*کامیابی و ناکامی یک جریان فکری- سیاسی دقیقاً به چه معناست، آیا می توان معیار قابل اندازه گیری که بتواند مورد تایید افرادی با گرایش های مختلف باشد، برای آن ارائه کرد؟
**به نظر من می توان معیار های نسبی برای سنجش درجه موفقیت/ کامیابی داشت، مشروط به آنکه به مطلق خواهی درنغلتیم و خواهان پاسخ «سیاه» یا «سپید» نباشیم. از این زاویه به گمان من برنامه، اهداف و ادعای یک جریان فکری- سیاسی یکی از معیارهاست. معیار دیگر می تواند درجه تاثیرگذاری یک جریان فکری بر جامعه باشد، بدون آنکه آن جریان به کامیابی مشخص و ملموس رسیده باشد.
برای نمونه و در رابطه با عنوان این مصاحبه، به نظر می آید جنبش چپ در ایران اگرچه در دستیابی به برنامه سیاسی خود ناکام ماند اما کامیابی هایی در تاثیرگذاری بر جامعه ایران داشته است. از آن جمله می توان به تاثیر بر فرهنگ تحزب، تاثیر بر سازماندهی اجتماعی بر اساس نیازهای اقشار مختلف چون جوانان و زنان و... نام برد.
*جریانی که با عنوان چپ مارکسیستی در تاریخ ایران شناخته می شود، دارای عناصر و اجزای مختلفی است، چه ویژگی هایی میان همه گرایش های مختلف آن مشترک است؟
**این جریانات چند وجه مشترک داشتند، اول اینکه جملگی آنان برخاسته از جامعه ایران بودند و در ارتباط با جامعه ایران فعالیت می کردند. از این منظر جریانات چپ نه تنها کوشش در تاثیرگذاری بر جامعه داشتند بلکه در عین حال تاثیرپذیر از جامعه یی بودند که خواهان تغییر آن بودند. در این راستا، فرهنگ و بینش چپ (و دیگر جریانات سیاسی) نمی توانست بی تاثیر از جامعه باشد. برای نمونه اگر جامعه ایران استبدادزده بوده است، نوعی از فرهنگ و روابط استبدادی به جریانات سیاسی منتقل شده است، البته به درجات مختلف. یا اگر جامعه تمایلات شدید دینی داشته است، برخورد و فرهنگ «دینی» تا حدودی به احزاب سیاسی منتقل شده است.
دوم اینکه احزاب مارکسیستی اگر چه با یکدیگر تفاوت های زیادی داشتند و هر دسته به الگوبرداری از تجربه انقلاب های مختلف جهانی می پرداختند اما تمامی آنان نقطه مبداء حرکت نظری خود را انقلاب بلشویکی 1917 در روسیه می دانستند. در یک کلام تمامی آنان بلشویسم را حجتی بر تایید گرایش و برداشت خود از اندیشه مارکس می دانستند. در این رابطه باید اضافه شود بخش مهمی از جنبش چپ در ایران پیروی قرائت استالینی از بلشویسم بود و تفسیر دستگاه تبلیغاتی استالینی را از انقلاب اکتبر روسیه حجت قرار می داد.
*غلبه گرایش مارکسیسم- لنینیسم در درون این جریان تا چه حد رفتارها و تحولات آن را توضیح می دهد؟ آیا می توان رفتارهای این جریان را نوعی آزمون تاریخی برای مارکسیسم- لنینیسم تلقی کرد؟
**در مورد بخش دوم سوال باید گفت آزمون تاریخی برای مارکسیسم-لنینیسم ابعادش بسیار بزرگ تر از تجربه جریانات متمایل به این نظریه در ایران است. مارکسیسم- لنینیسم نظریه یی بود با ادعا و ابعاد جهانی پس باید آن را در چنان حدی مورد بررسی قرار داد. از این منظر، اساس ادعای مارکسیسم- لنینیسم ریشه در انقلاب اکتبر روسیه و درجه موفقیت تجربه اتحاد شوروی داشت. این یعنی آزمون تاریخی مارکسیسم-لنینیسم در پرتو تجربه تاریخی و جهانی اتحاد شوروی معنی می یابد و نتیجه و سرانجام انقلاب اکتبر هم بعد از فراز و نشیب بسیار ناکامی و فروپاشی شوروی بود.
در مورد بخش نخست سوال باید گفت غلبه مارکسیسم-لنینیسم در جریان چپ در ایران رابطه مستقیم با شرایط انقلابی یا استبدادی داخل کشور (که فضا را برای جریانات چپ معتدل تنگ می کرد) داشت، شرایط چپ در سطح جهان و تاثیر مارکسیسم متبلور شده در شوروی بر فعالان ایرانی نیز بخش دیگری از تصویر را تشکیل می دهد.
*نوع سازماندهی و تشکل در میان این جریان تا چه میزان قادر به توضیح رفتارهای آنها و تصمیم گیری های مهمی است که در مقاطع حساس گرفته اند؟
**منظور از این سوال مشخص نیست، پس جوابی ندارم. نوع سازماندهی جریانات چپ یکدست نبود.
*ارتباط با خارج همیشه به عنوان یک اتهام برای این جریان مطرح بوده است. تا چه حد چنین ارتباطی وجود داشته و اگر تبادلی بوده در چه زمینه هایی بوده است؟ آیا می توان این ارتباط را پاشنه آشیل جریان چپ مارکسیستی دانست؟
**اول شاید بهتر باشد معنی «ارتباط با خارج» را مشخص کنیم. آیا منظور هرگونه ارتباطی است (برای نمونه ارتباط جنبش چریکی با مقاومت فلسطین) یا منظور وابستگی سیاسی و تشکیلاتی به کشور خارجی است؟
فرض را بر این می گذاریم که منظور «وابستگی» است. از این منظر، وابستگی همواره به عنوان اتهام تنها برای بخشی از جنبش چپ مارکسیستی مطرح بوده است و نه تمامی آن. برای نمونه حزب توده در بیشتر طول حیاتش به وابستگی به شوروی متهم می شد و این اتهام در اساس درست بود. در حالی که سازمان فداییان قبل از انقلاب چنین نبود و وابستگی نداشت. از این زاویه وابستگی حزب توده در تمام دوران حیاتش در انظار عمومی و از دیدگاه فرهنگ سیاسی جامعه ایران منفی عمل می کرد، اگر چه حزب از سر این وابستگی کمک هایی از شوروی ها می گرفت که دیگر گروه ها به آن دسترسی نداشتند. در این چارچوب، وابستگی حزب توده برایش در مجموع ضرر بود.
*آیا جریان چپ مارکسیستی هیچ گاه توانسته است با عامه مردم ایران ارتباط برقرار کرده و در سطحی فراتر از محافل روشنفکری تاثیرگذار باشد، در چه مقاطعی و چرا؟
**به نظر می آید هرگاه میزان فشار و اختناق در جامعه کمتر بوده است احزاب سیاسی موفقیت بیشتری در برقراری ارتباط با مردم داشته اند و این شامل احزاب چپ نیز می شود. برای نمونه حزب توده قبل از سال 1332 در میان قشر کارگران شهری پایه وسیعی داشت.
*تنوع بسیار درون گروه های چپ مارکسیستی را چگونه می توان توضیح داد؟ چرا این همه انشعاب و شاخه شاخه شدن در جریان مارکسیسم- لنینیسم دیده می شود؟
**بخشی از دلیل تنوع درون گروه های چپ به تنوع در اندیشه چپ در سطح جهان ارتباط پیدا می کند و اندیشه چپ در ایران متاثر از این واقعیت بوده است.
بخش دیگر موضوع کمی به فرهنگ ایرانیان بازمی گردد که در همکاری و همراهی سیاسی دچار کمبود خبرگی اند. البته این مساله یی است که نیاز به مطالعه همه جانبه دارد ولی محدود به جنبش چپ نمی شود.
*جریان چپ مارکسیستی در برخورد با ملیت ایرانی و اسلام چه مواضعی داشته است، پشتوانه نظری و تجربی این مواضع چه بوده و این مواضع چه ثمری داشته است؟
**چپ مارکسیستی در ایران همانند همتاهای جهانی اش دین را بر اساس تفکری میرنده و بازدارنده راه ترقی ارزیابی می کرد. اما این باور به این معنی نبود که این جریان خود را در هر لحظه با دینداران در حال جدل می دید. در مورد «ملیت ایرانی» اگر منظور هویت است و احترام به پیشینه تاریخی ایرانیان، بخش اعظم چپ با این موضوع مشکلی نداشت. اما اگر منظور ملی گرایی ایرانی باشد، یعنی همان مفهومی که در فرهنگستان به آن «ناسیونالیسم» می گویند، خب چپ مارکسیستی در ایران همانند مارکسیست ها در جهان مخالف آن بودند.
*آیا این ادعا که گفته می شود مارکسیسم- لنینیسم به عنوان یک ایدئولوژی مرده است را قبول دارید؟ چرا؟
**به گمان من اول باید توافقی بر سر مفهوم واژه «ایدئولوژی» باشد تا بتوان سوال را پاسخ داد. اگر منظور از سوال این باشد که آیا مارکسیسم - لنینیسم به عنوان یک دستگاه فکری که مدعی دارا بودن پاسخ به مشکلات جامعه بشری بود حال دیگر «مرده است»، جواب به نظر من مثبت است. با سقوط تجربه اتحاد شوروی آنچه به مارکسیسم- لنینیسم معروف شده بود (ولی در واقع برداشت استالینی از انقلاب اکتبر روسیه بود) نیز سقوط کرد.