تعریف آزادی
قبل از بررسی نسبت بین دین و آزادی، لازم است که از آزادی تعریفی ارائه شود تا روشن گردد که مراد ما از آزادی چیست؟ و سپس مفهوم آن را در ادبیات دینی و ادبیات سیاسی روشن سازیم تا نسبت آن با دین و دینداری آشکار شود.ُ
برای آزادی تعاریف زیادی ذکر شده است: از واژه حریت- که به معنای آزادی از بردگی است آنچنان که در سخن مولای متقیان امام علی (ع) آمده است – گرفته تا واژه آزادی با دلالتهای سیاسی و اجتماعی آن. به گفته آیزیا برلین، تا کنون دویست معنا و مفهوم برای آزادی ذکر کردهاند و وجه اشتراک این تعاریف، نبود موانع بر سر راه انتخاب انسانهاست. به عبارت دیگر آزادی به معنای رهایی از جبر غیر و انتخاب عمل با اراده خود است. آیزیا برلین خود آزادی را چنین تعریف میکند ، «من آزادی را عبارت از فقدان موانع در راه تحقق آرزوهای انسان دانستهام.» او در جای دیگری آزادی را به معنای عدم مداخله دیگران در کارهای فردی میداند و میگوید: «آزادی شخصی عبارت از سعی در جلوگیری از مداخله و بهرهکشی و اسارت او به وسیله دیگران است؛ دیگرانی که هدفهای خاص خود را دنبال میکنند.» (1) در هر صورت در این تعاریف یک مفهوم «سلبی» و یک مفهوم «ایجابی» وجود دارد. بخش سلبی آن «نبود مانع و رهایی از وجود غیر» است و بخش ایجابی آن «فاعلیت انسان به کارهای خود» است. (2)
پرونده این بحث در اسلام، از همان قرون اولیه باز شد و به موضوعات مهم کلامی پیوست و متکلمان در بحث جبر و اختیار صفآرایی کردند. حتی از زمان امویان، پای حکام نیز به بحثها کشیده شد. سیاست وقت اقتضا میکرد که آدمیان را مجبور بدانند تا در برابر حاکمیت، کرنش کنند و تسلیم باشند و کسی را حق اعتراضی نباشد، زیرا میگفتند خدا چنین خواسته است، در مقابل عدهای از متکلمان چنین عقیدهای را برنتافتند و در برابر جبر، اختیار و آزادی را مطرح کردند و آدمی را موجودی با اراده و صاحباختیار دانستند. جالب اینجاست که کلام اسلامی از اینجا خونین میشود؛ چون حاکمیت اموی – عباسی تحمل ترویج آزادی را نداشت و انسان دارای «اراده و اختیار» را برای خود خطرناک میدید. از این رو شیعیان که به عنوان وجدان بیدار جامعه بودند، سرکوب میشدند و امامان و رهبران شیعی در انزوای اجتماعی و زندان سیاسی مستبدان گرفتار میآمدند.
از طرفی دیگر آزادیخواهان از سایر فرق نیز در امان نماندند: معبد بن عبدالله جهنی که بنا به نقلی افکارش را از دانشمندی ایرانی به نام «سنبویه» فرا گرفته بود، در برابر جبریه برخاست و سرانجام به دستور حجاج بن یوسف ثقفی در بصره و بنا به قولی به فرمان مروان در دمشق کشته شد. (3)
«غیلان دمشقی» که از سردمداران مکتب «آزادی» بود را به فرمان هشام بن عبدالملک (105-125 ه ق) کشتند و «جعدبن درهم) را نیز به جرم دفاع از مسلک اختیار به دستور والی خراسان، خالدبن عبدالله القسری در سال 126ه ق به دار آویختند.(4) بنابراین دعوا بر سر آزادی در تاریخ کلام اسلامی ریشه خونینی دارد و مخالفان آن، که بیشتر ار طرف حکام اموی و بنی مروان حمایت میشدند، با آزادیخواهان تا مرز اعدام مقابله کردند. البته جریان «اعتزال» نیز در زمان مامون، خلیفه عباسی، رونق گرفت که طرفداران مکتب اختیار بود و «اشعریان» را که مدافع مکتب جبر بودند، برنمیتافت و احمد حنبل را که از متفکران نامدار جبریگری بود، به زندان افکند. (5) در ربیعالاول سال 218 ه ق مامون به دستیاری احمدبن ابی داوود و دیگر مشاوران معتزلی خود حکمی صادر کرد تا بر مبنای آن عمال دولتی، قاضیان و محدثان را با آزمایشی که آن را «صحنه» میگفتند. (6) بیازماید، آنگاه از آن جماعت، کسانی را که به مخلوق بودن قرآن معتقد باشند، بر سر کار خود باقی گذارند و شهادت ایشان را بپذیرند و از قبول شهادت کسانی که با این عقیده مخالف باشند، خودداری کنند و حکم، آنان را مقبول شمارند.
خلیفه و ابن ابی داوود در تایید و تنفیذ این حکم، نامههای متعددی به ولایات تحت فرمان خود نوشتند و حکام در اجرای آن بسیار تاکید کردند. (7)
همه مباحث فوق مربوط به دنیای اسلام در گذشته بود، ولی در میان مسلمان متفکر و نواندیش و در اندیشههای سیاسی آنان آزادی به معنای حقوق فرد شناخته میشود که موهبتی طبیعی و غیر قابلانتقال و در حقوق مدنی تعریف و تضمین میشود و اعمال و اجرای این دسته از حقوق طبیعی _ که سرآمد آن آزادی است _بر عهده نهادهای قانونی است که عمل و حق مداخله دولت را در حداقل قرار میدهد .برای حفظ آزادی، باید مطبوعاتی آزاد، قوه قضاییه مستقل و رژیمی مشروطه که تفکیک قوا را تضمین کرده باشد، بوجود آید.
آزادی از دیدگاه قران:
از دیرباز تا کنون نسبت خدا و آزادی و یا دین و آزادی مورد اختلاف متکلمان و فلاسفه بوده است و گاه نظرهای متفاوت و حتی متضادی را درباره آن اظهار داشتهاند. برخی میان آزادی و دینداری هیچ تباین و تضادی ندیده و این دو را سازگار یافتهاند و برخی دیگر نسبت خدا و آزادی را متباین یافتهاند و بیان کردهاند که بین آنها هیچ تلائمی وجود ندارد.
از این رو کسانی که دینداری را با آزادی همنشین و سازگار نمیبینند، یا آزادی را برمیگزینند و دین را رها میکنند و یا دین را میگیرند و آزادی را رها میسازند، زیرا آزادی را نافی تمام ارزشهای دینی میدانند. در گذشته و در میان نمایندگان فکری گروههای فوق متکلمان معتزلی مسلک را میتوان نمایندگان تفکرنخست به شمار آورد که مختاریت انسان را عین دینداری او دانسته، هر گونه جبری را از انسان به دور میدانند!
از طرفی متفکران اشعری مذهب را نیز میتوان نمایندگان تفکر دوم دانست که مختار بودن انسان را در منافات با قادریت و عالمیت خدا میدانند و انسان را مجبور و مکلف قلمداد میکنند و بر این باورند که انسان در خود هیچ اختیاری ندارد.
از مباحثی که در نهایت در ارتباط با دین مطرح میشود این است که رابطه دین و آزادی چگونه است؟ آیا این رابطه، رابطهای معکوس است یعنی هر اندازه انسانها و جوامع دیندارتر شوند، به همان نسبت محدودیتهای زندگی انها بیشتر میشود و از میزان آزادیهای آنها کاسته میشود و در مقابل هر اندازه انسانها و جوامع آزادی بیشتری پیدا کنند به همان نسبت از دین فاصله میگیرند؟ سوال دیگری که مطرح میشود این است که دین تا چه اندازه ازادی را برای انسانها به رسمیت میشناسد؟ آیا دین محدودیتی برای آزادی انسان نیست؟
عدهای معتقدند اختیار و آزادی صفت ممیزه انسان از سایر جانداران است و این در حالی است که دین به شدت میزان آزادیهای انسان را محدود میکند. گروهی دیگر معتقدند که انسان امروزی به بسیاری از نقاط تاریک و ابهامات و نادانستههای خود آگاه شده و دیگر به دین نیازی نیست. آزادی مقتضای زندگی انسان امروزین است و دیگر تعبیر انسان به عبد و برده و بنده با مقتضیات جهان امروز هخوانی ندارد. انسان امروز خود ازاد شده و دیگر نیازی به ارباب و مولی ندارد.
برخی نیز اعتقاد دارند که لازمه آزادی و اختیار انسان این است که هیچ مقررات و دستورات الزامآوری در مقابل او مطرح نباشد. هر گونه مقررات دینی، محدود کننده آزادی انسان است و لذا باید کنار گذاشته شود. در این میان عدهای از دینداران نیز با استناد به برخی دلایل درون دینی و تعدادی از آیات قرآن کریم معتقدند که دین نمیتواند و نباید آزادی انسانها را محدود کند.
البته در مقابل آیاتی که دلالت بر وجود آزادی در اسلام دارند دسته دیگری از آیات قرآن وجود دارند که نشان میدهد مومنان در برابر دستورات خداوند و پیامبر از هیچگونه اختیار و آزادی برخوردار نیستند، آن دسته از آیاتی که بر آزادی و اختیار انسان دلالت دارد و در واقع جنبه دموکراتیک دین را نشان میدهد و منعکس میسازد، تماما مربوط به مواردی است که انسانها هنوز وارد نظام عقیدتی اسلام نشده باشند. در واقع خطاب آن دسته از آیات بر همه انسانهاست قبل از اینکه مسلمان شده باشند، اما زمانی که انسانهایی با اختیار و اراده و مطالعه و بررسی ایمان آوردند و در زمره مومنین قرار گرفتند ملزم خواهند بود که به همه اعتقادات و تعالیم دینی پایبند باشند. بنابراین اسلام دین آزادی است بدین معنا که انسانها را در رد یا قبول دین و نظام عقیدتی خویش کاملا آزاد و مختار میداند و معتقد است که اساسا ایمان و اعتقاد اجباری و اکراهبردار نیست و خداوند برنامهای جهت مومن ساختن اجباری انسانها ندارد.
از این لحاظ و از دیدگاه قرآن دین آمده است تا با نفی همه قدرتهای زمینی و طاغوتها و ستمگران و ایجاد جامعه چندصدایی که در آن امکان شنیدن عقاید و صداهای مختلف وجود داشته باشد، راههای خداپرستی و ایمان و انتخاب ازادانه دین را بگشاید و در این راه صرفا با موانع رسیدن صدای خدا به گوش مردم مبارزه میکند. هدف دین آزادسازی انسان از تمام زنجیرهای بندگی و بردگی اسانهای دیگر و یا حکومتهای بشری است. دین ما را از عبودیت و بردگیهای متعدد آزاد کرده و تلاش میکند تا ما را به مقام والای عبودیت الهی برساند.
از طرفی در انسانشناسی قرآن، هر آنچه تعالی انسان را به خطر اندازد و او را بیهویت کند نکوهیده است. از این رو قرآن، ضمن ارج نهادن به کرامت انسانی، انسان را در انتخاب عقیده آزاد میگذارد و هر نوع عقیده تحمیلی را محکوم میشمارد: (اجباری در دین نیست و به تحقیق گمراهی از درست راهی آشکار گشته است). (۸) مرحوم طباطبایی در تبیین این آیه میگوید: «دین سلسلهای از معارف علمی است که معارف عملی را در پی دارد و تماما اعتقاد است و اعتقاد و ایمان از امور قلبی است که اکراه و اجبار در آن حکم نمیکند. زیرا اجبار در اعمال ظاهری و افعال و حرکات مادی جسم تاثیر میگذارد، در حالی که اعتقاد قلبی علل و اسباب دیگری دارد که قلبی و از مسخ اعتقاد و ادراک است و محل است که نتیجه جهل، علم باشد یا مقدمات غیر علمی موجب تصدیق گردد، آیه (لا اکراه فیالدین) اگر قضیه اخباری باشد که از حالت تکوین حکایت دارد، حکمی دینی را نتیجه میدهد که اجبار دینی و اعتقادی را نفی میکند. و اگر حکم انشایی تشریعی باشد چنان که بقیه آیه گواه آن است (قد تبین الرشد من الغی) نهی از حمل بر اعتقاد و ایمان از روی اجبار است و این نهی به حقیقتی تکوینی دلالت دارد و این همان است که بیانش گذشت: اجبار در افعال بدنی تاثیر میگذارد، نه اعتقاد قلبی». (۹)
البته مفسران در شان نزول این آیه سخنی شنیدنی دارند. یکی از اصحاب پیامبر(ص) به نام حصین، از انصار بنی سالم بنعوف، از مسیحیت به اسلام گراییده بود و دو تن از فرزندان او به کیش مسیحیت پایبند مانده بودند. پدر یا اکراه و اجبار میخواست که فرزندان خود را از مسیحیت به کیش اسلام درآورد. خداوند این آیه را فرستاد تا بدینترتیب از ازادی عقیده، دفاع و از سرکوبی فکر جلوگیری کند. (۱۰)
بنابراین نخستین حقی که قرآن برای انسان برمیشمارد، آزادی انتخاب عقیده است (۱۱) و این حق زیربنای همه حقوق آدمی است و اگر کسی یا گروهی بخواهند عقیدهای را بر انسان و جامعه تحمیل کنند و با تهدید و ارعاب و تعزیر و تازیانه کسی یا جامعهای را عقیدهمند سازند، به زیربنای حقوق آدمی تاختهاند و انسانیت انسان را ستاندهاند. از اینرو، قرآن وظیفه پیامبر و پیامبران را تنها تذکیر و تبلیغ میداند و روشن میسازد که آنان حق ندارند عقیدهای را بر مردم تحمیل کنند و یا مردم را به پذیرش گفتار و رسالتشان وا دارند. اگر اجبار در عقیده مطلوب بود، خدا خود چنین میکرد در حالی که به شدت از آن نهی فرموده است: (اگر پروردگار تو بخواهد، همه کسانی که در روی زمین هستند ایمان میآورند، آیا تو مردم را به اجبار وامیداری که ایمان بیاورند؟) (۱۲)
و در آیه دیگر آمده است: و خداوند از حال منکران حق میگوید: (ما به آنچه میگویند داناتریم و تو به آنها زور نمیگویی. پس هر که را از وعده عذاب نم میترسد، به قرآن اندرز ده.) (۱۳) نظیر این ایات در قرآن فراوان است که انسانها را در مقام انتخاب دین و عقیده آزاد گذاشته است و هرگونه اکراهی را در راه ترویج دین نکوهش کرده و ناپسند داشته است. این نکوهش هم تنها در دین اسلام نیست بلکه به گفته قرآن در ادیان دیگر نیز پیامبران مامور بودند تا کسی را ملزم به پذیرش پیامشان – از راه اجبار – ننمایند. قرآن مثال حضرت نوح را به عنوان نخستین پیامبر شریعتساز بیان مینماید. در آن هنگامی که دعوت خویش را ابلاغ میکند؛ قوم مخاطب در مقام انکار و استنکاف برمیآیند و به او میگویند: «تو بشری بیش نیستی و افراد سبک مغز پیرامون تو را احاطه کردهاند.»
پاسخ نوح به این اعتراض، چنین است:
(گفت: این قوم من! بیندیشید که اگر من از سوی پروردگارم حجت آشکاری داشته باشم و از سوی خویش رحمتی بر من بخشیده باشد و از دید شما پنهان مانده باشد؛ پس آیا میتوانیم در حالی که شما ناخوش دارید، شما را به آن ملزم کنیم!) (۱۴)
شک نیست – با توجه به قرآن کریم – که بیان حق به همراه عقل و استدلال است، یعنی پذیرندگان حق باید در پی استدلال آن برآیند و صحت ایمان و اعتقاد، ناشی از فکر ازاد است؛ از طرفی وقتی میگوییم کفر اختیاری از ایمان اکراهی و اجباری بهتر است، منظورمان برتری کفر برایمان نیست. بلکه منظور، برتری اختیار و آزادی بر اکراه و اجبار است. از این رو تلاش ادیان برای «آزادی از» بوده است: آزادی از اصنام و اوثان، آزادی از شهوات نفسانی، آزادی از قدرتهای شری مدعی خدایی، آزادی از فقیران از فقر و مالاندوزان از اسراف و رفاه و...، اما «آزادی به» را در اختیار انسان گذاشته است.
سیره پیامبر اسلام(ص)
یکی از شواهد تاریخی و دینی ازادی (بیان) در اسلام، شیوه برخورد خردمندانه پیامبر با مخالفان اعتقادی – به ویژه مشرکان و ملحدان – است. قران کریم در وصف پیامبر(ص) میفرماید:
(و اگر تندخو و سخت دل بودی، قطعا از پیرامون تو پراکنده میشدند). (۱۵)
از طرفی دیگر چون بحث درباره نسبت آزادی و دین است، باید قسمتهایی از سیره پیامبر را که دال بر ازادی (بیان) است را بیان کنیم و این توضیحات افزون بر آن مطالبی است که در مبنای دعوت انبیا آمده است. در حقیقت سیره پیامبر شاهدی بر این مدعاست که دین با آزادی تنافی ندارد و انبیا اساس دعوتشان بر آزادی است. در این باره به چند شاهد اشاره میکنیم:
الف – اجبار نکردن افراد برای ایمان آوردن
مهمترین شاهدی که در این زمینه کاملا روشن است غزوات پیامبر است که طبق نقل مورخان ۲۶ یا ۲۷ غزه بوده است. (۱۶) در تمام این غزوات که مهمترین آنها جنگ بدر، احد، خندق، حدیبیه، خیبر، فتح مکه، حنین، طائف و تبوک بوده، هیچ کدام جنبه تهاجمی نداشته است – البته به استثنای آیاتی که مسلمانان را به جهاد تشویق میکند و همگی این جنگها پاسخی بود به توطئهها، اذیت و آزارها، ایجاد ناامنیها و پیمانشکنیهایی که از جانب مشرکان و کفار و اهل کتاب برای مسلمانان و یا شخص پیامبر انجام میگرفت و به این شکل نبود که پیامبر قصد کشورگشایی، تسخیر شهرها و مناطق را برای قدرتطلبی و حاکمیت داشته باشد. هیچگاه افراد را مجبور به اسلام آوردن نمیکرد. به کسی نمیگفت که حتما باید مسلمان شود یا ما به خاطر اسلام آوردن دیگران میجنگیم و یا اینکه هر کسی در کشور و شهر تحت اختیار ما زندگی میکند باید مسلمان باشد. البته کسی که در هنگام جنگ اسیر میشد، اسلام آوردن برای او یک امتیاز محسوب میشد، لذا جنگ پیامبر در تمام غزوهها و سریهها برای دفاع از مردم، ایجاد امنیت در جادهها و شهرها، پیشگیری از تجاوز به مسلمانان و همپیمانان مسلمان بوده است تا اینکه مسلمانان بتوانند در کمال آسایش به عبادت خود بپردازند و کسی افراد را به خاطر عقیده اذیت و آزار ندهد. به عنوان مثال در فتح مکه پیامبرهیچ یک از مشرکان را الزام به مسلمان شدن نکرد. فقط به آنها گفت که هر کس به خانه ابوسفیان در آید یا در خانهاش بماند و در را ببندد در امان است. بنا به روایتی پرچمی به ابورویحه داد و او را فرمود: «تا فریاد کند هر کس در زیر پرچم م درآید در امان است». (۱۷) حضرت در فتح مکه به فرماندهان اسلامی فرمود که حتیالامکان از جنگ و خونریزی بپرهیزند. حتی سعدبن عباده هکم سخنی دال بر جنگ و انتقامجویی میگفت حضرت بلافاصله او را عزل و علی(ع) را فرمود: «خود را به او برسان و پرچم لشگر را از وی بگیر و خود او را به مکه درآر.»(۱۸)
ب – آزادی کفار و مشرکان
یکی از نکات دال بر آزادی عقیده در عهد پیامبر آزادی کفار و مشرکان و اهل کتاب در شهر مدینه بود، به شرط اینکه علیه مسلمانان توطئهای نکنند و با دشمن بیرونی همکاری ننمایند. به همین دلیل پیامبر مردم مکه – به ویژه جمعیت قریش را – پس از فتح مکه به حال خودش رها کرد. البته حضرت دستور داد بتهای کعبه را پایین بیاورند و در خانه خدا بتی را بر جای نگذارند. اما حضرت مهمترین خطبهای که بر در کعبه خواند پس از حمد و ثنای الهی یادآوری نکات اخلاقی و تاکید بر حفظ امنیت خانه خدا و عفو کسانی بود که با ایشان یا مسلمانان بدرفتاری نموده بودند و فرمود: «هم اکنون به شما همان میگویم که برادرم یوسف گفت: امروز بر شما ملامتی نیست». سپس فرمود: «بدانید که هر خونی و مالی و افتخار موروثی در جاهلیت بوده است زیر این دو پای من نهاده شده است.» (۱۹)
در تمام این حوادث هرگز کفار و مشرکان را تفتیش عقاید نکرد، با آنکه او از ابوسفیان و حارث بن هشام و عتاب بن اسد و خالد بن اسید، سخنانی شنید که دال بر کفر آنان و ملامت پیامبر و مسلمانان بود ولی آنها را مورد تعرض قرار نداد، چنانکه خانههای آنها را مورد تفتیش قرار نداد.