اریک کراوس، کارشناس مرکز تحقیقاتی نیکیتسکی: مفسران غربی با ساده لوحی اصرار دارند تا به نحوی این باور را ایجاد کنند که با وجود تقابل موجود میان شکست سیاست های بوریس یلتیسن غرب گرا و موفقیت سیاست های ملی گرایانه تری که در دوران پوتین اجرا شد، طی دوران حکومت مدودف که از سوی پوتین برای جانشینی خود انتخاب شده باز هم شاهد گرایش روسیه به سوی غرب خواهیم بود.
با اینکه ممکن است غرب از روی علاقه ای که به گورباچف دارد از وی خاطرات خوبی داشته باشد، اما در روسیه او و یلتسین بیشتر به خاطر نقشی که در فروپاشی شوروی و تحقیر و فلاکت روسیه داشته اند، در ذهن مردم باقی مانده اند. بنابراین بعید است که مدودف بخواهد- یا اجازه آن را داشته باشد- تا جا پای آنها بگذارد. آن هم در حالی که گورباچف خود یک حامی وفادار و هر چند منتقد پوتین محسوب می شود.
اطلاعات اندک به دست آمده نشان می دهد که به این زودی ها پایانی برای برنامه های طولانی مدت پوتین متصور نیست. شاید حتی خود پوتین نیز نتواند زمان دقیقی برای پایان این برنامه ها تعیین کند. گروهی اعتقاد دارند که وی پس از هشت سال پیکار با مشکلات پرشمار روسیه به دنبال آرامش و استراحت است، در حالی که افراد کمی یافت می شوند که با خشنودی و رضایت از قدرت دست بکشند. این در حالی است که اگر قانون اساسی روسیه اجازه انتخاب مجدد پوتین را می داد و این اختیار به مردم داده می شد، او در یک چشم به هم زدن دوباره انتخاب می شد. شاید پوتین امیدوار است که مدودف بتواند برنامه های او را بدون احتیاج به کمک شخص وی، پیش ببرد. نکته روشن این است که مدودف مامور شده تا بر اساس خطوط و سیاست های تعیین شده از سوی پوتین، به مدیریت مسائل و مشکلات بی شمار روسیه بپردازد. وظیفه مدودف ساخت و ایجاد نهادهای مهم برای پایه گذاری یک نظام سرمایه داری مدرن است.
روسیه نقش خود را فراتر از ضدیت صرف با آمریکا می داند و آرزوهای بزرگ تری در سر می پروراند. قدرت های بزرگ روابط و تعامل های پیچیده ای با یکدیگر دارند. این روابط گاهی حالت رقابتی و گاهی حالت مشارکتی به خود می گیرد. منافع روسیه باید در چارچوب روابط و تعاملات قدرت های سنتی آمریکا با قدرت های در حال شکل گیری آسیا تعریف شود.
تصور اینکه روسیه روند سیاسی موفق خود را در مقابل به عهده گیری نقش کشوری تابع و دنباله رو در اردوگاه غرب کنار بگذارد، غیرمنطقی است. اگر پوتین تصمیم گرفته بود تا سیاست خارجی خود را که حالتی تهاجمی و خشن داشت تغییر دهد، دیگر نه سربازان روسیه به آبخازیا حمله می کردند و نه علیه توسعه ناتو در کشورهای همسایه روسیه جبهه می گرفت. مدودف هشدار داده بود آنهایی که تصور می کنند من برای معامله با غرب بهتر عمل خواهم کرد، سخت ناامید خواهند شد.
هیچ کشور در حال توسعه ای که تحت یک نظام لیبرال واقعی بوده باشد، به عنوان یک قطب صنعتی در دنیا مطرح نشده است. مدودف ریاست جمهوری کشوری را بر عهده می گیرد که نیمی از مسیر تحول از یک نظام کمونیستی ناکارآمد را طی کرده است. بعد از شروع تجزیه شوروی و نیز حالت گریز از مرکز نیروهایی که باعث تهدید روسیه به عنوان یک کشور واحد شد، حال روسیه در مرحله ادغام سرمایه با قدرت، چه از نظر اقتصادی و چه از نظر سیاسی، قرار گرفته است.
در حالی که شرکت های تحت حمایت دولت در روسیه آشکارا از رقبای غربی شان ناکارآمدتر هستند، در عین حال همین شرکت ها بسیار کارآمدتر از شرکت هایی هستند که در دهه پرهرج ومرج 1990 به وجود آمدند. همان طور که تجربه چین نشان داد، یک سیستم فرماندهی متمرکز در نهایت قادر به پاسخگویی به نیازهای یک اقتصاد صنعتی پیشرفته نخواهد بود. این شرکت های معظم روسی پس از پایان ماموریت شان یا به حالت خصوصی درمی آیند و یا از میدان خارج خواهند شد، اما این مساله، مشکل دهه آینده خواهد بود. در حال حاضر اگر کسی می خواهد خود را فریب دهد که مدودف از پیروان این روند خواهند بود، کافی است که به حضور طولانی مدت وی در گازپروم به عنوان یک شرکت معظم خصوصی/ دولتی که منافع زیادی را عاید روسیه ساخت و باعث پیشبرد سیاست های ملی گرایانه در این کشور شد، توجه کند.
آنتنی تی اسلویا، مشاور مخصوص معاون وزارت امور خارجه آمریکا در دولت ریگان: من به وجود تشابه میان گورباچف و مدودف معتقد نیستم. اوضاعی که مدودف با آن روبه رو است تفاوت بسیاری با اوضاعی که گورباچف در زمان خود با آن روبه رو بود، دارد. گورباچف ناامیدانه برای نجات یک نظام کمونیستی می جنگید؛ نظامی که حتی پیش از به قدرت رسیدن او، انعطاف پذیری تاکتیکی خود را - که همان داشتن ظرفیت نوسان بین شبه حقیقت ایدئولوژیک و حقیقت روزمره و دنیوی است- از دست داده بود. این نبرد ناامیدانه به قول شوروی شناس بزرگ، آلاین بسانشون، همیشه نقشی کلیدی در موفقیت سیاسی اش بازی می کرد.
این حزب بین کمونیسم جنگ (پیگیری همه جانبه شبه حقیقت ایدئولوژیک) و تاکید دوباره بر حقیقت حقیقی نوسان داشت که نتیجه آن اشتراکی شدن بازرگانی و صنعتی شدن اجباری (بازگشت به شبه حقیقت در قالب شبه کشاورزی و شبه صنعت) بود، فقط برای آنکه در عمل از ایدئولوژی خلاص شود تا مشوق مردمان شوروی در مقابله با ماشین جنگی پیشرفته غرب (آنها برای روسیه مقدس می جنگیدند و نه برای اتحادیه جماهیر شوروی) باشد.
تحلیل بسانشون چنین ادامه پیدا می کند: «ایدئولوژی ای که انگلی ساکن در بدنه جامعه است سعی در شکستن مقاومت جامعه نسبت به آن دارد (تا بتواند حقیقت حقیقی را به شبه حقیقت ایدئولوژیک تبدیل کند) و از سویی مراقب است که جامعه را به کلی نابود نکند، مبادا این انگل همراه با میزبان خود منقرض شود. این امری حیاتی است، چرا که انگل نیازمند آن است که از میزبان خود تغذیه کند و یا بمیرد. هوشیارانه بودن خدعه حکومت کمونیستی درست زمانی که سعی در تدارک یک حمله نو به حقیقت واقعی (جامعه) و زمانی که سعی در عقب نشینی داشت (نه به نفع جامعه، بلکه به نفع حزب) بارز است. یک حزب کمونیستی که قادر به نوسان بین شبه حقیقت ایدئولوژیک (منشا طبیعی خود) و حقیقت حقیقی (یک محیط خصمانه و بیگانه) نباشد بنا به تعریف، خیلی زود از دور خارج می شود. در واقع به نظر می رسد که هر نوسان پاندول به سوی قلمروی حقیقت حقیقی، یک درجه از قدرت آن در بازگشت به عقب می کاهد.
ما در اینجا نمی توانیم به تحلیل نیروهایی که منجر به فروپاشی کمونیسم شدند بپردازیم. به همین بسنده می کنیم که آن رژیم یک چیز و تنها یک چیز بود: ایدئولوژی که در واقع واژه ای (اشتباه) و زبان خشکی که از طریق آن خود را بیان می کرد. پیش از آنکه گورباچف به قدرت برسد، روح ایدئولوژی پیشاپیش از بدنه کشور جدا شده بود و به جای دیگری رفته بود و پشت پوشش تهی شوروی را خالی کرده بود.
وصله زنی بی منطق گورباچف اصلاحات نبود؛ بلکه تلاشی عبث و ناامیدانه در جهت احیای یک جسد بود. پس از آن نوبت به بوریس یلتسین رسید تا عهده دار آن شود و سپس به ولادیمیر پوتین رسید تا این خلارا در مرکز قدرتی که به واسطه غیاب اتحاد جماهیر شوروی ایجاد شده بود، پر کند.
هم اکنون دیمیتری مدودف این مسئولیت خلاقانه را بر دوش دارد. در راه پیوند زدن اصلاحات و مدرنیسم به ارزش های میهن پرستانه و محافظه کارانه، پوتین و مدودف در نزد من بیشتر یادآور پیتور استولیپین بزرگ هستند تا یکی از رهبران حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی.
همانگونه که تحلیل فوق از دینامیسم های سیاست کمونیستی نشان می دهد، اتحاد جماهیر شوروی پشیمان سال های آخر و روسیه پوتین و مدودف دارای دو حقیقت سیاسی کاملامتفاوت است. غرب باید از این موضوع خوشحال باشد و آغوش خود را برای روسیه به مثابه یک دوست و شریک باز کند.
این ایده که روزی مدودف از خود تصویری به مثابه یک اصلاح طلب ارائه دهد نیز به نظر من غیرمنطقی می رسد، چرا که بدین نحو حامیان سیاسی خود را متحیر و ناامید می کند. دیدگاه های لیبرال مدودف بر پوتین پوشیده نیست- پوتینی که بی شک روزنامه ها را می خواند. چرا پوتین یک «لیبرال» را به جانشینی خود انتخاب کرده است اگر دیدگاه هایش را مردود می داند؟ تمامی شواهد حاکی از آن است که پوتین خواهان انجام اصلاحات لیبرالی است. اگر مشاجره و اختلافی میان پوتین و مدودف به وجود بیاید، بر سرانجام تدابیر و قوانینی خاص خواهد بود و نه ایده کلی انجام اصلاحات در روسیه.
اینکه آیا مدودف همانگونه که در فوق گفته شد، «میراث حملات لفظی و ضدغرب پوتین» را کنار بگذارد، به سیاست غرب بستگی دارد. سخنرانی های آتشین پوتین بر مبنای دشمنی روسیه با غرب شکل نگرفته بود، بلکه بر اثر دشمنی غرب با روسیه شکل گرفته بود. وقتی وی اولین بار بر مسند قدرت نشست، آماده بود تا رویکردی باز نسبت به غرب را پیش گیرد و متعاقب حملات تروریستی 11 سپتامبر، او یکی از حامیان ثابت قدم آمریکا بود. متاسفانه واشنگتن عادت به جبران و بازپس دادن ندارد. می گیرد ولی پس نمی دهد. به روسیه فقط یک راه داد: یا خودت را راضی کن تا یکی از اقمار آمریکا باشی یا اینکه از نظر ما یک دشمن قسم خورده خواهی بود. اگر غرب به مواضع غیرمدبرانه و بی اثر خود ادامه دهد، چیزی جز روابط سرد با مدودف انتظار نمی رود.
پروفسور استفان بلنک از کالج جنگ ایالات متحده: هر چند این احتمال وجود دارد که مدودف به یک اصلاح طلب مبدل شود، اما این احتمال به چیزی جز خوشبینی و تفکر خوشبینانه متکی نیست. این حقیقت که والدین مدودف استاد دانشگاه بوده اند، هیچ چیزی را ثابت نمی کند. نمایندگان طبقه روشنفکر روسیه که بر مسند قدرت بودند (ولادیمیر لنین و لو تروتسکی) یقینا اصلاح طلب نبودند. حتی سخنرانی هایش نیز قابل اتکا نیستند. در همه نقل قول هایی که از مدودف در خصوص اصلاحات نقل می شود، نقل قول های مشابهی از پوتین (و همچنین لنین)! نیز وجود دارد. آنچه بیشتر مهم است، کارهایی است که مدودف کرده است. در گازپروم، وی از هر نظر از سیاست های گازپروم حمایت کرده است تا از رقبای داخلی و خارجی سلب مالکیت کند و به قول ولادیمیر میلوف و بوریس نیمتسف، از نو پول نقد را به شرکت های خصوصی مورد علاقه دولت واریز کند. او هیچ واکنشی در مورد سلب اختیارات مجلس دوما، قتل و ساکت کردن روزنامه نگاران و رسانه ها و بحران حاضر در گرجستان نشان نداده است. او هیچ نوع مخالفتی با دیدگاه پوتین در این خصوص که اوکراین و گرجستان (و بنابراین باقی کشورهای تازه استقلال یافته) دولت های مستقلی نیستند، ابراز نکرده است. هر چند ممکن است که مدودف یک اصلاح طلب از آب درآید، اما تحلیل اولند دیگر خارج از موضوع خواهد بود، چرا که ابزارهای اعمال قدرت دولت بدون هیچ نشانه آشکاری از اعتراض مدودف تحت کنترل پوتین در آمده است. مطمئنا اگر مدودف همان طور که مدعی است یک وکیل خوب است، دور زدن قانون اساسی و بهره گیری از خلاهای آن توسط پوتین و نزدیکانش، باید وی را به واکنشی علیه آنان ترغیب می کرد، اما ما هیچ چیز ندیده و نشنیده ایم. بنابراین وی ممکن است بر مسند ریاست جمهوری ای تکیه زند که در آن اختیار چندانی ندارد و قادر به انجام کاری جز اصلاحات سطحی نیست. همانطور که گفتم، هیچکدام از اینها قطعی نیست. ما باید درباره مدودف با استناد به اعمالش قضاوت کنیم و تاکنون وی در همه سیاست های پوتین یک همدست و همراه مشتاق بوده است.