حمید رضا ابک hamidreza-abak@yahoo.com
«بنده به بیشتر روشنفکران نیمه متجدد و مسلمان توجه زیادی ندارم و اصالتی در فکر آنان نمیبینم... بنده بیشتر این نوع متفکران را یک نوع متفکر غربی درجه دوم می دانم که مانند اسلاف متجدد خود، از محمد عبده گرفته به بعد، تاثیری در آینده اسلام نخواهند داشت.»
سید حسن نصر
«تجربه اسلام در دوران مدرن، چندان متفاوت با تجربه مسیحیت و یهودیت نخواهد بود. برخلاف پندار و کوشش سنتگرایان که رجعتی خام و ناممکن به گذشته را خواستارند و البته آن را در جامعهای از الفاظ پرطمطراق میپوشانند و سر حلقه آنان که روزگاری از دفتر فرح پهلوی با تلسکوپ اشراق به دنبال امر قدسی در آسمان حکمت خالده میگشت، اینک پرمدعاتر از همیشه به ممد مداحان و شاگردان دیرین خود به میدان آوازه جویی پا نهاده است.»
عبدالکریم سروش
این دو جمله به فاصله دو روز وارد جهان معرفت ما شدند. دکتر نصر در گفتوگو با برگزار کنندگان همایش «دین و مدرنیته» و در پاسخ به این سئوال که چرا در آثارتان نقد و نظری درباره سروش و شبستری و ملکیان و کدیور به چشم نمیخورد این جمله را گفت و فردای آن روز، دکتر سروش در سخنرانیای که برای همایش ارسال کرده بود، متعرض نصر شد. دعوا روشن و واضح است.
نصر معتقد است تجددگرایی روشنفکران دینی نسبت خوشایندی با اسلام برقرار نمیکند و سروش مدعی است سنت گرایی عکسالعملی ناپخته در جهان جدید و در مواجهه با اقتضائات مدرن است و نه تنها گرهی از کار معضل سنت و تجدد نمیگشاید که بیشتر رویاپردازی وهمانگیزی است برای زنده نگاه داشتن سنت. کاملاً آشکار است که هیچ کس به سادگی نمیتواند یکی از طرفین دعوا را نادیده بگیرد و اختلاف این دو نگاه نیز چندان بنیادی است که شاید بتوان بسیاری از موضعگیرهای موجود را در ذیل همین دو نوع نگاه دسته بندی کرد. این نزاع، خاستگاهی معرفتی دارد و میتواند در مورد هر پرسش دیگری و در میان هر دو متفکری پدید بیاید و تا اینجای کار هیچ اتفاق غریبی رخ نداده است.
نکته اینجاست که اندیشمندان تا چه اندازه مجازند در نزاعهای معرفتی دست به دامان استدلالهای غیر معرفتی شوند؟ مخاطبان عام نزاعهای معرفتی در سرزمین ما، از آغاز تا کنون، بیش از آنکه دلمشغول پرسش فلسفی باشند در پی این بودهاند که ببینند چه کسی از پس دیگری برآمده است و کدام روشنفکر، دماغ دیگری را بر خاک مالیده است. این هم البته اتفاق عجیبی نیست و در تمام جهان مشابه دارد.
اما آیا میتوان با استناد به این «واقعیت» دست به استخراج «باید»ی غیر معرفتی زد و سخن و مدعای خویش را با تخریب دیگری به کرسی نشاند؟ وجود نمونههایی از این دست در پارهای منازعات دکتر سروش با منتقدان نظر به قبض و بسط در دهه هفتاد، مناظرههای هوشنگ گلشیری و بهاءالدین خرمشاهی درباره ترجمه قرآن و مقدمههایی که سیدجواد طباطبایی در سالهای اخیر بر کتابهایش نگاشت، به این فرضیه و نظریه دامن زد که بخش عظیمی از نزاعهای فکری در سرزمین ما برخاسته از دلگیرها و ناخرسندیهای «شخصی» است. مخاطب جدیتر آثار این بزرگان نیز با اندکی تامل میتوانست دریابد که گویا اساساً برخی از این اساتید، حتی نیمنگاهی به آثار طرف مقابل نداشتهاند و به جنگ دشمنی رفتهاند که چه بسا در عالمنظر، از بسیاری دوستان عالم عمل به آنها نزدیکتر است.
دکتر نصر میتواند در پس ذهنش هیچ اعتقادی به پروژه روشنفکری دینی نداشته باشد. میتواند در خلوت و با تکیه بر انبوه افتخارات و مدالهای فرهنگی رنگارنگش، اساساً همه متفکران حاضر در سرزمین ما را مقلدان دست و پا بسته غرب بخواند. اما آیا به راستی نمیتواند در گفتوگو با برگزارکنندگان همایشی که قرار است در ایران برگزار شود، اندکی از کبر و نخوت جورج واشینگتنیاش دست بردارد و زمینه را برای سوءفهمها و تمسخرها فراهم نکند و پیش از آنکه از هرگونه متفکر ایران تبری بجوید، حجت بیاورد و استدلال کند؟ آیا دکتر نصر میخواهد ابراهیم گلستان دیگری برای ما بیافریند؟ دکتر نصر حتی اگر دغدغه اخلاق عارفانهای را که از آن سخن میگوید نداشته باشد، کافی است اندک شناختی از جامعه ایرانی داشته باشد تا بداند در این سرزمین از کسی کبر و نخوت نمیخزند، حتی اگر بزرگترین کارها را انجام داده باشد. یقیناً اگر نصر، اندکی از این اخلاق صرفاً پراگماتیستی را در مافیالضمیر خود گنجانده بود، کتاب «در جستوجوی امر قدسی» او که به تازگی منتشر شده رنگ و بوی دیگری به خود میگرفت.
در اردوگاه مقابل اما چه گذشته است؟ طبیعی است که سروش از این اظهارنظر متکبرانه نصر برآشوبد. او به خوبی میداند که نصر حتی اگر نامی از او نبرده، در خلال این عبارات با او سخن میگوید. اما آیا اگر اظهارنظر نصر تا این حد اهمیت داشته، سروش نمیتوانست نه تنها از خود که از دستاوردهای اندیشمندان داخلی در خلال این سالها دفاع کند. گنجاندن عبارت آغازین این نوشته، در متن یک سخنرانی علمی، چه کمکی به مخاطبی میکند که دل در گرو روشنفکری دینی دارد و با نصر همداستان نیست؟ آیا بهتر نبود سروش میکوشید تا «خام دستی» و «ناکارآمدی» سنتگرایی نصر را برای مخاطبان آشکار کند و بر این داعیهاش استدلال بیاورد؟
قبول، دکتر سروش میتواند بگوید کلوخانداز را پاداش سنگ است و حجت بیاورد که وقتی نصر آنگونه سخن میگوید، چارهای نیست که پاسخش را اینگونه بدهم. اتفاقاً نگاهی به منازعات دهه هفتاد هم به خوبی آشکار میکند که وقتی سروش سوار بر اسب بلاغت در میدان فصاحت میشود و تیغ آبدیده ادب و عرفان پارسی به دست گرفته، هل من مبارز میجوید، کمتر ادیب و فاضلی را یارای ایستادن در برابر او است، بگذریم از دکتر نصر که تسلط چندانی هم بر زبان پارسی ندارد. تبحر سروش در بهرهگیری از سجع و قافیه و تمثیل و مثال نیز چنان حیرتآور و شگفتانگیز است که در تمام این سالها، بسیاری از منتقدان او، نه از سر بیحوصلگی، که از ترس پاسخش زبان در کام بردهاند و شمشیر در نیام؛ تا چه رسد که در مقام فیلسوفی تحلیلی بر هودج منطقه و استدلال بنشیند و اسب محاجه زین کند و مرکب سخن را به یراق جدل زینت دهد.
اما از این میانه برای طرفداران واقعی اندیشههای سروش چه بر جا میماند؟ از تمام آن مقدمههای آتشین در نقد حداد عادل و صادق لاریجانی، چه طرفی بست مخاطب تشنهای که در پی حقیقت بود؟ سروش هم میتواند دکتر نصر را به چهار میخ محاکمه بکشد و به دنبال امر قدسی بودن با تلسکوپ اشراق در دفتر فرح پهلوی را شاهد بیاورد و بر تمام دستاوردهای نصر، قلم بطلان کشد. اما آیا این پایان ماجرا است؟ آیا بر آفتاب افکندن سابقه افراد و هیزم افکندن بر آتش نزاعهای خشونتباری که قرنهاست دشنه خویش را بر پیکر فرهنگ ایرانی فرو کردهاند، به بالاتر رفتنتر از معرفت و آشکارتر شدن خورشید حقیقت، مددی میرساند؟ فردا روزی اگر کسی از راه رسید و رساله «حکمت و معیشت» را علم کرد و فریاد برآورد با کدام تلسکوپ و از کدام منظر میتوان بر کرسی حکمت نشست و اوصاف پارسیان را رصد کرد و در باب معیشت آنان حکم راند، با او چه باید کرد؟
طرفه اینکه دکتر سروش در تمام این سالها، زخم کنایهها و نیشهایی را به جان خریده است که ناظر به دوران مدیریت او بر پارهای از ملک فرهنگ در سرزمین ما بوده است. دکتر سروش مکرر به شاگردانش توصیه کرده و میکند که ردای معرفت را به پیرایه خشونت نیالایند و از «است»ها «باید» نسازند و نقد «انگیخته» پیشه کنند و از «انگیزه»ها بپرهیزند. طرفداران دکتر سروش به درستی اهمیت تلاشهای او را دریافتهاند و بر پاس داشتن دستاوردهایش تاکید کردهاند. اما چه باید کنند وقتی میبینند در بسیاری موارد، یک پای ثابت استدلالهای غیر معرفتی در نزاعهای فکری، عبدالکریم سروش است؟
به راستی مخاطبان مصاحبه دکتر سروش با تلویزیون هما، گوهر سخنان او را بیشتر در خاطر دارند یا حملههای سهمناکش به فردید و داوری و مصباح را؟ بسیار خب، اگر قرار است نتیجه قرآن سخنرانیها و مصاحبهها، پرهیز از مصاحبت هایدگرا و فردید و داوری باشد، سروش به مرادش رسیده است. اما اگر غرض چیز دیگری است و دکتر سروش در ورای این حملاتش، چشم به افقی برتر دارد و دلمشغول گسترش شعاع دانایی در عالم نظر و راست کیشی در عرصه عمل است آیا ابزار مناسبی برای تحقق این هدف برگزیده است؟ تاریخ معرفت، آکنده از نزاعهایی از این دست است. هنوز هم مخاطبان عام عالم اندیشه بیشتر میخواهند سر از روابط خصوصی هایدگر و آرنت درآورند و ته و توی ارتباط راسل با همسر الیوت را بیرون بکشند تا اینکه منظور هایدگر و راسل را از «دازاین» و «نامهای خاص» دریابند. اما این کاری است که در صدر اولیتهای مخاطبانی از این دست قرار گرفته است، نه اینکه تبدیل به پروژهای فکری برای آن اندیشمندان شده باشد.
اظهارنظر یک متفکر درباره آرا و حتی شخصیت متفکری دیگر، جذاب و شنیدنی است. اما دامن زدن به واکاوی پیشینه افراد و از حاشیه به متن آوردن اتفاقات شخصی، که بیش از آنکه حاصل اندیشههای اندیشمندان باشد، برخاسته از اقتضائات تاریخی است، چه بر سر مخاطبانی میآورد که سرگشته و حیرتزده چشم بر دهان نخبگان و اندیشمندانشان دوختهاند؟ روزها میگذرند و از تمام این منازعات شخصی، تنها خاطرهای دور به جا میماند. کما اینکه کمتر کسی امروز میتواند شرح دقیقی از زدوخوردهای شخصی متفکران در یکی از دو دهه قبل ارائه کند. اما اگر گر ترازوی تاریخ، شیطنتهای هواداران بیجیره و مواجب عالم اندیشه را ببخشاید و کفه را به نفعشان پایین ببرد، با اندیشمندان نیز همین معامله را خواهد کرد؟
گمان نمیکنم.