برای درک میزان درستی و اصالت تاریخنگاشتههای انقلاب مشروطه، یک ضرورت مهم آن است که درباره منش و پرورش نگارندگان آن تواریخ را مطالعه و تأمل کرد تا گرد و غبار کیش و شخصیت ایشان از آیینه نگاشتهها زدوده شود و سره از ناسره معلوم گردد.
احمد کسروی، که سرانجام به وسیله موج غیرت مذهبی شیعیان ایرانزمین از صحنه روزگار بیرون رفت، چنان کیش و روشی داشت که نمیتوان انتظار داشت در میان محققان صاحب نام قرار گیرد و آثار او مرجع پژوهش و مطالعه شود؛ امّا به هر دلیل و علّت که بود وی با انتشار دو اثر در زمینه تاریخ مشروطه به چهره شاخص مکتب تاریخنگاری مشروطه مبدل شد و آثار او در میان پژوهندگان رواج یافت. وقتی تاریخ زندگی و آثار او را به دقت بررسی میکنیم، درمییابیم که او هم مانند بسیاری از روشنفکران غربگرا، نان به نرخ روز خورده است، به طور مثال، میان موضعگیریهای علمیاش قبل و بعد از سقوط رضاشاه تفاوت کاملاً محسوس و آشکاری وجود دارد. در مقاله محققانه زیر با جنبههای شخصیتی و فکری کسروی و تحلیل حیات فردی و اجتماعیاش آشنا میگردید.
نقدى بر دیدگاههاى کسروى درباره تاریخ مشروطیت
سید احمد کسروى در سال 1308.ق در تبریز متولد شد[1] و در همان شهر نیز به تحصیل علوم دینى مشغول شد. پیشه او، نخست، ملایى بود و در کسوت روحانیت، به بعضى از شئون این امر اشتغال داشت. اما این رشته را ادامه نداد و پس از چندى از آن فاصله گرفت و بعدها (همسو با سیاستهاى عصر پهلوى اول، مبنى بر مخالفت با علما و روحانیان) از کسوت روحانیت نیز بدرآمد.[2] در 1333.ق در مدرسه مموریالاسکول (Memorial School)، که امریکایىها در تبریز دایر کرده بودند، زبان انگلیسى را آموخت و ضمناً در همانجا به تدریس ادبیات عربى و فارسى مشغول شد. در سال 1298.ش عضو وزارت دادگسترى شد، بعد کنارهگیرى کرد و مدتى آموزگار زبان عربى در مدرسه ثروت شد. سپس دوباره به وزارت دادگسترى بازگشت و در طی خدمت دهساله خویش در آن وزارتخانه، مقامات زیر را پیمود: عضویت استیناف مازندران، ریاست دادگسترى اردبیل، زنجان و خوزستان، دادستانى تهران و خراسان، عضویت دیوان عالى جنایى، و ریاست محاکم بدایت. آنگاه از قضاوت دست کشید و به وکالت دعاوى مشغول گردید و نهایتاً در 20 اسفند 1324.ش، زمانى که به اتفاق منشى خود (حدادپور) در شعبه 7 بازپرسى دادگسترى حضور داشت، دو تن مسلّح (از جمعیت فدائیان اسلام) ناگهانی به او حمله کردند که وی در این حادثه جان باخت. تألیفات وى بالغ بر 63 جلد کتاب و رساله مىشود.[3]
کسروى، چهره شاخص و سرشناس مکتب تاریخنگارى مشروطه ایران است که دو اثر مشهورش درباره تاریخ مشروطیت ایران، در هفتاد سال اخیر مصدر و محور بسیارى از دیدگاهها و داوریهاى تاریخى قرار گرفته و احیاناً مندرجات آنها، همچون مطالب دیگر آثار او، جاىجاى توسط نویسندگان، نقد شده است. جایگاه کسروى در مکتب تاریخنگارى مشروطیت، تا بدانجاست که بررسىِ صحت و سقم گزارشها و داوریهاى او بر پایه اسناد و مدارک معتبر تاریخى، مىتواند آزمون خوبى براى درک میزان صحت و اصالت "مکتب تاریخنگارى مشروطه" باشد.[4]
نقد آرای تاریخى کسروى؛ بایدها و ملزومات
"عرصه نظرورزى" و "موضوع نگارش" کسروى ــ که مقاله حاضر، عهدهدار بحث از آن است ــ "تاریخ ایران اسلامى/ مقطع مشروطیت" است، و کسروى در دو جلد تاریخ مشروطه خویش، راجع به این "عرصه" و "موضوع" خاص، نظر داده، تحلیل کرده، و داورى نموده است.
در بررسى و نقد نظریات و آرای کسروى در این عرصه و موضوع، بیش از هر چیز، باید سه نکته اساسى را دقیقاً مدّ نظر قرار داد: 1ــ وجود "پیوند"، بلکه "درهمتنیدگىِ" وسیع و ژرف بین حوادث خُرد و کلان تاریخ ایران در قرون اخیر (بهویژه دوران مشروطیت) و جریانها و رجال مؤثر و دستاندرکار در آن، با مقوله "تشیع و روحانیت شیعه"، و به تعبیرى روشنتر: توجه به نشأتگیرى و تأثیرپذیرى عمیق و گسترده حوادث کشورمان، و جریانها و گروههاى فعال در آن از آموزهاى مذهب تشیع، و حضور جدّى و مؤثر علماى شیعه در صف مقدّم جنبشهاى سیاسى، اجتماعى، و فرهنگى این سرزمین؛ 2ــ لزوم "بىطرفى" و "عدم جهتگیرى" قبلى مورخ نسبت به موضوع مورد پژوهش خود، و توجه به میزان وجود یا نبود این بىطرفى در آقاى کسروى نسبت به موضوع تحقیق و نگارش خود: تاریخ ایران اسلامى، مقطع مشروطیت؛ 3ــ "انگیزه و هدف اساسى" کسروى از نگارش و پردازش تاریخ مشروطه ایران.
نکته اول:
در مورد جایگاه و نفوذ انکارناپذیر تشیع و علماى شیعه در تاریخ کشورمان، باید خاطر نشان ساخت که متأسفانه بسیارى از پژوهندگان تاریخ ما ــ چه به سهو و چه به عمد، که البته نتیجه هر دو، یکى است ــ از این نکته حیاتىِ "سهلِ ممتنع" غفلت کردهاند که کلیّه نهضتهاى خونبار میهنمان، به میزان "ملّى بودن" (و درونجوش و وابسته به بیگانه نبودن آنها)، لزوماً و منطقاً "مذهبى" هستند، یعنى "اسلامى" و آنهم "اسلام شیعى".
نکته دوم:
دومین نکته، لزوم بىطرفى مورخان و "عدم موضعگیرى" قبلى (بهویژه خصومت و عناد) آنها نسبت به موضوع پژوهش خویش است و بررسى و سنجش این امر در کسروى نسبت به موضوع پژوهشش: تاریخ مشروطیت ایران.
در لزوم حفظ و رعایت این بىطرفى توسط مورخان، جاى هیچ تردیدى نیست. باید دید که کسروى نسبت به موضوع پژوهش خود (تاریخ ایران اسلامى ــ مقطع مشروطیت) چه موضعى داشته است؟ بىطرفى و به قول خود: بىیکسویى یا جهتگیرى و پیشداورى (آن هم از نوع منفى آن)؟ درواقع، براى درک صحّت، عمق و جامعیتِ تحلیلها و داوریهاى کسروى درباره جنبش مشروطیت ایران، باید نخست میزان بىطرفى، امانت و صداقت وى را در نقل حوادث و رویدادهاى آن جنبش تاریخساز معلوم کرد.
مىدانیم که، شهرت کسروى، عمدتاً مرهون تکرویهاى فکرى و عملى، بهویژه تألیفات بحثانگیز او مىباشد که درباره موضوعات گوناگون (تاریخى، مذهبى، عرفانى و...) تحریر نموده است و اساساً همین مخالفتهاى "بىپروا" با باورها و عقاید اصولىِ هموطنان مسلمان خویش (همچون نگارش کتاب "شیعیگرى" بر ضدّ عقاید تشیع، و سوزاندن بعضى از کتب مذهبى و عرفانى نظیر مفاتیحالجنان و دیوان سعدى و حافظ) بود که به بحثها و جنجالهاى بسیارى در زمان او دامن زد و نهایتاً موجبات خشم مسلمانان، و تکفیر و قتل وى را فراهم ساخت.
مواضع تند کسروى بر ضد آیین تشیع و پیشوایان آن، بسیارى از آثار وى (از آن جمله: تاریخ مشروطه ایران) را دقیقاً و عمیقاً پوشش داده و بررسى این مسأله، مىتواند نقطه شروع خوبى براى آشنایى با "زاویه نگاه" و "شیوه عمل" وى در عرصه تاریخنگارى مشروطیت باشد.
نکته سوم:
سومین نکتهاى که در نقد آرا و نظریات کسروى در حوزه تاریخ مشروطیت نباید از نظر دور نمود، توجه به "انگیزه و هدف اصلى" وى از نوشتن تاریخ مشروطیت است. کسروى، خود را از رده تاریخنویسان بیرون شمرده و لحن کلامش به گونهاى است که گویى، تاریخنویسى را دون شأن خود مىداند: "کسانى چون خود را تاریخنویس مىپندارند مرا هم در رده خود مىشمارند. به آنان یادآورى مىکنم که من تاریخنویس نیستم و در رده ایشان نمىباشم. بسیار کسانى به یک کارى برخیزند و از ردهکنندگان آن کار نباشند."[5]
پوشیده نیست که کسروى، با نگارش چندین اثر تاریخى و از آن جمله: دو جلد تاریخ مشروطه ایران، دقیقاً تاریخنگارى کرده است و بنابراین در رده مورخان قرار دارد. پس چرا و چگونه، خود را از این رده بیرون مىشمارد؟ پاسخ به این پرسش براى کسانى که در آثار او غور کردهاند و بهویژه با مدّعیات شبهدینى وى آشنایند، کاملاً روشن است. کسروى، خود را "مصلح" شمرده و از این حیث، شأن و منزلتى فراتر از مورخان براى خود قائل است. بر این اساس، نگارش تاریخ مشروطیت براى او، درواقع، ابزارى براى پیشبرد اهداف فکرى و سیاسى است؛ و اتفاقاً مشکل کسروى نیز در نگارش و پردازش تاریخ مشروطه، دقیقاً از همین امر بر مىخیزد.
او مدّعى است که راه راست را یافته و آن راه، مسیرى کاملاً جدا از باورها و آموزههاى اسلام رایج در جامعه اسلامى ایران است. بر این پایه، فرهنگ و ادب اسلامى ایران، و تشیع و روحانیت را مایه بدبختى و عقبماندگى ایران شمرده و معتقد است که باید از هر وسیله و افزارى (از جمله: نگارش و تحلیل تاریخ) براى مقابله با این دین و فرهنگ بهره جست و از حرکتهاى "هنجارستیزانه" و "ساختارشکنانه" در این مرز و بوم، بهویژه در قرون اخیر (از اقدامات نادر افشار تا مشروطه سکولار) به شدت حمایت کرد و تصویرى مطلوب از آنها به ملت ایران ارائه داد.
بدین گونه، کسروى، در تدوین تاریخ مشروطه، نه به عنوان پژوهشگرى که بىهیچ گونه "ادعا" و "پیشداورى" و "موضعگیرى قبلى"، به عرصه بررسى و تبیین حوادث تاریخى وارد شده است و در گزارش و تحلیل قضایا، صرفاً دغدغه "کشف حقیقت" را دارد، بلکه به عنوان یک "مدّعىِ اصلاح" به نگارش و پردازش تاریخ دست زده که قبلاً "نظر" و "حکم" خویش را ــ درست یا نادرست ــ درباره موضوعات مورد پژوهش خود در تاریخ داده، و اینک در پى "اثبات" (و اگر گران نیاید: "تحمیل") آن به دیگران است.
بر بنیاد نکات سهگانه فوق، باید پرونده زندگى کسروى (بهویژه فصل مربوط به خصال روحى، و آرا و مواضع فکرى و سیاسى و اجتماعى او) را گشود و در آن به دقت نظر کرد.
ویژگیهاى روحى و رفتارى کسروى
اهل نظر نوعاً به وسعت دانستهها و معلومات کسروى در بعضى از رشتهها و موضوعات علمى، معترفاند. اما، به لحاظ منش و روش اخلاقى و عملى، او را واجد خصوصیات منفى زیر مىشمارند: محدودیت اطلاعات و در عین حال اظهار نظر و داورى تند و جزمى در همه زمینهها و موضوعات علمى (بدون داشتن آگاهى و تخصص کافى در آنها)، بىذوقى و کجسلیقگى، کیش شخصیت و استبداد به رأى، جزماندیشى و یکدندگى، پرخاشگرى و خشونت زبانى، قلمى و حتى یدى با مخالفان فکرى و سیاسى، و بالاخره: عناد و غرضورزى.
ذیلاً، به جلوههایى از خصوصیات فوق در کسروى اشاره مىکنیم:
1ــ محدودیت اطلاعات، و داوریهاى تند و خام درباره همه موضوعات:
کسروى، بىگمان از "فضل و دانش" بىبهره نبود و در بعضی عرصهها، کشفیّات و ابتکارات درخور تحسینى داشت. اما طبیعى است که وى (مثل دیگران) "همه چیز" را (آن هم در حد "تخصص") نمىدانست و نسبت به آنچه بیرون از حوزه تخصص و کارشناسى او بود، اطلاعات محدودى داشت، و از این بابت، ایرادى نیز بر او وارد نیست. مشکل اینجاست که کسروى، متأسفانه، راجع به همه چیز (از دین، فلسفه و عرفان تا ادب، فرهنگ، تاریخ و اقتصاد) نظر مىداد و اسفبارتر آنکه اصرار داشت نظر خویش را نیز (به هر طریق که شده) به کرسى نشاند و درواقع، بر دیگران تحمیل کند و در این راه، حتى از توهین به مقدسات میلیونها هموطن (مسلمان و شیعه) خویش دریغ نمیکرد و کتابهایى چون دیوان سعدى و حافظ و کتاب مفاتیحالجنان را (که باب میلش نبود) در شعلههاى آتش مىافکند و جشن کتابسوزان مىگرفت!
نورالدین چهاردهى، پژوهشگر سختکوش فِرَق و مکاتب در دوران ما، که از نزدیک با کسروى دیدار و معاشرت داشته، معتقد است: "کسروى از علوم اسلامى، ناآگاه بود و حتى بدون آشنایى به علم فلسفه و شقوقش و تاریخ ادیان و ملل و نحل و عرفان و تصوف... [با این حال] مفاد مندرجات هر کتاب و رساله در دسترسش قرار مىگرفت با بحث انتقادى به جوابگویى برمىخاست. از ادبیات بیگانه حتى نحوه سرودن اشعار را نیز واقف نبود."[6] سهراب یزدانى، فاطمه سیاح و دکتر کاتوزیان، ناقدان آثار کسروى، نیز از کمبود اطلاعات، بلکه ناآگاهى وى از اندیشهها و مکاتب سیاسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و هنرى مغربزمین، که وى درباره آنها نظر مىداد، سخن گفتهاند.[7]
اطلاع از مکاتب سیاسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى غربى، به کنار؛ کسروى حتى از عرفان و ادب اسلامى کشور خویش نیز ــ که به اسم تصوف، سخت با آن مىستیزید ــ اطلاع ناچیزى داشت.
سعید نفیسى، ضمن "مغرضانه خواندن" اظهارات کسروى "درباره سعدى، حافظ، تصوف و تشیع" افزوده است: "بالاتر از همه، به کسانى پرخاش کرد که اصلاً درباره آنها اطلاع نداشت. تولستوى و آناتول فرانس را نخوانده بود و بدیشان خردههاى نادرست مىگرفت."[8] هوشنگ اتحاد نیز تصریح کرده است: "آنچه درباره نقد ادبى و بررسى شعر شاعران ایرانى...، بهویژه حافظ و مولوى، نوشته از نوعى خامى و سادگى و عدم آگاهى از جوهر هنر و زیبایىهاى آثار ادبى سرچشمه گرفته است... ."[9]
احمد سروش، نویسنده و روزنامهنگار معاصر نیز، که به قول خود: "چند سالى با" کسروى "در اداره" روزنامه "پرچم همکارى نزدیک داشته و مدتى با وى رفیق حجره و گرمابه بوده" و "حتى چندى با" او "در یک زندان به سر برده" است، معتقد است: "من با کسروى تبریزى بر سر مسائل دینى، اجتماعى، ادبى، فلسفى اختلاف عقیده بسیار داشتم. دشمنى کسروى با ادبیات فارسى از آن جهت بود که وى "لطف" شعر فارسى را درک نمىکرد و نیز با اینکه مردى تاریخنویس و وقایعنگار بود، هدف شعراى بلندپایه و بزرگى چون حافظ و مولانا جلالالدین رومى و فردوسى را نمىشناخت و از اید[ه]آل بلند این مردان بلندآوازه، که کارى را که سردارانى چون ابومسلم با شمشیر نتوانستند به پایان برند با نوک خامه جهانشکاف پیش بردند بىخبر بود!"[10]
سهراب یزدانى، اطلاعات فلسفى کسروى را به مسائل فلسفى یونان باستان محدود دانسته و او را از اندیشههاى فلسفى نوین غرب، بىخبر شمرده، اما احمد سروش، که از نزدیک با کسروى حشر و نشر داشته، کسروى را حتى از فلسفه یونان نیز بىاطلاع قلمداد کرده است. به نوشته سروش، "کسروى تحصیل فلسفه نکرده بود و به همین جهت با آن سخت مخالف بود و فلسفه را چیز بیهوده و زائدى که زاده خیال جمعى از آدمیان است مىپنداشت! کسروى با اینکه مردى محقق و متتبع و مورخ و زبانشناس بود، با علوم جدید آشنایى نداشت و از مکاتب فلسفى جدید و قدیم سخت ناآگاه بود و دریافتهاى خود را حقیقت محض پنداشته روى آن پافشارى شگفتانگیزى مىکرد."[11]
2ــ بىذوقى و اعوجاج سلیقه و مشرب:
بىذوقى و اعوجاج سلیقه و مشرب، مشکل دیگرى است که اندیشمندان براى کسروى برشمردهاند.
سخن هوشنگ اتحاد که قبلاً به آن اشاره شد، بازگوکننده همین بیذوقی است. همین مطلب را (به بیانى گزنده) در کلام استاد مجتبى مینوى مىخوانیم که در نامهای به مرحوم دکتر یحیى مهدوى نوشته است: "... سید احمد کسروى ... بسیار احمق و بىسلیقه بود!"[12] مینوى در جاى دیگر نیز، کسروى را به خصالى چون بىذوقى، بدطینتى، حسادت و نمکنشناسى متهم ساخته و با اشاره به حضور کسروى، محمدتقى بهار و دیگران در درسهاى "پهلوى و فُرس قدیمِ" پرفسور هرتسفلد (ایرانشناس مشهور آلمانى) در تهران، نوشته است: "بهار و کسروى بعد از آن مجالس درس (که ظاهراً از چهل مجلس بیشتر بود) به کار مستقل و اقتباس از کارهاى زردشتیان هند هم پرداختند و بعضى کتب منتشر ساختند و مقالات نوشتند و در سر این کار و موضوعهاى دیگر با هم معارضه و مبارزه قلمى کردند، و سببش تا آنجا که من مىتوانم حکومت کنم بیذوقى و بدطینتى مرحوم کسروى بود که بسیار حسود هم بود و به همه بد مىگفت و هیچکس را غیر از خودش قبول نداشت و حتى در مورد معلّمى هم که به او درس داده بود، یعنى هرتزفلد، عاقبهالامر به مضمون نمکخوردى نمکدان را شکستى عمل کرد و در مجله ارمغان به او دشنام داد و تهمت زد.[13]
3ــ استبداد به رأى و کیش شخصیت:
کسروى ــ با این بىذوقى و آن مایه اندک از آگاهیهاى علمى، فلسفى و... ــ متأسفانه "استبداد به رأى" هم داشت و به جاى تعامل و تعاطى علمى و منطقى با اندیشمندان و حقپژوهان، لجاجت و درشتى مىنمود.
سعید نفیسى، در شرح ماجراى اولین دیدار خود با کسروى، نوشته است: "چهره لاغر و استخوانهاى برجسته" کسروى، "سیمایى رنجکشیده و عصبانى و در ضمن مستبد به رأى و مصر در عقیده را نشان مىداد."[14] شمس آل احمد نیز که در سالهاى پس از شهریور 1320، چند بار همراه برادرش (جلال آلاحمد) در کلوپ "باهماد آزادگان" متعلق به کسروى (واقع در حوالى خیابان حشمتالدوله) با کسروى دیدار کرده بر همین ویژگى منفى کسروى انگشت تأکید نهاده است: "احمد کسروى... علىرغم گستره دانستهها و برخوردارى از حافظهاى قوى، به غایت مستبد به رأى و انعطافناپذیر بود و بارها در برابر انتقادات حاضران، کار را به مشاجره و لج و لجبازى مىکشاند. کیش شخصیت و نوخواهىهاى بىملاک، او را با معتقدات دینى مردم درانداخت تا جایى که اهل ایمان تاب نیاوردند و پس از مباحثات و اتمام حجتهاى فراوان، او را در کاخ دادگسترى از پاى درآوردند."[15]
4ــ خشونت و بدزبانى با مخالفان:
کسانى که با کسروى دیدار و بحث علمى داشتهاند، مىگویند که وى، در مواجهه با کسانى که پیروىِ (دربست و کورکورانه) از افکار و نظریات وى را برنمیتافتند و به گونهاى دیگر مىاندیشیدند، رفتارى تند و خشن داشته است.
نورالدین چهاردهى، که سالها از نزدیک با کسروى محشور بوده، نوشته است: "کسروى هیچگاه حاضر به مباحثه نمىشد و در این فنّ، توانایى نداشت و در طول ایام دعاوى خود که ناگزیر شد تن به مباحثه دهد در وسط بحث خوددارى مىکرد و بلکه چهره تُرُش کرده سخت عصبانى مىشد و کلمات تند و زشت بر زبان مىراند."[16]
یزدانى، ضمن نقد موضع تند کسروى نسبت به جایگاه و نفوذ روحانیت در تاریخ معاصر ایران، تصریح کرده است که کسروى "در بسیارى جاها زبانى تند به کار گرفت که شایسته پژوهش علمى نبود."[17]
5ــ ستیز با پرچمداران فرهنگ و ادب ایران اسلامى:
کسروى، در آثار خود، به کرات، به خواجه شیراز، سعدى بزرگ، حمله برده و از هتاکى و دشنام به وى بازنایستاده است. از جمله، به سعدى طعن زده که هنگام حمله مغول به کشورمان، نسبت به "گرفتاریها و بدبختیهاى مردم ایران... کمترین غمخوارى از خود نشان نداده" است.
به رغم اتهام بىبنیاد کسروى مبنى بر "چاپلوسى" و "بىدردى" سعدى، کسانى چون محمدعلى فروغى معتقدند: "از خصایص شگفتانگیز سعدى، دلیرى و شهامتى است که در حقیقتگویى به کار برده است. در دوره ترکتازى مغول و جبّاران دستنشانده ایشان که از امارت و ریاست جز کام و هوسرانى تصوّرى نداشتند و هیچ چیز را مانع و رادع اجراى هواى نفس نمىانگاشتند، با آن خشمآوران آتش سجاف که با ایشان ــ به قول مولانا جلالالدین بلخى ــ حق نشاید گفت جز زیر لحاف، شیخ سعدى فقیر گوشهنشین، حقایق را به نظم و نثر بىپرده و آشکار چنان فریاد کرده که در هیچ عصر و زمان کسى به این صراحت سخن نگفته است... ."[18]
رفتار کسروى با حافظ نیز بهتر از رفتارش با سعدى نیست. در همان کتاب "فرهنگ چیست؟" وی مدعى شده است که در اشعار حافظ هیچ "سخن سودمند" و "پند یا اندرز"ى نمىتوان یافت و او "چون خواستش بیش از همه، غزل ساختن و قافیه بافتن مىبوده، بیشتر شعرهایش به یکبار بىمعنى است"![19] بهراستى، آیا حتى یک "پند و اندرز در میان" اشعار حافظ یافت نمىشود؟!
مخالفت هتاکانه کسروى با شاعران بزرگ ایران اسلامى و بهویژه نمایش کتابسوزىاش را، حتى فردى چون صادق هدایت نیز (که در خطّ ستیز با سنت و شکستن ساختارها و هنجارهاى فرهنگى ملّت ایران گام مىزد) تاب نمىآورد.[20]
کسروى به فردوسى بزرگ نیز جفا رانده و درباره اثر جاویدان او: شاهنامه، گفته است: این کتاب "که بیش از همه ستایش پادشاهان خودکام و دربارهاى ایشان است، در این روزگار، سراپا زیان است و بایستى از میان برخیزد. از کتاب فردوسى تنها در زمینه زبان مىشود سودجویى کرد!"[21]
تأکید مىکنیم: سعدى و حافظ و دیگر فرهنگبانان سترگ ایران اسلامى، البته "معصوم" نیستند و حتى بر بعضى از آرا و نظریات آنان، نقدهاى بعضاً جدّى وجود دارد؛ اما کسروى، "نقد" نمىکند؛ "تخریب و توهین" مىکند و در واقع، بر "میراث بزرگ علمى و معنوى" کشور خویش (که ارزشمندترین "سرمایه ملّى" این مرز و بوم است) بىمحابا و ناشیانه "چوب حراج مىزند"! و از این کار، به هیچ روى، نمیتوان دفاع کرد.
در همین زمینه، باید به مخالفت و عناد "بیمارگونه" کسروى با اسلام و روحانیت شیعه اشاره کرد که فصلى دراز، محورى و تأثیرگذار در حیات اجتماعى، فرهنگى و حتى سیاسى او میباشد.
6ــ تلوّن در اظهارات و مواضع:
در آثار تاریخى و نیز مواضع عملى کسروى، به موارد متعددى از تناقضها برمىخوریم که در تناسب با اوضاع و شرایط "متغیّر" روز قرار داشته و نشان از نوعى "نفاق و تلوّن و زمانهبازى" در وى دارد. به بعضى از این موارد در ذیل اشاره شده است:
1ــ کسروى در چاپهاى پیشین و پسین تاریخ مشروطه، همه جا نسبت به دیکتاتور پهلوى (رضاخان) لحنى جانبدارانه دارد. براى نمونه، در دیباچه "تاریخ هجده ساله آذربایجان" (ضمیمه پیمان 1313 ش، ص 9) از بنیادگذار سلسله پهلوى به عنوان "یکى از سرداران نامدار تاریخى، اعلیحضرت شاهنشاه پهلوى" یاد کرده و در همان دیباچه (ص 28) وقتى از قتل میرزا آقاخان کرمانى به دست محمدعلىشاه قاجار سخن گفته، خطاب به میرزا آقاخان (و با اشاره به عصر پهلوى) نوشته است: "دریغ اىجوان غیرتمند دریغ!... دریغ که گرفتار دیو تیرهدرونى گردیدى! دریغ که زود رفتى و روزهاى خوش ایران را ندیدى"، و مقصودش از "روزهاى خوش ایران"، با توجه به تنقید شدید کسروى از دوران حاکمیت قاجار و نگارش این مطلب در سالهاى 1314 ــ 1313، "عصر پهلوى" است!
به همین شیوه، در اثر دیگرش: "تاریخ پانصدساله خوزستان" از "سردار نامى ایران (حضرت اشرف رئیسالوزرا) اعلیحضرت شاهنشاه امروزى" سخن گفته است که "قد مردانگى برافراشت"[22] و سپس بر سرکوب قیامهاى ضداستعمارى وقت همچون قیام جنگل توسط رضاخان صحّه گذاشته و آن را به چوب شورشهاى کورى (نظیر فتنه سیمیتقو) رانده است: "آقاى رئیسالوزرا چون از سال 1339 [اشاره به کودتاى سوم اسفند 1299.ش] رشته کارها را به دست گرفته، به کندن ریشه گردنکشان و خودسران پرداختند و در مدت دو سال، شورش امیرمؤیّد را در مازندران، و آشوب [!] جنگلیان را در گیلان، و فتنه اسماعیلآقاى سمتقو در آذربایجان و کردستان، که هرکدام، از سالها مایه گرفتارى ایران [!] بود، فرونشاندند و پس از این فیروزیها، به سرکوب عشایر که از آغاز مشروطه سر به خودسرى آورده و جز تاختوتاز و راهزنى [!] کارى نداشتند، پرداختند!"[23]
در قضیه سرکوب خزعل توسط سردار سپه (که عملاً راه را بر دستیابى رضاخان به "سلطنت" گشود) کسروى ریاست عدلیه خوزستان را بر عهده داشت و اساساً به دستور رضاخان به این مأموریت رفته بود.[24] با این سابقه، او در جشن پیروزى قشون پهلوى سخنانی ایراد کرد و در آن رضاخان را "بازوى نیرومندى" معرفی کرد که "خداى ایران براى سرکوبى گردنکشان این مملکت و نجات رعایا آماده گردانیده است" و افزود که "باید... همه ساله در این روزها به شادى و جشن بپردازیم و فاتح آن، سردار باعظمت ایران را که امروز خود شخصاً به خوزستان آمده از درون جان و بُن دندان دعا گفته و ثنا خوانیم"![25]
کسروى، در پیشگفتار "تاریخ مشروطه ایران" (چاپهاى کنونى) اصولاً فلسفه نگارش تاریخ را زمینهسازى براى روشن شدن ارج خدمات رژیم پهلوى دانسته و با اشاره به دوران قاجار نوشته است: "دستههاى انبوهى آن زمانهاى تیره گذشته را از یاد بردهاند و از آسایشى که امروز مىدارند خشنود نمىنمایند، و یک چیزى درباید که همیشه روزگار درهم و تیره گذشته را از پیش چشم اینان هویدا گرداند."[26] در همان کتاب، ایضاً رضاخان را پادشاهى شمرده است که "بیست سال با توانایى و کاردانى بسیار فرمانروایى کرد"![27] این سخنان را، کسروى در آغاز و پایان کتاب تاریخ مشروطه بیان کرده است که مقدمهاش بر آن، تاریخ بهمن 1319.ش را در زیر امضاى خود دارد: یعنى آخرین سال دیکتاتورى رضاخانى، و به تعبیرى، اوج دوران دیکتاتورى!
جالب است که کسروى، با این همه تعریف از بنیادگذار دیکتاتورى مخوف بیست ساله، در مقالاتى که پس از عزل و سرنگونى رضاخان نوشته، لحن خود را در ستایش صریح و مطلق از وى عوض کرده و (همآوا با جوّ تند ضدّ رضاخانىِ حاکم بر کشور در آن ایام) از استبداد و دیکتاتورى آن شاه ستمپیشه سخن به میان آورده است: "ده سال در ایران جز هرج و مرج نبود تا شاه پیشین (رضاشاه) برخاست و این نیز به جاى هرج و مرج، دیکتاتورى و استبداد را برقرار گردانید"![28] نیز نوشته است: "باید گفت آنچه در آن بیستساله در ایران روى داده، نه مشروطه با قانون، بلکه استبداد و دیکتاتورى بوده و باید کارهاى آن زمانْ همه را از قانون بیرون شمرد و اثر قانونى به آنها نداد"![29]
2ــ در همین زمینه گفتنى است که، کسروى، خود تصریح کرده است که از سوى دولت رضاخان، "ژاندارمى در پشت سر" وى مىایستاد و از او در برابر مردم، محافظت مىکرد.[30] اما جالب است بدانیم که همو بعدها (یعنى پس از سرنگونى رضاخان) ضمن تغییر لحن خود راجع به آن شاه ستمگر، مدّعى شد که "در همان زمان رضاشاه که همه زبانها بسته بود، من ترس به خود راه نداده [!] از کوشیدن و نوشتن بازنایستادم..."!
3ــ کسروى، در "تاریخ هجدهساله آذربایجان"، میرزاکوچکخان و یاران مجاهد او را مردانى "کوتاهبین و ساده" شمرده است که "از دوراندیشى و شناختن سود و زیان کشور بىبهره" بودهاند![31] در "تاریخ پانصدساله خوزستان" نیز (چنانکه فوقاً گفتیم) ضمن تجلیل از دیکتاتور پهلوى، میرزا و همرزمان ضداستعمارگر و وطنخواه وى را جزء "گردنکشان و خودسران"! شمرده و بر سرکوب قیام آنان توسط رضاخان مُهر تأیید زده است![32] موضع کسروى نسبت به شیخ محمد خیابانى نیز در کتاب "قیام شیخ محمد خیابانى" (تألیف 1302.ش) بهتر از این نیست. در آن کتاب نسبت به خیابانى از کینهتوزى و بددلى دریغ نورزیده و او را فردى جاهطلب و خودخواه شمرده است که مقاصدش را در پوشش عناوین فریبنده پیش مىبرد![33] نیز ادعا کرده است که "...خیابانى را پندار و خودپسندى چنان هوش از سر ربوده و چاپلوسان که گرد او را فراگرفته بودند او را چنان از خِرَد بیگانه ساخته بودند که آن موقع ترسناک و باریک، خود را سنجیدن نمىتوانست."[34] در کتاب دیگرش "تاریخ هجدهساله آذربایجان"، هم (بهرغم اعتراف به نیکخواهى و دلسوزى خیابانى براى کشور)[35] او را فاقد اندیشه روشن در کار خویش شمرده و به "بىپروایى... به مردم" متهم ساخته است![36]
اما همین جناب کسروى، پس از فرار فضاحتبار دیکتاتور پهلوى، و تغییر جوّ و بروز نارضایى شدید ملّت ستمدیده ایران از رضاخان در مطبوعات و محافل کشور، لحن خویش نسبت به میرزا کوچکخان و خیابانى را عوض کرد و آن دو را (در کنار کلنل محمدتقى پسیان) "از مردان غیرتمند" ایران و "کوشا و جانفشان" براى میهن خویش شمرد!؛ هرچند در اینجا نیز، با اتهام "خامى" و ندانمکارى به آنان، از ریختن زهر خویش به ایشان خوددارى نکرد: "این سه تن از مردان غیرتمند این کشور بودند و هر یکى از راه دیگرى به کوشش و جانفشانى برخاستند. هر کدام از آنان مىخواست بنیادى گذارده نیرویى در دست کند و این توده را راه برد. هر یکى اندیشههاى سیاسى دیگرى مىداشت، ولى آنها نیز خام مىبود. ازآنرو نه تنها نتوانستند کارى به انجام رسانند و جان خود را در آن راه باختند، اثرى هم از خود بازنگذاردند و رنجهاشان همه بیهوده گردید. هر یکى با کشته شدن خود داغ دیگرى به دلهاى ما گذاشت."[37]
گواه روشنتر این دگردیسى، اقدام او در روزنامه پرچم است که تحت عنوان "یادى از شادروان میرزا کوچکخان" عکسى از وى را آورده و نوشته است: "چنانکه از رشت آگاهى دادهاند، آدینه که ششم شهریور است آزادىخواهان گیلان به نام یادآورى از شادروان میرزا کوچکخان، بنیادگزار خیزش جنگل، و ارجشناسى از کوششهاى او بر سر خاکش خواهند رفت. ما نیز از راه دور، در آن احساسات و ارجشناسى شرکت جسته به این چند سطر مبادرت مىورزیم و امروز عکس آن شادروان را در روزنامه خود مىآوریم. میرزا کوچکخان با یک دل پاک و اندیشه بزرگ و با یک غیرت و مردانگى کممانندى خیزش جنگل را بنیاد گذاشت و سالها در راه آن رنجها برد و سرانجام جان خود را در آن راه باخت. ولى نام او همیشه در تاریخ باز خواهد ماند و همیشه مهر او در دلهاى ایرانیان پایدار خواهد بود."[38]
به راستى، "گردنکشى و خودسرى" رهبر نهضت جنگل، و "خودپسندى و پرواى مردم نداشتن" شیخ محمد خیابانى کجا، و "غیرتمندى" و "کوشش و جانفشانى" آن دو در راه وطن، و گذاشته شدن داغ شهادتشان بر دل کسروى کجا؟! اتهام "کوتاهبینى و فقدان دوراندیشى" به آنان کجا، و ستایش از "اندیشه بزرگ" ایشان کجا؟! یک بام و دو هوا از این روشنتر هم مىشود؟!
راز این تناقضگویىها و تحریف حقیقتها، ناگفته روشن است. چه، اکنون مملکت از وجود رضاخان تهى شده و جوّ، کاملاً تغییر یافته بود؛ لاجرم باید پوست انداخت و موضع عوض کرد... غافل از آنکه تاریخ، این گونه اظهارات متناقض و مواضع متلوّن را ("توانایى و کاردانى بسیار" و "دیکتاتورى و استبداد") در کنار هم خواهد نهاد و مصداق نوعى "نفاق و زمانهبازى" خواهد شناخت.
7ــ عناد و غرضورزى:
سعید نفیسى با افسوس و دریغ نوشته است: کسروى "آنچه درباره سعدى، حافظ، تصوف و تشیع گفت، نه تنها به نفع ایران نبود، بلکه صریحاً بگویم، مغرضانه بود. بالاتر از همه، به کسانى پرخاش کرد که اصلاً درباره آنها اطلاع نداشت. تولستوى و آناتول فرانس را نخوانده بود و بدیشان خردههاى نادرست مىگرفت. این کارهاى او بیشتر از این حیث مرا ناراحت مىکرد که او مردِ پژوهشگر بسیار باسواد کتابخوانده ورزیدهاى بود. کسى که آن سه جلد کتاب بىنظیر شهریاران گمنام را نوشته است دیگر نباید از این سستیها و فتورها و تعصبهاى نارواى عجولانه به کار برد."[39]
متأسفانه این غرضورزى را در سایر حوزهها، از جمله: حوزه نگارش تاریخ مشروطیت، نیز از کسروى مشاهده مىکنیم.
دکتر عبدالحسین نوایى در گفتوگو با فصلنامه تاریخ معاصر ایران، "تاریخ مشروطه" کسروى را "با اینکه به لحاظ شمول مطالب بسیار خوب است"، داراى "دو ایراد مهم" شمرده "که یکى در نحوه نگارش است؛ یعنى کسروى کلماتى را خودش مىساخت و به کار مىبرد و درنتیجه، نثرش چندان دلچسب نبود، دیگر اینکه غرضهاى شخصى خودش را هم در کار تاریخ دخالت مىداد، که کار خوبى نبود."[40]
غرضورزى کسروى را بیش از هر چیز مىتوان در مواضع تند ــ و اگر گران نیاید، باید گفت: "عناد بیمارگونه" ــ او نسبت به عالمان دینى مشاهده کرد، که علاوه بر کتب و مقالات گوناگون او در نقد تشیع و باورها و آموزههاى آن، در آثار تاریخى وى نیز (نظیر دو جلد تاریخ مشروطه) کاملاً جلوهگر است.[41]
تاریخ مشروطه کسروى؛ نقاط قوّت و ضعف
کسروى، همچون هر فرد دیگر، در کار خویش (و از آن جمله: در نگارش تاریخ) نقاط قوّتى دارد و نقاط ضعفى، که داورى بىطرفانه و در عین حال جامع درباره او، به در نظر گرفتن مجموع این ضعفها و قوّتها، و جمعبندى و معدّلگیرى از همه آنها منوط است.
1ــ نقاط قوّت:
1ــ 1ــ بهرهگیرى از اطلاعات دست اول و بعضاً منحصربهفرد تاریخى: از جمله نقاط قوّت تاریخ مشروطه کسروى، استفاده او از شمار زیادی از نوشتهها یا خاطرات شفاهى رجال عصر مشروطیت است که چنانچه وى مطالب آنها را در کتابش بازتاب نمىداد، شاید براى همیشه در تاریخ گم مىشدند، همچون استفاده از اطلاعات مغتنم (شخصى و خصوصى/شفاهى و مکتوب) دستاندرکاران یا شاهدان حوادث مشروطیت (بهویژه در آذربایجان و تبریز) نظیر میرزا جواد ناطق، صبرى، کروبى، میرزا علىاکبرخان ارداقى، سید عبدالرحیم خلخالى، احمد صادقاوف، میرزا حسین خیاط، اسماعیل یکانى، اسماعیل امیرخیزى، حاجى میرزا حسن شکوهى، امیر حشمت نیسارى، میرزا علىاکبر اردبیلى، احمد طباطبایى و... .[42]
بر این همه باید فهرست زیر را نیز افزود: اسناد و اعلامیههاى عصر مشروطه، اسناد کارگزارى آذربایجان، اسناد وزارت امور خارجه، دفتر رونوشت انجمن ایالتى آذربایجان، اسناد بهجامانده از افراد، رونوشت تلگرافها، نامههاى خصوصى افراد نظیر حاج شیخ فضلالله نورى، محرّر شیخ، رحیمخان چلبیانلو، عینالدوله، سید احمد طباطبایى، میرزا ابوطالب زنجانى که از آلبوم اسناد آقا ضیاءالدین نورى (فرزند شیخ شهید) گرفته است.[43]
استفاده گسترده کسروى از اسناد و مآخذ تاریخى فوق، بىشک از نقاط قوّت او است، هرچند که متأسفانه وى در ثبت و انعکاس اظهارات افراد و گروهها (بهویژه گزارشهاى شفاهى) اصل "موازنه خبرى و اطلاعاتى" را رعایت نکرده است.
2ــ 1ــ استفاده از مآخذ متنوّع و گسترده تاریخى: بخشى دیگر از منابع و مآخذ کسروى در تاریخ مشروطه، آثار مکتوب و منتشرشدهاى است که نویسندگان ایرانى و خارجى آن را تألیف کرده و به طور مستقیم یا ضمنى مسائل و حوادث مشروطیت را شرح دادهاند، همچون: تاریخ بیدارى ایرانیان (نوشته ناظمالاسلام کرمانى)، انقلاب ایران (ادوارد براون)، اختناق ایران (مستر شوستر)، ایران و ترکیه در انقلاب (دیوید فریزر)، گزارشهاى مامونتوف، کتاب آبى (مجموعه گزارشهاى سفارت انگلیس در ایران در عصر مشروطه)، مذاکرات مجلس شوراى ایران در ادوار مختلف عصر مشروطیت، و استقلال گمرکى ایران (رضا صفىنیا، تهران 1307.ش).
افزون بر این، باید به روزنامههاى مختلف (فارسىزبان) تهران، تبریز، قفقاز، مصر، هند، اسلامبول و...، منتشرشده در سالهاى پیش و پس از مشروطه، اشاره کرد که کسروى در تدوین تاریخ مشروطه به آنها مراجعه و استناد کرده است، نظیر: روزنامه قانون به مدیریت میرزا ملکمخان (انتشار در لندن)، حبلالمتین (کلکته و تهران)، تربیت (تهران)، ثریا و پرورش و حکمت (مصر)، اختر (اسلامبول)، الحدید یا عدالت (تبریز)، ملا نصرالدین (قفقاز)، صور اسرافیل و روحالقدس (تهران)، توفیق (تبریز)، شمس (اسلامبول)، و... .[44] عدهای از پژوهشگران، شمار کتابها و نیز جراید فارسىزبان عصر مشروطه را که کسروى از آنها استفاده کرده است، بالغ بر حدود 25 کتاب و سی روزنامه شمردهاند.[45]
البته، اسناد و منابع دست اول تاریخى و آثار تحقیقى بسیاری درباره جنبش مشروطیت در دهههاى اخیر انتشار یافته که کسروى از آنها بىاطلاع بود و قطعاً مطالعه آنها در بعضى از دیدگاهها و نظریات وى تأثیر تعیینکننده مىگذاشت. ادامه دارد…