بحثها و نامهنگاریهای دکتر سروش و آیتالله سبحانی در باب شخصیت محمد(ص) در فرایند وحی، انتقادات و اعتراضات فراوانی را علیه سروش به همراه داشت. هر چند سروش در نهایت سعی کرد با مغشوش کردن بحث و خارج شدن از محور اصلی گفتههایش ، از سیل انتقادات بکاهد ، اما ناکام ماند. این مقاله، سعی دارد بار دیگر به بررسی سخنان سروش بپردازد و با نگاهی انتقادی ، یافتههای! نوین وی رابه چالش بکشد.
استاد محترم؛ جناب دکتر سروش
سلام علیکم
از انتشار نامه اردیبهشتی شما به حضرت آیت الله سبحانی مدتی می گذرد و این نامه گرچه نزد اذهان دغدغه مند برخی مخاطبین، سؤالات و اشکالاتی را برانگیخته، اما هنوز توضیح یا پاسخ قابل توجهی در پی نداشته است.
اکنون، در ایام بعثت نبی خاتم حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه وآله، نکات و مسائلی را خدمت جنابعالی بازمی گویم و اطمینان دارم که ذهن آزاد اندیش شما شنیدن آنها را تاب خواهد آورد. خصوصاً اگر از زبان دانشجویی باشد که نوجوانی اش را با "اوصاف پارسایان" و "حکمت و معیشت" شما سپری کرده و چندی، دل در گرو سروش آسمانی شما داشته است؛ سروشی که اینک، سخت زمینی شده است...
از نظر قرآن کریم "دین الهی" یعنی "اسلام" طبق فطرت الهی و آفرینش خاص انسان فرستاده شده و در آن هیچ تغییر و تبدیلی صورت نمی گیرد:
فأقِم وَجهَکَ ِللدّینِ حنیفاً فِطرَتَ اللهِ التی فَطَرَ الناسَ عَلَیها لا تَبدیلَ لِخَلقِ الله ذلکَ الدینُ القَیِّم
حق جویانه به "دین" روی کن؛ "سرشت الهی" که خداوند بشر را مطابق آن آفریده است؛
آفرینش خداوند تغییرناپذیر است و دین استوار همان است.
این حقیقت البته با مبانی پلورالیسم و قبض و بسط تئوریک شریعت هم خوانی ندارد؛ چراکه: وَلکنَّ أکثَرَ الناسِ لا یَعلَمون (الروم/30)
آیات مذکور اما مبنای بسیاری از سخنان من در این نوشته است:
یکم؛
بسیار گفتهاند و شنیده و آزمودهایم که فطرت جوانان کمتر به حجاب های دنیوی و نفسانی مبتلاست و لذا صبغه الهی آن پررنگتر است. این یعنی: دین ~ فطرت بکر جوان
به محض آنکه آیت الله سبحانی، پدرانه و از باب تذکر، قوس نزول سیر شما را گوشزد کردند پس از تهمت ها و نیز شماتت های روا و ناروای بسیار که بر حوزه و حکومت و مراجع و روحانیان، نه از سر شفقت که با لحن تمسخر و توهین و عصبیت، آورده اید و آن را "نازک اندیشی های فلسفی- کلامی جهت اقامه عدل و بسط فضیلت" نامیده اید، بر سر ضعف ایمان جوانان جدال کرده اید و گمان برده اید چون چند نفر بزرگتر "گفتار نیک و پندار نیک و کردار نیک نداشتند" بر دین و ایمان جوانان چنان خللی وارد شده است که "چو بید بر سر ایمان خویش می لرزند"! و "از مسلمانی شان شرمنده و سرافکنده شوند"! و خود را از این ضعف ایمان و خلل در عقیدت مبرا دانسته اید؛ چرا که "ایمان خود را از عارفان گرفته اید نه از فقیهان."
چگونه قوس سقوط! ایمان و عقیدت جوانان را رصد کرده اید؟!
آیا رنگارنگی ظاهرشان شما را فریفته است؟!
و آیا یگانگی فطرتشان را فراموش کرده اید؟!
خوبست بدانید جوانان ما دینشان را نه از فقیهان می گیرند و نه از عارفان. فطرت جوانان ما منطبق بر دین الهی است و اگر فقه و کلام و فلسفه و عرفان می خوانند و می شنوند و اگر رفتار عالمان و حاکمان را می بینند، بند بند آن را با لوح سبز ولایت و خط سرخ عاشورا می سنجند و اگر به روحانیان رجوع می کنند از باب عمل به سفارش امام زمانشان است در وقایع و مسائل عصر غیبت که فرمود:
"وأمَّا الحوادثَ الواقعة فَارجِعوا فیها إلی رُواةِ احادیثِنا فإنَّهُم حُجَّتی عَلَیکُم وَ أناَ حُجَّتُ اللهِ عَلَیهِم"
در رویدادهای جدید، به راویان احادیث ما رجوع کنید. چراکه ایشان حجت من بر شمایند و من حجت خدا بر ایشانم.
و خوب می فهمند که نقص و خطا و مشکلات جامعه و زمامداران و روحانیان را به پای اسلام نباید نوشت و اسلام را با صاحب حقیقی اش باید شناخت و این خرده سنگ ها، راه را بر امید جاری ایشان نمی تواند بست و این نقطه ضعف ها چهره روشن حق را از قلوب ایشان محو نتواند ساخت.
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را می شود از حافظه آب گرفت؟!
فطرت الهی جوانان این دیار، نور اسلام را از روز الست شناخته و حقانیتش را دیده و آن را پذیرفته و با آن انس و الفت یافته و هزار سال است که منتظر رؤیت خورشید عالم تاب و جان افزای اوست...
بله! نقش"عالمان متهتک" و "جاهلان متنسک" را نادیده نمی توان انگاشت.
اینان کمر اولیاء دین را شکستند. یکی، با گناه و فسق مردمان را گریزان می کند از علمش؛ و دیگری، با بی عقلی و جهل مردمان را منزجر می کند از عملش. این، با زبان علم، خطایش را توجیه می کند و آن با مقدس نمایی، بر جهلش پرده می افکند و سرانجام هریک بساط فتنه خود رونق می دهند.
اینچنین است که امیرمؤمنان علیه السلام سفارش کرده اند که از هردو دوری جوئیم:
فَاتَّقُوا الْفَاسِقَ مِنَ الْعلماءِ و الْجاهلَ مِنَ الْمُتَعَبِّدین. أُولَئِکَ فِتْنَةُ کُلِّ مَفْتُون
اما "منافقان خوش بیان" را نقشی بس مغرضانه تر و مرگ بارتر است که هم او از نبی خاتم صلوات الله علیه وآله نقل فرموده که:
یا علی! هَلَاکُ أُمَّتی عَلَى یَدَیْ کُلِّ مُنافِقٍ عَلیمِ اللِّسَان
جناب دکتر! با این دسته سوم چه باید کرد؟
چنین به نظر می رسد که تیزی قلم شما برای حلقوم این گوسفند نمایان گرگ صفت، کُند شده است و دشنه تان هلاکت اینان را که مایه هلاک امت اسلام اند نمی خواهد!
آری! شما ایمان خود را از عارفان گرفته اید؛ اما میان عرفان عافیت طلبان سکولار، با عرفان حسینیان حق مدار فاصله ای آشکار است: از پذیرفتن "ولایت طاغوت" تا سر سپردن به "ولایت الله".
آن علی عادل شجاع مظلوم که "عبارات نغز نهج البلاغه اش را سال هاست می آموزید و معیار داوری قرار می دهید" برای تقویت حکومت اسلام ایستاد و از هیچ وحدت افزایی و خیرخواهی دریغ نکرد و"عقل" را به کار بست و جرعه جرعه غصه و اندوه نوشید تا فرصتی برای اقامه حق بدست آید که "العقلُ، التَّجرُّعُ لِلغُصَّه حتی تَنالَ الفُرصَة"
و مباد ما و شما را که گمان بریم همه مصائبی که برای دین کشیده ایم به پای یکی از مصائب علی بن ابیطالب رسد...
او "علی(ع)" بود، اما به مصائب حکومت اسلام صبر کرد. آیا حقانیت و حق طلبی شما از علی بیشتر است که اینچنین کاسه صبرتان را لبریز کرده و شما را به هجو و شتم تفرقه جویانه واداشته؟!
و اما آن "فقیه نزیه" مگر عزت و شرف حبس و حصر در "حکومت حق" را به ذلت و ننگ آزادی در "حکومت طاغوت" ترجیح نداد؟
حال چگونه است که شما شرم نمی کنید به دامان کفر پناه برده و از هوای واشنگتن تنفس کنید و در آب و غذا و آزادی و امنیت و دانش و قانون و... وامدار حکومت طاغوت باشید و در همان حال بکوشید به اسم حق، یگانه مرکز حکومت حق را تضعیف کنید و برای جوانان حقیقت جوی این دیار جامه درید و فغان آورید؟!
و کاش می دانستید که:
از باغ می برند به مهمانی ات کنند تا کاج جشن های زمستانی ات کنند...
و اگر واقعاً "به دنبال بقاء سرفرازانه دیانت اسلام در جهان مدرن" هستید، بدانید که الهیات اسلامی حتی اگر "افسرده" باشد هیچ شباهت واقعی با الهیات ارتدکسی ندارد و نسخه ها و تجربه های کلیسای صهیونیستی امروز دردی از حوزه ها و دانشگاه های شیعی درمان نمی کند که بر دردهایشان می افزاید و اگر دستش رسد از دیانتشان جز پوستینی وارونه باقی نخواهد گذاشت؛ آنگونه که بر مسیحیان چنین رفت...
و اگر شما نسخه نهایی ایشان را که تسلیم مدرنیته شدن و دین را به میل خود فهمیدن و فهماندن و معنویات را جامه مادی پوشاندن و غیب را انکار کردن و به مشهودات بسنده کردن و شراب اومانیسم سرکشیدن و عقل را به سُکر آن زائل کردن و دل به دجال رسانه ها سپردن و مستانه ادای خدایگان زمین و آسمان درآوردن است تجویز می کنید، ما چه گوییم جز اظهار تأسف و شگفتی از خودباختگی اساتید مسلمان در مقابل مترسک تمدن غرب و بی معرفتی داعیان دفاع از اسلام نسبت به "اسلام"...
جناب دکتر! طرح مطالب شما گرچه از سر دغدغه ای دلسوزانه بوده و باب تعمق و تفکر در حوزه های مهمی از اصول و معارف دین را برای برخی گشود اما، ما از اینکه مراجع و مشایخ عظام بدین بحث اقبال و اهتمام کرده اند ناخشنودیم؛ چرا که ناچار شده اند به جای پرداختن به مسائل بر زمین مانده مسلمین و تولید نظریه ها و نظام های اداره الهی جامعه -به گونه ای که بتوانند حقیقتاً در همه ابعاد زندگی انسانی مصداق "رواة احادیثنا" باشند- به این قبیل شبهات کم مایه پاسخ دهند تا مبادا بهانه ای به دست جاهلان و باطل اندیشان افتد که به صحت چنین اندیشه هایی، گمان خام برند و بر توسن تردید و قداست زدایی بتازند و حوزویان را از پاسخ ناتوان شمارند.
آنچه ما را در فضای علمی امروز، نگران می سازد ستر نخ نمای نفاق است که عریانی کفر را پوشانده و کلمات حقی است که دستاویز احیای باطل می شود ...
دوم؛
جهت "گشودن و زدودن مشکلات کلام باری" تعالی، " سهم ناسوتی و بشری شخصیت محمد(ص) در فرایند وحی" را چنان بیان کرده اید که مشکل ها بر مشکل افزوده و گره ها بر گره زده اید. اکنون آیا طبق تلقی خود از کلام وحی و شخصیت حضرت محمد(ص) می توانید بگویید، فرق قرآن با احادیث پیامبر به ویژه احادیث قدسی چیست؟ فکر می کنید چرا قرآن که آن را "درسنامه شفاهی پیامبر" دانسته اید شامل همه درس های او نیست؟ بهتر نیست که مثلاً نهج الفصاحه را نیز جزء قرآن به حساب آوریم و بر قطر آن بیفزاییم؟ به هرحال هرچه قطر کتاب درسی بیشتر باشد کلاس کار بالاتر می رود...
شما که نزول تدریجی قرآن بر قلب پیامبر را شبیه باران دانسته اید، و به همان جواز سعی کرده اید وحی را تبیین طبیعی کنید نزول یکباره قرآن در شب قدر را چطور توضیح می دهید؟ آیا شبیه سیل است؟
فرق نبی خاتم با ابن عربی و ملاصدرا و مولوی چیست؟ و از کجا او را نبی دانستید و دیگران را نه؟ آیا آنها برای حل نیازها و پرسش های زمانه جوشش و تقاضا نداشتند و به کشف نائل نمی شدند و کشف را به طبع نمی آراستند؟ آیا طبعشان لطیف و کتابهایشان پر مغز نبود؟ آیا آنها اهل شکرستان وصال و هنرستان خیال نبودند؟
آیا مولوی از قلبی بیدار و چشمی بینا و ذهنی حساس و زبانی توانا بی بهره بود یا صنع خدا نبود تا مثنویش نیز بالتبع کلام الله شود؟
از کجا دانستید که محمد(ص) بشری مؤید و فوق العاده بوده؟ اگر او نیز چون شما خطا می کند و در قرآنی که آورده اشتباهات علمی وجود دارد چه فرقی میان او و شما باقی می ماند؟
آیا احیاناً جنابعالی پیامبر دیگری نیستید که اینچنین با اطمینان و به تفصیل از حالات پیامبر پیشین و کیفیت وحی بر او سخن می گویید؟
بهتر نیست بنشینید و با جوش و خروشی که برای کشف پاسخ پرسش های زمانه دارید، نسخه تازه ای از قرآن بنگارید و مسلمانان را از آنهمه مشکلات کلام باریتعالی برهانید؟
شما در این راه، خود را پیرو عارفان و فیلسوفان مسلمان وانمود کرده اید و در بیان درک فلسفی از وحی گفته اید: "هیچ یک از فیلسوفان اسلامی، از فارابی گرفته تا بوعلی و خواجه نصیر و صدرالدین شیرازی، ورود وحی بر پیامبر را بدون وساطت قوه خیال، ممکن ندانسته اند و اگر جبرئیلی بوده، او هم در قوه خیال نزد پیامبر مصور و حاضر می شده، یعنی باز هم خلاقیت قوه خیال بود که در را به روی جبرئیل می گشود و به او صورت و صفت می بخشید... درین سنت و با این تفسیر، ورود فرشته و ابلاغ وحی و امثال آن حوادثی هستند که در نفس پیغمبر رخ می دهند..."
حال آنکه سخن عارفان و فیلسوفان مسلمان با آنچه شما گفته اید بسیار متفاوت است و لوازم آن با لوازم "تبیین طبیعی شما از وحی" فرق دارد و چیزی از سنگینی خطای اندیشه شما نمی کاهد که "فرافکنی" به آن کارساز افتد.
اولاً: ملاصدرا در جلد هفتم اسفار و نیز در مفتاح الغیب شکل وحی مورد نظر خویش را به طور کامل تبیین می کند که مضمون بخشی از سخنانش را از این دو کتاب می آورم: "روح قدسی انبیاء ، هنگام درک حقایق غیبی، در حالی که به عالم ملکوت توجه دارد به عالم ملک و ماده و حواس نیز متوجه می شود. یعنی چون پیامبر حد مشترک میان ملک و ملکوت است می تواند در آن واحد به هر دو طرف توجه داشته باشد. بنابراین تأثیر آن دسته از معارف الهی که بدون تعلّم بشری از خداوند گرفته است، به قوای مادی او نیز سرایت می کند؛ به این معنا که صورت حسی آن چه با روح قدسی خویش ادراک کرده است برای روح بشری اش متمثل می شود. این تمثل به خصوص برای چشم و گوشش- که اشرف حواس ظاهری اوست- صورت می گیرد. از این روست که با چشم خود شخصی را در نهایت حسن و جمال مشاهده می کند و با گوشش کلامی منظوم را در نهایت فصاحت و بلاغت می شنود. آن شخص همان فرشته حامل وحی است و آن کلام نیز همان کلام خداست. این طور نیست که این امور حسی متمثل شده برای او صرفا صورت های خیالی باشند فاقد وجودی در خارج از ذهن و خیال."
وی همچنین در شرح اصول کافی ذیل حدیث (الرسول الذی یأتیهِ جبرئیل(ع) قُبُلاً فیراهُ فَیکلِّمُه) می گوید: " قُبُلاً یعنی معاینةً و مشاهدةً. پس رسول فرشته را می بیند و با او سخن می گوید و کلامش را با گوش حسّی می شنود."
حضرت امام خمینی(ره) نیز که مظهر عینی و تامّ عرفان ناب اسلامی در عصر حاضر است، در این باره می گوید: "حقیقت وحى بعد از مرور به مقامات جمعى احدى احمدى، بر فص نفس شریف آن حضرت منطبع مىگردد، و صورت جبروت بر حسّ باطن وى متمثل مىشود و نیز صورتى از آن بر حسّ ظاهر آن حقیقة الحقائق منکشف مىگردد. و در این مقام است که ملک حامل وحى، که از باطن و مقام غیب او استمداد مىنماید، به صورت محسوس ظاهر مىگردد و آن ملک را که هیکل جبروتی او مشهود آن حضرت بود به صورت محسوس مىبیند و آن ملک بدون تجافى از مقام جبروتی خود، متنزل در مرتبه حس، و یا متمثل به صورتى مناسب با شهود حسّى، بر آن حضرت حقایق غیبى را القا مىنماید. و آن جناب کلام ملک را به مشیّت حق مىشنود، و یا به صورت قدرى در لوح، که حامل آن ملک وحى است، مشاهده مىنماید... کسانى که افق ولایت آنها نزدیک به روح کلى و قلب بالغ به مقام روح و سرّ است و اتحاد معنوى با خاتم انبیا دارند، چه بسا ملک نازل به آن جناب را مشاهده نمایند و کلام حق را استماع نمایند... و قال، صلى الله علیه و آله، لِأقرب الخلائق إلیه: یا علىّ، أنت ترى ما أراه، و تسمع ما أسمع، إلّا أنّک لست بنبیّ."
بنابراین در حکمت و عرفان اسلامی، نزول و القاء وحی بر تمام مراتب وجود پیامبر صورت می گیرد. از روح قدسی تا روح بشری، از عقل تا حس؛ کشف محمدی نیز کشف تام و کامل است که پیام وحی را در تمام مراتبش تلقی می کند. از معنا و مضمون تا صورت و صوت و لفظ؛ و فرشته وحی نیز وجودی واقعی و خارجی دارد؛ نه آنکه موجودی وهمی و پرداخته ذهن پیامبر باشد. لذا از نظر فلسفه و عرفان اسلامی، در فرآیند وحی هیچ خلأ و نقصی وجود ندارد که صورت سازی و لفظ پردازی نبی لازم آید.
ثانیاً: عرفا و حکمای اسلامی، برخلاف نظر شما، علم و عمل رسول خدا صلوات الله علیه وآله را خطاناپذیر می دانند و در صحت آن تردیدی روا نمی دارند؛ خصوصاً اگر در زمینه دریافت و ابلاغ وحی باشد.
چنانکه شیخ الرئیس ابوعلی سینا با اینکه در تبیین فلسفی معاد جسمانی درمانده است، بر ایمان خویش به آن تأکید ورزیده؛ گرچه با فکر فلسفی اش سازگار نبود؛ و برخلاف روال شما هرگز نگفته است که شاید در "کتاب محمد" خطایی رخ داده باشد!
حکما و عرفای مسلمان با ادله عقلی و نقلی بسیار "عصمت نبی" را اثبات می کنند و "حقانیت همه گزاره های دین" را می پذیرند و اساساً آن همه استدلال ها و تفسیرها و تأویل ها که در فلسفه و عرفان اسلامی برای تبیین معارف دین صورت می گیرد، ریشه در صحیح شمردن و حجت دانستن آن معارف دارد.
مدلی که شما در تبیین وحی ارائه می دهید که در آن خطاپذیر دانستن پیام الهی و نفی عصمت نبی و ناقص شمردن فرآیند وحی و نفی علم رسول خدا به گذشته و حال و آینده به چشم می خورد علاوه بر تناقضات بسیاری که در خود نهفته دارد، مستلزم نفی حکمت و قدرت حق تعالی در بعثت پیامبر جهت هدایت بشر است که اشکالات عقلی فراوان بر آن وارد است و نگرش توحیدی شما را خدشه دار می کند.
بنابراین، مدل شما در تبیین وحی، با مابعد الطبیعه حکیمان مسلمان و تأویل عرفای شامخین سازگار نیست؛ بلکه حتی بالعکس در مبانی برون دینی مدل شما، رد پای فلاسفه غرب، دیده می شود!
وحی را تجربه دینی می دانید همانند "شلایر ماخر"، "آلستون"، "اتو" و...
برای دین ذاتیات و عرضیات قائلید که اولین بار "هگل" چنین تقسیمی را طرح کرد.
تفکیک نومن از فنومن را به عنوان مبنای معرفت شناختی، از "کانت" آموخته اید و گمان می برید واقعیت هیچگاه فی نفسها در اختیار انسان قرار نمی گیرد.
بر اساس هرمنوتیک فلسفی "گادامر"، ماهیت فهم را زائیده تلاقی دو افق معنایی متن و مفسر می دانید.
در معنای تجربه دینی که مترادف با دین و وحی گرفته شده نیز توضیح "پراود فوت" را پذیرفته و وحی را از سنخ احساس یا ادراکِ تفسیر شده می دانید.
لذا سرانجام به این نقطه رسیده اید که وحی از سنخ تجربه شاعرانه است و آنچه پیامبر دریافته، عین پیام الهی نیست و آنچه به ما ابلاغ کرده نیز حاصل تفسیر و برداشت های شخصی او از پیامی است که با نقص دریافت کرده است.
و آیا جناب دکتر سروش گمان برده اند که با ناقص و ابتر شمردن فرآیند وحی و خطاپذیر دانستن فعل خداوند در هدایت بشر، بر قدر و منزلت رسول او، افزوده می شود؟! شیوه خردپسند و دفاع پذیرتان برای تبیین وحی الهی این است؟!
سوم؛
در باب نسبت قرآن و عترت: ثقلین
پرسش من درباره روش بهره گیری شما از آیات و روایات است. در ادبیات خویش از ترکیب "روایات سنتی" بسیار بهره برده اید. مقصودتان از افزودن صفت سنتی به روایات چیست؟ آیا "سنتی" را به معنای "قدیمی" به کار برده اید تا یادآور تقابل "سنت" و "تجدد" باشد؟
"ثقلین" آنگونه که در حدیث متواتر بین شیعه و سنی آمده است دو امانت گرانقدر پیامبر خاتم صلوات الله علیه و آله میان امت اویند که ثقل اکبر "کتاب الله" است و ثقل کبیر "عترت رسول الله"؛
قرآن کریم و روایات ارزنده اهل بیت علیهم السلام نیز مرتبه نازله و مکتوب همان ثقلین شریف هستند که"حق" اند و"امانت" گرانسنگ رسول خدا.
و اما پرسش من از شما اینست که آیا "حق" قدیم و جدید دارد؟! آیا اگر از احادیث معصومین علیهم السلام با عبارت "روایات سنتی" یاد کنید چیزی از حجیت و حقانیتشان کاسته می شود و برای شما جواز حذف آنها را صادر می کند؟!
مگر رسول رحمت ما را به تمسک بر ثقلین سفارش نکرده است؟ و مگر ندای "لن یفترقا" را نشنیده اید؟!
آیا در پارادایم "نومعتزلی" ِشما عبارت "تمسک به ثقلین" معنادار است؟
آیا سزاوار نبود برای اثبات صدق فهم خویش از قرآن کریم، لابلای آن همه نقل و نظر از مولوی و فخر رازی و آلوسی و... حق جویانه، نیم نگاهی به احادیث اهل بیت رسول خدا صلوات الله علیه و آله می انداختید و روشمندانه، به کلمه ای از آنها که مفسران و شارحان حقیقی قرآن اند استناد می کردید؟!
آیا عقل شما تمسک به نظر و عمل "غیرمعصوم" را بر تمسک به نظر و عمل "معصوم" ترجیح می دهد؟!
آنجا که در فهم مقصود حق تعالی از بعضی کلمات قرآن درمی مانید آیا نمی شود طبق فرموده خود او، آنچه برایتان متشابه است فروگذارید و چونان "الذین فی قلوبهم زیغ" به گمانه زنی یا فتنه افکنی نپردازید و عاقلانه سکوت کرده به فهم و عمل به محکمات بسنده کنید، یا اگر عطشناک و مشتاق درک حقیقت هستید از اهلش بپرسید که "فَاسئَلوا أهلَ الذِّکر إن کُنتُم لاتَعلَمون"؟!
و نمی دانم چرا پیوند آسمانی این دو امانت الهی را چنین آشکارا، گسسته می خواهید و سخن از "کتاب محمد" می گویید و از "عترت او" هیچ!
"زهی ناسازگاری و بی روشی! این نیمه راهی و نیم کاری چرا؟"
خوبست ندا دهیم که امینان عالم بیایند و از شما راه و رسم امانتداری بیاموزند...
پرسیده اید آیاتی که درباره چیستی قرآن و چگونگی نزول آن آمده است، چه ناسازگاری دارد با اینکه همه قرآن محصول کشف و تجربه انسانی مبعوث و موید و فوق العاده باشد، که کلامش مقبول خداوند و کشفش محصول لحظاتی ناب و نادر از تجربه ای متعالی و روحانی است؟... مگر هر چه در طبیعت رخ می دهد عللی طبیعی ندارد، پس چرا وحی نازل بر پیامبر از این قاعده مستثنا باشد و بی واسطه طبیعت، به ماوراء طبیعت مستند گردد؟
شگفت آنکه ضمن طرح این سؤالات، در باب خدا و جبرئیل و وحی و قرآن و نبی سخن ها گفته اید و طوطی و زنبور و عسل و باد و باران و... را به میدان قیاس کشانده اید و بر اساس آن درباره آراء و نظرات دیگران به قضاوت نشسته اید؛ پیش از آنکه معنای دقیق وحی و اقسام آن را متذکر باشید و تفاوتش را با کشف و الهام لحاظ نمایید یا به قدرت نامتناهی حق تعالی در خلق صوت و صورت و تصرّف مستقیم او در قلوب باور داشته باشید و یا شأن حقیقی نبی اکرم را بدانید و بشریتش را عین بشریت خود نیانگارید یا انزال و تنزیل قرآن را به درستی تحلیل کرده باشید یا نسبت پیامبر را با فرشتگان بشناسید و به مراتب ملائکه در نزول باواسطه وحی دقت کنید!
اکنون اگر "ذهن پُست مدرن"تان اجازه می دهد با من همراه شوید تا شما را به قدر وسع خویش، شهدی از سرچشمه زلال ثقلین بنوشانم. (گرچه سخت اندیشناکم که مبادا از حد طاقتتان فراتر باشد که فرموده اند: إِنَّ حَدِیثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ )
چهارم؛
معنی شناسی وحی
در قرآن کریم و روایات معصومین وحی کاربرد گسترده ای دارد. مشتقات وحی در 70 آیه از قرآن کریم به کار رفته است و از موارد استعمال آن در آیات و روایات به دست مىآید که وحی به طور کلی به معنای "القاى کامل پیام به نحو سریع و سرّی" است.
یعنی چهار عنصر: القاء پیام (انزال یا تنزیل پیام که تلقی هم در راستای آن صورت می گیرد)، کمال پیام جهت افاده مطلب (جامع و مانع بودن)، سرعت انتقال پیام (به گونه ای که حجم فراوانی از مطالب در مدتی ناچیز القاء شود) و سرّی بودن پیام (پوشیدگی از اغیار)، مؤلفه های ذاتی و مشترک در همه اقسام وحی اند.
لذا در قرآن کریم، وحی به یک عنوان، کاربرد عامی دارد که در آن الهام به زنبور عسل (وَ أَوْحى رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ/ نحل:68) و آسمان (وَ أَوْحى فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها/ فصلت:12) و زمین (بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحى لَها/ الزلزلة:5) و فرشتگان (إِذْ یُوحی رَبُّکَ إِلَى الْمَلائِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذینَ آمَنُوا/ الأنفال:12) نیز وحى شمرده شده است. هم چنان که ورود معنا در نفس انسان از طریق رؤیا (وَ أَوْحَیْنا إِلى أُمِّ مُوسی/ قصص:7) و همچنین از طریق وسوسه (إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلى أَوْلِیائِهِمْ/ انعام:121) و یا اشاره (فَأَوْحى إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا/ مریم:11) همه با عنوان وحى آمده است.
در این کاربرد عمومی، آنکه وحی می کند گاهی خداست، گاهی انسان، گاهی فرشته و گاهی شیطان؛ آنکه به او وحی می شود نیز گاه جاندار است، گاه بی جان، گاه انسان است، گاه حیوان، و گاهی نیز فرشته است.
در بحث از وحی نبوی گفته اید: " وحی همان الهام است. وحی، همان تجربه شاعران و عارفان در سطح بالاتر است..."
بله! آن "وحی عام" که گفته شد همان الهام است؛ اما "الهام کامل".
توضیح اینکه هم وحی و هم الهام شامل دو مرحله اند که در طول هم واقع می شوند:
1. القاء پیام توسط فرستنده
2. تلقی(و تبیین و تحقق) پیام توسط گیرنده
در وحی، لزوماً القاء کامل پیام صورت می گیرد؛ به نحو سریع و سرّی. و مخاطب وحی نیز ظرفیت کافی را برای تلقی پیام (و در صورت لزوم، توان کافی را برای تبیین زبانی و تحقق عملی پیام) دارد.
اما در الهام ممکن است مخاطب پیام، ظرفیت تلقی (یا توان تبیین و تحقّق) پیام را نداشته باشد.
بنابر این الهام دو نوع می شود: الهام کامل و الهام ناقص.
در "الهام کامل" که همان "نوع عام وحی" است برای مخاطب پیام هیچ گونه تردید و نقطه ابهامی نمی ماند. لذا علمی پدید می آید که بلافاصله به عمل منتهی می شود:
مادر موسی علیه السلام آنقدر در اثر الهام به باور رسیده است که طفلش را به آب می سپارد... زنبور عسل چنان می آموزد که بی تعلل به کندو سازی و تولید عسل می پردازد... زمین و آسمان چنان جان می گیرند که بی تخطی به گردش در می آیند... و اولیاء شیاطین چنان متأثر می شوند که اوامر اربابانشان را بی چون و چرا اجرا می کنند...
و اینست که هر دو عنوان "وحی" و "الهام" بر اینها صادق است.
اما غالب الهاماتی که ما آن را تجربه می کنیم "ناقص" است و این نقص را در وجود خویش که مخاطب پیام هستیم وجدان می کنیم. چراکه:
اولاً: اغلب، قدری تردید همراه الهام های ما باقی می ماند؛ به طوری که معمولاً الهام برای ما "یقین آور" نیست و بسیار شده است که به آن توجه نکرده ایم و پیامش را ناشنیده گرفته ایم و بعداً دریافته ایم که...
و دلیلش روشن است. ما اگر کاملاً جزء "اولیاء خدا" نباشیم یا کاملاً در جرگه "اولیاء شیاطین" نگنجیم به ناچار در کشاکش میان الهامات رحمانی و الهامات شیطانی درمی مانیم و مردد می شویم که آنچه به قلبمان خطور کرده است الهی است یا نه؟ لذا برای دریافت طریق حق، چاره ای نداریم جز سنجش الهامات خویش با ملاک و خط کشی دیگر.
حال آنکه در وحی الهی خصوصاً آنچه بر انبیاء نازل می شود توفیقی وجود دارد که به واسطه آن مخاطب با آرامش و اطمینان می داند که "وحی از طرف خداست" و آن را با قوت می پذیرد:
امام صادق علیه السلام می فرماید: "رسول خدا صلوات الله علیه وآله تنها به توفیق تشخیص مىداد که این شخصى که با او سخن مىگوید جبرئیل و از طرف خدا است."
و درجای دیگر زراره می گوید: به امام صادق علیه السلام عرضه داشتم: چطور رسول خدا صلوات الله علیه وآله هنگامى که پیامى از ناحیه خدا به سویش مىآمد نمىترسید که این پیام از طرف ابلیس باشد، و شیطان باشد که در قلب او مداخله مىکند؟
امام فرمود: "خداى تعالى وقتى بندهاى را رسول خود مىسازد سکینت و وقار بر او نازل مىکند، در نتیجه پیامآور خدا نزدش مىآید و رسول او را به چشم مىبیند، همان طور که اشخاص دیگر را به چشم مىبیند."
ثانیاً: ما اغلب تلاش کنیم تا الهاماتی را که از جنس معنا و مضمون است به بیان و لفظ در آوریم، اما بسیار شده که این تلاش به ثمر نرسیده و زبانمان قاصر مانده است و در تنگنای قافیه گرفتارشده و متحیر مانده ایم که چطور بگوییم و گاه آسمان و ریسمان به هم بافته ایم و سرانجام گفته ایم که حرفمان در قالب الفاظ نمی گنجد و خود بر ضعف خویش واقفیم و می بینیم که نمی توانیم تجربه و احساسمان را کاملاً به بیان آوریم و اسیر زبان و لفظ می شویم...
که مولوی هم می گفت:
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم ز گفتن و خلق ازشنیدنش
در حالیکه وحی آنگاه که لازم باشد، همراه با لفظ نازل می شود و لزومی به قالب سازی و لفظ یابی دریافت کننده وحی برای انتقال مضمون آن نیست. چنانکه قرآن کریم "بِلِسَانٍ عَرَبىٍِّ مُّبِینٍ" نازل شده است.
در نهایت باید اذعان کرد که بشر غیر معصوم در الهامات خویش از دو مسئله رنج می برد؛
نخست: خطاپذیری در تلقی و سپس: خطاپذیری در تبیین
لذا "الهام" چه رحمانی و چه شیطانی، اگر "کامل" باشد حداکثر می تواند در دایره وحی عام وارد شود و اگر "ناقص" باشد حتی وحی عام هم نیست؛ چه رسد به وحی خاصّ معصومین یا وحی اخصّ انبیاء.
و این بیان با اندکی اغماض، در حق "کشف عرفا" نیز رواست.
در ادامه معنی شناسی وحی باید گفت "معنای عام وحی" در آیات دیگری از قرآن و نیز در برخی از روایات، "تخصیص" می خورد. آنجا که وحی مختص معصومین می شود و جایی که حتی از این هم خاص تر است: وحی منحصر به انبیاء.
ابتدا به "وحی خاص" می پردازم؛ آنگونه که در حق معصومین علیهم السلام رواست:
1) وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدینَ (الأنبیاء:73)
"و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می کنند و انجام کارهای خیر و اقامه نماز و ادای زکات را به ایشان وحی کردیم، درحالیکه فقط عبادت کنندگان ما بودند."
در این آیه ائمه اطهار علیهم السلام مخاطب وحی هستند و پیام وحی به واسطه "روح" به قلوب ایشان القاء می شود. چرا که امام محمد باقر علیه السلام در توضیح این آیه می فرماید: " یعنی الأئمة مِن وُلدِ فاطمة علیهم السلام یوحى إلیهم بِالروح فی صُدورِهِم..."
در باب روح روایت بسیار است. ازجمله حدیثی از اصول کافی است که در آن امام صادق علیه السلام ذیل آیه (وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا) می فرمایند:
"روح یکی از مخلوقات خداوند عزوجل است که از جبرئیل و میکائیل بزرگتر است. همراه رسول خدا صلوات الله علیه وآله بوده و به او خبر می داد و تقویتش می نمود و پس از او با ائمه همراه است."
2) و أوْحَى رَبُّکَ إِلىَ النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِى مِنَ الجِْبَالِ بُیُوتًا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا یَعْرِشُونَ. ثمَُّ کلُِى مِن کلِِّّ الثَّمَرَتِ فَاسْلُکِى سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلًا یخَْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مخُّْتَلِفٌ أَلْوَنُهُ فِیهِ شِفَاءٌ لِّلنَّاسِ إِنَّ فىِ ذَلِکَ لاََیَةً لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ.
اینها آیات 68 و69 سوره نحل است که مثال مؤکد شما در نامه "طوطی و زنبور" بود و بر اساس آن وحی نبوی را با الهام بر زنبور عسل، و فرآیند نزول قرآن را با تولید عسل همانند شمرده اید و گفته اید: "مثال راهنمای من مثال نحل قرآنی یا نخل عرفانی است. بنا به تعلیم قرآن، ساختار بیولوژیک و کارخانه بیوشیمیک زنبور عین وحیی است که به او می شود و خانه اش را پر از حلوا می کند... پیداست که زنبور در این عسل سازی موضوعیت و مدخلیت تام دارد، نه اینکه عسل را از یکسو در او بریزند تا از سوی دیگر پس دهد. با اینهمه، انگبین شفابخش فراورده یی الهی است. و آیا این برای متفکران آیتی نیست که قرآن، بجای طوطی از زنبور سخن می گوید، و دومی نه اولی را نمودار وحی پذیری می داند؟"
اینها فهم شما بود از آیات مذکور.
حال، شما را به نظر اهل بیت رسول خدا صلوات الله علیه وآله که شارحان حقیقی وحی اند توجه می دهم:
وحی در این آیه اگر به معنای عام آن تصور شود می تواند بر زنبور عسل باشد، همان گونه که وحی عام شامل زمین و آسمان نیز هست و این همان "الهام کامل" است. چنانکه از حضرت باقرعلیه السلام نقل شده که معنای وحی به زنبور عسل را "إلهام" گفته اند.
و اگر به معنای خاصش بدانیم زنبور را چه رسد به وحی! لذا امام معصوم که شارح وحی است در اینجا بطنی از قرآن را باز می گشاید و می فرماید: "ما بَلَغَ بِالنحل أن یوحى إلیها، بَل فینا نَزَلَت، و نَحنُ النحل، و نحن المُقیمون لله فی أرضه بأمره...". زنبور به این مقام نمی رسد که بر او وحی شود، بلکه درباره ما نازل شده است، و آن نحل معهود ما هستیم، و ماییم که به امر خدا در زمینش اقامت گزیده ایم...
و همچنین می فرماید: " مراد از (شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ) انواع علوم ماست که به شیعیان ما می رسد و باعث شفاء قلوب ایشان می گردد..."
از اینجاست که امام رضا علیه السلام می فرماید: " قال النبی صلى الله علیه و آله: علیٌ أمیرُ بنی هاشم، فسمّی أمیر النحل".
و بنی هاشم سلاله رسول الله اند که همان نحل معهودند و علی بن ابیطالب(ع) امیرشان است.
وچنین بوده است که حضرت علی علیه السلام خود، مدتها پیش از این فرموده اند: أنَا یعسوبُ المؤمنین...
حال با دانستن این معنای وحی، دیگر نباید تعجب کرد اگر پیامبر صلوات الله علیه وآله تمام علم گذشته و حال و آینده را در یک شب بر حضرت علی علیه السلام وحی کند آنگونه که موسی علیه السلام پیام خدا را به هارون علیه السلام وحی می کرد؛ یا جبرئیل علیه السلام بر حضرت زهرا سلام الله علیها نازل شود آنگونه که بر حضرت مریم سلام الله علیها نازل شد؛ یا امام سجاد علیه السلام بال ملائکه را از روی زمین جمع کند؛ یا هرسال در شب قدر فرشتگان و روح بر امام زمان عجل الله تعالی فرجه نازل گردند...
اینها همه در جریان وحی خاص به معصومین و رابطه ویژه ایشان با عالم غیب رخ داده است.
و دیگر نباید انکار کنیم اگر امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه کبیره، ائمه اطهار علیهم السلام را "مهبط الوحی" خطاب کند...
و اما پیامبرصلوات الله علیه و آله اگرچه در اینگونه وحی های باواسطه، با معصومین علیهم السلام مشابه است اما از گونه اخصّ وحی نیز بهره مند بوده که وجه امتیاز او بر سایرین است. ادامه دارد...