* جناب آقای ملکیان! سنت علمی روشنفکری ما در چه طیفها و ابعادی خلاصه میشود. به این مفهوم که ما تقریباً از ابتدای دهه شصت به بعد با امواج مختلف تفکرها و نحلههای متعدد فکری و علمی اعم از تفکرات غرب و تفکرات جامعه اسلامی در ابعاد گسترده کلمه مواجه شدیم، به نظر شما در دهههای شصت، هفتاد و ابتدای هشتاد چه جریانهای غالب فکری اعم از غربی و اسلامی در فضای فکری جامعه ما رخ نمایان کردند؟
** در محافل روشنفکری کشور ما روی هم رفته دو جریان غالب روشنفکری، جریان فکری غالبتر هستند. به این معنا که تعداد آثار ترجمه شده از این دو جریان فکری بیشتر شده است. اهتمام خوانندگان آثار روشنفکری، فکری و فلسفی ما به این آثار بیشتر است و در فضای رسانهها و مطبوعات ما این افکار بیشتر دادوستد میشود؛ یکی جریان فلسفه و تفکر تحلیلی است که ترجیح میدهم بگویم فلسفه زبانی و جریان فلسفه زبانی و آثاری که در این جریان، هم در معرفتشناسی و هم در فلسفه اخلاق و هم در فلسفه سیاسی ترجمه شدهاند، خیلی بیشتر از سایر جریانهای فکری است.
شاخه دوم که هم پایه فلسفه زبانی نمود دارد، شاخه تفکر پُستمدرن است. بالاخص پست مدرنهای فرانسوی، مثل «لیوتار» و «دلوز»، اینها هم به نظر بنده با یک اقبال جدی در فضای فکری جامعه ما مواجه شدهاند. اگر میگویم این دو جریان، منظورم این نیست که این دو جریان منحصر به فرد هستند؛ بلکه معتقدم این دو جریان نسبت به سایر جریانهای فکری و روشنفکری موجود در جامعه ما، غلبه بیشتری دارند. این هم بدان معنی نیست که بقیه جریانها حکم بیکار دارند و تاکنون هیچ کاری انجام ندادهاند. گمان میکنم این داوری، داوری درستی باشد.
* جریان فکری فلسفه زبانی، اگرچه تاثیر خاص و عمیق خود را در کنشهای روشنفکری جامعه ما نمودار کرده است ولی تاثیری عمیق و بنیادی هم در جریان روشنفکری دینی ما به معنای خاص کلمه نداشته است.
** شما به عنوان یکی از چهرههای بارز این سنت فکری در ایران چه چیزی را در درون این فلسفه یافتید که احساس کردید این مفاهیم در جدال میان سنت و مدرنیته یا کلام جدید و کلام سنتی ما در عالم روشنفکری، راهگشای بسیاری از مشکلات است؟ گمان میکنم که در فلسفه تحلیلی چهار سود بزرگ برای تفکر ما و ازجمله برای تفکر دینی ما و به تعبیر دیگر برای روشنفکری ما و از جمله برای روشنفکری دینی ما وجود دارد.
بنده به فلسفه تحلیلی و به این چهار مورد گرایش شخصی شدید و موکدی دارم و علاوه بر این، امیدوارم به این چهار جهتی که در تفکر تحلیلی وجود دارد، جریان فکری و روشنفکری ما از ادامه راه در روش فلسفه تحلیلی وانماند و بتواند از برکات و نعمات آن کمال استفاده را ببرد. نخستین نکته ای که به نظرم در فلسفه تحلیلی اهمیت دارد این است که ما اگر به جلد یک فیلسوف تحلیلی وارد شویم، میفهمیم بسیاری از چیزها هست یا لااقل محتمل است که وجود داشته باشد و به هر حال نمیتوانیم وجود آن را نفی بکنیم ولی در عین حال نمیتوانیم در مورد آن صحبت کنیم.
خوب است بدانیم که در مورد چه اموری نمیتوانیم سخن بگوییم و وارد قلمرو چیزهایی که نمیتوانیم در مورد آن سخن بگوییم، نشویم. این همان مرزشناسی معرفت شناختی است که بسیار دقیق است؛ یعنی ما باید مرز گفتنیها را از نگفتنیها جدا بکنیم که این عمل از اتلاف نیروی فکری یک جامعه کم میکند. ما باید بدانیم که در بعضی زمینهها قدرت سخن گفتن نداریم. توجه داشته باشید که در این جا صحبت از قدرت سخن گفتن است، نه اذن سخن گفتن؛ و این به این معنا نیست که کسانی به ما اجازه نمیدهند که در قلمروهایی وارد بشویم بلکه ما در این قلمروها قدرت سخن گفتن نداریم.
این مفهوم که به قول الهیدانان مسیحی چیزهایی را misery یا راز تلقی بکنیم، نکته مهمیاست؛ و راز از این منظر به این معنا است که ما در آن قلمروها سخنی برای گفتن نداریم. بنابراین با دیدن این قلمرو و تلاش بر این که رازها را تبدیل به امور گفتنی بکنیم یا تبدیل به سرّ یا secret بکنیم و سپس این سرّ را فاش کنیم یا رازها را تبدیل به معما یا puzzle کرده و این معماها را حل کنیم، بخشی از نیروی فکری ما به هدر میرود. این که سعی کنیم همه چیز را در قلمرو دین به سخن تبدیل نکنیم و پیرو آن سعی کنیم از برخی از موارد دینی دفاع عقلانی نکنیم؛ که به نظر من نکته خیلی مهمی است. نکته دومی که در فلسفه تحلیلی وجود دارد این است که همان قلمرو مورد اشاره را باید بتوانیم به روشنترین وجه ممکن بیان کنیم.
یعنی سعی کنیم مدعیاتمان ابهام نداشته باشد و هر آنچه در درونشان مهم است، مهم جلوه کند و آنچه کم اهمیت است کم اهمیت جلوه کند و زیادهگویی و درازه گوییهای بیمعنا نداشته باشیم و به تعبیر دیگر، اخلاق سخن گفتن را رعایت کنیم. در خصوص اخلاق نوشتار هم به همین نحو است. این دو اصل در فلسفه تحلیلی وجود دارد؛ یعنی یک فیلسوف تحلیلی به آن میزان فیلسوف تحلیلی است که به روشهای تحلیلی التزام داشته باشد و مدعیات خود را بدون ابهام، ایهام و اطناب کلام، آن هم بیسود و بیهوده و بدون غبارانگیزیهای نابجا و غیرضرور بیان بکند. نکته سوم در باب دلیل است. نزد یک فیلسوف تحلیلی، دلیل یک مدعا بسیار اهمیت دارد.
فیلسوف تحلیلی فقط گزارش نمیکند که مثلاً من جهان را چطور میبینم یا در باب فلان امر چگونه میاندیشم بلکه سعی میکند آنچه را در باب آن امر یا موضوع خاص دارد، مستدل کند.اما نکته چهارمیکه در فلسفه تحلیلی وجود دارد این است که فلسفه تحلیلی به هیچ سنتی وابستگی ندارد. در فلسفه تحلیلی، شما هستید و مدعیات و ادله خاص، و نقد و قبول و رد آن ادله؛ شما در این روش اتوریته ندارید، ولی در سنت هگلی، اگر بخواهید فکر بکنید، هگل اتوریته شما میشود یا در سنت اگزیستانس، «کی یرکه گور» اتوریته شماست؛ اما در فلسفه تحلیلی، اتوریته نداریم.
اگر شما فیلسوف تحلیلی باشید، معنایش این نیست که شما به کس خاصی انتصاب دارید و چیزهایی را که آن فرد گفته است مبنای کار خودتان قرار میدهید؛ بنابراین تا جایی که فرصت نقادی داشته باشید، میتوانید نقادی را ادامه بدهید. به تعبیر دیگر شما در فلسفه تحلیلی با چیزی مواجه هستید که در فلسفههای دیگر با آن مواجه نیستید و آن این است که وقتی منبع سئوال طرف مقابلتان نخشکیده باشد، شما هم منبع جوابتان نباید بخشکد. این که جایی طرف مقابل شما سئوال بکند و شما بگویید که مثلاً این را باید قبول بکنی چون «هگل» یا «هایدگر» گفته است، در فلسفه تحلیلی چنین طرحی وجود ندارد.
من فکر میکنم کسانی که از ورود فلسفه تحلیلی به قلمرو فلسفه دین یا فلسفه اخلاق و سیاست هراس دارند، به این جهت است که در این وادی نمیشود گفت که اتوریته فلان کس را بپذیر و این چند گزاره را هم ناگزیر بپذیر. این جا باز در فلسفه تحلیلی گفته میشود که به چه دلیل و اگر باز دلیل آورده شود، باز فیلسوف تحلیلی خواستار دلیل جدیدتری است. من این چهار امر ضروری را برای سلامت و بهداشت فکری جامعهمان لازم میبینم.