علیاکبر بهشتی
بیهیچ اغراقی روی کار آمدن جریان اصولگرایی منجر به احیای دوباره خط امام شد و این اعتراف دشمن است، اگر چه برخی دوستان مدعی خط امام، حرفهای دیگری در این باره میزنند. این روزها اما آغاز به کار مجلس هشتم با نوزدهمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی(ره) مصادف شده و این تصادف، میتواند مبنا و بهانه خوبی برای تحلیل در این باره باشد که به راستی نسبت جریان اصولگرایی با اندیشه بنیانگذار جمهوری اسلامی چیست.
1- اغلب کارشناسان در بیان دلایل متعدد اقبال مردمی به جریان اصولگرایی به ویژه در چرایی رای مردم به دکتر محمود احمدینژاد به تشابه شعارها و اهداف و آرمانهای حضرت امام(ره) تاکید میکنند و بر این باورند که مهمترین دلیل اقبال مردم به اصولگرایان همین نزدیکی راه و روشهای این جریان با راه امام خمینی(ره) است.
2- به اعتراف اغلب رسانههای دنیا چند سالی بود که از داخل جمهوری اسلامی صداهای متفاوت و خالی از عنصر مقاومت و ایستادگی به گوش میرسید.
این استحاله از درون که متاسفانه در زمان حکومت دوم خردادیها اوج گرفت، با روی کار آمدن جریان اصولگرایی، تقریبا به طور کلی قطع شد و دوباره جهانیان فهمیدند که ایران اسلامی، همان کشوری است که خمینی رهبر آن بود. و الان نیز با رهبری مردی از همان سیاق، تبار طریق میکند.
3- و اما وارد جزئیات شویم؛ آرمانهای امام راحل چه بود؟ آیا حضرت ایشان جز احیای اسلام ناب محمدی(ص)، تلاش برای برقراری عدالت، حفظ روحیه ساده زیستی و خدمت بیمزد و منت به ملت آرمان دیگری داشتند؟ اهداف و آرمانهای فوقالذکر اما در کدام جریان سیاسی کشور بیشتر و پررنگتر دیده میشود و در کدام جریانات و احزاب خبری از این عناصر حیاتی و سرنوشت ساز نیست؟ سوال میکنیم: مجلس ششم برای بسط شعارها و آرمانهای اسلام ناب محمدی(ص) در ایران (نمیگوییم در جهان، چرا که آقایان قید صدور انقلاب را ظاهرا زدهاند) چه کرد؟ دولت اصلاحات برای برقراری عدالت و توجه به اسلام پابرهنگان و نه اسلام مرفهین بیدرد چه کرد؟ جز این بود که طولانیترین جلسه دولت اصلاحات به آزادی یک مجرم اقتصادی اختصاص داشت که در یک قلم متاثر از سیاستهای غلط او قیمت مسکن و زمین در تهران آنچنان گران شد که برگرداندن آن نرخ اصلی و سابق کاری سخت و گرانسنگ شده است؟ آیا اصلاحطلبان در مسابقه ساده زیستی از سایر گروهها جلوترند یا در مسابقه اشرافیگری؟
و آیا در جریان دوم خرداد خدمت بیمزد و منت به مردم وجود داشت یا اینکه به اعتراف خود آقایان، مردم، لشکر قابلمه به دست جناح راست بودند و مگر غیر از این بود که گفتند مشکلات معیشتی، هفتمین دغدغه ملت است؟ و متاسفانه کاش این قبیل مشکلات مادی و دنیوی را فدای رسیدگی به امور اخروی ملت میکردند و معالاسف باید گفت: دنیای مردم در زمان اصلاحطلبان فدای سیاسی کاری تندروهایی شد که بر آرمانهای جمهوری اسلامی چوب حراج زدند. و باز سوال میکنیم: گذشته از برخی حاشیهها و فارغ از پارهای ناهنجاریها و کاستیها، برنده مسابقه ساده زیستی، خدمت به ملت و ترویج عدالت در جامعه کدام جریان است؟ آیا اگر پاسخ این سوال جریانی جز جریان «اصولگرا»، بود، باز هم میتوانست با اقبال مردم رو به رو شود؟
جریان اصولگرایی اما با همه اینها میبایست خود را در برابر آفات احتمالی بیمه کند تا دچار افت نشود. مهمترین و اساسیترین نیاز امروز کلیت این جریان، حفظ وحدت است و یا به تعبیر زیبای آن عزیز دوران «وحدت کلمه». اما اگر نخواهیم در خلاء صحبت کنیم و قصد کنیم از عرش گرم و نرم پای در زمین و این فرش زمهریر و سرد بگذاریم، خوب است به همین جریان اخیر تعیین ریاست مجلس هشتم اشاره کنیم. علی رغم رفتار و گفتار اخلاقی و جوانمردانه آقایان لاریجانی و حداد عادل، متاسفانه طرفداران این دو بزرگوار نمره قبولی نگرفتند و بعضا اسیر اختلافاتی شدند که عدهای از بیرون در تنور آتش آن میدمیدند. به راستی و به کدام دلیل آقای دکتر لاریجانی در حمایت خط کلی دولت (که مورد تایید رهبری نظام هم هست) از جناب حداد کمتر مایه گذاشته که برخی از گروههای کوچک جریان اصولگرا را به آن داشته تا انتخاب دکتر لاریجانی را «نه» به نماینده رئیس جمهور در مجلس یعنی آقای حداد قلمداد کنند؟
آیا این تحلیلهای خالی از حقیقت، تیشه به ریشه کلیت جریان اصولگرایی نیست؟ چرا برخی حضرات اصرار دارند که نه از تاک نشان بماند و نه از تاک نشان؟ و چرا تحلیل ما دقیقا و درست باید شبیه تحلیل غریبههای آن سوی آب و بریدههای همسایه باشد؟ سوال اینجاست که از تضعیف دولت چه سودی عاید جریانهای کوچکتر جبهه بزرگ اصولگرایی میشود؟ تجربه سیاسی نشان میدهد که در این گونه گردنهها، تحمل نکردن یک رفیق (که حالا در برخی موارد رفیق ناهمسو باشد) حتما منجر به این نمیشود که دیگر رفیق، بر صندلی تکیه زد و چه بسا هر دو رفیق مجبور شوند عرصه را به رقیبی و نه رقیبی دیگر واگذار کنند! طرفه حکایتی است؛ دکتر لاریجانی جزء اولین شخصیتهای مطرح سیاسی بود که بعد از ریاست جمهوری محمود احمدینژاد دست دوستی به سوی او و دولت نهم دراز کرد و خود در زمره اولین گروه یار و امین رئیس جمهور شد. بعد هم در پرونده هسته ای پا به پای دیگر ارکان دولت پیش رفت و البته به دلیل بروز پارهای اختلافات (البته اختلافات کاملا کارشناسانه) مجبور شد فقط در زمینه هستهای در دولت نهم از خود سلب مسوولیت کند. با این حال چرا باید طوری وانمود کنیم که انگار، دولت بعد از رئیس مجلس شدن لاریجانی، عزا گرفته است؟ مگر همین جناب دکتر حداد عادل در عین دوستی آشکار و همدستی با دولت، منتقد برخی اقدامات قوه مجریه و شخص رئیس جمهور نبود؟ آیا به دلیل آن انتقادات میبایست فضا را چنان تشنج آفرین جلوه میدادیم؟ و اکنون که حداد کرسی ریاست را به لاریجانی واگذار کرده، چطور ادعا میکنیم که حداد یار غار احمدینژاد بود؟ پس آن نقدهای حداد عادل به دولت چه بود؟ و بالاتر، آن تیترهای شش ستونی که جنگ میان ریاست قوه مجریه و رئیس سابق مجلس را نشان میداد چه بود؟
و اینکه الان با دروغی مضحک مدعی دوستی حداد و احمدینژاد و دشمنی لاریجانی و احمدینژاد شویم چه صیغهای است؟ این شیوه برخورد البته از مخالفان جریان اصولگرایی نه فقط بعید نیست که روا هم هست! اما نالان از این دل شکستنها، گفت: از دوست بپرس او چرا میشکند.
تا نوزدهمین سالگرد ارتحال حضرت امام(ره) چیزی نمانده، کاش همه مدعیان، به خصوص داعیهداران اصولگرایی، خود را در همه حال با ترازوی امام بسنجند و خود را با آن، میزان کنند. آیا حیف نیست جریان احیا کننده خط امام، دچار غرور و اختلاف شود که هرگز چنین مباد.