جواد رنجبر
تغییر یک درصد نرخ تورم در کشورهای صنعتی میتواند تیتر اول مطبوعات جهان باشد، چون این یک درصد در اعداد سرسامآور اقتصاد این کشورها ضرب میشود و آثار بزرگی به جا میگذارد. اما تقریبا همه از کنار نوسان چند درصدی نرخ تورم در کشورهای ضعیف و عقبمانده با تحلیلی در حاشیه میگذرند. گاه حتی اختلاف در میزان این عدد چند برابر نرخ تورم در کشورهای صنعتی است. این دوگانگی فقط منحصر به عرصه اقتصاد نیست و در سیاست بروز مشخصتری دارد. کوچکترین تغییر در الگوی کشورداری در جهان صنعتی به سرعت مورد توجه قرار میگیرد چرا که معمولا این تغییرات نشانههایی از تغییرات پارادایمی در عرصه داخلی این کشورهاست که به طور طبیعی آثار خود را در عرصه جهانی به جا خواهد گذاشت اما تغییر در کشورهای دیگر در حد کودتا یا ترور و مرگ رهبران دیده میشود. نیکولا سارکوزی از جمله رهبران اروپاست که به وجود آورنده تغییر در کشورداری فرانسوی بوده است. از این رو بیش از اندازه یک سال ریاست جمهوری مورد توجه رسانهها و افکار عمومی است.
به نظر میرسد نیکولا سارکوزی در زمین مخملین فرهنگ و سیاست فرانسه بازی نامتعارفی را آغاز کرده و شاید پس از پایان دوره کاریاش عرصه متفاوتی را به خلف خود تحویل دهد. سارکوزی قدرت را در شرایط نامساعدی به دست گرفت. فرانسه زمانی که سارکوزی با دکترای علوم سیاسی و سابقه موثر و مهم در عرصه سیاست همانند شهرداری، وزارت بودجه، وزارت کشور و رهبری حزب حاکم وارد کاخ الیزه میشد دو بحران جدی شورش حاشیهنشینها و مخالفان قانون کار جدید - پیشنهاد دوویلپن- را از سر گذرانده بود و هنوز از آثار آن به طور کامل فارغ نشده بود. عملکرد سارکوزی به عنوان وزیر کشور در ختم این دو غائله گاه خبری مهمتر از شورشها بود. وزیر کشور دولت شیراک به خصوص در سرکوب حاشیهنشینها که فرزندان مهاجران خارجی بودند با سرسختی عمل کرد و توانست نزد فرانسویان خسته از حضور خارجیان محبوبیت کسب کند، اما در بین نسلهای مهاجران که همیشه به فرانسه و فرانسوی بودن با دیده تردید و بدبینی مینگرند بذر نفرت کاشت. از سوی دیگر سارکوزی بحرانهای جدی اقتصادی را پیش رو داشت. بخش بزرگی از معضلات فرانسه در اواخر دوره ریاست جمهوری شیراک به وی و الگوی گلیستی اداره این کشور نسبت داده میشد. علت اصلی این اتهامزنیها خستگی شیراک و کاهش محبوبیت وی نزد فرانسویان بود. شیراک سیاستمداری کهنهکار بود که پس از 12 سال ریاست جمهوری حرف جدیدی برای گفتن نداشت. میتوان گفت مردم فرانسه تمایل داشتند تا تغییری در آدابدانی، رفتارهای فرانسوی، وقار و سیاستهای استریلیزه شیراک ایجاد شود. به همین دلیل در زمانی که شیراک کمترین محبوبیت را داشت و نزدیکان وی نیز – با همان اسلوب و منش- شانسی برای ریاست جمهوری نداشتند، سارکوزی توانست قدرت را در دست گیرد.
زمامداری سارکوزی بر فرانسه به طور کامل خواستههای تحولخواهان را برآورده کرد. تقریبا هیچ زمینهای باقی نمانده است که سارکوزی تحولی نیافریده باشد؛(به قول خودش گسست از گذشته را تجربه نکرده باشد) چه تحول مثبت یا تحول منفی. در داخل فرانسه، سارکوزی تغییرات اساسی را پیش گرفته است. تغییر در قوانین کار و حق اعتصاب، تحول در نظام آموزشی مانند از بین بردن امکان تحصیل در مناطق مسکونی، کاهش مالیات بر درآمدهای بالا تا خودداری از عفو زندانیان که مرسوم بوده است همه نشانه تغییر در اسلوب زندگی فرانسوی به سویی است که میتوان آن را با تسامح قبول شیوه آمریکایی زندگی دانست. مخالفان سارکوزی وی را بیش از آنکه با آبراهام لینکلن یا تئودور روزولت یا حتی بیل کلینتون و جورج بوش مقایسه کنند با ناپلئون سوم مقایسه میکنند. برخی گرایشهای اقتدارگرایانه وی در اداره کشور و نیز نزدیکی به کلیسا که دو مشخصه ناپلئون سوم بوده است این شائبه را ایجاد میکند. تغییرات فرانسوی به سبک سارکوزی فقط به داخل مرزهای کشور محدود نمیشود. سیاست خارجی گلیستی که پس از جنگ دوم جهانی روش قطعی و غیرقابل تشکیک دیپلماسی فرانسه بود با سارکوزی به نقطه پایان خود رسید و چنان ابعاد نوینی یافت که تقریبا چیزی از اصل آن باقی نماند. نزدیکی به دولت راستگرای جورج بوش در آمریکا مهمترین شاخص این تغییر است که سایر مولفههای سیاست خارجی سارکوزی آن را تکمیل میکند.
نزدیکی به ناتو، اعزام نیروی بیشتر به افغانستان و اتهامزنی بیپرده به ایران در زمینه مسائل هستهای 3 محور مهم در این زمینه است. الگوی مذکور با روندی پرشتاب به سایر نقاط جهان نیز تسری مییابد و سیاست خارجی سارکوزی در مناطق مختلف جهان خودنمایی میکند. همکاری استراتژیک با اعراب تا حد احداث پایگاه نظامی در ابوظبی و همکاریهای گسترده با عربستان سعودی از یک سو و نزدیکی به چین و هند با انعقاد قراردادهای سنگین اقتصادی و تغییر در مواضع این کشورها به ویژه در مورد مسئله هستهای ایران از سوی دیگر تحرک کمسابقه دیپلماسی فرانسه را نشان میدهد که تا حد زیادی همسو با آمریکا و در برخی موارد موفقتر از آن است. جالبترین نمود این سیاست همکاری هستهای برای تولید انرژی با مراکش، لیبی، عربستان و الجزایر است که همزمان با تغییر در سیاست خاورمیانهای سنتی فرانسه که عمدتا به نفع اعراب بوده است و تمایل بیشتر به همکاری با اسرائیل پدیدار میگردد.
مجموعه این سیاستها فرضیهای را به طور جدی دنبال میکند که فرانسه از مرزهای کشوری قدرتمند با نقش تعدیلکننده خارج میشود و خود به نیرویی موثر با اثربخشی نظامی تبدیل میشود که اتفاقا یک طرف ماجراست. در بررسی چنین فرضیهای است که انتصاب برنار کوشنر سوسیالیست به عنوان وزیر امور خارجه فرانسه اهمیت بسیاری دارد. در حالی که رئیسجمهور و وزیر امور خارجه فرانسه از 2 حزب متفاوت هستند و در برخی موارد دیدگاههای متناقضی دارند اما ظاهرا هر دو بر خلاف سنتهای فرانسوی که جنگ و دخالت در امور سایر کشورها را موجه نمیدانند در بهرهمندی از این راه مانعی نمیبینند.
اگر این فرضیه اثبات شود باید در طول مدت ریاست سارکوزی بر فرانسه نه تنها با تغییر چهره زندگی در این کشور با کاهش اعتصابات و حاکمیت قوانین اقتصاد آزاد و سختگیریهای بیشتر برای بیگانگان مواجه باشیم بلکه احتمالا فرانسه را شریک فعال یک جنگ بزرگ هم خواهیم دید. این فرضیه زمانی به مرحله واقعیت نزدیک میشود که نیروهای سیاسی مخالف سارکوزی نتوانند تعدیل منطقی در برنامههای او ایجاد کنند. در آوریل سال جاری زمزمههایی از استیضاح دولت سارکوزی به علت برنامه وی برای نزدیکی به ناتو و اعزام نیرو به افغانستان شنیده میشد که میتواند نشانه آغاز چنین تعدیلهایی باشد. اما واقعیت این است که این رئیسجمهور کوتاه قامت و نخست وزیر و وزرایش سرنوشت مردم فرانسه در سالهای آغازین قرن بیست و یکم هستند؛ سرنوشتی که خود مردم فرانسه با آرای خودشان و بر اساس نیازها و خواستههایشان رقم زدهاند. سارکوزی فرانسه را در مسیر اشتباهی رهبری نمیکند حتی اگر در برخی موارد اشتباهات فاحشی هم داشته باشد.