فیاض زاهد
نهاد قدرت در ایران علیرغم برخی داوریها در خصوص تغییرات ساختارمند چه در انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی به نظر نگارنده در طول تاریخ چند هزار ساله ایران روایتی یکسان را میطلبد. بدین معنا که تعریف قدرت در ایران، عوامل ایجابی آن، شکل و ماهیت آن، چارچوب و پایههای مستقر و خاستگاه قدرت در طول تاریخ تغییر چندانی نداشته است. این مفهوم در تاریخ ایران عمدتا متکی بر مونارشی هرمگونه بوده است(1) اگر چه در برهههایی تلاشهایی نافرجام برای تغییر این مناسبات صورت پذیرفت، اما چندان قوام دهنده و الهام بخش نبوده است.
شاید درستترین از مفهوم قدرت و ساختارهای آن را بتوان درروایتی که هرودوت در «تواریخ» ارائه میدهد، ملاحظه نمود. آنگاه که سپاه هخامنشی پس از مرگ یا خود کشی کمبوجیه از مصر بازگشت، با غصب قدرت از سوی بردیا روبرو شدند. داریوش که فرماندهی سپاه کمبوجیه را عهدهدار بود، ضمن هماهنگی با هفت خانواده قدرتمند پارسی پر بردیا را از قدرت برداشتند و جلسهای را برای تعیین تکلیف قدرت سیاسی و شکل نظام سیاسی ایران برپا داشتند. در این جلسه که نمیتوان به تمام ابعاد آن و روایتهایی که هر دو مطرح کرده، دل بست نمونههای مختلف حکومت مطرح شده است. (2) لیگارشی، آریستو کراسی. در تمام این موارد استدلال داریوش آن بود که سرانجام میل برای کسب مطلق قدرت سبب تنش و جنگ خواهد شد آنگاه یک نفر بر بقیه غلبه کرده، سلطنت مورثی – مونارش- را پیریزی خواهد کرد. پس چرا از همان آغاز چنین نکنیم. در روایت دیگری که گزنفون مورخ یونانی به کوروش کبیر نسبت میدهد، آورده که او گفته است (من از لافزنانی که در گوشهای مینشینند و زنهار میدهند، تنفر دارم.»(3) گویا این اشاره کوروش که برخی از مورخین آن را به داریوش هم نسبت دادهاند، روش سنای یونان برای مملکتداری است.
این سبک از حکمرانی یادآور نظام دموکراتیک مستقیمی است که یونان در قرون پنجم بیش از میلاد مسیح به عنوان موفقترین و یا غالب آمدهترین فرمت سیاسی بدان تن داده بودند.
نخستین بارقههای کار سیاسی و حزبی و پیدایش احزاب سیاسی در عصر ناصری در ایران زده شد. شاید بتوان انجمنهای مخفی مشروطیت و یا انجمن معاریف در تبریز و حتی جمع آدمیت در تهران را آغاز این نهادها دانست .(4)
انجمن مخفی چه در تهران و چه در تبریز اگر چه کارکردی کمتر مدنی و همگانی داشت، اما توانست نیروهای پراکنده اقلیت معدودی که در این مفاهیم درک کرده و یا تعلق خاطری داشتند، سازمان دهد .(5)
پیروزی انقلاب مشروطه بهترین فرصت را به احزاب جدید داد. مجموع نیروهای سیاسی در ایران در مجلس اول حول دو حزب با گرایش رادیکال و معتدل سامان یافت.
عناصر روشنفکر، پیشرو حتی متمایل به سیاستهای غرب با پایگاه اجتماعی شهری در حزب دموکرات جمع شدند و عناصر اجتماعی میانه، زمینداران، روحانیون و اشراف که خلصتهای محافظهکاری و سنتگرایی قویتری داشتند، در حزب اجتماعیون، عامیون یا اعتدالیون اجتماع کردند.(6) استبداد صغیر هر دو نوزاد را از حیز انتفاع انداخت. اگر چه با شروع مجلس دوم فرصت مجددی برای فعالیت احزاب در ایران آغاز شد، اما آغاز حکومت پهلوی اول، نهاد قدرت در ایران مجددا ناشکیبایی خود را در خصوص تحمل احزاب و قواعد بازی سیاسی آن نشان داد.
تسلط رضاشاه بر امور سیاسی ایران محدودیتهای فراوانی را برای احزاب سیاسی و مطبوعات مستقل فراهم آورد. این فشارهای خردکننده تا شهریور 1320 تداوم داشت.
با خروج رضاشاه از ایران و به قدرت رسیدن پسرش محمدرضا پهلوی شرایط سیاسی ایران تا کودتای 28 مرداد شکلی ژلاتینی داشت. بدین معنا که یا به دلیل فراهم نبودن شرایط سیاسی یا به دلیل تجربه تلخ زمامداری پدر، محمدرضا پهلوی به جای آن که در شکل پدری قدرتمند ظاهر شود، در صورت یک عموی مهربان ظاهر شد.(15) در این سالها عصر فعالیتهای حزبی عمدتا در اختیار نیروهای چپ کلاسیک قرار داشت .
مهمترین حزب چپ در این سالها حزب توده نام داشت. حزب توده نه وارث طبیعی حرکت تقی ارانی و 53 نفر و نه حزب حقیقت بادکوبه و انزلی که تداومگر حزب سوسیال دموکرات آذربایجان نریماناف بودند، بلکه فرجام تلاش چپ کلاسیک برای بازسازی تشکیلات و جذب عناصر جدید بوده است .(7)
نه حزب توده که شاید بتوان آن را موثرترین و با نفوذترین حزب خاورمیانه در زمان خود دانست و نه جبهه ملی اول که در کنسرسیومی از گروهای کوچکتر پدید آمده بود نتوانستند سنت بیمار تاریخ قدرت سیاسی در ایران را بهبود بخشند.
حزب توده به زودی در اواسط 30 به بهانه تلاش برای ترور محمدرضا پهلوی غیر قانونی اعلام شد و جبهه ملی نیز با انجام کودتای 28 مرداد به محاق رفت.
میل قدرت سیاسی در ایران منزوی کردن همه عناصر و شمایل حرکت حزبی در ایران بود. برخی از تحلیلگران امور ایران از جمله ماروین زونیس که بیشتر به بازیابی هویت روانی شخصیت شاه پرداخته است. معتقد به ناتوانی روانی شاه در اعمال و اراده مستقیم قدرت خود به عنوان شاه بود .(8) او هیچگاه تا کودتای 28 مرداد لباس نظامی بر تن نکرده و همواره به صوت سیویل در انظار ظاهر میشد. البته برخی واکاوی خیالپردازانه نیز از سوی زونیس صورت گرفته است. مانند کوتاهی قد شاه و تلاش برای بلندتر نشان دادن خود در شمایل خانوادگی سلطنتی و یا توجه بیش از اندازه شاه به نیروی هوایی در مقابل قوای نظامی دیگر. از نظر این نویسنده پرواز در آسمان آن عقدههای روانی را فرا میافکند.(9)
اما شاه جوان چه نخواسته باشد چه نتوانسته باشد شرایط موجود سیاسی تا بیش از 28 مرداد برای وی چندان مساعد نبوده است . جوانی شاه، فقر گسترده و عقبماندگی کشور، ضعف ارتش، فقدان ساواک، روشن نشدن جایگاه نفت در اقتصاد ملی و وجود رجال سیاسی قدرتمند از جمله قوام و مصدق همگی عامل عدم اعمال اراده گسترده شاه در قدرت بوده است.
کودتای 28 مرداد همان روزنهها را نیز بست حزب توده و جبهه ملی که هیچگاه فرصت فراوانی برای بازی سیاسی نیافته بودند زیرزمینی شدند.
بدیهی است عنصر قدرت در ایران تلقی جدی و هراسناکی از بازی احزاب سیاسی نداشت. بلکه آنها بیشتر زینتالمجالس عصر سیاست در ایران به حساب میآمدند.
چنین روندی تا سالهای پایانی سلطنت پهلوی دوم تداوم یافت.
هر چند گروههای سیاسی مختلفی با گرایشهای ملی، چپ و اسلامی سر بر داشتند، اما هیچ کدام در متن سپهر سیاست در ایران قرار نگرفتند.
به این فهرست باید سازمانهای چریکی و مسلح از جمله سازمان مجاهدین خلق ایران که گرایش شبه مارکسیستی بالتقاطی از اسلام و سازمان چریکهای فدایی خلق با گرایش مارکسیسم لنینیسم نیز اضافه نمود.
گروههای اخیر هر چند در اعمال فشارهای ایذایی در ابتدای دهه 50 نقشهای کوتاهی ایفا کردند، اما با قدرت گرفتن ساواک و نفوذ به داخل این سازمان و درآمدهای بالای نفتی، ایران به محلی مایوسکننده برای گروها و احزاب سیاسی بدل شد.
سیاست فریبکارانه رژیم شاه در تزریق پولهای نفتی و وارونه کردن مخروط نخبگان کشور هر چند در نهایت به ضرر رژیم تبدیل شد، اما پشتوانگی افکار عمومی طبقات متوسط و پایین جامعه را برای مدتهای مدید تضمین کرد.
تشکیل حزب رستاخیز به معنی ارئه قواعد جدید نبود، بلکه به نظر راقم سطور عمق بخشیدن به استبداد مطلقه بود. چه آنکه شاه از مردم خواسته بود یا عضو حزب شوند و یا کشور را ترک گویند!(10) اینگونه با اعتماد به نفس سخن گفتن بیش از آنکه شباهتی از رهبران دموکرات در اذهان پدید آورد، شاه را در نقش و جایگاه فاشیستها و رهبران توتالیتر نشاند. طرفه آنکه احزاب که ضرورتامی بایستی از بسترهای فرودست جامعه برای کسب قدرت نمو کنند و یا در شرایطی اضطراری اصلاحاتی از بالا به پایین را اعمال نمایند، بیشتر به نمایشگاهی برای سوداگرانی بیاعتقاد تبدیل شده بود. شاید به همین دلیل است که قدرت سیاسی شاهنشاهی در موقع بحران به شدت احساس تنهایی میکرد، زیرا هیچ یک از طبقات، لایهها و عناصر اجتماعی که رژیم معتقد به بهرهبرداری و یا اتکای بدانها بود، عملا وجود خارجی نداشت.
پیروزی انقلاباسلامی امیدهای فراوانی را برای طرفداران احزاب در ایران فراهم آورد.
اما باید پذیرفت که انقلاب اسلامی علیرغم تاثیرات شگرف در حوزههای مختلف گاهی ناموفق از تغییر در ساختارها و مناسبات سیاسی بوده است.
کالبد شکافی ناصبوری حکومت و یا بیماری احزاب سیاسی را باید رد جای دیگری پیگرفت، اما بدون تردید سرنوشت احزاب و نوع تعاملشان، قدرت سیاسی در ایران پس از انقلاب چندان امیدوار کننده نیست. حکومت همواره از دلزدگی مردم و یا سابقه احزاب به عنوان پارامتری منفی سود برده است، اما هیچگاه به درستی به نقد این روابط نپرداخته است. برخی اذهان و نگرهها با هیچ فرضی به توان و یا موجودیت احزاب باور ندارند. گاه وبیگاه این سخنان بر زبانشان جاری شده است.
بدین معنا که حاکمیت در ایران نوعی کم صبری و یا عدم هضم و یا باور برای عملکرد احزاب در ایران قائل است. مسالهای که نه به عنوان فرجام نهایی و فیصله بخش مطرح باشد، اما حقیقتی انکارناپذیر است. شاید احزاب سیاسی به صبر و درایتی بیشتر از آنکه به سابقه و قدرت و استقرار قدرت سیاسی در ایران مربوط است، نیاز دارند. شاید!
منابع در روزنامه موجود است