تاریخ انتشار : ۲۶ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۹:۰۴  ، 
کد خبر : ۳۹۹۴۳

تحول سیاست خارجی آمریکا در بوته جنگ عراق


جوزف اس. نای جونیور
ترجمه: محمدعلی فروزآبادی
جورج ‌دبلیو بوش می‌خواهد نام خود را به عنوان یک استراتژیست بزرگ در تاریخ ثبت کند اما مقایسه‌های تاریخی نشان می‌دهد که تنها «فرانکلین روزولت» و «هری‌ترومن» بوده‌اند که در قرن بیستم موفق به انجام دگرگونی‌هایی بنیادین در سیاست خارجی آمریکا شده‌اند، دو رئیس‌جمهوری که این موفقیت را بیش از هر چیز مدیون ویژگی‌های خارق‌العاده رهبری خود بوده‌اند.
جرج‌ بوش پسر همواره این مسئله را خاطر نشان می‌کند که با کارها و مسائل جزیی سروکار ندارد. به نوشته مجله بریتانیایی اکونومیست: «بوش حتی بر این عقیده است که خود را رئیس‌جمهور متخصص در دگردیسی‌ها و تجدید سازمان‌ها نشان دهد. یعنی می‌خواهد بگوید که برخلاف کلینتون که خود را ملزم به حفظ دستاوردهای گذشتگان می‌دید، او از خود تصور مردی را دارد که چرخ تاریخ را در مسیر دیگری به گردش درآورده است.» اما آیا واقعاً بوش موفق به این کار شده یا خواهد شد؟
این باور رئیس‌جمهور آمریکا فکر می‌کند پس از رخداد یازده سپتامبر 2001 موفق به یک دگرگونی بزرگ در سیاست خارجی ایالات متحده شده است، در واقع و به گفته خودش بر سه پایه استوار است. اولاً بوش عقیده دارد که واشینگتن دیگر به متحدین و همپیمانان همیشگی‌اش اتکای سابق را ندارد و به همین صورت از اعتمادش به نهادهای بین‌المللی هم کاسته شده است. ثانیاً دولت آمریکا آن حق سنتی خود یعنی حق پیشیگیری از حمله و تهدیدهای خارجی را به دکترین جدیدی بر پایه جنگ پیشگیرانه گسترش داده است. و سوم اینکه حل مسئله تروریسم در خاورمیانه تنها با یک دموکراسی اجباری و تحمیلی امکان‌پذیر است. این تغییر در خط مشی‌های سیاست خارجی بوش که در سال 2002 به عنوان استراتژی امنیت ملی آمریکا ثبت شده، در آن زمان از سوی بسیاری از کارشناسان حکم یک انقلاب را داشت.
اما دولت آمریکا با حمله به عراق با دو واقعیت ناگوار روبه‌رو شد، بدین صورت که پس از این حمله و اشغال عراق بود که معلوم شد برخلاف ادعاهای بوش و دولتش نه از سلاح‌های کشتار جمعی در عراق خبری بوده و نه صدام حسین با حملات تروریستی یازده‌ سپتامبر ارتباطی داشته است. و بدین صورت بود که دو پایه از آن سه پایه سیاست دگردیسی مورد ادعای بوش فروریخت و برای دولت آمریکا چاره‌ای نماند جز آنکه پایه سوم یعنی نظریه دموکراسی اجباری را بیش از پیش برجسته کرده و اهمیت بیشتری برای آن قائل شود. در کتاب استراتژی امنیت ملی سال 2006 ایالات متحده بیش از دویست بار واژه‌های دموکراسی و آزادی به کار رفته است که این تعداد سه برابر آن چیزی است که در کتاب سال 2002 شاهد بودیم. البته تغییر تنها در حرف نبوده، بلکه اقدامات دیپلماتیک بوش در مقابل کره شمالی و ایران نیز در این میان و به نسبت دوران اول ریاست‌جمهوری وی به شدت همه جانبه‌نگرتر شده است.
همکاران و اعضای کلیدی دولت بوش بر این عقیده‌اند که برنامه دموکراتیزاسیون تحمیلی در عراق به عنوان یکی از موفقیت‌های این دولت به شمار می‌آید. «دیک چنی» معاون رئیس‌جمهور آمریکا در ژانویه گذشته گفت: «وقتی ناظران سیاسی در ده سال آینده به دوران ما نگاهی بیندازند خواهند دید که رهایی پنجاه میلیون انسان در افغانستان و عراق نشان از یک دگردیسی اساسی و مهم در سیاست جهانی آمریکا داشته است. در آن زمان نگاهی به پاسخ‌های ما به تهدیدات تروریستی و اینکه ما موفق به تغییر شرایط زندگی مردم این بخش از جهان شدیم، بسیاری از مسائل را روشن می‌کند.»
اما با تجزیه و تحلیل تلاش‌ها و اقدامات روسای جمهور پیشین آمریکا در جهت دگردیسی در سیاست جهانی آن کشور، این مسئله روشن می‌شود که تاریخ چندان قضاوت مثبتی در مورد پرزیدنت بوش نخواهد داشت. «ویلیام مک کینلی» از جمله روسای جمهور آمریکا بود که با ورودش به عرصه قدرت در سال 1897 در ظرف مدت کوتاهی سعی کرد تا ایالات متحده آمریکا را به عنوان یک قدرت استعماری مطرح کند. در آن زمان آمریکا پس از جنگ‌های داخلی مستعمره‌های گوام، فیلیپین و پورتوریکو را در اختیار خود داشت. اما دوران استعمار کهنه آمریکا دیری نپایید و پس از آنکه آمریکائیان هزینه زیادی را برای خاموش کردن قیام مردم فیلیپین در سال 1899 متحمل شدند، رای منفی مردم و اعضای گنگره آمریکا به یکباره همه چیز را تغییر داد.
جانشین می کینلی یعنی «تنودور روزولت» هم در سودای آن بود که نام خود را به عنوان یکی از دگردیسان عرصه سیاست جاودانه سازد. هدف روزولت تثبیت موقعیت سیاسی جهانی نوین ایالات متحده بود و در همان حال سعی بر آن داشت تا دو تصویر متضاد از کشورش را با هم تلفیق کند یعنی به هم پیوستن تصویر آمریکا به عنوان یک قدرت به اصطلاح سخت و خشن (با توسعه ناوگان دریایی و پیروی از دکترین مونرو) و قدرتی نرم و معتدل که خواهان میانجیگری در مناقشات قدرت‌های بزرگ و برپایی یک دیوان داوری دائمی در دن‌هاگ بود. روزولت توانست با جلب حمایت کنگره موضع قدرت برتر آمریکایی را در نیم کره غربی گسترش داده و تثبیت کند، اما در غلبه بر آن قضاوت همیشه منیفی در مورد سیاست‌های موازنه‌ای‌اش ناکام ماند و بدین صورت محکوم به شکست شد.
«وودرو ویلسون» دیگر رئیس‌جمهور آمریکا بود که موفق به یک تجدید ساختار بزرگ در عرصه سیاست جهانی این کشور شد. ب این حال وی در آغاز کار همه توجه و تلاش خود را معطوف به سیاست‌های داخلی کرد. ویلسون تا چندین سال هرآنچه توان داشت انجام داد تا از ورود ایالات متحده به جنگ جهانی اول جلوگیری کند و انتخاب مجدد وی در سال 1916 حاکی از درخواست عمومی آمریکائیان در پرهیز از مداخله در جنگ بود. اما آمریکا بالاخره و پس از اعلان جنگ به اصطلاح زیردریایی آلمان بود که ناچار به ورود به آن جنگ شد. از طرفی ویلسون تلاش‌های زیادی در جهت توسعه دولت دموکراتیک و ایجاد نهادهای بین‌المللی انجام داد. عقاید و آرای وی از مرزهای آمریکا هم گذشت و طرفدارانی در دیگر نقاط جهان هم پیدا کرد اما همه این سیاست‌های وی در سال‌های دهه بیست و سی ارزش و اعتبار خود را به تدریج از دست داد و بدین ترتیب آمریکا بار دیگر به راهکارهای سنتی خود بازگشت و بار دیگر فاصله بزرگ خود با قدرت‌های اروپایی را حفظ کرد.
پرزیدنت «فرانکلین روزولت» نیز سعی کرد تا سیاست جهانی ایالات متحده آمریکا را در وضعیت جدیدی قرار دهد. بنا به گفته تاریخ‌نگار آمریکایی «جان‌لوئیس گادیس» فرانکین روزولت اولین رئیس‌جمهور آمریکا بود که در این زمینه به موفقیت دست یافت. روزولت با وجود آنکه هنوز خودش نسبت به خطر هیتلر به باور قطعی نرسیده بود، بسیار پیش از موعد افکار عمومی آمریکا‌ئیان را به تهدیداتی که از سوی هیتلر متوجه امنیت بین‌المللی می‌شود، جلب کرد. حمله ژاپن به پرل‌هاربر این موقعیت را برای روزولت فراهم کرد تا آمریکا را برای ایفای نقشی جدید در عرصه سیاست جهانی آماده کند و این چیزی نبود جز همان «چند جانبه‌نگری». او بود که آن انزوای تاریخی آمریکا را به کناری نهاد و این را فهمید که باید تصورات ایده‌آل ویلیون را با دیدی برخاسته از دوران پس از جنگ جهانی دوم که حاکی از لزوم تغییرات و دگرگونی‌ها بود، تلفیق کند.
روزولت آن به اصطلاح «قدرت نرم» چهارکونه آزادی را که منشور آتلانتیک آمده است. (آزادی بیان، آزادی اندیشه، رهایی از فقر و رهایی از ترس) از طریق «قدرت سخت» چهار (بعد ها پنج) «پلیس» شورای امنیت سازمان ملل تکمیل کرد.
علاوه بر آن روزولت نقشی اساسی در تاسیس بانک جهانی و صندوق بین المللی پول نیز داشت. سیاست فرانکلین روزولت در مجموع نزدیک به نیم قرن به حیات خود ادامه داد زیرا جانشین وی یعنی «هری ترومن» نیز گوشه‌ها و نتکه‌های کلیدی این سیاست را در طرح خود برای دوران پس از جنگ جهانی دوم به کار گرفت .
ترومن از یک سو سیاست موسوم به «سد نفوذ» و از سوی دیگر سیاست همپایی پایدار را به کار گرفت. بحران‌های سیاست جهانی از جمله هجوم ارتش شوروی به خاک چکسلواکی و یا جنگ کرده هم این امکان را برای ترومن فراهم آوردند تا بتواند مقاومت آمریکایی‌های طرفدار انزوای ایالات متحده را در هم بشکند. جانشینان ترومن نیز همه سیاست‌ها و اعمال خود در دوران جنگ سرد را در همان چارچوب سیستم ساخته و پرداخته فرانکلین روزولت و هری ترومن تعریف کرده و تنها تغییراتی اندک را اعمال کردند. مثلاً «ریچارد نیکسون» نسبت به رابطه با چین تمایل نشان داد و «جیمی کارتر» طرفدار حقوق بشر بود و «رونالد ریگان» هم که تا آخر نسبت به سیاست تنش‌زدایی نگاهی منفی داشت. حتی سیاست خارجی نسبتاً موفق جرج‌بوش پدر نیز که در دوران وی شاهد پایان جنگ سرد بودیم بر پایه همان برداشت‌ها و واکنش‌ها مؤثر نسبت به تغییرات سریع روزولت و ترومن بود و او نیز بر اساس همان شیوه‌ها و سیاستها در صدد تغییراتی عمیق و بزرگ در دنیا بود.
اما جرج دبلیو بوش در آغاز کار، خود را رئالیست سنت‌گرایی نشان داد که علاقه چندانی به سیاست خارجی ندارد. ولی عطش و جاه‌طلبی وی برای آنکه نامش به عنوان یکی از دگردیسان بزرگ در تاریخ ثبت شود، پس از رخداد یازده سپتامبر 2001 شروع شد. او ادعا داشت که خواهان زمین‌گیر شدن تروریسم و برپایی دموکراسی در افغانستان و سپس عراق است. اما پس از آنکه مردم و کنگره آمریکا متوجه شدند که دلیل اصلی حمله به عراق یعنی وجود سلاح‌های کشتار جمعی در این کشور بهانه و فریبی بیش نبوده است و استقرار دراز مدت نیروهای آمریکایی در عراق هم هزینه‌هایی سرسام‌آور دارد، رفته‌رفته حمایت خود از جرج ‌بوش پسر را کم کردند.
با تجزیه و تحلیل اقدامات روسای جمهور مختلف آمریکا این نتیجه حاصل می‌شود که تنها فرانکلین روزولت و هری ترومن موفق به ایجاد تغییراتی اساسی و بزرگ در سیاست‌های جهانی شده‌اند. اگرچه که بسیاری از روسای جمهور آمریکا در حوزه سیاست خارجی از آزادی عمل بیشتری نسبت به حوزه‌های بسته و ایستای سیاست داخلی برخوردار بوده‌اند اما نمی‌توان ادعا کرد که آنها (به غیر از روزولت و ترومن) موفق به تغییر ساختار مؤثر و واقعی سیاست جهانی شده باشند. هر رئیس‌جمهوری در ایالات متحده برای ایجاد تغییرات در این حوزه باید از شرایط ویژه‌ای برخوردار باشد. او باید جهت و مسیر و سرعت رخداد‌های آینده را حدس بزند تا بتواند استراتژی سیاسی کارآمدی را برای آن در نظر گرفته و بدین صورت افکار عمومی در داخل و خارج را با خود همراه سازد. علاوه بر آن، یک رئیس‌جمهور آمریکایی باید بتواند ترکیب درست و مناسبی از قدرت نرم و قدرت سخت را برای اجرای سیاست‌هایش پیدا کند.
هر رئیس‌جمهوری در ایالات متحده در بسیاری از موارد این قدرت و اختیار را دارد که حرف اول و آخر را بزند اما دگردیسی و تغییر در سیاست جهانی امری است که بدون پشتیبانی کنگره پیشاپیش محکوم به شکست است.
اما جالب آنکه در غالب موارد پیدایش بحران‌های بزرگ و تراژیک منجر به آزادی عمل روسای جمهور آمریکاشده است. ساقط شدن کشتی‌های آمریکایی توسط زیردریایی‌های آلمانی در سال 1917، بمباران پرل‌هاربر توسط ژاپن در سال 1941 و حمله القاعده به نیویورک رد سال 2001 منجر به آن شد که روسای جمهور وقت آمریکا از اجبارها و فشارهای معمول داخلی و خارجی و همین‌طور از موانع بوروکراتیک پیش‌رو، رهایی یافته و آزادی عمل پیدا کنند. امایک بحران جهانی تنها عامل پدیدآورنده این آزادی عمل نمی‌تواند باشد و شانس هم در این میان نقش دارد. علاوه بر آن، این آزادی عمل واقعی به شخصیت و کیفیت رهبری هر رئیس‌جمهوری هم بستگی زیادی دارد.
پس به طور کلی یک رئیس‌جمهور آمریکایی برای ایجاد تغییرات عمده در سیاست جهانی به سه عامل نیاز دارد: در درجه اول باید از بینش سیاسی و قابلیت بالایی برای ارائه تصویر‌ی تاثیرگذار از آینده برخوردار باشد و این کار لزوماً به معنای هنر سخنوری نیست.
اساس یک بینش سیاسی موفق هم تشخیص و تحلیل دقیق موقعیت جهانی است و البته در این میان واقع‌گرایی و آمادگی برای ریسک‌پذیری نیز وزنه‌های تعادل به حساب می‌آیند، همچنان که دارا بودن تصورات ایده‌آل و همزمان با آن در نظر گرفتن امکانات واقعی و موجود. فرانکلین روزولت توانست این ویژگی‌ها را کسب کند اما کسی مثل ویلسون قادر به این کار نبود. شرط و یا عامل دوم دارا بودن نوعی بینش و بصیرت درونی است یعنی تلفیقی از خودشناسی و نظم می‌تواند به خودی خود نوعی جاذبه برای یک رئیس‌جمهور موفق به ارمغان آورد. و عامل سوم اینکه یک سیاستمدار (رئیس‌جمهور) باید از استعداد ایجاد ارتباط برخوردار بوده تا بتواند افکار عمومی در داخل و خارج را با خود همراه کند و البته این هم به معنای رفتار نرم و لطیف نیست.
یک رئیس‌جمهور آمریکایی اگر می‌خواهد مسیر و جهت نوینی را به سیاست جهانی بدهد باید از به اصطلاح ویژگی‌های سخت و انعطاف‌ناپذیری برخوردار باشد که این خود نیازمند سه شرط دیگر است: اول اینکه باید توانایی سازماندهی داشته و از مشاورانی برخوردار باشد که هر لحظه او را در جریان اطلاعات دقیق و به روز قرار دهند تا بتواند تصمیم‌هایی مناسب اتخاذ کند. فقدان چنین جریان اطلاع‌رسانی به سرعت یک رئیس‌جمهور را تبدیل به یکی از قیصرهای داستان‌ها می‌کند که همواره تنها چیزی که می‌شنوند، تعریف و تمجید از لباس و ظاهر آنها است. و صد البته یک شخصیت سازنده و سیاسی از یک استعداد درخشان سیاسی نیز باید برخوردار باشد یعنی باید بتواند ابزار و راه‌های عملی کردن اندیشه‌هایش را پیدا کند.
سومین ویژگی مهم یک استاد بزرگ سیاست خارجی برخورداری از به اصطلاح «قدرت بسترسازی» است یعنی همان چیزی که معمولاً از مدیران اقتصادی انتظار می‌رود. این ویژگی‌ در واقع شناخت فرآیندها و گردآوری ابزار‌ و اهدافی است که شخص می‌تواند به کمک آن بر جریان وقایع تاثیر بگذارد به جای آنکه وقایع بر وی تاثیر بگذارند. از نظر «بیسمارک» وظیفه یک دولتمرد این است که در جریان تاریخ گام بردارد در این گام برداشتن‌ها به هرچه می‌خواهد برسد. «رونالد ریگان» همیشه به دلیل کمبود توانایی‌های ذهنی و روحی مورد انتقاد بود اما بی‌تردید وی از آن «قدرت بسترسازی» بهره زیادی داشت.
این ویژگی‌ها برای رهبری سیاست جهانی در عرصه سیاست‌های فعلی نیز به کار می‌آیند. در اینجا لازم است دست به مقایسه جالبی میان سه رئیس‌جمهور آمریکا یعنی جرج دبلیو بوش، ویلسون و روزولت بزنیم. هرسه آنها در آغاز کار همه توجه خود را به سیاست داخلی معطوف کردند، هر سه با یک بحران در سیاست جهانی روبه‌رو شدند و هر‌سه در جهت دگردیسی سیاست جهانی تلاش کرده و آن قدرت سحت را در جنگ به کار گرفته و وانمود کردن که از یک دموکراتیزاسیون جهانی پشتبیانی می‌کنند. اما همه اینها شرط لازم و کافی نیست و ویژگی‌های فردی هم مهم است. آن توانایی و قدرت بسترسازی در وجود روزولت بسیار بیشتر از دو رئیس‌جمهور دیگر بود.
فرانکین روزولت زمانی به فکر آمادگی و تسلیح در مقابل تهدیدات هیتلر افتاد که هنوز بندر پرل هاربر آماج بمب‌های ژاپن نشده بود و بدین ترتیب مردم آمریکا پیش از این واقعه آماده جنگ شده بودند. اما بوش پسر تا قبل از رخداد یازده سپتامبر توجهی به تهدیدهای به گفته خودش تروریسم بین‌المللی نشان نمی‌داد. ویلسون نیز ارائه تصویری روشن از منافع آمریکا در سال‌های جنگ جهانی اول عاجز بود و فقدان این ویژگی‌ یعنی ضعف در طرح و انعقاد قراردادها و پیمان‌های بین‌المللی منجر به آن شد که نتواند در واپسین سال‌های ریاست‌ جمهوری‌اش به اهداف خود دست پیدا کند.
بوش پسر در مقایسه با روزولت، آدمی به شدت ناشکیباتر نشان می‌دهد. «هیوهکلو» یکی از اندیشمندان علوم سیاست در آمریکا در خلال اولین دوران ریاست‌جمهوری‌ بوش، به گفته خودش ویژگی‌های مثبت این رئیس‌جمهور آمریکا را در جزوه‌ای گردآوری کرده و آورده است: «برای بوش روشن است که باید با برداشت‌های درست، مردم را نسبت به نقطه نظرهایش به باور برساند، اما باید به صورتی مردم را سر شوق آورد که موجب گسترش مطالبات آنها نشود. پارادوکس اصلی در این است که زمانی یک معلم می‌تواند موفق شود که خود نیز شور یادگیری داشته باشد.» اما ویژگی‌ها و فقدان توانایی در سازماندهی این شور یادگیری در بوش را تقریباً غیرممکن ساخته است. بی‌گمان این انتظار می‌رفت که بوش در دومین دوره ریاست جمهوری‌اش در جهت تغییر گفتمان در مورد عراق تلاش کرده و به واقعیت‌های نامطلوب آن اعتراف کند. اما به اعتراف یکی از مشاوران رئیس‌جمهور آمریکا در نشریه نیوریورک تایمز قانع کردن بوش برای اعتراف به خطاهایش مشت به سندان کوبیدن است زیرا «اصولاً روش او این نیست.»
شباهت‌های میان بوش پسر با ویلسون تا حد زیادی پیدا و آشکار است. بوش به مانند ویلسون مذهبی و بسیار تظاهر به اخلاق‌گرایی می‌کند. هر دوی آنها در اولین دور ریاست‌ جمهوری‌شان از رای اکثریت برخوردار نبودند. بوش دنیا را سیاه و سفید می‌بیند و رنگ میانه‌ای برای آن متصور نیست و این مسئله دقیقاً در مورد ویلسون هم صدق می‌کرد. بوش نیز دیدی ظاهراً کلان نگر به سیاست جهانی دارد و در همان حال گسترش به اصطلاح دموکراسی و آزادی را در رأس کارهای خود قرار داده است. حرف‌های بوش هم شباهت عجیبی به حرف‌های ویلسون دارد و البته نمی‌توان انکار کرد که ویلسون در سخنوری به مراتب از بوش استعداد بیشتری داشت.
ذهنیت و نگرش بوش خالی از آن توازن میان تصورات ایده‌آل و واقعیت‌های موجود آمریکا است و ویلسون هم بارها مرتکب اشتباه در محاسباتش می‌شد. بوش نیز به مانند ویلسون به راحتی از کنار جریان اطلاعات در دولتش می‌گذرد و اهمیتی به آن نمی‌دهد. بوش به مانند ویلسون چندان رغبتی به دریافت اطلاعات جدید نشان نمی‌دهد و برمبنای آن تصمیم نمی‌گیرد. «کالین پاول» وزیر خارجه سابق آمریکا در مورد بوش می‌گفت: « من همیشه پیشاپیش می‌دانم که او چه کاری می‌خواهد بکند و به چه حرفی می‌خواهد گوش کند.» سرهنگ «لارونس ویلکرسون» یکی از همکاران سابق پاول نیز می‌گویند: «بوش اصلاً در جریان جزئیات طرح حمله به عراق نبود و هیچ طرحی برای دوران پس از جنگ نداشت و همین مسئله باعث سوء استفاده زیردستان وی شد.»
به گفته منابع پیش گفته، بوش هرگز در جریان اطلاعات محرمانه و جامعی که در مورد جنگ عراق وجود داشت، قرار نمی‌گرفت و هرگز سعی نمی‌کرد از این اطلاعات استفاده عاقلانه بکند، او هرگز حاضر به شنیدن به اصطلاح عقاید شماره 2 و 3 نبود. او همواره از وقایع نامطلوب به راحتی می‌گذشت چون علاقه‌ای به آن نداشت. ارائه همان اطلاعات غلط بودکه بوش پسر را روزبه‌روز برای از بین بردن سلاح‌های کشتار جمعی عراق مصمم‌تر می‌کرد و منجر به آن تصمیم‌گیری اشتباه شد. به هر صورت حمله و اشغال عراق نتایج مطلوبی برای بوش داشت اما با این حال هم وی هم چنی وضعیت را داشواتر از پیش کردند. یکی از مقامات سیا به نام «ریچارد کر» در سال 2004 فاش کرد که کاخ سفید آشکارا نسبت به موضع‌گیری‌های سیا در مورد جنگ عراق (قبل از آغاز جنگ) بی توجهی نشان می‌داده است. به گفته کر در آن گزارش‌ها سیا نسبت به موانع سیاسی و فرهنگی عراق در مقابل ثبات این کشور در دوران پس از جنگ هشدار داده بود.
البته بوش شانس آورده که تفاوت‌هایی هم با ویلسون دارد. او همواره می‌خواهد وانمود کند که او هوشی سرشار و اعتماد به نفس برخوردار است، یعنی همان ویژگی‌هایی که ویلسون از آنها محروم بود. او هرگز روی لفاظی ها و سخنوری هایش حساب باز نمی کند و در مقایسه با ویلسون اتو کشیده و متکبر، مهربان‌تر و آرام‌تر به نظر می‌آید. اما اینکه آیا چنین تفاوت‌هایی می‌تواند پیروزی بوش را برای آن چیزی که ویلسون در آن شکست خورد، تضمین کند، هنوز معلوم نیست. با این حال بعید به نظر می‌آید که سعی و تلاش رئیس‌جمهور آمریکا برای ایجاد دگردیسی‌های بزرگ در سیاست جهانی نتیجه‌ای داشته باشد. اینکه در آینده چه قضاوتی در مورد بوش پسر انجام گیرد بستگی زیادی به نتیجه آن جنگ پیشگیرانه وی بر علیه عراق دارد. در حال حاضر که این جنگ هیچ برنده‌ای نداشته است اما آیندگان در مورد خسارات ناشی از این جنگ و دوران بوش پسر حرف‌های زیادی خواهند داشت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات