تاریخ انتشار : ۲۳ مهر ۱۳۸۸ - ۰۷:۲۷  ، 
کد خبر : ۴۰۵۳۰

وقتی ارزش‌ها در اقتصاد ارزشی ندارد


سیدحمزه حسینی
نسبت میان اقتصاد و فرهنگ چیست؟ اگر این سئوال را از اقتصاددانانی که طرفدار جریان اصلی عدم اقتصاد هستند بپرسید اندکی به افق‌های به ظاهر دور خیره می‌شوند و بعد با اطمینان جواب می‌دهند هیچ، هیچ نسبتی میان این دو وجود ندارد چرا که در جریان اصلی علم اقتصاد جایی برای طرح این گونه مهملات وجود ندارد. اما به راستی پاسخ به این سئوال آن قدر که اقتصاددانان اثبات‌گرا می‌گویند آسان است؟ بهتر است برای یافتن پاسخ بدون قضاوت پیشین بر تعاریف متداول موجود از اقتصاد و فرهنگ مروری داشته باشیم. کتاب‌های درسی اقتصادی به خصوص کتاب‌ها و جزواتی که معمولاً در تشریح نظریه اقتصاد خرد نگاشته شده‌اند اقتصاد را علمی‌اجتماعی توصیف می‌کنند که در آن درباره دستیابی به هدف‌های رقیب به وسیله منابع محدود گفت‌وگو می‌شود و کمیابی همواره اساس مشکل اقتصادی شناخته شده و بنابراین کنشگران همواره باید تصمیماتی را اتخاذ کنند که منابع محدود را به بهترین وجه به نیازهای نامحدود اختصاص دهد. با چنین تعریفی از اقتصاد و با تعیین پیش فرض‌هایی مانند انسان عقلایی، کسب حداکثر سود و مطلوبیت و فردگرایی، اقتصاددانان سعی در تبیین رفتار کنشگران اقتصادی اعم از تولیدکننده و مصرف‌کننده دارند و در نهایت نیز سعی می‌کنند تا در حین و پس از بررسی کردار اقتصادی فرد به این سئوال پاسخ دهند که آیا کردار مستقل حداکثر کردن سود و مطلوبیت از جانب هر یک از عوامل اقتصادی در نهایت موجب ایجاد یک سازمان اجتماعی می‌شود که به مفهوم ارزشی آن رفاه اجتماعی را در کل حداکثر کند و بدین ترتیب از این مسیر به بررسی مسائل کلان اقتصاد می‌پردازند که این فرآیند در دهه‌های اخیر با طرح مفهوم دولت‌های رفاه و موثر نقش مهمی‌را در نوع سیاستگزاری اقتصادی و غیراقتصادی دولت‌ها برجا گذاشته است. از سوی دیگر بررسی تعاریف موجود در مورد فرهنگ نیز می‌تواند به سئوالی که در ابتدا و در مورد ارتباط اقتصاد و فرهنگ مطرح شد راهگشا باشد.
فرهنگ واژه‌ای است که در کاربرد روزمره به معانی گوناگون ولی بدون یک معنای مشخص و یا مورد توافق عموم به کار می‌رود اما با وجود همین مسئله نیز می‌توان فرهنگ را در مجموع شیوه زندگی افراد یک جامعه دانست. در این میان تعریف گیدنز از فرهنگ نیز قابل توجه است. او در کتاب جامعه‌شناسی خود فرهنگ را چنین تعریف می‌کند: فرهنگ عبارت است از ارزش‌هایی که اعضای یک گروه معین دارند، هنجارهایی که از آن پیروی می‌کنند و کالاهای مادی‌ای که تولید می‌کنند. گیدنز در ادامه فرهنگ را مجموعه شیوه زندگی اعضای یک جامعه دانسته و از چگونگی لباس پوشیدن تا سرگرمی‌های اوقات فراغت را در زیرمجموعه فرهنگ یک جامعه جای می‌دهد. به هر حال تعاریف و مفاهیمی‌که از اقتصاد و فرهنگ ارائه شد اگرچه همه آنچه که موجود است را دربرنمی‌گیرد اما این تعاریف را می‌توان جزء مواردی دانست که مورد توافق اکثر اقتصاددانان و جامعه شناسان است. (اگرچه شرح مفاهیم موجود از اقتصاد صرفاً برگرفته از کتاب‌های درسی و مرسوم اقتصاد است) با این حال باید دید که این دو با تعاریف مطروحه چه ارتباطی با یکدیگر پیدا می‌کنند. اولین نشانه‌های وابستگی و به بیان دقیق تر همبستگی میان اقتصاد و فرهنگ که راه را برای ما از بیراهه مشخص می‌کند می‌شود در ارتباط میان اقتصاد و فرهنگ با مفهوم جامعه جست‌وجو کرد. گیدنز در کتاب جامعه‌شناسی (صفحه ۵۶) در تشریح ارتباط میان فرهنگ و جامعه چنین می‌گوید: فرهنگ را می‌توان به لحاظ مفهومی ‌از جامعه متمایز کرد اما ارتباط بسیار نزدیکی بین این مفاهیم وجود دارد. فرهنگ به شیوه زندگی اعضای یک جامعه معین مربوط می‌شود و جامعه به نظام روابط متقابلی اطلاق می‌شود که افرادی را که دارای فرهنگ مشترکی هستند به همدیگر مربوط می‌سازد. هیچ فرهنگی نمی‌تواند بدون جامعه وجود داشته باشد و بدین ترتیب ما بدون فرهنگ اصلاً انسان به معنایی که معمولاً این اصطلاح را درک می‌کنیم، نخواهیم بود. نه زبانی خواهیم داشت که با آن مقاصد خود را بیان کنیم و نه هیچ‌گونه احساس خودآگاهی و توانایی تفکر یا تعقل. مفاهیم تفکر و تعقل، انسان، جامعه و فرهنگ مهمترین مواردی هستند که می‌توان آنها را در تشریح ارتباط میان فرهنگ و جامعه که توسط گیدنز صورت گرفته مشاهده کرد. این موارد از یک سو در تعاریف مربوط به اقتصاد مستتر هستند و از طرفی به صورتی ویژه در شکل‌گیری مفاهیم اصلی آنچه به عنوان اقتصاد مدرن می‌شناسیم نقش داشته‌اند. از این نمونه می‌توان به انسان عقلایی اشاره کرد که به عنوان یکی از پیش‌فرض‌های تعیین کننده و مهم در اقتصاد شناخته می‌شود و براساس این پیش فرض کردار اقتصادی انسان‌ها در خلال کنش‌های اقتصادی کاملاً عقلایی می‌شود و اساساً انسان اقتصادی رفتارهای عقلایی دارد و از سوی دیگر همان گونه که در گذشته نیز به آن اشاره شد مفهوم جامعه در اقتصاد در تعیین رویه اقتصاددانان و انشعابات فکری آنها نقش مهمی ‌ایفا می‌کند. مباحث موجود در اقتصاد کلان در این رابطه می‌تواند مورد توجه قرار گیرد چرا که اقتصاد کلان توانسته است اثرات زیادی را بر جهت‌گیری‌های اقتصادی و غیراقتصادی جوامع برجای بگذارد به واقع سلطه اقتصاد کلان بر زندگی روزمره افراد جامعه منجر به ایجاد یک هویت منحصر به فرد برای اقتصاد شده است که در نهایت در روند حرکت جامعه به صورت مستقیم و در تک تک افراد جامعه به صورت غیرمستقیم اثرات انکارناشدنی دارد.
با وجود این تفاسیر سئوال این است که چرا اقتصاددانان ارتباط میان اقتصاد و فرهنگ را انکار می‌کنند و یا حداقل به آن توجهی نمی‌کنند. شاید مهمترین دلیل این مسئله فرار آگاهانه اقتصاددانان به بهانه بی‌طرحی و حذف قضاوت ارزشی است. فرگوسن نویسنده یکی از کتاب‌های مطرح در باب نظریه اقتصاد خرد در مقدمه کتابش پس از اشاره به محدوده و روش‌شناسی علم اقتصاد چنین می‌گوید: وظیفه یک اقتصاددان وظیفه‌ای اثباتی است و نه یک وظیفه هنجاری و ارزشی، به این معنی که با معلوم بودن هدف اجتماعی اقتصاددان می‌تواند مسئله مورد نظر را تجزیه و تحلیل کند. همانگونه که می‌بینیم در این اظهارنظر فرگوسن وظیفه اقتصاددان را اثباتی می‌داند و این وظیفه را از قید هنجاری و ارزشی بودن به آسانی رها می‌سازد. این نوع نگاه تنها منحصر به فرگوسن نیست و خیل عظیمی ‌از اقتصاددانان که به قول‌هایلبرونر در دنیای روزمینی اقتصاد به حیات علمی‌خود ادامه می‌دهند را شامل می‌شود. و بدین ترتیب آنها دو مسئله مهم را که در تعریف فرهنگ نقش اساسی داشتند در نظر نمی‌گیرند و گسستی عظیم میان اقتصاد و فرهنگ که به صورت ملموسی همبسته و حتی جدایی‌ناپذیر است را با حذف این مفاهیم ایجاد می‌کنند. از سوی دیگر نقش پررنگ ریاضیات در اقتصاد مزید بر علت شده و همراه خواست آگاهانه اقتصاددانان بی‌توجهی بیشتری به مسئله اقتصاد و فرهنگ را در پی داشته است. ریاضیات که در ابتدا به عنوان ابزار مورد استفاده قرار می‌گرفت امروزه خود هدف شده است. اگر پدیده ای در اقتصاد با مفاهیم ریاضی سازگار نباشد عملاً از چرخه تحقیق و مطالعه بیرون گذاشته می‌شود.بدین ترتیب اقتصاددانان مادی‌ترین رسالت تاریخ را برای خود برمی‌گزینند. آنها گمان می‌کنند با توجه به نقش و هویت منحصر به فرد اقتصاد به خصوص در رابطه با تاثیر نظریه اقتصاد کلان بر سیر و روند حرکت جامعه تبدیل به مصلحان اجتماعی شده‌اند. و حتی آن دسته از اقتصاددانانی که خود را طرفدار آزادی‌های اقتصادی معرفی می‌کنند با آگاهی بر نوع تاثیری که می‌توانند با توجه به اشرافشان بر اقتصاد بگذارند سیاست‌هایی را ترویج می‌کنند که چندان با مفاهیمی ‌مانند آزادی انتخاب سازگاری ندارد و مطمئناً اگر روزی به عنوان حکمران حکومت کنند آن کاری را خواهند کرد که روزی خود به نقد بی‌رحمانه آن مشغول بودند.به هر حال با توجه به موارد اشاره شده شاید چندان دور از انتظار نباشد که اقتصاددانان عامدانه و غیرعامدانه به حذف مفاهیمی ‌مانند فرهنگ دست بزنند و بدین ترتیب مفاهیم اقتصادی را به قوانین جهانشمول بدل سازند تا حوزه تاثیر خود را بیش از پیش گسترش دهند. اگرچه حذف هنجار و ارزش از وظایف اقتصاددانان تا حد زیادی موجبات بی توجهی اقتصاد را نسبت به مقوله فرهنگ ایجاد کرده است اما در مواردی توجه به مقوله فرهنگ برای اقتصاددانان گریزناپذیر است و آن در رابطه با تولیدات مادی جوامع مختلف است. این توجه در عین حال که بنیان‌هایش براساس تحلیل‌های اقتصادی است اما به واقع ناگزیر از توجه به مسائل فرهنگی این فرآیند به خصوص در بحث ارزشگذاری کالاهای فرهنگی و هنری نمود بیشتری دارد. نظریات اولیه ارزش در اقتصاد که از سوی اسمیت و اقتصاددانان سیاسی پس از او طرح شد مبتنی بر هزینه نهاده‌های به کار رفته در تولید آن بود. بعدها ریکارد و مارکس به تدوین نظریات کار پرداختند و انتقاداتی را به نظریه اسمیت وارد کردند اما در این میان با وقوع انقلاب مارژینالیستی و جایگزینی مطلوبیت به جای تمامی ‌بنیان‌های مطرح شده درباره ارزش، الگوهای رجحان مصرف کنندگان ارزش مبادله را توضیح می‌دادند. این الگو امروزه نیز در اقتصاد جایگاه مهمی ‌را در تبیین‌های اقتصاددانان از کردار و رفتار کنشگران اقتصادی دارد.
مدافعان آن این نظریه را جهانشمول و کامل می‌دانند و به گمان بسیاری از آنها راه‌حلی اساسی برای بحث ارزش را می‌توان در همین الگوها پیدا کرد. اما از سوی دیگر انتقادات مهمی ‌هم بر شالوده این نظریه وارد شده است. این انتقادات مستقیماً به آن قسمت از نظریه فوق حمله ور می‌شود که جایگاه جامعه را در فرآیند ارزش گذاری نادیده می‌گیرد. به نظر منتقدین (که عمدتاً از نهادگرایان قدیم هستند) ارزش پدیده‌ای است که برساخته اجتماع است و بنابراین قیمت‌ها را نمی‌توان از زمینه اجتماعی این فراگرد جدا کرد. آنها معتقدند عاملان اقتصادی درون یک زیست محیط فرهنگی زندگی می‌کنند و تصمیم می‌گیرند و این زیست محیط بر شکل گیری توجیهات آنها اثر دارد. از موارد مهمی ‌که هم خاصیت فرهنگی بودن دارند و هم تا حد زیادی مهر تائید بر نظریات منتقدین نظریه مطلوبیت می‌زنند، کالاهایی هستند که ما آنها را با عنوان صنایع دستی می‌شناسیم اگرچه این دست از کالاها امروزه تا حد زیادی تابع قوانین بازار شده‌اند اما هنوز هم می‌توان نشانه‌هایی از تفاوت‌های اجتماعی را در ارزشگذاری این کالاها مشاهده کرد. البته شایان ذکر است که این تفاوت تنها معطوف به صنایع دستی نیست و آثار و کالاهای هنری و فرهنگی زیادی را دربرمی‌گیرد که هر کدام به نوبه خود از نوعی از ارزشگذاری پیروی می‌کنند. به واقع آثار هنری و فرهنگی تا حد زیادی می‌توانند بنیان‌ها، نظریات ارزش مبتنی بر هزینه نهاده‌های تولید و مطلوبیت و رجحان را به زیر سئوال ببرند. گرچه با باز تولید مکانیکی این آثار و از بین رفتن تقدس آنها این کالاها در فرآیند ارزشگذاری تابع قانون بازار شده‌اند. به هر ترتیب در این میان می‌توان به عنوان نمونه‌ای بارز به صنایع دستی اشاره کرد. آنچه را که ما به عنوان صنایع دستی می‌شناسیم می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: یکی آن دسته از کالاهایی که به عنوان کالایی نهایی در گذشته و بعضاً امروزه تولید می‌شوند و به مصرف افراد یک جامعه می‌رسند. این کالاها در زمان حال عمدتاً سابقه‌ای تاریخی دارند و حامل معنا شده‌اند و مصرفی بوده‌اند و به دلیل مصرفی بودن در گذشته در زمان خود تقدس نداشته‌اند. دسته دوم آثاری هستند که صرفاً با هدف خلق یک اثر هنری تولید می‌شوند و به دلیل قیمت‌های بالا به قشر خاصی از جامعه تعلق می‌گیرند و جنبه مصرف همگانی ندارند اما امروزه گسترش و افزایش گردشگران و جاذبه‌های این دست از کالاها برای گردشگران موجبات افزایش تقاضای این کالاها را فراهم آورد و متعاقباً بنیان‌های ارزشگذاری این کالاها را تغییر داد.
بدون آنکه آنها در جامعه خود ارزش ویژه‌ای داشته باشند. به واقع اینجا ارزشگذاری هنری و مناسبات اینگونه شامل حال محصولات نمی‌شود و آنچه آنها را ارزشمند می‌سازد تفاوت‌های فرهنگی است. اما درست از همین نقطه است که ارتباط میان فرهنگ و اقتصاد از یک رابطه دیالکتیک و برابر تبدیل به ارتباط یکسویه‌‌ای به نفع اقتصاد می‌شود. افزایش تقاضا برای این کالاها موجب افزایش عرضه آن خواهد شد. تصور چنین موضوعی چندان دور از واقع نیست ولی با چنین رویدادی چه سرنوشتی برای صنایع دستی رقم خواهد خورد. آثار مثبت اقتصادی افزایش تقاضا دومین ضربه را به این کالاها می‌زند. تولید هرچه بیشتر این کالاها ممکن است تا حد زیادی سلیقه مصرفی در خارج و داخل را تحت تاثیر قرار دهد و دیگر عرضه‌کنندگان که در گذشته از ارزش فرهنگی این کالاها آگاهی داشتند از این ارزش‌ها چشم‌پوشی کنند و صرفاً به تولید هرچه بیشتر بپردازند و این خود آغاز سیکلی است که در نهایت به رکود و حتی نابودی تولید این کالاها خواهد انجامید. این بلایی است که اقتصاد بر سر تمامی ‌محصولاتی می‌آورد که به نوعی ارزش فرهنگی و هنری دارند و بدین ترتیب مناسبات غیرواقع‌بینانه اقتصادی امروزه خود به واقعیتی مبدل شده که هر آنچه را از آن پیروی نمی‌کند بی‌هویت و همه را تحت نظر و تابع هویت خویش سازد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات