1- سروش در دفاع ا ز روشنفکری دینی در برابر این انتقاد که روشنفکری دینی ذاتا متناقض است، پاسخ میگوید که منتقدان توجه کنند که تناقضهای روشنفکری دینی از بین رفته است. روش شناسی سروش نمیتواند بپذیرد که واقعیت میتواند منتاقض باشد. سروش، خود، گرفتار این ایدهآلیسم است که هر آن گرایش سیاسی و اجتماعی که نظرا متضمن تنافض است نمیتواند در صحنه عینی بپاید. دفاع درست، تذکر این نکته است که این تناقض در خود واقعیت ریشه دارد.
واقعیت روشنفکری دینی با مردم سالاری دینی که علیرغم تناقضاتشان به زبان ساده: وجود دارند، در عالم واقع هستند درست همان نکتهای که مقالهای از نیویورک تا نیویورک درباره رویکردهای یکسان ولی به ظاهر متفاوت خاتمی و گنجی در سفرشان به امریکا بدان اشاره کرده بود.
خاتمی تناقضهای یک مدل سیاسی( مردم سالاری دینی) را میپوشاند و در روششناسی گنجی نمیگنجید که واقعیت یک مدل سیاسی میتواند منتاقض باشد.
سروش هم آمالاش در انداختن دستگاه نظری و معرفتی است که همه تناقضها را به هارمونی و سر راستی برساند و همه حفرهها را از پیش پر کرده باشد. حتی اگر منظر و دیدگاه ما نسبت به واقعیت دچار و هم یا تناقض ذهنی باشد، به زبان ژیژک: کسر این دیدگاه موهوم از واقعیت است. این یعنی از شکل افتادگی یا به همریختگی سر و سامان در خور واقعیت جا دارد.
2- گفتار سروش درباره روشنفکری دینی با مواضع خاتمی اشتراک زیادی دارد. سروش باز از هر شکایت میکند که روش روشنفکری دینی مخالفانی دارد هم از اردوگاه روشنفکری غیر دینی و هم از میان سنتگرایان. خاتمی رئیس جمهور هم روزگاری در سخنرانیهایاش میگفت: مردم سالاری دینی دو دشمن در کمین دارد: لائیکها و مترجعان با صرفنظر از این که در گفتار تازه سروش دشمن به مخالف بدل شده است، این شکایت از دهر را باید در امتداد نوعی مظلومنمایی قرار داد که برای بیاقبالی، لیبرالیسم در ایران، هم تکرار میشود اگر نیروهای اهریمنی در کار نبودند حتما این موضوع لیبرال با روشنفکری دینی بود که مسلط میشد.
اتصال این دو موضع به هم از آن حال تسهیل میشود که مدعیان هر دو موضع تقریبا یکی هستند و هر دو نیز همین مظلومنمایی را پیشه کردهاند. نه صرفا به سبب قرابت روشنشدن در مظلوم نمایی (به ویژه با این موضع حق به جانب و هستی شناسانه که اصولا در میان ایرانیان همواره اعتدال مظلوم است). خوب غیردینیها و سنتیها با سازماندهی، حتی گاه با دروغ افسانه و نیرنگ فضا را بیشتر به دست داشتهاند که چه ؟ این حکمی تنزه طلبنه و ایدهآلیستی است که فضا باید آماده رقابت سالم باشد و زمینه صاف و هموار باشد تا یک موضع سیاسی بتواند قدرت واقعیاش را نمایش دهد. این روششناسی تناقضها، تنشها و دست اندازهای مادیت فضای سیاسی را از یاد میبرد. فرا دستی و فرو دستی مواضع در میان چینش نیروهای سیاسی و اجتماعی در قالب همین مادیات تعیین میشود. پیشفرض این روششناسی نیز دست کم دو ایده است: یکی این که مردم ایران فطرتا دین را و اعتدال لیبرالی را بر میگزینند و در همان حال این مردم قوه تشخیص درستی ندارند و گمراه میشوند.
این ایدهآلیسم میکوشد از بیرون و نه از خلال خود جزییات فرایند سیاسی، آن را تحلیل و بازخوانی کند.اما نباید فراموش کرد که این مظلوم نمایی خود بخشی از بازی است. تلاشی مضاعف ولی از خود بیگانه به مثابه ابزاری برای جلب نظر سیاسی.
3- در همین راستا، سروش همچنین میکوشد و باید نکتهای دیگر را هم از نظر بیاندازد و آن این که مواضع نظری و سیاسی نیز چه همگون به نظر آیند و چه ناهمساز، در تحولات محتوایی و فرمیک نیز از مجموعه فضای سیاسی و اجتماعی و تئوریک و بدهبستان با آن متاثرند. بیشک روشنفکری دینی اگر هم اینک به جایگاهی رسیده است که توانسته آن مفاهیم مورد ادعای سروش را درونی کند و باز به اجتماع عرضه کند، وامدار بر هم کنش با دیگر نحلههای نقد و اندیشه در ایران است.
میتوان روند تحولات درک سروش را از مدرنیته یا سکولاریسم پی گرفت و تاثیر روش شناسیهای دیگر را در آن نمایند. اما سروش همه دستاوردهای اندیشگی را به نحله روشنفکری دینی نسبت میدهد.
این دقیقا شبیه همان مسالهای است که مارکس با یزدان شناسی انتقادی با از پیش فرضهای فلسفی معینی آغاز میکند که به عنوان مرجع پذیرفته شدهاند یا اگر در جریان نقد و بر اثر کشفیات دیگران، این پیشفرضها را مورد تردید قرار میدهد آن را حبونانه و بدون توجیه کنار میگذارد. دست به تجرید آنها میزند و بدین سان وابستگی خود را به این پیشفرضها و رنجش خود را از این وابستگی فقط به شکل سلبی ناآگاهانه و سفسطهگرانه نشان میدهد. هنگامی که کشفیاتی (نظیر کشفیات فوئر باخ) درباره سرشت این پیش فرضها صورت میگیرد، یزدانشناس انتقادی بعضا به گونهای رفتار میکند که گویی خود او یکی از کسانی بوده است که در حصول این کشفیات نقش داشته است و با در اختیار گرفتن این نتایج البته بدون آن که قادر به رشد و توسعه آنها باشد. در قالب این یا آن عبارت برگرفته از این کشفیات به نویسندگانی حمله میبرد که هنوز گرفتار فلسفهاند.(مارکس دست نوشتههای اقتصادی و فلسفی 1844/ترجمه حسن مرتضوی /چ 2/آگه 1378/ص های 49/51)
4- سروش همچنین راه ضروری روشنفکری دینی را تجویز کرده است بهتر است این نحله تکلیف خود را با لیبرالیسم روشن کند؛ زودتر همه لیبرال بودشان را آشکار کنند! سروش میکوشد حضور جانب دارانهاش را در میان گرایشهای گوناگون روشنفکری دینی پنهان سازد. فراتر ازهمه این گرایشها ژست بگیرد. چه که در این سبک و سیاق این توصیه او به گزارش از واقع بدل میگردد. گویی او بی هیچ جانبداری شخصی و گروهی و تنها از سر مصلحت جمع است که به آنها انتخاب لیبرال بودن را پیشنهاد میکند.
این صورت، به تعبیر بارت، ازجمله صور اسطورهپردازی از گرایش نزد دست راستیهاست: گزارش دهی و در این جا برای اسطوره پردازی از گرایش لیبرالی شبه به همان موضوع سیاست درست که ژیژیک نقدش میکند ودرواقع کار اصلیش سیاست زدایی است. چراکه مثلا سروش تبیین نمیکند به کدام دلیل هم نحلهایهاییاش را به لیبرالیسم دعوت میکند، او فقط گزارش میدهد و آیا این جز تلاش برای کاهش فضای گزینشهای سیاسی و تفکر سیاسی است؟ آیا از خلال این اسطورهپردازی، سیاست را به جای تعقل بر سرکنش به امر متصل با بیان درونیات و انتخابهای روحی این یا آن چهره ره نمیبرد؟ این رویکرد تجویزی سروش همچنین می کوشد اختلافات درونی جریان روشنفکری دینی را بپوشاند و همه را در مسیری تصویر کند که در راه لیبرالیسم گام برمیدارند.