تاریخ انتشار : ۱۲ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۰:۱۹  ، 
کد خبر : ۴۰۲۱۱

قدرت مشروع در حقوق عمومی اسلامی


دکتر سید مصطفی محقق داماد
در مقایسه اسلام و مسیحیت کلیسایی یک تفاوت بسیارمهم در خصوص موضوع قدرت وجود دارد و آن این است که در تاریخ مسیحیت پس از پیدایش کلیسا در کنار قدرت دنیوی (به معنای قدرت عقلانی و بشری که به سیاست یعنی به تمشیت زندگی دنیوی مردم می‌پرداخت) نهاد دیگری توسط کلیسا مطرح می‌شد که « قدرت الهی تجسم یافته» بر روی زمین بود. این منبع قدرت کلیسا و مدعی عینیت بخشیدن به قدرت الهی در زمین بود. عضویت در کلیسا و ورود در جمعیت مومنین به معنای پیوستن و درآمدن در سیطره قدرت الهی و اتصال به ملکوت قدس خداوند محسوب می‌شد و چیزی بیش از اطاعت و تبعیت از مجموعه‌ای از اوامر و نواهی بود.
در حالی که قدرت دیگری وجود داشت که به سیاست می‌پرداخت یعنی زندگی و امور دنیوی مردم راتنظیم می‌کرد. این نهاد کاملا این جهانی بود و برای زندگی روزمره مردم، آب و نانشان و جنگ و صلحشان می‌اندیشید. و هر چند از سوی منبع قدرت الهی حمایت و حتی چنین توجیه می‌شد که این قدرت را خداوند به اربابان قدرت اعطا فرموده ولی حمایت آنان مشروط بر آن بود که از حدود حوزه خود یعنی حوزه دنیوی خارج نشود و در قلمر اقتدار کلیسا وارد نگردد و در غیر این صورت حسب شهادت تاریخ نه تنها از حمایت و پشتیبانی کلیسا بی‌بهره بود که به سو‌ء روابط و حتی تلخ‌گویی و درگیری مسلحانه منتهی می‌گشت. هر چند به گواهی اسناد، یکی از معروفترین پیام‌های حضرت عیسی(ع) این بوده که « کار مسیح و کار قیصر را به قیصر باید وانهاد» و به دیگر سخن قیام عیسی نهضتی علیه تئوری شاه-نبی بود، اما در قرون وسطی پاپ‌ها که برای خودشان ولایت مطلقه قائل بوده‌اند.
در بسیاری از مواقع که درگیری بالا می‌گرفت بر قدرت دنیوی چیره می‌شدند و آن را در خود هضم می‌کردند هر چند که در طول تاریخ گاهی قضیه بالعکس می‌شد، قدرت دنیوی بر کلیسا غلبه می‌کرد و در بسیاری از حوزه‌ها بر جای آن می‌نشست . ولی به هر حال تا قبل از دوره رنسانس قدرت دنیوی در مسیحیت این امر را پذیرفته بود که مشروعیت او از کلیسا نشات می‌گیرد و لذا تاج شاهان به عنوان نشانه و سمبل قدرت توسط پاپ‌ها بر سر ‌آنان نهاده می‌شد. اما در اسلام به هیچ‌ وجه چنین نیست.
قدرت در اسلام از همان آغاز چهره زمینی به خود گرفت و چیزی به نام قدرت الهی تجسم یافته در روی زمین شکل نگرفت . راز این تفاوت در ذات اعتقادات اسلامی از یک سو و داعیه‌های کلیسایی از سوی دیگر نهفته است . قدرت کلیسا از طریق پطرس‌ کبیر به عیسی مسیح متصل می‌گردد و پاپ جانشین خدا می‌شود. عیسی در اعتقاد کلیسا با محمد(ص) در اعتقاد کلیسا به موجب اصل تثلیت احدی از اقانیم سه گانه و خدای مجسم وبه تعبیری دیگر خدای روی زمین است نه یک بشر پیام‌آور از سوی خداوند . و از این رهگذر کلیسا خلیفه خدا می‌شود. ولی پیامبر اسلام خود را بشری همانند دیگران معرفی می‌کند. این حقیقت به تعبیرات مختلف در قرآن آمده است :
1- او انسانی از میان فرزندان مردم کوچه و بازار و پیام‌آور حق است: هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم (جمعه 2)
2- او انسانی همانند دیگران و دارای خصائل انسانی است و محتوای پیام اوعبارت است از ایمان به خدای یگانه و اعتقاد به قیامت و عمل صالح: قل انما انا بشر مثلکم یوحی الی انما الهکم اله واحد فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل علما صالحا و لا یشرک به عباده ربه ابدا( کهف 110)
3- او بنده صالح خداوند به عبادت او مفتخر است. گیرنده و رساننده پیام اوست. تبارک الذی نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیرا( فرقان 1)
4- او همانند مردم عادی زندگی می‌کند. نیازهای مادی او مانند دیگران است هر چند که مشمول شرح صدر و هدایت خاص خداوند قرار گرفته است. الم نشرح لک صدرک (شرح 1) او در حالی که یتیمی بی‌سرپرست بوده خداوند او را مورد هدایت خاص خویش قرار داده است.
الم یجدک یتیما فاوی و وجدک ضالا فهدی و وجدک عائلا فاغنی (ضحی 6.7.8)
5- او امین پیام الهی است ومجاز به هیچ‌گونه دخل و تصرف درآن نمی‌باشد. «خداوند در قرآن فرموده است : ولو تقول علینا بعض الاقاویل .لاخذنا منه بالیمین . ثم لقطعنا عنه بالوتین( الحاقه – 45.44.43) اگر او به گرفتاری نسبت دهد دست او را می‌گیریم و سپس رگ کردن او راقطع خواهیم کرد.
6- وقایع زیادی از زندگی شخصی پیامبر اسلام ازجمله روابط او با همسرانش در قرآن آمده که یکی از اهداف نقل این گونه قضایا زیست بشری او بوده است . مطالعه در سیره پیامبر اسلام نیز نشان می‌دهد که گویی او این دغدغه خاطر را داشته که مردم آمادگی چنین انحرافی را دارند تا او را همچون عیسی مسیح قداست الهی بخشند.
و لذا در واپسین لحظات زندگی به نزدیکان خود توصیه می‌کند که به این آیه توجه کنند: «‌و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضرالله شیئا و سیجزی الشاکرین( آل عمران45) جالب آن است که دغدغه خاطر رسول‌الله (ص) بی‌جا نبود زیرا پس از رحلت آن حضرت با تاثیر‌پذیری از سنت‌های مسیحی، برخی از مسلمانان گفتند او نمی‌میرد، او به آسمان رفته است . ولی این فکر با توجه به همین آیه شریفه به سرعت مردود اعلام شد. مردمی بودن پیامبر اسلام موجب آن شد که قدرت آسمانی و الهی شکل نگیرد.
تشکل رهبری اجتماعی و سیاسی پیامبر به موجب آنچه در منابع اسلامی آمده و کاملا مردمی و بشری است و بر پایه‌ نهادها و اصول بسیار مهمی استوار شده که در دورن تعلیمات اسلامی وجود دارد. تعلیمات اسلامی از هیچ راز و رمزی برخوردار نیست. پیامبر از همان روزهای نخستین بعثت آموزه‌های خود را طی اصول و موازینی صریح بیان کرد، اصولی که زندگی مادی و معنوی مردم را شامل می‌شد و به گونه‌‌ای بود که انسان‌ها اگر آن اصول را مرعی می‌داشتند به مدیریتی دنیوی همراه با عدالت و معنویت و تقوی دست می‌یافتند. ذیلا به برخی از آن اصول اشاره می‌کنیم:
الف- اصل آزادی و منع سیطره- به موجب آیات عدیده‌ای از قرآن مجید همان گونه که پذیرفتن توحید، حق انسانهاست، آزادی انسان در پذیرفتن یا نپذیرفتن توحید نیز حق انسان‌ها می‌باشد و اسلام هرگز آزادی در نپذیرفتن دین را از انسان سلب نکرده است . لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی( بقره -256) این یک جمله خبری است که معنای انشایی‌ دارد. یعنی این که می‌گوید « هیچ اجبار و اکراهی در کارنیست » به معنای آن است که نباید هیچ اجباری و تحمیلی برای پذیرفتن دین به کار رود زیرا حق و باطل به حکم وجدان و فطرت انسان مشخص شده است.
دین یک امر قلبی است ومادام که آدمی وجدانا و قلبا آن را نپذیرد بااجبار و قهر نمی‌توان بر او تحمیل کند. انا هدیناه السبی اما شاکرا و اما کفورا( الانسان -3) الحق من ربک فمن شاه فلیومن و من شاء فلیکفر (الکهف-29) در جوامعی که مومنین با آزادی ایمان آورده‌اند اجرای قوانین شریعت نیز به دست خود آنان میل و رغبت انجام می‌گیرد. قرآن خطاب به پیامبر می‌گوید: فذکر انما انت مذکر لست علیهم بمسیطر (غاشیه -23) یعنی وظیفه پیامبر تذکر است نه اعمال قدرت و سلطنت. این مطلب در آیات دیگری به تعبیرهای دیگری نیز بیان گردیده است. از جمله این که : فانما علیک البلاغ (آل عمران-20 والرعد-40) انما علی رسولنا البلاغ (المائده -5) فهل علی الرسول الالبلاغ (‌النحل-35) .
ب- اصل برابری. همه انسان‌ها را خدا آفریده وهمگی یکسانند و هیچ عاملی از نژاد، رنگ پوست و غیره نمی‌تواند موجب امتیاز گردد: «یا ایها الناس اناخلقنا کم من ذکر وانثی و جعلنا کم شعوبا و قبائل لتعارفون ان اکرمکم عند‌الله اتقاکم (سوره 49 آیه 13)
ج . اصل عدالت فردی و اجتماعی- در قرآن آمده است :« ولا یجرمنکم شنان قوم علی ان لا تعدلود اعدلو هو اقرب للتقوی» (سوره 5 آیه 8) و در آیه دیگر هدف از بعثت انبیاء را قیام خود ساخته انسان‌ها به عدالت دانسته است. «‌لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط‌» منظور از قیام خود ساخته این است که انسان ها خودشان بدون هرگونه اجبار و قهر و فشار به زندگی عادلانه برسند. اصول فوق که نمونه‌ای از تعلیمات روح بخش اسلام است تشکیل جامعه‌ای در سایه قدرت کاملا مردمی و بشری و در عین حال متخلق و معنوی، نه قدرت آسمانی و قدسی و الهی را بر‌می‌تابد. اصول بنیادین تعلیمات اسلامی موجب آن شد که قدرت که توسط خود رسول‌الله شکل گرفت بر نهادهای دنیوی استوار شود و به هیچ وجه شکل آسمانی نداشت. نهادهای زیر برخی از آنهاست:
الف: حاکمیت امت- به کار رفتن واژه امت به جای سیر کلمات به عنوان مرکزی که حق حاکمیت و تفوق دارد نشان‌دهنده روش خاص مدیریت اسلامی است. در عصر پیامبر و حتی پس از ایشان واژه دولت به معنای امروزی تاسیس نشد.
در قرآن کلمه دولت آمده ولی نه به معنای رایج که مفهوم سیاسی است بلکه «‌دوله» ( به ضمن دال» به معنای امری که دست به دست می گردد آمده است. امت در قرآن با مفهوم «ملت» که به معنای (Nation ) امروز است متفاوت می‌باشد. قرآن با به کارگیری این واژه جامعه مومنان را از گروه‌های رایج زمان که راس آنها مفاهیمی نظیر «قبیله» بود متفاوت ساخته است. و اشتباهی که در جوامع اسلامی پیش آمد این بود که بعضی مقاطع می‌خواستند (‌حتی درحال حاضر هنوز هم می‌خواهند) احکام و قوانین قبیله‌ها را بر وضعیت یک دولت به مفهوم امروزی تطبیق دهند. بدون آنکه به تفاوت‌ها و تمایزهای آنها توجه کنند. در حالی که اگر به مفهوم امت و محتوای آن توجه می‌کردند آنگاه با عنوان دولت به معنای کنونی بیشتر قابل انطباق بود. زیرا حقی که برای حاکمیت به امت داده می‌شود نشات گرفته از مبادی زیر است :
ب- مسئولیت نسبت به سرنوشت. به موجب تعلیمات اسلامی، انسان خلیفه خداوند در زمین است و او انسان را مسئول رهبری و پیشرفت در جهانی که زندگی می کند قرار داده است. بر این اساس نظریه «حاکمیت مردم» شکل می‌گیرد.
ج- بیعت- بیعت و بیع هر دو لغت مصدرند برای فعل باع. اهل لغت گویند: بیعت هم در بیع خصوصی و هم در بیعت‌های سیاسی به معنای دست دادن به نشانه پیمان است. علامه طباطبایی گوید: «‌بیعت از بیع گرفته شده است مردم رسمشان این بوده که وقتی می‌خواستند بیع را منجز و قطعی کنند بایع دست راستش را به دست مشتری می‌زد و این کار را صفقه می‌گفتند و با وقوع آن معامله انجام یافته تلقی می‌شود... و لذا دست دادن به سلطان را به عنوان اطاعت بیعت می‌گویند» از نظر تحلیل حقوقی همانطور که بیع یکی از معادلات معاوضی و نتیجه آن تبادل عوضین است، در بیعت نیز عقدی میان بیعت‌کنندگان (مبایع) و رئیس برقرار می‌گردد. مبایع مال و امکانات خود را در تحت تصرف او قرار می‌دهد و رئیس متقابلا متعهد می‌شود که در حفظ منافع و مصالح او نهایت مساعی خود را به کار برد‌. به دیگر سخن بیعت وسیله‌ای است برای انشاء ولایت‌، که پس از تحقق رضا و توافق انجام می‌گیرد. و به تعبیر دیگر یک توافق تراضی طرفینی است.
هر کس می‌تواند از رهگذر بیعت در فعالیت‌های سیاسی وارد گردد و در ساختار جامعه‌ای که زندگی می‌کند سهیم باشد. این روند یک سنت عقلایی و رایج میان جوامع بوده است که در حقوق عمومی اسلامی به موجب آیات متعددی از قرآن مجید مورد امضای شرع قرار گرفته است و حتی در دوران نبوی برای ساختار قدرت سیاسی بنیان بیعت مورد عمل واقع شده و بعد از رحلت رسول‌الله‌(ص) برای جانشینان او نیز همان سنت پیروی شده است .
آیات قرآن در مورد بیعت برخی مربوط است به بیعت در ایمان و ورود به دین اسلام و بعضی مربوط است به امور سیاسی. از جمله آیات مربوط به بیعت سیاسی آیه زیر است: «‌القدر رضی الله عن المومنین اذیبایعونک تحت الشجره فعلم ما فی قلوبهم فانزل السکنیه علیهم‌. « فتح -18»‌) خداوند از مومنان‌، هنگامی که با تو در زیر درخت بیعت کردند خشنود شد و دانست آنچه در دل آنهاست، پس آرامش را بر آنان فرستاد. آیه فوق در سال ششم هجری به مناسبت بیعت جمعی از صحابه با پیامبر(ص) نازل شده به مناسبت آن در زیر درخت انجام گرفته است. این واقعه را در تاریخ اسلام بیعت رضوان نیز می‌گویند. موضوع بیعت حفظ جان رسول‌الله بود.
مستفاد از آیه فوق آن است که رهبری سیاسی پیامبر(ص) در خصوص زندگی دنیوی مردم به هیچ وجه جنبه قدسی ندارد و بخشی از رسالت و ماموریت وی نیست و کاملا پیداست که کشور دارای و مدیریت دنیوی مردم نه تنها از حوزه رسالت و پیامبری که کاملا قدسی و الهی است و مردم را در آن راهی نیست، خارج است‌، بلکه رهبری سیاسی تا آن جا که مربوط به اجراییات و دستورات عملی و انتظامی روزمره مردم است از طریق انتخاب و بیعت خود مردم شکل می‌گیرد و البته مودر رضایت خداوند واقع می شود. وبه دیگر سخن خداوند همین روند را توصیه و امضاء فرموده است و به اطاعت رسول اولوالامر امر کرده است. ولی اعلام رضایت و توشیح و حتی دستور خداوند به اطاعت از پیامبر در امور اجتماعی و دنیوی موجب تغییر و تبدیل به یک قدرت الهی و آسمانی برای اداره مردم نگشت .
بیعت مردم با پیامبر به این معنی بود که آنان یک شخصیتی که در امر رسالت جنبه آسمانی، قدسی و حیاتی دارد را برای یک امر عرفی دنیوی و زمینی انتخاب کرده‌اند و به هیچ وجه چنین تلقی نشد که چون پیامبر در سمت پیامبری ماموریتی آسمانی انجام می‌دهد بنابراین هویت قدرت تغییر یافته و حاکمیتی آسمانی شکل گرفته است. سنت بیعت در تمام حکومت‌هایی که دعوی خلافت اسلامی داشته‌اند از جمله خوارج، فاطمیان، امویان اندلس و حتی عثمانیان، رایج بود.
در دوران امویان و عباسیان بیعت گرفتن از مردم حتی با تهدید و تطمیع رواج داشته است. گاه مسجدی را با سربازان در محاصره می‌گرفتند و مردمان را مجبور به بیعت می‌کردند و در ایران تا زمانی متداول بود که حکومت‌های تابع خلافت اسلامی در آن استقرار داشتند و ظاهرا با برافتادن خلافت عباسی از میان رفت. افزون بر حکومت‌ها رسم بیعت در میان مخالفان و معارضان با خلفا نیز وجود داشت مانند بیعت مردم عراق با عبدالله زبیر، بیعت یاران زید بن علی بن الحسین با وی و بیعت گروهی از مردم با محمد بن عبدالله نفس زکیه در اواخر خلافت اموی و نیز در زمان منصور و بیعت گرفتن ابو مسلم از مردم خراسان برای ابراهیم امام. اکثر قریب به اتفاق فقهای اهل سنت معتقدند که بیعت عقدی است متضمن تعهد دوجانبه یعنی اموری مانند پیروی از بیعت شونده،التزام به او امر وی وفاداری به او از سوی بیعت کننده، و تعهد بیعت شونده و به حکمرانی بر طبق کتاب و سنت، حمایت از منایع، و تدبیر صادقانه امور بیعت کننده و مانند اینهاست .
برخی از نویسندگان معاصر نوشته‌اند که عقد بیعت در حقوق اسلامی قابل انطباق است با نظریه « قرارداد اجتماعی روسو» که از مبانی حقوق اسلامی در نظام‌های دموکراتیک به شمار می‌رود. نخستین بار این نظر توسط محمد عبده در مصر مطرح شد، و هر چند که از جهت مشابهت دقیق میان آنچه آن زمان رایج بوده با آنچه امروز در ممالک مردم سالار با نهادهای انتخاباتی مخصوص به خود رواج دارد بعدها مورد نقد و ایراد قرار گرفت ولی اصل نظریه تا حدود وسیعی مقبول افتاد.
در میان فقهای شیعه متقدم و بسیار از متاخرین نیز همین فکر وجود داشته است. آنان نیز بیعت را همچون راهی برای مشروعیت بخشیدن به حکومت حاکمان در زمان غیبت امام معصوم دانسته‌اند حتی برخی از متاخرین قائلین به ولایت فقیه در عصر غیبت معصوم در تحلیل چگونگی اعمال ولایت فقها، برای بیعت نوعی جنبه انشایی قایلند. یعنی معتقدند که ولایت، با بیعت مردم مشروعیت می‌یابد همانطور که با نصب می‌تواند مشروعیت یابد. در حالی که برخی دیگر از فقهای ایرانی معاصر در سال‌های اخیر اظهار داشته‌اند که نقش بیعت همواره تاکیدی است نه انشایی.
دسته اول در پاسخ به این ایراد که اعتقاد شیعه آن است که امامان معصوم از سوی خدا منصوبند و بیعت نمی‌تواند نقش داشته باشد، می‌گویند: دو طریق برای تحقق ولایت وجود دارد یکی نصب و دیگری بیعت. اولیای معصوم منصوبند و بیعت مردم با اولیا‌ الهی مانند پیامبر و امام معصوم (ع) بدین خاطر بوده که در ذهن مردم راهی جز بیعت و تفویض امت برای ثبوت ریاست و زعامت وجود نداشته و تنها راه معهود همین بوده است و لذا چون دو طریق وجود داشته و یک طریق آشنایی بیشتری با ذهن مردم داشته است لذا رسول‌الله (ص) امر کرده مردم با علی(ع) بیعت کنند و از قبیل اجتماع علل بر معلول واحد است و«تاکید» هم جز این معنا ندارد زیرا اگر نصب الهی هیچ ارتباطی با آزادی مردم نداشته باشد و مردم هیچ کاره باشند تاکید بی‌معناست.
مفاد نظر این فقیهان آن است که نصب الهی در مورد معصوم میسر است ولی در مورد غیر معصوم طریقی برای تحقق ولایت جز انتخاب مردم وجود ندارد. زیرا نصب میسور نیست . و مفادنظریه مقابل این است که زمامدار را خداوند متعال نصب می‌کند و بر مردم اطاعت او واجب است و بیعت اعلام آمادگی توسط مردم است بر اساس وظیفه نه بر اساس حق. این نویسندگان تفاوتی میان بیعت با ولی‌الله معصوم صلوات‌الله علیه در زمان حضور و بیعتی که مردم با فقیه می‌کنند علی الظاهر تفاوتی قایل نیستند. و لذا اختیارات آنان را نیز برابر می‌دانند که ادعای بسیار صعب و مستصعبی است.
این دسته فقیهان به هیچ وجه نظر خود را مبین نمی‌سازند که نصب غیر‌معصوم توسط خداوند چگونه میسر می‌گردد؟ اگر گروه زیادی راهی حوزه منوره قم، نجف و یا سایر جوزات علمیه گردند و پس از فراگرفتن فقه و اصول همگی به مقام اجتهاد و فقاهت نایل گردند و آن ملکه قدسیه را در سینه خود احساس فرمایند، آیه به عدد انفس همه آنان از سوی خداوند ولی امر نصب شده است؟ آیااین فقیهان به حکومت ملوک الطوایفی نایل می‌شوند؟ آیا نظر آنان نسبت به حکومت ولایت و تنظیم امور مردم، بهداشت، اقتصاد حفظ ثغور و دفاع از ملت مسلمان همان است که در مورد مرجعیت فتوا قایلند؟ اگر نه چنین است راهی برای تعیین و نظم امور و عدم هرج و مرج پیشنهاد می‌کنند؟
ج- امر به معروف و نهی ازمنکر – این اصل که یکی از تعالیم مهم اسلامی است، تنها مربوط به روابط ساده فیما بین عامه مردم در زندگی اجتماعی نیست، بلکه در راس آن نظارت عموم مردم و نقادی آنان نسبت به قدرت را تعلیم می‌دهد . مردم مسلمان با استناد به این دو فرضیه الهی در روزهای نخستین برای نقد قدرت از هیچ چیز هراسی نداشتند و چه بسا به طور صریح راس قدرت را نشانه می‌رفتند و اعتراض خود را به عنوان وظیفه شرعی مطرح می‌کردند .
برای نمونه به سند زیر توجه کنید: نوشته‌اند روزی عمر خلیفه دوم در خطابه عمومی خود گفت اگر من از مسیر حق منحرف شوم شما چه خواهیدکرد؟ مردی از میان جمعیت فریاد زد که تو را با همین شمشیر کج راستت می‌کنیم. عمر نه تنها ناراحت نشد بلکه گفت خدا را شکر که مردم مسلمان این اندازه مواظب من هستند. روزی دیگر در حضور تنی چند از مسلمان عمر سوالی بسیارمبهم مطرح کرد. آن سوال چنین بود: آیا من پادشاهم یا خلیفه رسول‌الله(ص)‌؟‌. به نظیر نگارنده عمر هدفی جز شیندن نوعی تایید و کلمات جانبدارانه از سوی حاضران نداشته است. او انتظار داشت جملاتی شعار گونه از سوی حاضرین نظر آن که : الحق تو خلیفه شایسته رسول اللهی‌!! تو نمونه و مثل مجسم او هستی! و امثال این گونه مطالب بشنود. ولی بر خلاف انتظاری وی هیچ کس پاسخی نداد! تنها سلمان ایرانی جمله‌ای در پاسخ گفت که بسیار سیاستمدارانه و در عین حال منتقدانه بود. او گفت: اگر در اموال و املاک مردم مسلمان ذره‌ای فراتر از آنچه که خداوند اجازه داده است، تصرف نکنی و به عنوان امینی وفادار نگهبان باشی خلیفه‌ای و گرنه پادشاهی! ‌

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات