تاریخ انتشار : ۲۱ آبان ۱۳۸۷ - ۱۰:۱۲  ، 
کد خبر : ۴۰۱۰۶
در حاشیه انتخاب رئیس‌جمهور لبنان و پایان بحران سیاسی در این کشور

ایران و تجربه موفق دیپلماسی منطقه‌یی


سیدحسین موسوی / رئیس مرکز پژوهش‌های علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه
موافقتنامه گروه های سیاسی لبنان در هفته پیش به یکی از بحران های سیاسی منطقه پایان داد و کشور لبنان را حداقل در میان مدت در مسیر صحیح قرار داد. این موافقتنامه از
دیگر سو موفقیت دیپلماسی مبتنی بر همگرایی منطقه یی را نمایان کرد، زیرا پس از جنگ اسرائیل علیه لبنان در سال 2006 کشورهای دارای نفوذ در این کشور نظیر امریکا و فرانسه دست به تلاش های فراوان زدند تا بحران سیاسی لبنان را حل و فصل کنند، اما به دلایل گوناگون از جمله جانبداری از یک گروه سیاسی در مقابل گروه های دیگر نتوانستند کاری از پیش ببرند. برخی از کشورهای تاثیرگذار منطقه یی نظیر مصر و عربستان سعودی نیز موفق به حل و فصل بحران سیاسی لبنان نشدند، اما در مقابل کشور کوچک قطر موفق شد خواست های گروه های سیاسی لبنان را به یک فرجام قابل قبول سوق دهد. روشن است که موقعیت قطر محصول دیپلماسی همگرایی منطقه یی بود، اما از این واقعیت نباید غفلت کرد که برخورداری از نفوذ در یک کشور لزوماً به افزایش قدرت تاثیرگذاری عامل یا عوامل دارای نفوذ برای حل و فصل بحران های آن کشور نمی انجامد، زیرا در برخی موارد و از جمله آخرین آن (نمونه قطر و نسبت آن با لبنان) کشورهای فاقد نفوذ در کشورهای بحران زده می توانند قدرت تاثیرگذاری بیشتری برای حل و فصل بحران پیدا کنند. این نوشته می کوشد موافقتنامه گروه های سیاسی لبنان را در دوحه از منظر اوضاع داخلی لبنان و چگونگی نقشه سیاسی این کشور در میان مدت و نیز ابعاد منطقه یی این موافقتنامه مورد ارزیابی قرار داده و چشم انداز موفقیت دیپلماسی منطقه یی و چالش های پیش روی آن را ترسیم کند.
وضعیت لبنان پس از موافقتنامه دوحه
با امضای موافقتنامه دوحه از سوی همه گروه های سیاسی لبنان بحث بر سر برندگان و بازندگان این موافقتنامه و جایگاه آنان در نقشه سیاسی لبنان در مرحله آتی مورد بحث بسیاری از محافل سیاسی و رسانه یی منطقه یی و بین المللی قرار گرفت. در رسانه های غربی تحلیلگران سیاسی به این جمع بندی دست یافتند که نیروهای اپوزیسیون لبنان و در راس آنان حزب الله این کشور برنده اصلی موافقتنامه دوحه بودند. برخی از رسانه های منطقه در اردوی کشورهای محافظه کار عرب به ارزیابی هایی مشابه ارزیابی های رسانه های غربی دست زدند، زیرا انتظارات پیشین آنها بر این پایه استوار بود که بحران سیاسی لبنان بدون حل و فصل ماهیت آن یعنی موضوع سلاح مقاومت اسلامی و مهار نیروی حزب الله رو به آرامش نخواهد گذاشت. اشکال اصلی این ارزیابی این است که حتی اگر موضوع سلاح حزب الله در جنگ اسرائیل علیه لبنان در سال 2006 یا در تلاش های دیپلماتیک اتحادیه عرب حل و فصل می شد، بحران سیاسی این کشور به دلایل دیگر ادامه پیدا می کرد، زیرا کافی است به این نکته اشاره شود که جناح ملی آزاد لبنان به رهبری ژنرال میشل عون که در راس نیروهای مسیحی اپوزیسیون قرار دارد چندان نسبتی با موضوع سلاح ندارد، اما به لحاظ سیاسی در صف اول نیروی اپوزیسیون قرار داشته و در طرح بسیاری از مطالبات سیاسی در مقایسه با حزب الله از ادبیات رادیکال تر استفاده می کرد. بنابراین و در برخورد با بحران سیاسی لبنان نباید سطحی نگر بود، چرا که راه حل های مبتنی بر نگاه سطحی لزوماً به نتایج سطحی ناپایدار می انجامد. علت اصلی ناکامی امریکا و فرانسه در حل و فصل بحران سیاسی لبنان همین نکته بود. این دو کشور و به طور مشخص امریکا بحران سیاسی لبنان را از منظر منافع اسرائیل نگریسته و با عمده کردن موضوع سلاح حزب الله قصد داشتند لبنان را خلع سلاح کنند. از این رو و به رغم سفرهای زنجیره یی وزرای خارجه فرانسه و امریکا به لبنان دیپلماسی مبتنی بر جانبداری از منافع اسرائیل نه تنها به حل و فصل بحران سیاسی لبنان کمک نکرد، بلکه در هفته های اخیر وضعیت این کشور به لبه پرتگاه جنگ داخلی نزدیک شد و اگر هوشیاری نیروهای اپوزیسیون و در راس آنها حزب الله در فهم معادلات پیچیده حاکم بر استراتژی خاورمیانه یی ایالات متحده نبود، رویارویی نظامی میان گروه های درگیر به تنها راه حل آنان برای خروج از بن بست سیاسی موجود تبدیل می شد.با توجه به نکات فوق باید بحران سیاسی لبنان را از منظر موازنه قوای داخلی این کشور نگریست. واقعیت این است که پس از استعفای وزرای حزب الله و جریان ملی آزاد لبنان از کابینه دولت فواد سنیوره دو نیروی مهم شیعه و مسیحی لبنان از مشارکت در تصمیمات کشوری محروم شدند. این مساله بیشتر باید شکافته شود تا آشکار شود که بحران اخیر لبنان از فقدان چه عناصر سرنوشت سازی رنج می برد. چنان که می دانیم سیستم دموکراتیک لبنان از پایه روی «دموکراسی توافقی» استوار است. هر گاه این اصل بنیادین در لبنان دستخوش دگرگونی شده، ناپایداری و بحران محصول طبیعی این معادله بوده است. موافقتنامه طائف در آغاز دهه نود قرن پیشین که به جنگ 15ساله داخلی این کشور پایان داد در واقع گروه های درگیر را به پذیرش دموکراسی توافقی نزدیک کرد، اما این موافقتنامه به دلیل تحولات همه جانبه در ترکیب و ساختار جمعیتی و درصد نمایندگی فرقه های سه گانه اصلی لبنان در سازه سیاسی کشور طی دو دهه اخیر دیگر نمی توانست پاسخگوی مرحله کنونی باشد. به عبارت دیگر محرومیت شیعیان و بخشی از نیروهای مسیحی لبنان از مشارکت در ساختار سیاسی این کشور از نیمه دوم دهه 90 میلادی بدین سو، اصل دموکراسی توافقی را مجدداً در معرض دگرگونی قرار داد و به جریانی امکان گسترش نفوذ داد که در ادبیات سیاسی لبنان «فئودالیسم سیاسی» تعبیر می شود. در نتیجه نمایندگان فرقه های اصلی لبنان می بایست در سال های 2005 به بعد به این نتیجه قطعی دست می یافتند که قطار دموکراسی توافقی را که از ریل خود خارج شده بود مجدداً از طریق گفت وگوهای ملی به خط اصلی بازگردانند. اما فئودالیسم سیاسی با معطوف کردن نگاهش به پشتیبانی نیروهای خارجی به ویژه ایالات متحده از پذیرش انجام اصلاحات ضروری در موافقتنامه طائف خودداری کرد. گمان آنها این بود که خصومت ایالات متحده امریکا با سوریه و ایران، به آنان این فرصت را می دهد که الگوی فئودالیسم سیاسی را جایگزین دموکراسی توافقی کرده و دو جریان عمده اجتماعی لبنان را به حاشیه برانند. نکته جالب توجه اینکه بسیاری از شخصیت های ملی لبنان نظیر عمر کرامی و سلیم الحص دو نخست وزیر پیشین این کشور مشفقانه به جریان حاکم توصیه می کردند که دست از لجاجت فرقه یی برداشته و از تکیه بر وعده های خارجی و از توهم پشتیبانی آنان در صورت ادامه وضعیت بحرانی خودداری کند، اما فئودالیسم سیاسی به این توصیه های مشفقانه توجه نکرد و کار را به آنجا رساند که نیروی اپوزیسیون ناگزیر از نمایش قدرت شد. نمایش قدرت نیروی حزب الله در تصرف بیروت به طرفداران الگوی فئودالیسم سیاسی این پیام را داد که حیات فئودالیسم سیاسی با اقدام عملی نیروی اپوزیسیون رو به زوال می رود، اما جالب ترین پیام این نمایش قدرت حزب الله، صلح طلبانه و مبتنی بر دعوت از دولت و طرفداران آن برای پذیرش الگوی دموکراسی توافقی بود. این پیام در این شکل تجلی پیدا کرد که حزب الله لبنان با به دست گرفتن ابتکار عمل مربوط به امنیت پایتخت لبنان اقتدار خود را در مسوولانه ترین شکل به ارتش ملی این کشور سپرد. چنان که می دانیم در جریان تصرف بیروت به استثنای یک مورد غیرموجه ( حمله به ایستگاه تلویزیونی المستقبل و روزنامه المستقبل وابسته به خاندان حریری) نه عملیات قتل و غارت در میان بود و نه حمله به نهاد های حکومتی. گمان اولیه نیروهای طرفدار دولت این بود که حزب الله پس از تصرف بیروت به سهم خواهی ناشی از معادله جدید مبادرت خواهد کرد، اما این گمان به سرعت جای خود را به آرامش و البته به پذیرش پیام نیروی اپوزیسیون از سوی دولت و نمایندگان فئودالیسم سیاسی سپرد. اکنون و پس از گذشت دو هفته از ماجرای نمایش قدرت حزب الله می توان گفت که اقدام دوضلعی (بر دوضلعی بودن اقدام تاکید می کنم) حزب الله در تصرف بیروت و سپس سپردن ابتکار عمل آن به دست ارتش ملی لبنان در سوق دادن نیروهای طرفدار دولت به سمت پذیرش راه حل های مسالمت آمیز مبتنی بر دموکراسی توافقی نقش تعیین کننده داشت. اما مهم تر از این، کم هزینه بودن این اقدام دوضلعی حزب الله در مقایسه با سناریو های مخاطره آمیز ادامه اوضاع بحرانی قبلی بود. مجموعه گروه های اپوزیسیون، چه شیعه (حزب الله و جنبش امل) و چه مسیحی (جریان ملی آزاد لبنان به رهبری ژنرال میشل عون)، مطالبات قبلی خود را تکرار کرده و از بالا بردن سقف آن در اثر تحولات جدید خودداری کردند. این رویکرد نقش مهمی در انعطاف پذیری نیروی حاکم و طرفداران آن در اجلاس دوحه ایفا کرد. بدین ترتیب دو جریان رقیب سیاسی در موافقتنامه دوحه به انجام پاره یی اصلاحات ضروری در موافقتنامه طائف رضایت دادند؛ انتخاب میشل سلیمان فرمانده ارتش ملی لبنان و نامزد توافقی همه طرف ها به عنوان رئیس جمهور؛ تشکیل دولت وحدت ملی با اعطای یک سوم کرسی های وزارتی به اپوزیسیون و بازگشت به قانون انتخابات دهه 60میلادی همراه با انجام اصلاحاتی در حوزه انتخابیه بیروت. موضوع سلاح حزب الله نیز به گفت وگوهای ملی آن هم در چارچوب استراتژی دفاعی لبنان سپرده شد. در یک نتیجه گیری واقع بینانه می توان گفت که دستاورد بزرگ اجلاس دوحه محرومیت زدایی سیاسی از دو فرقه مهم و با نفوذ مذهبی و سیاسی لبنان بود و بنابر همین نتیجه گیری می توان پیش بینی کرد که نظام سیاسی لبنان در میان مدت حیات و پویایی و پایداری خود را بازخواهد یافت.
موفقیت دیپلماسی منطقه یی ایران
تردیدی در این واقعیت وجود ندارد که موافقتنامه دوحه محصول دیپلماسی مبتنی بر همگرایی منطقه یی خارج از فشارهای فرامنطقه یی بود. روی این واقعیت پافشاری فراوانی باید کرد، زیرا ارزیابی بسیاری از تحلیلگران غربی پیش از توافقنامه دوحه این بود که بحران سیاسی لبنان از سوی دو نیروی مهم منطقه یی یعنی ایران و سوریه به بحران ها یا پرونده های مهم تر پیوند خورده است. در مورد ایران گفته می شد که تهران تا حل و فصل بحران هسته یی خود با منظومه غرب و کاهش فشار های بین المللی در این زمینه، زخم بحران سیاسی لبنان را پانسمان نخواهد کرد. این جدال به حدی بالا گرفت که روسای جمهور امریکا و فرانسه به صورت مستقیم و رهبران اردوگاه محافظه کار عرب به گونه یی غیرمستقیم ایران را مسوول ادامه بحران سیاسی لبنان دانستند. در مورد سوریه نیز فرضیه های گوناگونی مطرح می شد. از دادگاه بین المللی رسیدگی به ترور رفیق حریری نخست وزیر فقید لبنان تا معادله مربوط به صلح سوریه و اسرائیل سناریو سازی های گسترده مطرح شد، اما هم امریکا و فرانسه و هم اردوگاه محافظه کار عرب و پیش از همه کشور قطر( در جریان اجلاس دوحه) از نقش سازنده و بلکه انگیزاننده دو کشور ایران و سوریه در جهت سوق دادن نیروی اپوزیسیون به ضرورت دستیابی به نتیجه قطعی در اجلاس دوحه آگاهی دارند. این نحوه نگرش کشور های غربی به ویژه امریکا به بحران های منطقه یی و نقش عوامل تاثیر گذار در آن نشان می دهد که اگر آنها جایگاه سوریه و ایران را در معادلات سیاسی لبنان داشتند، با صدها ترفند و تاکتیک از حل و فصل بحران لبنان تا حل و فصل دیگر پرونده ها و بحران های مرتبط با وضعیت حریف جلوگیری می کردند و این نشان می دهد که بازوان منطقه یی امریکا از استقلال عمل کمتری در مقایسه با بازوان منطقه یی ایران و سوریه برخوردارند.
از این رو به ویژه در مورد دیپلماسی منطقه یی ایران می توان گفت که عامل اخلاقی در رویکردها و سیاست های منطقه یی اش بر عناصر فرصت سازی و بهره گیری بی حد و مرز از دوایر نفوذ و گره زدن سرنوشت آن با سرنوشت پرونده های باز یا معلق خود با منظومه غرب غلبه دارد.
مفهوم و به عبارتی پیام این سیاست منطقه‌یی ایران این است که همگرایی منطقه‌یی به دور از فشار نیروهای فرامنظقه‌یی بر منافع مبتنی بر یکجانبه‌گرایی غلبه دارد. نتایج و پیامدهای مثبت این همگرایی منطقه‌یی می‌تواند برای صلح و ثبات منطقه مفید باشد و کشورهای غربی به ویژه ایالات متحده آمریکا می‌توانند از منافع و پیامدهای مثبت این همگرایی منطقه‌یی بهره‌مند شوند. همچنین کشورهای غربی می‌توانند از مجموعه رویکردهای منطقه‌یی ایران که بر امنیت تفکیک‌ناپذیر جمعی اصرار می‌ورزد این پیام را دریافت کنند که این رویکرد تهران در دیگر قلمروهای بحران نظیر عراق، فلسطین و افغانستان نیز قابل سرایت و تعمیم است، به شرط آنکه آمریکا از سیاست تشنج‌زدایی منطقه‌یی ایران تفسیر غلط نکند و گمان نبرد که آرام‌سازی کانون‌های بحران منطقه‌یی فرصای برای تجمیع قوای بین‌المللی و منطقه‌یی و تمرکز فشار بر ایران به منظور اخذ امتیاز در حوزه حقوق ملی‌اش فراهم خواهد کرد. همچنین اردوگاه محافظه‌کار عرب باید از دیپلماسی موفق منطقه‌یی در حل و فصل بحران لبنان به مثابه الگوی قابل گسترش در حوزه‌های دیگر مسائل منطقه در جهت تقویت همگرایی منطقه‌یی بهره‌گیری کنند. از همه مهم‌تر کشورهای عرب خاورمیانه باید به تلاش‌های ایالات متحده آمریکا برای عمده کردن خطر نفوذ ایران در منطقه با یکدیگر به دیده شک و تردید بنگرند و بدانند که ثقل دیپلماتیک و دامنه نفوذ منطقه‌یی ایران در امتداد منافع و دغدغه‌های مشترک کشورهای منطقه در برابر توسعه‌طلبی‌های اسرائیل قرار دارد نه در تعارض یا تقابل با آن. اینک تجربه دیپلماسی همگرای منطقه‌یی در موضوع لبنان نیاز به پرستاری و نگهبانی دارد، زیرا ممکن است برخی طرف‌های بین‌المللی چندان تمایلی به شکل‌گیری و نهادینه کردن همگرایی منطقه‌یی نداشته باشند. این درست است که عوامل منطقه‌یی تاثیرگذار نسبت به موفقیت دیپلماسی منطقه‌یی خشنود هستند و نیز این نکته می‌تواند قابل فهم باشد که اسرائیل به تخریب موافقتنامه دوحه دست نخواهد زد، زیرا از دیدگاه تل‌آویو ورود حزب‌الله لبنان به ساختارهای سیاسی این کشور خطر وقوع رویارویی نظامی در جبهه شمالی‌اش را حداقل در میان‌مدت کاهش می‌دهد. همچنین سوریه نمی‌تواند به موافقتنامه دوحه به مثابه فرصتی برای تقویت جناح‌های متحد دمشق در ساختار سیاسی لبنان و افزایش ضریب ایمنی آن در برابر دخالت نیروهای فرامنطقه‌یی بنگرد، اما نمی‌توان از احتمال بر هم زدن معادلات سیاسی لبنان از سوی برخی طرف‌های بین‌المللی بیمناک نبود، زیرا تجربه دیپلماسی موفق منطقه‌یی امکان عهده‌داری و تکفل بسیاری از مسائل منطقه‌یی را برای نیروهای بین‌المللی محدود می‌کند. از این رو طبیعی است که آنها در اندیشه تخریب سازه ژلاتینی همگرایی منطقه‌یی پیش از تحکیم و نهادینه شدن آن باشند. شروع موج جدید حملات ایالات متحده آمریکا علیه ایران و سیاست‌های منطقه‌یی آن به ویژه پس از امضای موافقتنامه دوحه نشان از این ندارد که واشنگتن از موفقیت دیپلماسی منطقه‌یی در حل و فصل بحران لبنان خشنود شده است. رفتار ایالات متحده آمریکا به گونه‌یی است که گویی هم از تعدد و کثرت پایگاه‌ها و حوزه‌های نفوذ منطقه‌یی ایران وحشت دارد و هم از کاهش آن! وحشت آمریکا از گسترش دامنه نفوذ منطقه‌یی ایران قابل درک است، زیرا گسترش نفوذ منطقه‌یی ایران به کاهش نسبی قدرت تاثیرگذاری و نقش‌آفرینی واشنگتن در خاورمیانه می‌انجامد، اما چرا آمریکا از کاهش نفوذ منطقه‌یی ایران نیز ناخشنود است؟ علت اصلی آن این است که ایالات متحده با کاهش نفوذ منطقه‌یی ایران دیگر دستاویزی برای عمده کردن خطر ایران در منطقه به منظور تقویت عنصر تکیه‌گاهی خود در میان رژیم‌های عرب در دست نخواهد داشت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات