گویا هرگز با داغدیدگان «صبرا» و «شتیلا» همدردی نخواهد شد... این واقعیت تلخ که پس از جنگ جهانی دوم یک ملت با توافق ابرقدرتها بیسرزمین و عدهای بدون هویت تاریخی ملت نامیده شدند و به آنها سرزمینی در قلب سرزمینهای اسلامی اعطا شد همچنان سر به مهر و مکتوم باقی خواهد ماند.
هیچ سند یا مکتوب تاریخی وجود ندارد که یهودیان اروپای غربی و شرقی در مقطعی از تاریخ قبل از تأسیس اسرائیل به لحاظ سیاسی یک ملت بودهاند. حتی به لحاظ فرهنگی نیز هیچگونه شباهتی بین مردمانی که به فلسطین آمدند وجود نداشت؛ مگر انزوا از جامعهای که در آن میزیستند. یهودیان در جوامع شرق اروپا در محلات خاص خود زندگی میکردند که به آنها «گتو» اطلاق میشد و بنابراین، به رغم تمایز شغلی و مهارتهای حرفهای، زندگی در گتوها نوعی حمایت از یهودیت آنان محسوب میشد. گتو از لحاظ فکری، بسته بودن جامعه یهودیان و احساس بیگانگی با جامعهای را که در آن زیست میکردند، تعمیق بخشید. در داخل گتو مرتب تأکید میشد که یهودی به امت مقدس و برگزیده تعلق دارد و اینکه گتو مکان موقتی است که خداوند امت یهود و روح آن را تا رسیدن به زمانی که به سرزمین و آزادیاش بازگرداند، محافظت میکند.
شگفت آنکه توفانهای فکری و سیاسی اروپا از رنسانس تا دوره اصلاحات دینی و عصر روشنگری برای یهودیان چیزی جز غیبت از صحنه، انزوا و پسرفت را دربرنداشت. اما این مسئله هیچگاه مانع از تأثیرگذاری جنبش روشنگری و رهایی – ویرانی گتوها – در میان یهودیان نشد و بالاخره جنبش بیداری (هسکلاه) را به وجود آورد و در نیمه قرن هجدهم (1750) در جامعه یهودیان به منصه ظهور رسید و با قدرت تا سال 1880 استمرار یافت.
تأثیر از غرب
در واقع، جنبش روشنگری بخشی از جنبش مدرنیسم بود که به طور ویژه جوامع اروپایی غربی را تحت تأثیر قرار داد؛ زیرا طی آن، از اقلیتهای دینی خواسته شد تا همچون شهروندان عادی با برخورداری از حقوق کامل و ایفای وظایف، در روند تولید شرکت کنند. انقلاب فرانسه تجلی این مفهوم بود؛ هنگامی که یکی از سخنگویان انقلاب گفت: «همه چیز متعلق به فرد فرد یهودیان است، اما ملت یهودی وجود ندارد... ما نمیپذیریم که در داخل ملت ما، ملت دیگری، وجود داشته باشد.»
بنابراین، جنبش بیداری یهود متأثر از جنبش فردگرایی اروپا از آلمان آغاز شد و سپس به سمت اتریش، روسیه و لهستان گسترش یافت. اما تأثیر این جنبش در آلمان حائز اهمیت ویژهای بود و مندلسون (1729-1786)، پیشگام جنبش بیدارگری یهود، بر اندیشه یهود تأثیر به سزایی گذاشت به نحوی که گرایش اصلاحطلب یهودی با شاخههای متعدد پدیدار شد. جریان خردگرایی یکی از مهمترین شاخههای اصلاحطلب است؛ زیرا منادیان این جریان تلاش کردند تا این مفهوم را رواج دهد تا یهود مرزهای تاریخی خود را نه به عنوان یک انسان عادی، بلکه فردی منتسب به امت کاهنان میپذیرد و این در مفهوم دوری گزیدن از عنصر ملیگرا در دین یهود بود.
بدین ترتیب، معلوم میشد که جنبش بیدارگری یهود به پیش از تولد صهیونیسم یهودی مربوط میشود. از اینرو، جنبش رهایی یهود در مرحله پیش از صهیونیسم و پس از فروپاشی گتو ظاهر شد و الحاق یهودیان سراسر جهان بدون تبعیض فراخواند: هیچ حقی بدون وظیفه و هیچ وظیفهای بدون حق وجود ندارد. به عبارت دیگر، جنبش بیدارگری یهود را به عنوان یک شهروند تلقی میکرد که منزلت او همانند سایر شهروندان دولتهای اروپایی است و حتی این جنبش درصدد تفکیک قومگرایی از دیانت یهود برآمد.
اما جنبش بیدارگری یهود به علل مختلف با شکست روبهرو شد و مفهوم «رهایی» و شکستن دیوارهای گتو در کوچ به اسرائیل یا صهیون جایگزین شد؛ بنابراین، صهیونیسم به عنوان بازگشت به میراث و اعتقادات دینی یهود، واکنش منفی در برابر جنبش بیداگری یهود تلقی میشود. باید گفت که جنبش صهیونیسم در مبانی نظریاش با این واکنش منفی هماهنگی داشت و معتقد بود که اندیشه انسانی نمیتواند یک واقعیت جدید انسانی بیافریند و قادر نیست خود را با واقعیت جدید تاریخی منطبق کند؛ از این رو یهود باید در مقدمات قومی خود باقی بماند و این مسئله با کوچاندن یهودیان به سرزمین فلسطین میسر خواهد شد. ملاحظه میشود که صهیونیسم درمقام یک پدیده سیاسی با اندیشه اولیه صهیونیسم متفاوت است. شکی نیست که راه حل صهیونیسم برای «مسئله یهود» در حضور قدرتمند در تحولات اروپا و جهان یافت شد با این تفاوت که ریشههای فکری آن برگرفته از اندیشههای صهیونیستهای غیریهود بود. صهیونیستهای یهودی این اندیشه را به نحو احسن پرورش دادند و به آن رنگی یهودی دادند تا در نگاه اول، بخشی از میراث یهود یا تاریخ یهود جلوه کند. در اینجاست که درمییابیم نظریهپردازان صهیونیست اصلاح تاریخ یهود را طوری ساخته و پرداختهاند که گویی از بند زمان و مکان رهاست و هیچ زمانی را برای روند تشکیل خود نمیشناسد. بدین ترتیب، تاریخ مورد ادعای صهیونیسم به گونهای است که گویا جمعیتهای یهودی در طول تاریخ در میان تمدنهایی زیستهاند که منتسب به هیچ کدام نبودهاند و گروهها و اقوام دیگر نیز تاریخ مختص به خود را دارند که با تاریخ یهود مرتبط نیست؛ حتی اگر وقایع «این دو تاریخ» با یکدیگر تقاطع داشته یا امتزاج یافته باشند.
صهیونیسم توجیهات نظری و عقیدتی خود را در مخالفت مطلق با گرایش رهایی و جنبش بیدارگری طرحریزی کرد همچنین مسئله «گتوها» یا انزواطلبی را که در جنبش بیداری وجود داشت رد میکرد. صهیونیسم راه حل میانهای برمبنای دو راه حل قبلی پیشنهاد کرد و آن، ترکیب آرمان دینی فرد یهودی مبنی بر بازگشت به صهیون و دعوت به خروج از گتوها بود که هر دو از قبل وجود داشت که البته این راه حلها متضمن متزاج با دیگر جوامع نبود. همان گونه که اندیشمندان نیز اعتقاد دارند، ارائه یک تعریف واضح از کلمه صهیونیسم بدون ارتباط دادن آن به زمان و مکان و بدون در نظر گرفتن آن به عنوان پدیدهای سیاسی، کاری غامض و پیچیده است.
با برپایی دومین کنگره صهیونیستی در شهر بال سوئیس در سال 1897، جنبش صهیونیسم تبدیل به یک جنبش سیاسی منظم شد که به طور همزمان ابعاد جهانی و منطقهاش را نیز نمایان میساخت. برپایی این کنگره تقریباً با فروپاشی امپراتوری عثمانی و رقابت دولتهای استعماری برای رقابت در کنترل حوزه نفوذ سابق عثمانی و سرانجام با شعلهور شدن جنگ جهانی دوم همزمان بود. با تمامی این اوصاف، صهیونیسم در وجهه سیاسی آن فقط پس از اعلامیه بالفور همراهی علنی غرب را با خود همراه ساخت؛ زیرا در این اعلامیه که به عربها به عنوان جمعیتهای غیریهودی اشاره شده بود، عبارت «نژاد یهود» را ساقط کرد؛ بدین معنا که یهود به ملتی بدون سرزمین و فلسطین به سرزمینی بدون ملت تبدیل شد.
سال شوم
در سال 1917 با صدور اعلامیه بالفور سنگ بنای دولت اسرائیل به وسیله مهاجرات یهودیان به سرزمین فلسطین گذاشته شد. اعلامیه الفور در حقیقت نخستین واکنش بینالمللی برای توجیه و مشروعیت بخشیدن به تلاش صهیونیستها برای تشکیل دولت یهودی بود که سیل مهاجرتها به سوی فلسطین را که با تلاش هرتزل آغاز شده بود، روند و سرعت بیشتری بخشید.
طبق آمار رسمی دولت اسرائیل از سال 1882 که مهاجرت یهودیان به سرزمین فلسطین به طور جدی آغاز شد تا سال 1919، حدود 70 هزار نفر به فلسطین مهاجرت کردند، اما از سال 1919 تا تشکیل اسرائیل در سال 1948، جریان مهاجرت شدت یافته و با رقمی معادل 482 هزار و 857 نفر به هفت برابر دوره قبل رسید. بیشترین مهاجرتها مربوط به سالهای 1948 تا 1951 با رقمی معادل 687 هزار و 624 نفر است.
علت شدت یافتن جریان مهاجرت از 1919 تا 1948 را میباید به تلاش سیاسی – تبلیغاتی دولت انگلیستان برای کمک به سازمانهای صهیونیستی برای تشکیل دولت یهود مورد حمایت ویلسون، رئیس جمهور وقت آمریکا، مربوط دانست. از آن گذشته، سرمایهداران صهیونیست و یهودیان زمیندار که عمدتاً در انگلستان و آمریکا سکونت داشتند، با حمایتهای گسترده تسهیلات لازم را برای حرکت سیلآسای مهاجران یهودی به سوی فلسطین هموار کردند. به همین موازات، دولت انگلستان در سال 1922 اعلانیه بالفور را در جامعه ملل به تصویب رساند و شتاب مهاجرت به فلسطین فزونی یافت.
دهه 20 به نام دوره اصلاح و توسعه جامعه یهودیان فلسطین نامگذاری شده بود؛ زیرا طی این دوره زمینها و اراضی وسیعی که با اجبار، تهدید، ترور و فریب از فلسطینیها خریداری شده بود، احیای و صنایع جدید پایهگذاری شد. شرکتها و مؤسسات یکی پس از دیگری تأسیس شد و نام شهرها، شهرکها و روستاها نیز به تدریج از اسامی عربی به نامهای یهودی تغییر یافت. دهه 30 که دوره ظهور و اقتدار حزب نازی در اروپا بود، مهاجرت یهودیان به فلسطین افزایش بیسابقهای یافت؛ به طوری که طی سالهای 1932 تا 1935 حدود 145 هزار یهودی با حمایتهای مؤثر کشور فرانسه، انگلستان و آمریکا راهی فلسطین شدند و علاوه بر این، دهها هزار یهودی دیگر به طور قاچاق وارد این سرزمین شدند.
سال 1938 یعنی یک سال قبل از وقوع جنگ جهانی دوم از مجموع 5/1 میلیون ساکنان سرزمین فلسطین، حدود 450 هزار نفر معادل 3 درصد کل جمعیت را یهودیان تشکیل میدادند. با وقوع جنگ جهانی دوم، مهاجرت افزایش یافت و حدود یک صد هزار نفر در سالهای آغازین جنگ به فلسطین سرازیر شد.
ترومن، رئیس جمهور وقت آمریکا، سپتامبر 1945 از دولت انگلیس تقاضا کرد تا 100 هزار پناهنده یهودی اروپایی را در فلسطین بپذیرد. در سال 1947 به موجب آماری که در آمریکا انتشار یافت، جمعیت فلسطین بالغ بر یک میلیون و 867 هزار و 120 نفر اعلام شد که حدود 615 هزار نفر معادل 33 درصد یهودی، یک میلیون و 91 هزار نفر معادل 4/58 درصد مسلمان و مابقی مسیحی معادل حدود 8/7 درصد و دیگر پیروان بود. با پایان جنگ جهانی دوم، روند تأسیس دولت یهود در فلسطین سرعت گرفت و در سال 1947 آمریکا و شوروی طی ارائه قطعنامهای به سازمان ملل، حمایت خود را از تقسیم خاک فلسطین به دو بخش عربی و یهودی اعلام کردند. بدین ترتیب، جنبش صهیونیسم در بسترسازی دوگانه ایدولوژیک و سیاسی شامل اقدامات منطقهای و جهانی موفق شد به هدف مهم اسکان یهودیان در فلسطین و تأسیس دولت اسرائیل دست یابد.