها ابراز وجود و اظهار قدرت نموده است؛ کما اینکه طی صحبت با وزیر امورخارجه انگلیس از رفتار غیر دوستانه این کشور با ایران گلایه کرده و سپس با لحنی تهدیدآمیز به وی خاطرنشان ساخته است: "ظرف ده سال ما از شما قویتر خواهیم شد و آن وقت فراموش نخواهیم کرد که شما با ما چه رفتاری میکردید." (ج2، ص315) همچنین نمونه دیگری از این نحو ابراز قدرت در مقابل "اربابان" را میتوان در این قسمت از خاطرات عَلَم مشاهده کرد: "17/3/52: در خصوص سفر آمریکا عرض کردم، چون statevisit [است] باید full ceremony [با تشریفات کامل] باشد و ضمناً گفتم خوب است شب آخر توقف شاهانه، پرزیدنت به سفارت ما بیاید. فرمودند خوب است یعنی چه؟ باید بیاید، چرا این طور گفتی؟ و عصبانی شدند. حق با شاهنشاه بود. ولی عجیب است که تا عرایضم که دو ساعت طول کشید چندین دفعه این مطلب به ذهن شاهنشاه گذشت و باز عصبانی شدند." (ج3، ص70) البته آمریکاییها و انگلیسیها با اینگونه موضعگیریها و درخواستهای "ملوکانه" مشکلی نداشتند و به شاه اجازه میدادند تا این مقدار ابراز وجود کند؛ کما اینکه پس از طرح این درخواست با سفیر آمریکا، بلافاصله با آن موافقت شد.
در مجموعه 5 جلدی یادداشتهای عَلَم، موارد متعددی از این دست موضعگیریها را میتوان یافت که اگر در عرصه عمل نیز اقداماتی متناسب و هماهنگ با آنها مشاهده میشد، طبعاً قضاوتی جز استقلالطلب بودن محمدرضا را به دنبال نداشت، اما آنچه عملاً در کشور ما وجود داشت و گوشههایی از آن نیز در این مجموعه منعکس شده است، از واقعیاتی بسیار تلخ حکایت میکند. در واقع اگرچه محمدرضا به توهماتی درباره شخصیت و اقتدار خویش دچار گردیده بود و عمدتاً در گفتوگو با عَلَم نیز برای مقامات و سیاستمداران آمریکایی و انگلیسی، شاخ و شانه میکشید، عملکردهای او چیزی جز تأمین حداکثر منافع سیاسی، نظامی و اقتصادی برای این کشورها نبود؛ این در حالی است که شاه و عَلَم، هر دو به وضوح تسلیم قدرتهای مسلط غربی بودند و ادامه حیات رژیم پهلوی را در گرو این وابستگی میدانستند. عَلَم، که محرم اسرار شاه و رابط مخصوص وی با سفرای آمریکا و انگلیس بود و بیش از همه از چگونگی روابط ایران با این کشورها آگاهی داشت، خود در جایی خاطرنشان ساخته است: "19/2/51: صبح خیلی زود کاردار سفارت آمریکا به من تلفن کرد که کار فوری دارم... پیام نیکسون را برای شاهنشاه آورد، که تصمیم خودش را در مورد مینگذاری آبهای ویتنام شمالی و قطع مذاکرات پاریس به اطلاع شاهنشاه رسانده بود... عرض کردم، شاهنشاه باید جواب مثبتی مرحمت فرمایید. فرمودند آخر همه جا گفتهایم باید مقررات کنفرانس ژنو اجرا شود... چه طور جواب مثبت بدهم؟ عرض کردم، با کمال تأسف شیشه عمر ما هم در دست آمریکاست، یعنی اگر آمریکا اینجا شکست بخورد، دیگر فاتحه دنیای آزاد خوانده شده" (ج2، ص252). با اینکه عَلَم در اینجا سخن از "دنیای آزاد" به میان آورده، همانگونه که پیش از این نیز بیان شد، وی به صراحت اعتقاد خود را بر دیکتاتوری بودن نظام سیاسی حاکم بر ایران ابراز کرده و حتی گاهی نیز انتقادات جدی خود را متوجه دموکراسیهای غربی ساخته است: "17/8/51: اگر دموکراسی نداریم، به جهنم که نداریم، مگر دموکراسیهای غربی چه میکنند و چه گلی به سر مردم خود زدهاند؟ جز آنکه یک عده معتاد و بلاتکلیف و بیعلاقه بیتفاوت دارد در کشورهای غربی بار میآید." (ج2، ص376) بنابراین پر واضح است که منظور عَلَم از این نوشته، دقیقاً انتقال همان مفهوم وابستگی مطلق رژیم پهلوی به آمریکاست. این مسألهای بود که شاه عمیقتر از عَلَم بدان اعتقاد داشت و حیات و ممات رژیم خود را در کف حاکمان کاخ سفید میدید: "17/3/52: یادداشت دیگری سفیر آمریکا راجع به یونان داده بود... فرمودند، سفیر آمریکا را بخواه و به او بگو ما این بیتفاوتی شما را قبول نمیکنیم و به شما warning [هشدار] میدهیم که در اینجا هم، اگر سلطنت را از بین بردید، مثل ایتالیا و عراق پشیمان خواهید شد." (ج3، صص 71 ــ 70) این البته بزرگترین اشتباه شاه بود که ادامه حیات رژیم خود را به خواست و اراده آمریکا و انگلیس وابسته میدانست؛ چراکه بدینترتیب جهتگیری سیاستهای کلان کشور را به جای تأمین منافع ملّی و مردمی، در جهت تأمین منافع اجانب قرار داده بود و همین اشتباه موجبات سرنگونی او را فراهم آورد.
اما گذشته از اینگونه اعترافات، وجه بارز وابستگی شاه و رژیم او به آمریکا و انگلیس را در خاطرات عَلَم، میتوان از رهگذر مبادلات نظامی و اقتصادی میان ایران و این کشورها مشاهده کرد. برای ورود به این موضوع، ابتدا لازم است به این نکته توجه کنیم که شاه ــ آنگونه که در این خاطرات نیز پیوسته به آن اشاره شده است ــ سعی وافری داشت تا بتواند درآمد ارزی کشور را از طریق فروش نفت افزایش دهد. این مسأله سرانجام در پی افزایش چشمگیر بهای نفت از اواسط سال 1352 محقق شد و شاه به یکی از آرزوهای خود دست یافت. طبعاً حجم انبوه دلارهای نفتی، این امکان را بهوجود آورد که در قالب برنامههای اقتصادی سنجیده و دقیق، حرکت مورد قبولی در جهت رفع عقبماندگیهای اقتصادی، صنعتی و کشاورزی ایران آغاز شود و کشور ما در مسیر توسعه پایدار قرار گیرد. اما فارغ از وجود "هیأتحاکمه لاشخور" که آفتی بزرگ و خانمانسوز برای این کشور به حساب میآمد، جنون نظامیگری شاه، از یکسو، و دکترین نیکسون مبنی بر واگذاری بخشی از مسئولیت ژاندارمی منطقه بر دوش رژیم پهلوی، از سوی دیگر، باعث شد بخش عمدهای از درآمدهای ایران به جیب مجتمعهای بزرگ نظامی ــ صنعتی آمریکایی و انگلیسی بازگردد.
در خاطرات بسیاری از مسئولان بلندپایه رژیم پهلوی، به هزینه هنگفت خرید تسلیحات از خارج، بهویژه از سال 1350 به بعد اشاره شده و عموماً نیز نگاهی انتقادی به این قضیه داشتهاند. توضیحات عبدالمجید مجیدی ــ رئیس سازمان برنامه و بودجه در سالهای 1350 الی 1356 ــ درباره شیوه و حجم خریدهای نظامی از خارج گویای بسیاری از واقعیات در این زمینه است. وی با اشاره به افزایش درآمدهای نفتی ایران چنین اظهار نموده است: "قبل از اینکه ما اصلاً مطلع بشویم که درآمد نفت دارد بالا میرود، مقدار زیادی تعهدات شده بود. خوب، از قبیل همین که میگویید، مسأله خرید کنکورد، مسأله خریدهای نظامی که تعهدات خیلی عمدهای بود... اینها همه یک اطلاعات بود و برنامههایی بود که تصمیماتش گرفته شده بود."[2] مجیدی سپس نکتهای بسیار مهم و اساسی را درباره خریدهای تسلیحاتی ایران از خارج خاطرنشان ساخته است. وی در پاسخ به این پرسش که "در مورد خرید وسائل و تجهیزات چه طور؟ آیا در موقعیتی بودید که بررسی کنید؟" پاسخ داده است: "نه، نه، نه آنها اصلاً دست ما نبود. تصمیم گرفته میشد... چون دولت ایران برای خرید وسائل نظامی قراردادی با دولت آمریکا داشت، [تصمیمگیری] با خود وزارت دفاع آمریکا بود؛ یعنی ترتیبی که با موافقت اعلیحضرت انجام میشد این بود که آنها خریدهایی میکردند که پرداختش مثلاً ظرف پنج یا ده سال بایست انجام بشود. به هر صورت، قرارهایشان را با آنها میگذاشتند. به ما میگفتند اثر این در بودجه سال آینده چیست؟ به این جهت ما رقمی که میبایست در سال معین در بودجه بگذاریم میفهمیدیم چیست. توجه میکنید؟ اما این به این معنی نیست که ده تا هواپیما خریدند یا بیست تا هواپیما خریدند. با خودشان بود. به ما میگفتند که شما در سال آینده بابت خریدهایی که ما میکنیم، قسطی که برای سال آینده در بودجه باید بگذارید، [فلان] مبلغ است که ما این مبلغ را میگذاشتیم توی بودجه."[3] شاید واضحتر و گویاتر از این سخن رئیس سازمان برنامه و بودجه در سالهای وفور دلارهای نفتی نتوان سخنی برای شیوه هزینه شدن این دلارها یافت. بر این اساس کاملاً مشخص است که بهرغم تصورات و توهماتی که شاه درباره خود داشت و رجزخوانیهایی که عمدتاً در فضای سربسته علیه آمریکا و انگلیس میکرد، عملاً مقدّرات بسیاری از بخشهای بودجه کشور در دست تصمیمگیران آمریکایی قرار داشت و البته در شیوه هزینه شدن مابقی این بودجه در امور صنعتی و عمرانی نیز شرکتها و شخصیتهای غربی، سهم عمده و بلکه اصلی را نصیب خویش میساختند.
نکتهای که در این زمینه باید به آن توجه کرد، همجهت بودن تمایلات و تصمیمات شاه با منافع بیگانگان بود و لذا مشکلی برای جذب مجدد دلارهای ایران از سوی آمریکا و انگلیس وجود نداشت. نمونههایی از میل مفرط شاه به خرید انواع و اقسام تسلیحات جنگی که طبعاً در پیوند تنگاتنگ با سیاستهای آمریکا بود در روزنوشتهای عَلَم به چشم میخورد و البته پارهای مطالب در این زمینه، کاملاً مهم میباشند: "15/7/53: چندی قبل، فرمانده نیروی هوایی به من گفته بود به عرض برسانم این همه خرید هواپیما را نمیتواند جذب کند، یعنی به این تناسب امکان تربیت پرسنل و خلبان نداریم و کیفیت کار آنها کم میشود. منتها جرئت نمیکند این مطلب را به شاه عرض کند، درصورتیکه خودش شوهر خواهر شاه است." (ج4، ص253) عَلَم در جای دیگری از خاطراتش به خرید تعداد زیادی جنگندههای F14 اشاره کرده که شاه براساس مسئولیتی که در قبال "خلیجفارس و اقیانوس هند" برای خود تصور میکرد، به خرید آنها اقدام کرده بود: "22/12/53: در مورد قوای نظامی و اینکه ما هشتاد هواپیمای F14 خریدهایم در صورتی که خود آمریکا فقط سیصد عدد دارد، صحبت شد. شاهنشاه فرمودند من ناچارم خودم را قوی کنم؛ چون در خلیجفارس و اقیانوس هند مسئولیت دارم." (ج4، ص413) اما جالبتر از این مسأله، اظهار نگرانی بعضی از مقامات خارجی درباره خریدهای هنگفت نظامی مورد درخواست شاه است که اگرچه نفع اقتصادی فراوانی نیز برای آنها داشت، چه بسا تبعات آن را منافی منافع درازمدت خود در ایران تشخیص میدادند: "17/3/52: صبح زود سفیر انگلیس دیدنم آمد که مطلبی را که سِر الک، وزیر خارجه، میخواهد با شاهنشاه صحبت کند به من بگوید... در آخر ملاقات گفت میخواهم یک حرفی به تو بزنم و آن این است که با آنکه کشور من و دولت من و نخستوزیر من همه میل دارند این معامله تانکهای چیفتن تمام شده و [آنها را] زودتر تحویل بدهند، چون برای مردم ما کار پیدا میشود و برای خزانه ما پول، ولی من ترس دارم که هشتصد تانک به این بزرگی بار سنگینی بر دوش شما بگذارد، چه از لحاظ [تعمیرات] و چه از لحاظ تهیه افراد فنّی، و تازه اینها در کشوری که نقاط سوقالجیشی آن یا کوه و یا زمینهای رودخانهای و باتلاقی است (مراد، غرب و جنوب غرب است) خیلی قابل استفاده نباشد و این مسأله مآلاً روابط بین ما را که حالا در نهایت خوبی است به هم بزند. من از این صراحت و صداقت او لذت بردم." (ج3، صص 70 ــ 69) البته در ورای اینگونه اظهارات، به هر حال انگلیسیها از اینکه حداکثر منافع را از داد و ستدهای نظامی یا بازرگانی با ایران تحت حاکمیت شاه کسب کنند، غفلت نمیکردند تا جایی که بعضاً دستنشانده آنها را نیز ناچار از گلایههایی ــ هرچند بیخاصیت ــ میکرد: "25/12/53: فرمودند، به انگلیسها هم بگو که تانکهای چیفتن شما معیوب است. این سفارش عمدهای که میخواهیم بعد از این به شما بدهیم، اگر به همین بدی باشد که اصولاً خطرناک است. توپهای این تانک مهمات کم دارد، چرا مهمات به ما نمیدهید؟ ما که پولش را نقد میدهیم. بعلاوه قیمت تمام اسلحهای که به ما پیشنهاد کردهاید از سال گذشته 200 درصد اضافه شده است." (ج4، ص415) جای گفتن ندارد که نه تنها در حوزه امور نظامی، بلکه در سایر عرصههایی که به نحوی شرکتهای غربی در ایران مشغول کار بودند، چپاول و تاراج اموال و منابع ایرانیان با شدت تمام ادامه داشت. نمونهای از این تاراج را در خاطرات روز 21/10/54 عَلَم میتوانیم مشاهده کنیم: "عرض کردم، قرارداد شرکت انگلیسی کاستین، در چاهبهار، برای ساختمانهای عادی، غارت است، که ما با آنها منعقد میکنیم؛ یعنی آنها ما را غارت میکنند. به دقت گوش دادند، ولی چیزی نفرمودند... فرق معامله در حدود ششصد میلیون دلار است. شاید چون انگلیسیها واسطه عمل اضافه استخراج نفت شدهاند و شاهنشاه فکر میفرمایند که در اینجا کمک بکنند، میخواهند این لقمه را به آنها بخورانند." (ج5، ص421) شکی نیست که عَلَم خود به خوبی از کنه واقعیت مطلع است، اما همانگونه که در بعضی موارد از گفتن پارهای مسائل خودداری میورزید، در اینجا نیز مطلب را درز گرفته و خود را به تغافل زده است. در واقع مسأله صرفاً محدود به اقدام انگلیسیها در افزایش استخراج و فروش نفت و تلاش شاه برای جبران این خدمت آنها نبود، بلکه ماجرا از این قرار بود که شاه بهرغم احساس "خدایگانی" در مقابل دولتمردان داخلی و ابراز وجود کردنهای آشکار و پنهان در مقابل آمریکا و انگلیس، عملاً و عمیقاً به ضعف نفس دچار بود و شیشه نازک عمر خود را در دست آنها میدید، بنابراین چارهای جز این پیش رویش نمیدید که با بازگذاردن دست آنها و نیز دیگر کشورهای غربی در غارت ایران، رضایت خاطر آنها را جلب کند و به خیال خویش، استمرار و بقای رژیم وابستهاش را تضمین نماید. بنابراین در دوران حکومت این رژیم، بهویژه پس از افزایش درآمدهای نفتی کشور، ایران به بهشت بازرگانان و شرکتهای گوناگون و متنوع آمریکایی، انگلیسی و دیگر کشورهای غربی مبدل گردید. به گفته ویلیام سولیوان، آخرین سفیر آمریکا در تهران، "در سال 1977، 35000 آمریکایی در ایران زندگی میکردند که همه آنها، به استثنای قریب دو هزار نفر، وابسته به شرکتها و مؤسسات خصوصی آمریکایی بودند."[4] آنتونی پارسونز، که آخرین سفیر انگلیس در رژیم پهلوی به حساب میآید، نیز معترف است که شرایط سیاسی و اقتصادی حاکم بر ایران سبب شده بود فعالیت عمده سفارت این کشور در تهران، سازمان دادن به فعالیتهای بازرگانی و اقتصادی انگلیسیها در ایران گردد، و بلکه افراط در این قضیه باعث شده بود تا آن سفارتخانه از انجام دادن امور سیاسی و تأمل در لایههای پنهان مسائل سیاسی و اجتماعی ایران غفلت ورزد: "ما بر تعداد پرسنل این قسمت افزودیم و معاون مطلع و مجرب من، جرج چالمرز، سرپرستی امور بازرگانی و اقتصادی و مالی و نفتی را به عهده گرفت. به این ترتیب قسمت بازرگانی سفارت به مغز و کانون اصلی فعالیتهای سفارت انگلیس در ایران تبدیل شد. حتی وابستههای نظامی سفارت در ارتش و نیروی هوایی و نیروی دریایی ایران هم بیشتر به کار فروش تجهیزات نظامی انگلیس به ایران یا ترتیب اعزام هیأتهایی برای تعلیم استفاده از سلاحهای خریداریشده و مورد سفارش از انگلستان اشغال داشتند و وظایف سیاسی و اطلاعاتی آنها در درجه دوم اهمیت قرار گرفته بود." (صص 307 ــ 306) در خاطرات عَلَم میتوان شاهدی بر درستی این سخن پارسونز یافت: "6/5/53: صبح سفیر انگلیس را پذیرفتم و به جای مذاکرات سیاسی، تمام صحبت business [معامله] کرد که گرچه اقلام بسیار مهمی است، ولی ابداً ارزش ذکر ندارد. ازجمله طرح شهرسازی عباسآباد است که به انگلیسها واگذار شده بود و طرح بسیار بزرگی است، حدود یک میلیارد پوند. حالا مثل اینکه نمیتوانند چنانکه تعهد کرده بودند، پول تهیه کنند. میگویند پول را دولت ایران به شهردار تهران بدهد، ما هم شریک میشویم." (یادداشتهای عَلَم، ج4، ص198) اگرچه صرف معاملات بازرگانی و تجاری میتوانست سودهای مناسبی برای غربیها در بر داشته باشد، آنچه سبب شده بود ایران به "بهشت" این سوداگران تبدیل شود، باز بودن "دروازههای سوءاستفاده" به روی آنان بود. این مسأله گاه به حدی شکل مفتضحانه و رسوایی به خود میگرفت که حتی نگرانی سفیر آمریکا را به لحاظ پیامدهای آن، به دنبال داشت. سولیوان با اشاره به دیدار خود با قریب سیتن از مقامات ارشد شرکتها و مؤسسات آمریکایی که در ایران فعالیت میکردند یا منافعی داشتند، آورده است: "من از مجموع سخنانی که در این جلسه رد و بدل شد دریافتم که سرمایهگذاری و مشارکت این مؤسسات در ایران بر مبنای عدالت و تساوی حقوق استوار نیست. بیشتر این شرکتها بدون اینکه سرمایهای در ایران به کار بیاندازند قراردادهای خدماتی با دولت و مؤسسات ایرانی داشتند و بعضی از آنها هم به جای سرمایهگذاری، سرویس و خدمات خود را مبنای مشارکت در سود حاصله قرار داده بودند. نظر به اینکه من تازه از فیلیپین آمده بودم و در آنجا مشکلات حاد ناشی از عدم تعادل بین سرمایه و نیروی کار را به چشم خود دیده بودم نمیتوانستم در خوشبینی دیگران نسبت به آینده اقتصاد ایران شریک باشم."[5] طبعاً شرایط حاکم سبب شده بود سیل دلالان و مقاطعهکاران بینالمللی که بهویژه در پی کسب سودهای هنگفت از طرق فسادآمیز بودند، راهی ایران شوند و به خواسته خود دست یابند. پرنس برنهارد، شوهر ملکه هلند از جمله این افراد بود که به نوشته عالیخانی ــ ویراستار این مجموعه خاطرات ــ "به آلودگی در معاملات گوناگون شهرت داشت" (ج5، ص 47) و عَلَم نیز به اشتهای مفرط او در سوداگری اشاره کرده است: "26/1/54: به استقبال پرنس برنهارد، شوهر ملکه هلند، رفتم که عازم نپال است. ماشاءالله سیل buisinessman [سوداگر] همراه دارد. به محض پیاده شدن از هواپیما شروع به business [معامله] کرد!" (ج5، ص48) بههرحال، باید گفت خاطرات عَلَم ازجمله بهترین منابعی است که پژوهندگان تاریخ میتوانند با مطالعه آن، پرده نازک ادعاها و خودستاییهای محمدرضا را کنار بزنند و پشت صحنه واقعی و عینی آن دوران را به نظاره بنشینند.
اما موضوع دیگری که در خاطرات عَلَم بهشدت جلب توجه میکند، ناتوانی شاه حتی برای "نمایش دموکراسی" در کشور است. همانگونه که میدانیم، پس از تشکیل کانون مترقی در سال 1339 به دست حسنعلی منصور و سپس تبدیل آن به حزب ایران نوین ــ به عنوان حزب اکثریت ــ قرار بر آن شد حزب "مردم" که عَلَم رهبری عالی آن را به دست داشت، نقش اقلیت را ایفا نماید؛ به این ترتیب دستکم نمایشی به راه میافتاد تا در عرصه بینالمللی فشارها از روی رژیم شاه کاسته شود و ضمناً در داخل نیز قشرهایی را به خود مشغول کند. قاعدتاً برای شخص شاه و اطرافیان او مسلم و محرز بود که این کار چیزی جز یک بازی نیست و هیچ آسیبی نیز به پایههای دیکتاتوری محمدرضا وارد نخواهد ساخت، غافل از آنکه حتی مسخرهترین و بیمحتواترین نمایشها و بازیها نیز قواعد خاص خود را دارند و چنانچه این قواعد رعایت نشوند، اساس بازی زیر سؤال خواهد رفت و تمام زحماتی هم که برای فریب دادن دیگران کشیده شده است، بیفایده خواهد گشت. آنچه عَلَم را به شدت در این دوران رنج میداد و کلافه میکرد این بود که شاه، با وجود تمایل به اجرای چنین نمایشی، حاضر نبود قواعد آن را رعایت کند. اینکه این تناقض رفتاری شاه از نادانی و نفهمی او بود یا از غلظت بالای روحیه استبدادی و طینت دیکتاتوری وی، تفاوتی در اصل ماجرا بهوجود نمیآورد. عَلَم بارها سعی میکرد به شوخی و جدی، این نکته بسیار ساده را به شاه بفهماند که حداقل به حزب اقلیت باید اجازه سخن گفتن و انتقاد در محدودهای کوچک داده شود، اما موفق نمیشد. وی گاهی در صحبتهای خود با شاه، از حزب اقلیت تحت عنوان "شیر بییال و دم و اشکم" یاد میکرد (ج2، ص229) و گاهی نیز صریحاً به محمدرضا خاطرنشان میساخت که تا اقلیت "اجازه حرف زدن و انتقاد کردن نداشته باشد، فایده ندارد." (ج2، ص241) و جالب اینکه شاه هنگامی که با چنین سخنانی مواجه میشد، ظاهراً آنها را میپذیرفت و خود بر لزوم سخن گفتن و انتقاد کردن حزب اقلیت تأکید میکرد، اما به محض اینکه حزب یادشده در این مسیر گام بر میداشت، خشم و عصبانیت وی را به دنبال میآورد: "31/4/51: یک دفعه برگشتند، فرمودند این دکتر کنی ــ رئیس و دبیرکل حزب مردم ــ چه غلطهایی کرده است؟ عرض کردم نمیدانم. فرمودند، بلی در اصفهان میتینگ داده و گفته است این دولت یک دولت ارتجاعی است و به علاوه اگر انتخابات شهرداریها و انجمنهای ولایتی آزاد باشد، حزب ما خواهد برد. اولاً چه طور به خود جرأت داده است بگوید دولت من دولت ارتجاعی است، ثانیاً چهطور ممکن است تفوه به این حرف بکند که انتخابات در سلطنت من آزاد نیست؟ عرض کردم من که خبر نداشتم چه گفته است، ولی رئیس حزب اقلیت یک چیزی که باید بگوید. هر چه میگوید، اگر شاهنشاه tolerance [بردباری] نداشته باشد، البته برخورنده است و به ابروی یار برمیخورد." (ج2، صص303 ـــ 302) با تعویض دبیرکل این حزب و برگزیدن ناصر عامری به جای کنی نیز تغییری در وضعیت بهوجود نیامد و کوچکترین سخنان انتقادی یا حتی پیشنهادهای اصلاحی این دبیرکل نیز با خشم و عصبانیت شاه مواجه میشد: "27/8/52: صبح زود ناصر عامری، دبیرکل حزب مردم، که جای دکتر کنی است، با سبیلهای آویزان پیش من آمد که از نطقهای من در گرگان که گفتهام باید تحصیلات و معالجه برای مردم مجانی باشد، شاهنشاه عصبانی شدهاند... حالا هم اجازه شرفیابی خواستهام به من نمیدهند. چه خاکی به سر بریزم؟ در دلم خیلی خندیدم... در دلم گفتم...کجایش را خواندهای؟ به این صورت حکومت دو حزبی محال است و لازم هم نیست. نمیدانم چرا شاهنشاه این قدر اصرار میفرمایند." (ج3، ص244) گاهی نیز عَلَم به خاطر رفتارهای کاملاً خلاف قواعد بازی با حزب اقلیت، کلافه و تا حدی عصبانی شده و با دلخوری موضوع را با شاه در میان گذاشته است: "17/5/53: عرض کردم، رئیس حزب مردم، بدبخت عامری، عرض میکند مقرری ما را دولت بریده، من که پولی ندارم که چرخ حزب را بگردانم. فرمودند، البته باید ببرد. ایشان که ادعا میکنند بین مردم اکثریت مطلق دارند، بروند پولشان را هم از مردم بگیرند. من عرض کردم، بدبخت اگر این ادعا را هم نکند، پس چه بکند؟ انتقاد که نمیتواند بکند، دست کسی را هم که نمیتواند بگیرد و کمکی به کسی بکند، این حرف را هم نزند؟" (ج4، ص 207) از لحن کلام عَلَم به خوبی میتوان فهمید که در دل علاوه بر خندیدن به حال و روز عامری، به حماقت و نادانی "اعلیحضرت" نیز میخندید که اگرچه خود دستور تشکیل حزب اقلیت را داده بود، گویی الفبای این کار را نمیدانست و با فراموش کردن روند قضایا، در آن وقت چنین میگفت که حزب اقلیت هزینههای خود را از مردمی که هیچ سهمی در تشکیل و اداره آن نداشتهاند، بگیرد! توصیفی که عَلَم از زبان حال دبیرکل حزب مردم راجع به این حزب بیان کرده، در عین کوتاهی، بسیار گویاست:"11/12/53: بیچاره ناصر عامری، دبیرکل سابق حزب مردم که یک ماه قبل در اکسیدان اتومبیل کشته شد، آن قدر عاجز شده بود که دائماً التماس میکرد: یا بکش، یا چینهده، یا از قفس آزاد کن." (ج4، ص397)
نباید پنداشت که این گونه مسائل تا هنگامی که بهاصطلاح دو حزب اکثریت و اقلیت در کشور فعالیت میکردند وجود داشت و تشکیل حزب رستاخیز در اسفند ماه 1353، به مرتفع شدن چنین مشکلاتی انجامید. حقیقت آن است که روحیه استبدادی به حدی در وجود شاه رخنه کرده و نهادینه شده که تحمل کوچکترین انتقادی را در وی باقی نگذارده بود، به گونهای که حتی در زمان استقرار سیستم تکحزبی در کشور نیز این روحیه، مشکلآفرین گردید. هنگامی که عَلَم پس از انتشار اساسنامه حزب رستاخیز، در روز 23/1/54 به محمدرضا خاطرنشان ساخت اشکالاتی در این اساسنامه وجود دارد و منظورش آن بود که اجازه داده شود راجع به مشکلات در مطبوعات صحبت شود و پیشنهادهای اصلاحی مطرح گردد، شاه اجازه طرح انتقادها را داد: "بگو ایرادها را بگویند و در جراید بنویسند، عیبی ندارد." (ج5، ص 41) اما دو روز پس از صدور این "فرمان همایونی"! به محض آنکه کوچکترین انتقادی در مطبوعات درج گردید، آتشفشان استبداد شاهانه فوران کرد: "25/1/54: فرمودند همین حالا که مرخص شدی به روزنامه کیهان به مصباحزاده تلفن کن که مردکه این حرفها چیست که مینویسی؟ راجع به حزب هرکس هر غلطی میکند، مینویسند. منجمله یکی پرسیده چرا در اساسنامه حزب تکلیف تعیین دولت روشن نشده؟ شما هم چاپ کردهاید. به آنها تفهیم کن که تکلیف تعیین دولت و عزل و نصب وزرا با شخص پادشاه است و شاه ریاست فائقه قوه مجریه را دارد، دیگر اینها فضولی است." (ج5، ص 46) گذشته از مخالفت صریح و آشکار این اظهار نظر شاهانه با نص قانون اساسی مشروطه، چنین تغییر رفتارها و موضعگیریهایی کاملاً مبیّن همان سخن عَلَم است که "تمام کارها مسخره اندر مسخره اندر مسخره است." (ج4، ص378)
حال اگر به این مسأله، نحوه انتخابات مجلس نیز اضافه شود، آنگاه عمق مسخرگی امور سیاسی، حزبی و انتخاباتی در آن هنگام مشخص میشود. عَلَم بارها از نبود آزادی انتخابات، بیارزش بودن حقوق سیاسی مردم و مداخلات گسترده بیگانگان، دربار و دولت در انتخابات سخن به میان آورده است. وی آنگونه که مدعی است بارها در اینباره با خود شاه نیز صحبت کرده است: "19/9/48: فرمودند نمیدانم این مردم کی تربیت خواهند شد و چه طور میتوان آنها را تربیت کرد. من جسارت کردم و عرض کردم متأسفانه در آن راه هم نیستیم؛ زیرا اولین قدم در راه تربیت اجتماعی احترام گذاشتن به حقوق دیگر مردم است و ما در جهت اینکه این اولین قدم را برداریم نیستیم." (ج1، ص316) عَلَم در جای دیگری با صراحت بیشتر از بیاعتنایی به حقوق مردم و بیمحتوایی انتخابات سخن گفته است: "17/6/52: دولت خود را در پناه این مرد بزرگ قرار میدهد و طرز رفتاری که با مردم دارد مثل دولت غالب به مردم کشور مغلوب است، بیاعتنا و گاهی هم [خشونتآمیز] انتخابات را که Aggressive مداخله میکند و انگشت میبرد. انگشت که چه عرض کنم؟ به مردم حقنه میکند، حتی انتخابات ده و شهر را، برای مردم و برای علاقه مردم چیزی باقی نمیماند، همه بیتفاوت میشوند." (ج3، ص135) جالب اینکه حتی در یادداشتهای سال 1354 عَلَم، که وی مدعی است وضعیت برگزاری انتخابات بهتر از گذشته گردیده است و انتخابات با آزادی نسبی برگزار میشود، ناگهان به موردی برمیخوریم که نقض اینگونه ادعاها را آشکار میسازد: "15/1/54: مطلبی نخستوزیر در کیش به من گفت که خیلی جالب بود و فهمیدم عنوان رشوه را دارد. آن این بود که گفت هر کسی را از هرجا بخواهی من وکیل خواهم کرد. هرکس باشد، هیچ فکر نکن، به من بگو تمام میکنم." (ج5، ص27) به راستی وقتی هویدا، به عنوان بیخاصیتترین و بیشخصیتترین رجال سیاسی رژیم پهلوی، چنین نفوذی در انتخابات مجلس داشته باشد، تکلیف آن انتخابات معلوم است.
البته این مطلب را نیز باید گفت که عَلَم در بیان مداخله سفارتخانههای خارجی در انتخابات مجلس امساک به خرج داده و جز اشاره به اصرار حسنعلی منصور بر ارتقای موقعیت خود در فهرست منتخبان به پشتگرمی روابط صمیمانهاش با سفارت آمریکا (ج2، ص152) نکات دیگر را در این زمینه ناگفته گذارده است. اما در این خاطرات وقتی میخوانیم که آمریکاییها نوکر خود، حسنعلی منصور، را به عنوان نخستوزیر به شاه تحمیل کردند، قاعدتاً به سادگی میتوان نتیجه گرفت که آنان دست بسیار بازتری در نشاندن افراد مورد نظر خود بر کرسیهای مجلس داشتهاند: "2/11/51: من عرض کردم... پدرسوخته راکول، وزیرمختار وقت آمریکا، نوکر میخواست و من نوکر نمیشدم. به این جهت بیعلاقه به سقوط من نبود و حتی خیلی علاقه هم داشت و حسنعلی منصور را هم که در جیب خودش داشت، که بعد هم آمد. دیگر شاهنشاه هیچ نفرمودند؛ مثل اینکه من قدری فضولی کردم." (ج2، ص438) منظور عَلَم از "فضولی" آن است که به تلویح، اطاعت شاه از سفارت آمریکا را برای نشاندن مهرهای آمریکایی بر کرسی نخستوزیری کشور، به وی گوشزد کرده است.
علاوه بر آنچه بیان گردید، مسائل و موضوعات متنوع دیگری نیز در خاطرات عَلَم به چشم میخورد که اگرچه هر یک از آنها در جای خود دارای اهمیت هستند، به لحاظ پرهیز از تطویل بیش از حد بحث، به ناچار باید اشارهوار از آنها گذشت.
ریختوپاشها و اسرافهای خاندان سلطنتی و درباریان و صرف هزینههای هنگفت، ازجمله مواردیاند که به شدت جلب توجه میکنند. مسافرتهای شاه و خانوادهاش به سنموریتز و اقامت یکی دو ماهه در آنجا، ساخت کاخهای متعدد، هزینههای هنگفت مسافرتهای خارجی اعضای خانواده سلطنتی، سوءاستفادههای کلان اطرافیان و آشنایان این خانواده، خرید لوازم لوکس و تجملاتی و برداشتهای مستمر از خزانه دولت همراه انبوهی از موارد دیگر، درحالیکه عامه مردم، بهویژه در شهرستانها و روستاها، در فقر و فاقه به سر میبردند، بهخوبی میتواند روشنگر وضعیتی باشد که عَلَم بارها از آن تحت عنوان "رفتار دولت غالب با مردم مغلوب" یاد کرده است. در این میان کنایههای شاه به همسر و مادر همسر خود که در عین ولخرجیهای هنگفت، قصد ظاهرسازی نیز داشتند، جالب توجه است، بهطوریکه شاه لقب "درویش خانم" را به کنایه برای مادرزن خویش ــ فریده دیبا ــ برگزیده بود و از این طریق ظاهرفریبیهای وی را به باد تمسخر میگرفت. این در حالی است که به نظر میرسد عَلَم نیز در قسمتهایی از خاطراتش از اینکه به شخص محمدرضا طعنه زند، کوتاهی نکرده است. به طور نمونه درحالیکه در جای جای این خاطرات، خوانندگان میتوانند از هزینههای سرسامآور برای راحتی و تعیش شاه مطلع شوند، عَلَم چنین آورده است: "14/6/52: چای خواستند. فرمودند پیشخدمت چای با کشمش بیاورد. فرمودند حالا که دستورAusterity [ساده زندگی کردن] دادهایم، باید خودمان سرمشق هم باشیم. من لذت بردم. ولی افسوس که همه ما پیروی از این روح بزرگ نمیکنیم که هیچ، او را گمراه هم میکنیم. افسوس!" (همان، ج3،صص 134 ــ 133) بیشک برای عَلَم که شاهد و ناظر مخارج سرسامآور دربار بود، صرفهجویی "شاهنشاه" با پرهیز از خوردن یک حبه قند و مصرف کشمش به جای آن، کمال مسخرگی به شمار میآمد.
فساد اخلاقی و هرزگی شاه و عَلَم، موضوع دیگری است که در این خاطرات به چشم میخورد. از مجموع آنچه در این زمینه در یادداشتهای عَلَم آمده است، میتوان به صحت ادعای علی شهبازی ــ محافظ مخصوص شاه ــ پی برد که از جایگاه محوری عَلَم در فراهم آوردن بساط عیاشی شاه سخن گفته است: "وقتی اعَلَم [عَلَم] وارد دربار شد و تیمسار ارتشبد هدایت را از گردونه خارج کرد و به شاه نزدیک شد، شروع به سرگرم کردن شاه در خارج از کاخ کرد تا اینکه وزیر دربار شد. در وزارت دربار تشکیلاتی ویژه برای سرگرم کردن شاه درست کرده بود... عده زیادی در این باند فساد فعالیت میکردند، از جمله سیروس پرتوی که از اسرائیل خانمهای زیبا میآورد که اینها در حقیقت جاسوسههایی بودند."[6] البته گفتنی است طبق آنچه در یادداشتهای عَلَم آمده است، دخترانی که برای شاه مهیا میگردیدند از کشورهای مختلف اروپایی بودند که طبعاً میتوان وجود جاسوسهها را نیز در میان آنها پذیرفت. بهویژه اگر به این نکته توجه کنیم که دکتر محمدعلی مجتهدی در بیان خاطرات خود، از عَلَم به عنوان "جاسوس" یاد کرده است[7] که حداقل ده محل برای عیاشی شاه تدارک دیده بود (همان،ص 226)، آنگاه بهتر میتوانیم وجود این جاسوسهها را در میان زنان سفارشی برای محمدرضا پذیرا باشیم. بههرحال، گرچه عَلَم مدیر برنامههای عیاشی شاه بود و شخصاً نیز در فساد اخلاقی دست و پا میزد، گاهی خود از افراط محمدرضا در این زمینه نگران میشد: "22/3/54: فرمودند... بعدازظهر گردش میرویم. من حالت تعجب به خود گرفتم و حق هم داشتم که اگر بعدازظهر تشریف میبرید به سد فرحناز، کی گردش تشریف میبرید؟ فرمودند یک ساعتی وقت دارم، میخواهم به این صورت بگذرانم، ولی خیال دیگری ندارم. عرض کردم نباید هم خیال دیگری بفرمایید، چون به شاهنشاه صدمه وارد میآید." (ج5، ص 137)
ماجرای کشته شدن ارتشبد خاتمی طی یک سانحه نیز یکی از موضوعات مهم خاطرات عَلَم است که البته وی خود را از بیان آنچه درباره این واقعه میداند، معذور دانسته است: "3/7/54: راجع به ارتش و همچنین ارتشبد خاتمی مسائلی فرمودند که به نظرم دیگر خیلی زیاد محرمانه است و باید با من به خاک برود." (ج5، ص291) البته با توجه به قرائنی که در همین خاطرات وجود دارد، میتوان به حقیقتی که عَلَم با خود به زیر خاک برد، نزدیک شد. سانحهای که به مرگ خاتمی منجر گردید روز 21 شهریور ماه 1354 روی داد. ازآنجاکه خاتمی شوهرخواهر محمدرضا و فرمانده نیروی هوایی بود، طبعاً این واقعه ــ چنانچه به صورت طبیعی رخ داده بود ــ میبایست موجبات غم و اندوه شاه را فراهم میآورد، اما فقط دو روز پس از این واقعه، شاه از عَلَم خواست که بساط عیاشی او را فراهم آورد: "23/6/54: فرمودند، فردا بعدازظهر گردش میرویم. من خیلی خوشحال شدم که سانحه ارتشبد خاتمی باعث شکستگی شاه نشده است." (ج5، ص267) در واقع نه تنها این سانحه سبب شکستگی شاه نشد، بلکه گویا وی در شرایط روحی نشاطآور و مفرحی نیز به سر میبرد که قصد "گردش" داشت. این مسأله در کنار مطلبی که چند روز بعد شاه به وزیر دربار خود گفت و عَلَم آن را "خیلی محرمانه" و نگارشنشدنی عنوان کرد، میتواند گویای ماهیت واقعی سانحهای باشد که به مرگ ارتشبد خاتمی منجر گردید. در این زمینه نباید فراموش کنیم که شاه همواره در هراس بود از اینکه مبادا موقعیت خود را از دست بدهد و لذا ظهور شخصیتهای سیاسی و نظامی مقتدر و باقابلیت را به هیچ وجه نمیتوانست تحمل کند.
عَلَم در خاطرات خود درباره مسأله بحرین و نحوه جدایی قطعی آن از ایران و دست داشتن انگلیسیها در این زمینه نیز پیوسته صحبت کرده، البته جالبترین بخش آن، نوع موضعگیری سیاسی و تبلیغاتی رژیم پهلوی در قبال این واقعه است: "22/2/49: شورای امنیت به اتفاق آرا میل مردم بحرین را در داشتن استقلال کامل تصویب کرد. نماینده ایران هم فوری آن را پذیرفت. خندهام گرفته بود؛ گوینده رادیوی تهران طوری با غرور این خبر را میخواند، که گویی بحرین را فتح کردهایم." (ج2، ص48)
روابط نیمهرسمی و نیمهآشکار با اسرائیل، رقابتهای شاه و فرح با یکدیگر، چگونگی تربیت ولیعهد، سوءاستفادههای کلان اعضای خانواده سلطنتی و اطرافیان آنها، تأکید شاه بر مقابله با عوامل ناآرامی در محیطهای دانشگاهی و دهها موضوع دیگر، بخشهای دیگر خاطرات عَلَم میباشد. اما نکته مهمی که در ورای تمامی این مسائل به چشم میخورد آن است که عَلَم، بهوضوح، رژیم پهلوی را ــ بهرغم تعریف و تمجیدهای فراوانی که از شاه و تدابیر شاهانه کرده و البته در مواردی نیز نیش و کنایههای خود را متوجه وی ساخته است ــ در حال اضمحلال و فروپاشی میدید. وی در مرداد سال 1352، با توجه به اوضاع وخیم اقتصادی مردم، بهصراحت نوشته است: "من وضع را قابل انفجار میبینم و بسیار نگرانم." (ج 3، ص 111) قاعدتاً اگر مشکلی که در این سال عَلَم را نگران ساخته بود، صرفاً ناشی از کمبود درآمدهای کشور و تبعات آن بود، با افزایش چشمگیر درآمدهای نفتی کشور از اواسط همین سال، میبایست وضعیت کشور در تمامی زمینهها رو به بهبود میگذاشت و نگرانی عَلَم نیز از این بابت مرتفع میگردید، اما نه تنها چنین نشد، بلکه وی در یادداشتهای دو سال بعد خود ــ که بهظاهر شاه در اوج اقتدار سیاسی، اقتصادی و نظامی قرار داشت ــ به شکل جدیتری نسبت به ادامه حیات این رژیم ابراز تردید کرده و آن را در آستانه فروپاشی توصیف نموده است: "3/11/54: افکار پیچیده دور و درازی میکردم، ولی مطلبی که مرا بیشتر تحت تأثیر داشت مذاکراتی بود که دیشب با [عبدالمجید] مجیدی، رئیس سازمان برنامه و بودجه داشتم، چون چندتا پروژه مورد علاقه شاهنشاه را باید با او مذاکره میکردم. دیشب به منزل من آمده بود و به صورت وحشتناکی از کمی پول و هدر داده شدن پول در گذشته سخن میگفت که بینهایت ناراحتم کرد؛ یعنی وضع به طوری است که قاعدتاً باید به انقلاب بیانجامد." (ج5، ص452)
بههرحال، خاطرات عَلَم به دلیل برخورداری از انبوه اطلاعات و سرنخهایی که در آن وجود دارد، ازجمله منابعی به شمار میآید که حتی ارزش مطالعه بیش از یک بار را دارد، به شرط آنکه از ظاهر عبارات و واژهها عبور کرد و به عمق حقایق نهفته در آن دست یافت.