تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۳۸۸ - ۱۰:۰۹  ، 
کد خبر : ۴۰۶۰۶

کسروی به نرخ روز (بخش اول)

نویسنده: علی ابوالحسنی اشاره: وقتی تاریخ زندگی و آثار کسروی را به دقت بررسی می‌کنیم، درمی‌یابیم که او هم مانند بسیاری از روشنفکران غرب‌گرا، نان به نرخ روز خورده است، به طور مثال، میان موضع‌گیری‌های علمی‌اش قبل و بعد از سقوط رضاشاه تفاوت کاملاً محسوس و آشکاری وجود دارد.

برای درک میزان درستی و اصالت تاریخ‌نگاشته‌های انقلاب مشروطه، یک ضرورت مهم آن است که درباره منش و پرورش نگارندگان آن تواریخ را مطالعه و تأمل کرد تا گرد و غبار کیش و شخصیت ایشان از آیینه نگاشته‌ها زدوده شود و سره از ناسره معلوم گردد.
احمد کسروی، که سرانجام به وسیله موج غیرت مذهبی شیعیان ایران‌زمین از صحنه روزگار بیرون رفت، چنان کیش و روشی داشت که نمی‌توان انتظار داشت در میان محققان صاحب نام قرار گیرد و آثار او مرجع پژوهش و مطالعه شود؛ امّا به هر دلیل و علّت که بود وی با انتشار دو اثر در زمینه تاریخ مشروطه به چهره شاخص مکتب تاریخ‌نگاری مشروطه مبدل شد و آثار او در میان پژوهندگان رواج یافت. وقتی تاریخ زندگی و آثار او را به دقت بررسی می‌کنیم، درمی‌یابیم که او هم مانند بسیاری از روشنفکران غرب‌گرا، نان به نرخ روز خورده است، به طور مثال، میان موضع‌گیری‌های علمی‌اش قبل و بعد از سقوط رضاشاه تفاوت کاملاً محسوس و آشکاری وجود دارد. در مقاله محققانه زیر با جنبه‌های شخصیتی و فکری کسروی و تحلیل حیات فردی و اجتماعی‌اش آشنا می‌گردید.
نقدى بر دیدگاه‌هاى کسروى درباره تاریخ مشروطیت
سید احمد کسروى در سال 1308.ق در تبریز متولد شد[1] و در همان شهر نیز به تحصیل علوم دینى مشغول شد. پیشه او، نخست، ملایى بود و در کسوت روحانیت، به بعضى از شئون این امر اشتغال داشت. اما این رشته را ادامه نداد و پس از چندى از آن فاصله گرفت و بعدها (همسو با سیاست‌هاى عصر پهلوى اول، مبنى بر مخالفت با علما و روحانیان) از کسوت روحانیت نیز بدرآمد.[2] در 1333.ق در مدرسه مموریال‌اسکول‏ (Memorial School)، که امریکایى‏ها در تبریز دایر کرده بودند، زبان انگلیسى را آموخت و ضمناً در همانجا به تدریس ادبیات عربى و فارسى مشغول شد. در سال 1298.ش عضو وزارت دادگسترى شد، بعد کناره‏گیرى کرد و مدتى آموزگار زبان عربى در مدرسه ثروت شد. سپس دوباره به وزارت دادگسترى بازگشت و در طی خدمت ده‌ساله خویش در آن وزارتخانه، مقامات زیر را پیمود: عضویت استیناف مازندران، ریاست دادگسترى اردبیل، زنجان و خوزستان، دادستانى تهران و خراسان، عضویت دیوان عالى جنایى، و ریاست محاکم بدایت. آنگاه از قضاوت دست کشید و به وکالت دعاوى مشغول گردید و نهایتاً در 20 اسفند 1324.ش، زمانى که به اتفاق منشى خود (حدادپور) در شعبه 7 بازپرسى دادگسترى حضور داشت، دو تن مسلّح (از جمعیت فدائیان اسلام) ناگهانی به او حمله کردند که وی در این حادثه جان باخت. تألیفات وى بالغ بر 63 جلد کتاب و رساله مى‏شود.[3]
کسروى، چهره شاخص و سرشناس مکتب تاریخ‏نگارى مشروطه ایران است که دو اثر مشهورش درباره تاریخ مشروطیت ایران، در هفتاد سال اخیر مصدر و محور بسیارى از دیدگاه‌ها و داوری‌هاى تاریخى قرار گرفته و احیاناً مندرجات آن‌ها، همچون مطالب دیگر آثار او، جاى‌جاى توسط نویسندگان، نقد شده است. جایگاه کسروى در مکتب تاریخ‌نگارى مشروطیت، تا بدانجاست که بررسىِ صحت و سقم گزارش‌ها و داوری‌هاى او بر پایه اسناد و مدارک معتبر تاریخى، مى‏تواند آزمون خوبى براى درک میزان صحت و اصالت "مکتب تاریخ‏نگارى مشروطه" باشد.[4]
نقد آرای تاریخى کسروى؛ بایدها و ملزومات
"عرصه نظرورزى" و "موضوع نگارش" کسروى ــ که مقاله حاضر، عهده‏دار بحث از آن است ــ "تاریخ ایران اسلامى/ مقطع مشروطیت" است، و کسروى در دو جلد تاریخ مشروطه خویش، راجع به این "عرصه" و "موضوع" خاص، نظر داده، تحلیل کرده، و داورى نموده است.
در بررسى و نقد نظریات و آرای کسروى در این عرصه و موضوع، بیش از هر چیز، باید سه نکته اساسى را دقیقاً مدّ نظر قرار داد: 1ــ وجود "پیوند"، بلکه "درهم‌تنیدگىِ" وسیع و ژرف بین حوادث خُرد و کلان تاریخ ایران در قرون اخیر (به‌ویژه دوران مشروطیت) و جریان‌ها و رجال مؤثر و دست‌اندرکار در آن، با مقوله "تشیع و روحانیت شیعه"، و به تعبیرى روشن‌تر: توجه به نشأت‏گیرى و تأثیرپذیرى عمیق و گسترده حوادث کشورمان، و جریان‌ها و گروه‌هاى فعال در آن از آموزهاى مذهب تشیع، و حضور جدّى و مؤثر علماى شیعه در صف مقدّم جنبش‌هاى سیاسى، اجتماعى، و فرهنگى این سرزمین؛ 2ــ لزوم "بى‏طرفى" و "عدم جهت‏گیرى" قبلى مورخ نسبت به موضوع مورد پژوهش خود، و توجه به میزان وجود یا نبود این بى‏طرفى در آقاى کسروى نسبت به موضوع تحقیق و نگارش خود: تاریخ ایران اسلامى، مقطع مشروطیت؛ 3ــ "انگیزه و هدف اساسى" کسروى از نگارش و پردازش تاریخ مشروطه ایران.
نکته اول:
در مورد جایگاه و نفوذ انکارناپذیر تشیع و علماى شیعه در تاریخ کشورمان، باید خاطر نشان ساخت که متأسفانه بسیارى از پژوهندگان تاریخ ما ــ چه به سهو و چه به عمد، که البته نتیجه هر دو، یکى است ــ از این نکته حیاتىِ "سهلِ ممتنع" غفلت کرده‏اند که کلیّه نهضت‌هاى خونبار میهنمان، به میزان "ملّى بودن" (و درون‌جوش و وابسته به بیگانه نبودن آن‌ها)، لزوماً و منطقاً "مذهبى" هستند، یعنى "اسلامى" و آن‏هم "اسلام شیعى".
نکته دوم:
دومین نکته، لزوم بى‏طرفى مورخان و "عدم موضع‏گیرى" قبلى (به‌ویژه خصومت و عناد) آن‌ها نسبت به موضوع پژوهش خویش است و بررسى و سنجش این امر در کسروى نسبت به موضوع پژوهشش: تاریخ مشروطیت ایران.
در لزوم حفظ و رعایت این بى‏طرفى توسط مورخان، جاى هیچ تردیدى نیست. باید دید که کسروى نسبت به موضوع پژوهش خود (تاریخ ایران اسلامى ــ مقطع مشروطیت) چه موضعى داشته است؟ بى‏طرفى و به قول خود: بى‏یکسویى یا جهت‏گیرى و پیش‌داورى (آن هم از نوع منفى آن)؟ درواقع، براى درک صحّت، عمق و جامعیتِ تحلیل‌ها و داوری‌هاى کسروى درباره جنبش مشروطیت ایران، باید نخست میزان بى‏طرفى، امانت و صداقت وى را در نقل حوادث و رویدادهاى آن جنبش تاریخساز معلوم کرد.
مى‏دانیم که، شهرت کسروى، عمدتاً مرهون تک‌رویهاى فکرى و عملى، به‏ویژه تألیفات بحث‏انگیز او مى‏باشد که درباره موضوعات گوناگون (تاریخى، مذهبى، عرفانى و...) تحریر نموده است و اساساً همین مخالفت‌هاى "بى‏پروا" با باورها و عقاید اصولىِ هم‌وطنان مسلمان خویش (همچون نگارش کتاب "شیعیگرى" بر ضدّ عقاید تشیع، و سوزاندن بعضى از کتب مذهبى و عرفانى نظیر مفاتیح‌الجنان و دیوان سعدى و حافظ) بود که به بحث‌ها و جنجال‌هاى بسیارى در زمان او دامن زد و نهایتاً موجبات خشم مسلمانان، و تکفیر و قتل وى را فراهم ساخت.
مواضع تند کسروى بر ضد آیین تشیع و پیشوایان آن، بسیارى از آثار وى (از آن جمله: تاریخ مشروطه ایران) را دقیقاً و عمیقاً پوشش داده و بررسى این مسأله، مى‏تواند نقطه شروع خوبى براى آشنایى با "زاویه نگاه" و "شیوه عمل" وى در عرصه تاریخ‏نگارى مشروطیت باشد.
نکته سوم:
سومین نکته‏اى که در نقد آرا و نظریات کسروى در حوزه تاریخ مشروطیت نباید از نظر دور نمود، توجه به "انگیزه و هدف اصلى" وى از نوشتن تاریخ مشروطیت است. کسروى، خود را از رده تاریخ‌نویسان بیرون شمرده و لحن کلامش به گونه‏اى است که گویى، تاریخ‌نویسى را دون شأن خود مى‏داند: "کسانى چون خود را تاریخ‌نویس مى‏پندارند مرا هم در رده خود مى‏شمارند. به آنان یادآورى مى‏کنم که من تاریخ‌نویس نیستم و در رده ایشان نمى‏باشم. بسیار کسانى به یک کارى برخیزند و از رده‌کنندگان آن کار نباشند."[5]
پوشیده نیست که کسروى، با نگارش چندین اثر تاریخى و از آن جمله: دو جلد تاریخ مشروطه ایران، دقیقاً تاریخ‌نگارى کرده است و بنابراین در رده مورخان قرار دارد. پس چرا و چگونه، خود را از این رده بیرون مى‏شمارد؟ پاسخ به این پرسش براى کسانى که در آثار او غور کرده‏اند و به‌ویژه با مدّعیات شبه‌دینى وى آشنایند، کاملاً روشن است. کسروى، خود را "مصلح" شمرده و از این حیث، شأن و منزلتى فراتر از مورخان براى خود قائل است. بر این اساس، نگارش تاریخ مشروطیت براى او، درواقع، ابزارى براى پیشبرد اهداف فکرى و سیاسى است؛ و اتفاقاً مشکل کسروى نیز در نگارش و پردازش تاریخ مشروطه، دقیقاً از همین امر بر مى‏خیزد.
او مدّعى است که راه راست را یافته و آن راه، مسیرى کاملاً جدا از باورها و آموزه‏هاى اسلام رایج در جامعه اسلامى ایران است. بر این پایه، فرهنگ و ادب اسلامى ایران، و تشیع و روحانیت را مایه بدبختى و عقب‌ماندگى ایران شمرده و معتقد است که باید از هر وسیله و افزارى (از جمله: نگارش و تحلیل تاریخ) براى مقابله با این دین و فرهنگ بهره جست و از حرکت‌هاى "هنجارستیزانه" و "ساختارشکنانه" در این مرز و بوم، به‌ویژه در قرون اخیر (از اقدامات نادر افشار تا مشروطه سکولار) به شدت حمایت کرد و تصویرى مطلوب از آن‌ها به ملت ایران ارائه داد.
بدین گونه، کسروى، در تدوین تاریخ مشروطه، نه به عنوان پژوهشگرى که بى‏هیچ گونه "ادعا" و "پیش‌داورى" و "موضع‏گیرى قبلى"، به عرصه بررسى و تبیین حوادث تاریخى وارد شده است و در گزارش و تحلیل قضایا، صرفاً دغدغه "کشف حقیقت" را دارد، بلکه به عنوان یک "مدّعىِ اصلاح" به نگارش و پردازش تاریخ دست زده که قبلاً "نظر" و "حکم" خویش را ــ درست یا نادرست ــ درباره موضوعات مورد پژوهش خود در تاریخ داده، و اینک در پى "اثبات" (و اگر گران نیاید: "تحمیل") آن به دیگران است.
بر بنیاد نکات سه‌گانه فوق، باید پرونده زندگى کسروى (به‌ویژه فصل مربوط به خصال روحى، و آرا و مواضع فکرى و سیاسى و اجتماعى او) را گشود و در آن به دقت نظر کرد.
ویژگی‌هاى روحى و رفتارى کسروى
اهل نظر نوعاً به وسعت دانسته‏ها و معلومات کسروى در بعضى از رشته‏ها و موضوعات علمى، معترف‌اند. اما، به لحاظ منش و روش اخلاقى و عملى، او را واجد خصوصیات منفى زیر مى‏شمارند: محدودیت اطلاعات و در عین حال اظهار نظر و داورى تند و جزمى در همه زمینه‏ها و موضوعات علمى (بدون داشتن آگاهى و تخصص کافى در آن‌ها)، بى‏ذوقى و کج‌سلیقگى، کیش شخصیت و استبداد به رأى، جزم‌اندیشى و یکدندگى، پرخاشگرى و خشونت زبانى، قلمى و حتى یدى با مخالفان فکرى و سیاسى، و بالاخره: عناد و غرض‌ورزى.
ذیلاً، به جلوه‏هایى از خصوصیات فوق در کسروى اشاره مى‏کنیم:
1ــ محدودیت اطلاعات، و داوری‌هاى تند و خام درباره همه موضوعات:
کسروى، بى‏گمان از "فضل و دانش" بى‏بهره نبود و در بعضی عرصه‏ها، کشفیّات و ابتکارات درخور تحسینى داشت. اما طبیعى است که وى (مثل دیگران) "همه چیز" را (آن هم در حد "تخصص") نمى‏دانست و نسبت به آنچه بیرون از حوزه تخصص و کارشناسى او بود، اطلاعات محدودى داشت، و از این بابت، ایرادى نیز بر او وارد نیست. مشکل اینجاست که کسروى، متأسفانه، راجع به همه چیز (از دین، فلسفه و عرفان تا ادب، فرهنگ، تاریخ و اقتصاد) نظر مى‏داد و اسفبارتر آنکه اصرار داشت نظر خویش را نیز (به هر طریق که شده) به کرسى نشاند و درواقع، بر دیگران تحمیل کند و در این راه، حتى از توهین به مقدسات میلیون‏ها هم‌وطن (مسلمان و شیعه) خویش دریغ نمی‌کرد و کتاب‌هایى چون دیوان سعدى و حافظ و کتاب مفاتیح‌الجنان را (که باب میلش نبود) در شعله‏هاى آتش مى‏افکند و جشن کتاب‌سوزان مى‏گرفت!
نورالدین چهاردهى، پژوهشگر سخت‏کوش فِرَق و مکاتب در دوران ما، که از نزدیک با کسروى دیدار و معاشرت داشته، معتقد است: "کسروى از علوم اسلامى، ناآگاه بود و حتى بدون آشنایى به علم فلسفه و شقوقش و تاریخ ادیان و ملل و نحل و عرفان و تصوف... [با این حال‏] مفاد مندرجات هر کتاب و رساله در دسترسش قرار مى‏گرفت با بحث انتقادى به جواب‌گویى برمى‏خاست. از ادبیات بیگانه حتى نحوه سرودن اشعار را نیز واقف نبود."[6] سهراب یزدانى، فاطمه سیاح و دکتر کاتوزیان، ناقدان آثار کسروى، نیز از کمبود اطلاعات، بلکه ناآگاهى وى از اندیشه‏ها و مکاتب سیاسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و هنرى مغرب‌زمین، که وى درباره آن‌ها نظر مى‏داد، سخن گفته‌اند.[7]
اطلاع از مکاتب سیاسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى غربى، به کنار؛ کسروى حتى از عرفان و ادب اسلامى کشور خویش نیز ــ که به اسم تصوف، سخت با آن مى‏ستیزید ــ اطلاع ناچیزى داشت.
سعید نفیسى، ضمن "مغرضانه خواندن" اظهارات کسروى "درباره سعدى، حافظ، تصوف و تشیع" ‏افزوده است: "بالاتر از همه، به کسانى پرخاش کرد که اصلاً درباره آن‌ها اطلاع نداشت. تولستوى و آناتول فرانس را نخوانده بود و بدیشان خرده‏هاى نادرست مى‏گرفت."[8] هوشنگ اتحاد نیز تصریح کرده است: "آنچه درباره نقد ادبى و بررسى شعر شاعران ایرانى...، به‌ویژه حافظ و مولوى، نوشته از نوعى خامى و سادگى و عدم آگاهى از جوهر هنر و زیبایى‏هاى آثار ادبى سرچشمه گرفته است... ."[9]
احمد سروش، نویسنده و روزنامه‌نگار معاصر نیز، که به قول خود: "چند سالى با" کسروى "در اداره" روزنامه "پرچم همکارى نزدیک داشته و مدتى با وى رفیق حجره و گرمابه بوده" و "حتى چندى با" او "در یک زندان به سر برده" است، معتقد است: "من با کسروى تبریزى بر سر مسائل دینى، اجتماعى، ادبى، فلسفى اختلاف عقیده بسیار داشتم. دشمنى کسروى با ادبیات فارسى از آن جهت بود که وى "لطف" شعر فارسى را درک نمى‏کرد و نیز با اینکه مردى تاریخ‌نویس و وقایع‌نگار بود، هدف شعراى بلندپایه و بزرگى چون حافظ و مولانا جلال‏الدین رومى و فردوسى را نمى‏شناخت و از اید[ه‏]آل بلند این مردان بلندآوازه، که کارى را که سردارانى چون ابومسلم با شمشیر نتوانستند به پایان برند با نوک خامه جهان‌شکاف پیش بردند بى‏خبر بود!"[10]
سهراب یزدانى، اطلاعات فلسفى کسروى را به مسائل فلسفى یونان باستان محدود دانسته و او را از اندیشه‏هاى فلسفى نوین غرب، بى‏خبر شمرده، اما احمد سروش، که از نزدیک با کسروى حشر و نشر داشته، کسروى را حتى از فلسفه یونان نیز بى‏اطلاع قلمداد کرده است. به نوشته سروش، "کسروى تحصیل فلسفه نکرده بود و به همین جهت با آن سخت مخالف بود و فلسفه را چیز بیهوده و زائدى که زاده خیال جمعى از آدمیان است مى‏پنداشت! کسروى با اینکه مردى محقق و متتبع و مورخ و زبان‌شناس بود، با علوم جدید آشنایى نداشت و از مکاتب فلسفى جدید و قدیم سخت ناآگاه بود و دریافت‌هاى خود را حقیقت محض پنداشته روى آن پافشارى شگفت‌انگیزى مى‏کرد."[11]
2ــ بى‏ذوقى و اعوجاج سلیقه و مشرب:
بى‏ذوقى و اعوجاج سلیقه و مشرب، مشکل دیگرى است که اندیشمندان براى کسروى برشمرده‏اند.
سخن هوشنگ اتحاد که قبلاً به آن اشاره شد، بازگوکننده همین بی‌ذوقی است. همین مطلب را (به بیانى گزنده) در کلام استاد مجتبى مینوى مى‏خوانیم که در نامه‌ای به مرحوم دکتر یحیى مهدوى نوشته است: "... سید احمد کسروى ... بسیار احمق و بى‏سلیقه بود!"[12] مینوى در جاى دیگر نیز، کسروى را به خصالى چون بى‏ذوقى، بدطینتى، حسادت و نمک‏نشناسى متهم ساخته و با اشاره به حضور کسروى، محمدتقى بهار و دیگران در درس‌هاى "پهلوى و فُرس قدیمِ" پرفسور هرتسفلد (ایران‌شناس مشهور آلمانى) در تهران، نوشته است: "بهار و کسروى بعد از آن مجالس درس (که ظاهراً از چهل مجلس بیشتر بود) به کار مستقل و اقتباس از کارهاى زردشتیان هند هم پرداختند و بعضى کتب منتشر ساختند و مقالات نوشتند و در سر این کار و موضوع‌هاى دیگر با هم معارضه و مبارزه قلمى کردند، و سببش تا آنجا که من مى‏توانم حکومت کنم بی‌ذوقى و بدطینتى مرحوم کسروى بود که بسیار حسود هم بود و به همه بد مى‏گفت و هیچ‌کس را غیر از خودش قبول نداشت و حتى در مورد معلّمى هم که به او درس داده بود، یعنى هرتزفلد، عاقبه‌الامر به مضمون نمک‌خوردى نمکدان را شکستى عمل کرد و در مجله ارمغان به او دشنام داد و تهمت زد.[13]
3ــ استبداد به رأى و کیش شخصیت:
کسروى ــ با این بى‏ذوقى و آن مایه اندک از آگاهی‌هاى علمى، فلسفى و... ــ متأسفانه "استبداد به رأى" هم داشت و به جاى تعامل و تعاطى علمى و منطقى با اندیشمندان و حق‌پژوهان، لجاجت و درشتى مى‏نمود.
سعید نفیسى، در شرح ماجراى اولین دیدار خود با کسروى، نوشته است: "چهره لاغر و استخوان‌هاى برجسته" کسروى، "سیمایى رنج‌کشیده و عصبانى و در ضمن مستبد به رأى و مصر در عقیده را نشان مى‏داد."[14] شمس آل احمد نیز که در سال‌هاى پس از شهریور 1320، چند بار همراه برادرش (جلال آل‏احمد) در کلوپ "باهماد آزادگان" متعلق به کسروى (واقع در حوالى خیابان حشمت‌الدوله) با کسروى دیدار کرده بر همین ویژگى منفى کسروى انگشت تأکید نهاده است: "احمد کسروى... على‌رغم گستره دانسته‏ها و برخوردارى از حافظه‏اى قوى، به غایت مستبد به رأى و انعطاف‏ناپذیر بود و بارها در برابر انتقادات حاضران، کار را به مشاجره و لج و لجبازى مى‏کشاند. کیش شخصیت و نوخواهى‏هاى بى‏ملاک، او را با معتقدات دینى مردم درانداخت تا جایى که اهل ایمان تاب نیاوردند و پس از مباحثات و اتمام حجت‏هاى فراوان، او را در کاخ دادگسترى از پاى درآوردند."[15]
4ــ خشونت و بدزبانى با مخالفان:
کسانى که با کسروى دیدار و بحث علمى داشته‏اند، مى‏گویند که وى، در مواجهه با کسانى که پیروىِ (دربست و کورکورانه) از افکار و نظریات وى را برنمی‌تافتند و به گونه‏اى دیگر مى‏اندیشیدند، رفتارى تند و خشن داشته است.
نورالدین چهاردهى، که سال‌ها از نزدیک با کسروى محشور بوده، نوشته است: "کسروى هیچ‌گاه حاضر به مباحثه نمى‏شد و در این فنّ، توانایى نداشت و در طول ایام دعاوى خود که ناگزیر شد تن به مباحثه دهد در وسط بحث خوددارى مى‏کرد و بلکه چهره تُرُش کرده سخت عصبانى مى‏شد و کلمات تند و زشت بر زبان مى‏راند."[16]
یزدانى، ضمن نقد موضع تند کسروى نسبت به جایگاه و نفوذ روحانیت در تاریخ معاصر ایران، تصریح کرده است که کسروى "در بسیارى جاها زبانى تند به کار گرفت که شایسته پژوهش علمى نبود."[17]
5ــ ستیز با پرچمداران فرهنگ و ادب ایران اسلامى‏:
کسروى، در آثار خود، به کرات، به خواجه شیراز، سعدى بزرگ، حمله برده و از هتاکى و دشنام به وى بازنایستاده است. از جمله، به سعدى طعن زده که هنگام حمله مغول به کشورمان، نسبت به "گرفتاری‌ها و بدبختی‌هاى مردم ایران... کمترین غمخوارى از خود نشان نداده" است.
به رغم اتهام بى‏بنیاد کسروى مبنى بر "چاپلوسى" و "بى‏دردى" سعدى، کسانى چون محمدعلى فروغى معتقدند: "از خصایص شگفت‏انگیز سعدى، دلیرى و شهامتى است که در حقیقت‌گویى به کار برده است. در دوره ترکتازى مغول و جبّاران دست‌نشانده ایشان که از امارت و ریاست جز کام و هوسرانى تصوّرى نداشتند و هیچ چیز را مانع و رادع اجراى هواى نفس نمى‏انگاشتند، با آن خشم‌آوران آتش سجاف که با ایشان ــ به قول مولانا جلال‌الدین بلخى ــ حق نشاید گفت جز زیر لحاف، شیخ سعدى فقیر گوشه‌نشین، حقایق را به نظم و نثر بى‏پرده و آشکار چنان فریاد کرده که در هیچ عصر و زمان کسى به این صراحت سخن نگفته است... ."[18]
رفتار کسروى با حافظ نیز بهتر از رفتارش با سعدى نیست. در همان کتاب "فرهنگ چیست؟" وی مدعى شده است که در اشعار حافظ هیچ "سخن سودمند" و "پند یا اندرز"ى نمى‏توان یافت و او "چون خواستش بیش از همه، غزل ساختن و قافیه بافتن مى‏بوده، بیشتر شعرهایش به یکبار بى‏معنى است"![19] به‌راستى، آیا حتى یک "پند و اندرز در میان" اشعار حافظ یافت نمى‏شود؟!
مخالفت هتاکانه کسروى با شاعران بزرگ ایران اسلامى و به‌ویژه نمایش کتاب‌سوزى‏اش را، حتى فردى چون صادق هدایت نیز (که در خطّ ستیز با سنت و شکستن ساختارها و هنجارهاى فرهنگى ملّت ایران گام مى‏زد) تاب نمى‏آورد.[20]
کسروى به فردوسى بزرگ نیز جفا رانده و درباره اثر جاویدان او: شاهنامه، گفته است: این کتاب "که بیش از همه ستایش پادشاهان خودکام و دربارهاى ایشان است، در این روزگار، سراپا زیان است و بایستى از میان برخیزد. از کتاب فردوسى تنها در زمینه زبان مى‏شود سودجویى کرد!"[21]
تأکید مى‏کنیم: سعدى و حافظ و دیگر فرهنگبانان سترگ ایران اسلامى، البته "معصوم" نیستند و حتى بر بعضى از آرا و نظریات آنان، نقدهاى بعضاً جدّى وجود دارد؛ اما کسروى، "نقد" نمى‏کند؛ "تخریب و توهین" مى‏کند و در واقع، بر "میراث بزرگ علمى و معنوى" کشور خویش (که ارزشمندترین "سرمایه ملّى" این مرز و بوم است) بى‏محابا و ناشیانه "چوب حراج مى‏زند"! و از این کار، به هیچ روى، نمی‌توان دفاع کرد.
در همین زمینه، باید به مخالفت و عناد "بیمارگونه" کسروى با اسلام و روحانیت شیعه اشاره کرد که فصلى دراز، محورى و تأثیرگذار در حیات اجتماعى، فرهنگى و حتى سیاسى او می‌باشد.
6ــ تلوّن در اظهارات و مواضع:
در آثار تاریخى و نیز مواضع عملى کسروى، به موارد متعددى از تناقض‌ها برمى‏خوریم که در تناسب با اوضاع و شرایط "متغیّر" روز قرار داشته و نشان از نوعى "نفاق و تلوّن و زمانه‌بازى" در وى دارد. به بعضى از این موارد در ذیل اشاره شده است:
1ــ کسروى در چاپ‌هاى پیشین و پسین تاریخ مشروطه، همه جا نسبت به دیکتاتور پهلوى (رضاخان) لحنى جانبدارانه دارد. براى نمونه، در دیباچه "تاریخ هجده ساله آذربایجان" (ضمیمه پیمان 1313 ش، ص 9) از بنیادگذار سلسله پهلوى به عنوان "یکى از سرداران نامدار تاریخى، اعلیحضرت شاهنشاه پهلوى" یاد کرده و در همان دیباچه (ص 28) وقتى از قتل میرزا آقاخان کرمانى به دست محمدعلى‏شاه قاجار سخن گفته، خطاب به میرزا آقاخان (و با اشاره به عصر پهلوى) نوشته است: "دریغ اى‏جوان غیرتمند دریغ!... دریغ که گرفتار دیو تیره‏درونى گردیدى! دریغ که زود رفتى و روزهاى خوش ایران را ندیدى"، و مقصودش از "روزهاى خوش ایران"، با توجه به تنقید شدید کسروى از دوران حاکمیت قاجار و نگارش این مطلب در سال‌هاى 1314 ــ 1313، "عصر پهلوى" است!
به همین شیوه، در اثر دیگرش: "تاریخ پانصدساله خوزستان" از "سردار نامى ایران (حضرت اشرف رئیس‏الوزرا) اعلیحضرت شاهنشاه امروزى" سخن گفته است که "قد مردانگى برافراشت"[22] و سپس بر سرکوب قیام‌هاى ضداستعمارى وقت همچون قیام جنگل توسط رضاخان صحّه گذاشته و آن را به چوب شورش‌هاى کورى (نظیر فتنه سیمیتقو) رانده است: "آقاى رئیس‏الوزرا چون از سال 1339 [اشاره به کودتاى سوم اسفند 1299.ش‏] رشته کارها را به دست گرفته، به کندن ریشه گردنکشان و خودسران پرداختند و در مدت دو سال، شورش امیرمؤیّد را در مازندران، و آشوب [!] جنگلیان را در گیلان، و فتنه اسماعیل‏آقاى سمتقو در آذربایجان و کردستان، که هرکدام، از سال‌ها مایه گرفتارى ایران [!] بود، فرونشاندند و پس از این فیروزی‌ها، به سرکوب عشایر که از آغاز مشروطه سر به خودسرى آورده و جز تاخت‏وتاز و راهزنى [!] کارى نداشتند، پرداختند!"[23]
در قضیه سرکوب خزعل توسط سردار سپه (که عملاً راه را بر دستیابى رضاخان به "سلطنت" گشود) کسروى ریاست عدلیه خوزستان را بر عهده داشت و اساساً به دستور رضاخان به این مأموریت رفته بود.[24] با این سابقه، او در جشن پیروزى قشون پهلوى سخنانی ایراد کرد‏ و در آن رضاخان را "بازوى نیرومندى" معرفی کرد که "خداى ایران براى سرکوبى گردنکشان این مملکت و نجات رعایا آماده گردانیده است" و افزود که "باید... همه ساله در این روزها به شادى و جشن بپردازیم و فاتح آن، سردار باعظمت ایران را که امروز خود شخصاً به خوزستان آمده از درون جان و بُن دندان دعا گفته و ثنا خوانیم"![25]
کسروى، در پیشگفتار "تاریخ مشروطه ایران" (چاپ‌هاى کنونى) اصولاً فلسفه نگارش تاریخ را زمینه‏سازى براى روشن شدن ارج خدمات رژیم پهلوى دانسته و با اشاره به دوران قاجار نوشته است: "دسته‏هاى انبوهى آن زمان‌هاى تیره گذشته را از یاد برده‏اند و از آسایشى که امروز مى‏دارند خشنود نمى‏نمایند، و یک چیزى درباید که همیشه روزگار درهم و تیره گذشته را از پیش چشم اینان هویدا گرداند."[26] در همان کتاب، ایضاً رضاخان را پادشاهى شمرده است که "بیست سال با توانایى و کاردانى بسیار فرمانروایى کرد"![27] این سخنان را، کسروى در آغاز و پایان کتاب تاریخ مشروطه بیان کرده است که مقدمه‏اش بر آن، تاریخ بهمن 1319.ش را در زیر امضاى خود دارد: یعنى آخرین سال دیکتاتورى رضاخانى، و به تعبیرى، اوج دوران دیکتاتورى!
جالب است که کسروى، با این همه تعریف از بنیادگذار دیکتاتورى مخوف بیست ساله، در مقالاتى که پس از عزل و سرنگونى رضاخان نوشته، لحن خود را در ستایش صریح و مطلق از وى عوض کرده و (همآوا با جوّ تند ضدّ رضاخانىِ حاکم بر کشور در آن ایام) از استبداد و دیکتاتورى آن شاه ستم‌پیشه سخن به میان آورده است: "ده سال در ایران جز هرج و مرج نبود تا شاه پیشین (رضاشاه) برخاست و این نیز به جاى هرج و مرج، دیکتاتورى و استبداد را برقرار گردانید"![28] نیز نوشته است: "باید گفت آنچه در آن بیست‌ساله در ایران روى داده، نه مشروطه با قانون، بلکه استبداد و دیکتاتورى بوده و باید کارهاى آن زمانْ همه را از قانون بیرون شمرد و اثر قانونى به آن‌ها نداد"![29]
2ــ در همین زمینه گفتنى است که، کسروى، خود تصریح کرده است که از سوى دولت رضاخان، "ژاندارمى در پشت سر" وى مى‏ایستاد و از او در برابر مردم، محافظت مى‏کرد.[30] اما جالب است بدانیم که همو بعدها (یعنى پس از سرنگونى رضاخان) ضمن تغییر لحن خود راجع به آن شاه ستمگر، مدّعى شد که "در همان زمان رضاشاه که همه زبان‌ها بسته بود، من ترس به خود راه نداده [!] از کوشیدن و نوشتن بازنایستادم..."!
3ــ کسروى، در "تاریخ هجد‌ه‌ساله آذربایجان"، میرزاکوچک‌خان و یاران مجاهد او را مردانى "کوتاه‏بین و ساده" ‏شمرده است که "از دوراندیشى و شناختن سود و زیان کشور بى‏بهره" بوده‏اند![31] در "تاریخ پانصدساله خوزستان" نیز (چنان‌که فوقاً گفتیم) ضمن تجلیل از دیکتاتور پهلوى، میرزا و هم‌رزمان ضداستعمارگر و وطن‌خواه وى را جزء "گردنکشان و خودسران"! شمرده و بر سرکوب قیام آنان توسط رضاخان مُهر تأیید زده است![32] موضع کسروى نسبت به شیخ محمد خیابانى نیز در کتاب "قیام شیخ محمد خیابانى" (تألیف 1302.ش) بهتر از این نیست. در آن کتاب نسبت به خیابانى از کینه‏توزى و بددلى دریغ نورزیده و او را فردى جاه‏‌طلب و خودخواه شمرده است که مقاصدش را در پوشش عناوین فریبنده پیش مى‏برد![33] نیز ادعا کرده است که "...خیابانى را پندار و خودپسندى چنان هوش از سر ربوده و چاپلوسان که گرد او را فراگرفته بودند او را چنان از خِرَد بیگانه ساخته بودند که آن موقع ترسناک و باریک، خود را سنجیدن نمى‏توانست."[34] در کتاب دیگرش "تاریخ هجده‌ساله آذربایجان"، هم (به‌رغم اعتراف به‏ نیکخواهى و دلسوزى خیابانى براى کشور)[35] او را فاقد اندیشه روشن در کار خویش شمرده و به "بى‏پروایى... به مردم" متهم ساخته است![36]
اما همین جناب کسروى، پس از فرار فضاحت‌بار دیکتاتور پهلوى، و تغییر جوّ و بروز نارضایى شدید ملّت ستمدیده ایران از رضاخان در مطبوعات و محافل کشور، لحن خویش نسبت به میرزا کوچک‌خان و خیابانى را عوض ‏کرد و آن دو را (در کنار کلنل محمدتقى پسیان) "از مردان غیرتمند" ایران و "کوشا و جان‌فشان" براى میهن خویش ‏شمرد!؛ هرچند در اینجا نیز، با اتهام "خامى" و ندانم‌کارى به آنان، از ریختن زهر خویش به ایشان خوددارى نکرد: "این سه تن از مردان غیرتمند این کشور بودند و هر یکى از راه دیگرى به کوشش و جان‌فشانى برخاستند. هر کدام از آنان مى‏خواست بنیادى گذارده نیرویى در دست کند و این توده را راه برد. هر یکى اندیشه‏هاى سیاسى دیگرى مى‏داشت، ولى آن‌ها نیز خام مى‏بود. ازآن‌رو نه تنها نتوانستند کارى به انجام رسانند و جان خود را در آن راه باختند، اثرى هم از خود بازنگذاردند و رنج‌هاشان همه بیهوده گردید. هر یکى با کشته شدن خود داغ دیگرى به دل‌هاى ما گذاشت."[37]
گواه روشن‌تر این دگردیسى، اقدام او در روزنامه پرچم است که تحت عنوان "یادى از شادروان میرزا کوچک‌خان" عکسى از وى را آورده و نوشته است: "چنان‌که از رشت آگاهى داده‏اند، آدینه که ششم شهریور است آزادى‌‌خواهان گیلان به نام یادآورى از شادروان میرزا کوچک‌خان، بنیادگزار خیزش جنگل، و ارج‏شناسى از کوشش‌هاى او بر سر خاکش خواهند رفت. ما نیز از راه دور، در آن احساسات و ارج‏شناسى شرکت جسته به این چند سطر مبادرت مى‏ورزیم و امروز عکس آن شادروان را در روزنامه خود مى‏آوریم. میرزا کوچک‌خان با یک دل پاک و اندیشه بزرگ و با یک غیرت و مردانگى کم‌مانندى خیزش جنگل را بنیاد گذاشت و سال‌ها در راه آن رنج‌ها برد و سرانجام جان خود را در آن راه باخت. ولى نام او همیشه در تاریخ باز خواهد ماند و همیشه مهر او در دل‌هاى ایرانیان پایدار خواهد بود."[38]
به راستى، "گردنکشى و خودسرى" رهبر نهضت جنگل، و "خودپسندى و پرواى مردم نداشتن" شیخ محمد خیابانى کجا، و "غیرتمندى" و "کوشش و جان‌فشانى" آن دو در راه وطن، و گذاشته شدن داغ شهادتشان بر دل کسروى کجا؟! اتهام "کوتاه‏بینى و فقدان دوراندیشى" به آنان کجا، و ستایش از "اندیشه بزرگ" ایشان کجا؟! یک بام و دو هوا از این روشن‌تر هم مى‏شود؟!
راز این تناقض‌گویى‏ها و تحریف حقیقت‌ها، ناگفته روشن است. چه، اکنون مملکت از وجود رضاخان تهى شده و جوّ، کاملاً تغییر یافته بود؛ لاجرم باید پوست انداخت و موضع عوض کرد... غافل از آنکه تاریخ، این گونه اظهارات متناقض و مواضع متلوّن را ("توانایى و کاردانى بسیار" و "دیکتاتورى و استبداد") در کنار هم خواهد نهاد و مصداق نوعى "نفاق و زمانه‏بازى" خواهد شناخت.
7ــ عناد و غرض‌ورزى:

سعید نفیسى با افسوس و دریغ نوشته است: کسروى "آنچه درباره سعدى، حافظ، تصوف و تشیع گفت، نه تنها به نفع ایران نبود، بلکه صریحاً بگویم، مغرضانه بود. بالاتر از همه، به کسانى پرخاش کرد که اصلاً درباره آن‌ها اطلاع نداشت. تولستوى و آناتول فرانس را نخوانده بود و بدیشان خرده‏هاى نادرست مى‏گرفت. این کارهاى او بیشتر از این حیث مرا ناراحت مى‏کرد که او مردِ پژوهشگر بسیار باسواد کتاب‌خوانده ورزیده‏اى بود. کسى که آن سه جلد کتاب بى‏نظیر شهریاران گمنام را نوشته است دیگر نباید از این سستی‌ها و فتورها و تعصب‌هاى نارواى عجولانه به کار برد."[39]
متأسفانه این غرض‌ورزى را در سایر حوزه‏ها، از جمله: حوزه نگارش تاریخ مشروطیت، نیز از کسروى مشاهده مى‏کنیم.
دکتر عبدالحسین نوایى در گفت‌وگو با فصلنامه تاریخ معاصر ایران، "تاریخ مشروطه" کسروى را "با اینکه به لحاظ شمول مطالب بسیار خوب است"، داراى "دو ایراد مهم" ‏شمرده "که یکى در نحوه نگارش است؛ یعنى کسروى کلماتى را خودش مى‏ساخت و به کار مى‏برد و درنتیجه، نثرش چندان دلچسب نبود، دیگر اینکه غرض‌هاى شخصى خودش را هم در کار تاریخ دخالت مى‏داد، که کار خوبى نبود."[40]
غرض‌ورزى کسروى را بیش از هر چیز مى‏توان در مواضع تند ــ و اگر گران نیاید، باید گفت: "عناد بیمارگونه" ــ او نسبت به عالمان دینى مشاهده کرد، که علاوه بر کتب و مقالات گوناگون او در نقد تشیع و باورها و آموزه‏هاى آن، در آثار تاریخى وى نیز (نظیر دو جلد تاریخ مشروطه) کاملاً جلوه‏گر است.[41]
تاریخ مشروطه کسروى؛ نقاط قوّت و ضعف
کسروى، همچون هر فرد دیگر، در کار خویش (و از آن جمله: در نگارش تاریخ) نقاط قوّتى دارد و نقاط ضعفى، که داورى بى‏طرفانه و در عین حال جامع درباره او، به در نظر گرفتن مجموع این ضعف‌ها و قوّت‌ها، و جمع‏بندى و معدّل‏گیرى از همه آنها منوط است.
1ــ نقاط قوّت‏:
1ــ 1ــ بهره‏گیرى از اطلاعات دست اول و بعضاً منحصربه‌فرد تاریخى: از جمله نقاط قوّت تاریخ مشروطه کسروى، استفاده او از شمار زیادی از نوشته‏ها یا خاطرات شفاهى رجال عصر مشروطیت است که چنانچه وى مطالب آن‌ها را در کتابش بازتاب نمى‏داد، شاید براى همیشه در تاریخ گم مى‏شدند، همچون استفاده از اطلاعات مغتنم (شخصى و خصوصى/شفاهى و مکتوب) دست‌اندرکاران یا شاهدان حوادث مشروطیت (به‌ویژه در آذربایجان و تبریز) نظیر میرزا جواد ناطق، صبرى، کروبى، میرزا على‌اکبرخان ارداقى، سید عبدالرحیم خلخالى، احمد صادق‌اوف، میرزا حسین خیاط، اسماعیل یکانى، اسماعیل امیرخیزى، حاجى میرزا حسن شکوهى، امیر حشمت نیسارى، میرزا على‌اکبر اردبیلى، احمد طباطبایى و... .[42]
بر این همه باید فهرست زیر را نیز افزود: اسناد و اعلامیه‏هاى عصر مشروطه، اسناد کارگزارى آذربایجان، اسناد وزارت امور خارجه، دفتر رونوشت انجمن ایالتى آذربایجان، اسناد به‌جامانده از افراد، رونوشت تلگراف‌ها، نامه‏هاى خصوصى افراد نظیر حاج شیخ فضل‌الله نورى، محرّر شیخ، رحیم‌خان چلبیانلو، عین‌الدوله، سید احمد طباطبایى، میرزا ابوطالب زنجانى که از آلبوم اسناد آقا ضیاء‌الدین نورى (فرزند شیخ شهید) گرفته است.[43]
استفاده گسترده کسروى از اسناد و مآخذ تاریخى فوق، بى‏شک از نقاط قوّت او است، هرچند که متأسفانه وى در ثبت و انعکاس اظهارات افراد و گروه‌ها (به‌ویژه گزارش‌هاى شفاهى) اصل "موازنه خبرى و اطلاعاتى" را رعایت نکرده است.
2ــ 1ــ استفاده از مآخذ متنوّع و گسترده تاریخى: بخشى دیگر از منابع و مآخذ کسروى در تاریخ مشروطه، آثار مکتوب و منتشرشده‏اى است که نویسندگان ایرانى و خارجى آن را تألیف کرده و به طور مستقیم یا ضمنى مسائل و حوادث مشروطیت را شرح داده‌اند، همچون: تاریخ بیدارى ایرانیان (نوشته ناظم‌الاسلام کرمانى)، انقلاب ایران (ادوارد براون)، اختناق ایران (مستر شوستر)، ایران و ترکیه در انقلاب (دیوید فریزر)، گزارش‌هاى مامونتوف، کتاب آبى (مجموعه گزارش‌هاى سفارت انگلیس در ایران در عصر مشروطه)، مذاکرات مجلس شوراى ایران در ادوار مختلف عصر مشروطیت، و استقلال گمرکى ایران (رضا صفى‌نیا، تهران 1307.ش).
افزون بر این، باید به روزنامه‏هاى مختلف (فارسى‌زبان) تهران، تبریز، قفقاز، مصر، هند، اسلامبول و...، منتشرشده در سال‌هاى پیش و پس از مشروطه، اشاره کرد که کسروى در تدوین تاریخ مشروطه به آن‌ها مراجعه و استناد کرده است، نظیر: روزنامه قانون به مدیریت میرزا ملکم‌خان (انتشار در لندن)، حبل‏المتین (کلکته و تهران)، تربیت (تهران)، ثریا و پرورش و حکمت (مصر)، اختر (اسلامبول)، الحدید یا عدالت (تبریز)، ملا نصرالدین (قفقاز)، صور اسرافیل و روح‌القدس (تهران)، توفیق (تبریز)، شمس (اسلامبول)، و... .[44] عده‌ای از پژوهشگران، شمار کتاب‌ها و نیز جراید فارسى‌زبان عصر مشروطه را که کسروى از آن‌ها استفاده کرده است، بالغ بر حدود 25 کتاب و سی روزنامه شمرده‏اند.[45]
البته، اسناد و منابع دست اول تاریخى و آثار تحقیقى بسیاری درباره جنبش مشروطیت در دهه‏هاى اخیر انتشار یافته که کسروى از آن‌ها بى‏اطلاع بود و قطعاً مطالعه آن‌ها در بعضى از دیدگاه‌ها و نظریات وى تأثیر تعیین‌کننده مى‏گذاشت.          ادامه دارد…

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات