*بسیاری از متفکران و اندیشمندان جهان بر این عقیده اند که دنیا در حال حرکت به سمت معنویت و غیرمادی شدن هستند. گرایش به دین اسلام در جوامع برجسته تر از گرایش به سایر مذاهب و ادیان است. آمار رو به رشد گرویدن مردم در اروپا و سایر نقاط جهان دلیلی بر این مدعاست. این تحول چگونه قابل تحلیل است؟
**تقریبا از نیمه دوم قرن 19 تا نیمه اول قرن 20 نظریاتی که درخصوص مقوله دین درغرب داده شده نظریات کاملابدبینانه ای نسبت به دین است. این نظریات را اگر در یک طیف قرار دهیم در یک سر آن نگاه کاملابدبینانه نسبت به دین و انکار دین است که می توان در شاخه چپ آن را هم قرار داد. این شاخه از هگل شروع شده و بعد در دایره هگلیان جوان مسئله از خود بیگانگی انسان از طریق دین رقم می خورد و بعد همین نظریه را مارکس و انگلس گرفتند و نهایتااین مسئله تبدیل به یک شعار شد که دین افیون توده ها است. در سر دیگر طیف که همان لیبرال ها هستند نظریاتی داده شده که می توان کسانی مثل راسل، ساتر، فروید و دورکیم را در آن قرار داد. این افراد دین را یا ریشه در جهل بشر یا ترس و یا موهومات دانستند. نتیجه این شد که در بهترین وجه دین را به برخی از کارکردهایش تقلیل دادند. مثلاکانت آمد دین را در حوزه اخلاق تقلیل داد و یا دورکیم دین را به کارکردهای اجتماعی که دارد تحلیل داد و یا کسانی مثل ویتگنشتاین آمدند و صرفا به کارکردهای زبانی دین بسنده کردند. بهترین نگاهی که در دنیای غرب به مقوله دین شد این بود که اگر د ین مورد قبول واقع شد در وجه خاصی مورد قبول واقع شود. یعنی یک دین نحیف و لاغر. ما هرچه به پایان قرن 20 می رسیم، کرسی های دین پژوهی و مطالعات دینی میل به صفر پیدا می کند. دانشکده های الهیات از رونق می افتد، کرسی های تدریس دینی کاهش می یابد تا جایی که ما در آستانه انقلاب اسلامی ایران در دانشگاه های مطرح اروپا به اندازه انگشتان دو دست کرسی رسمی تدریس دین را نداریم. همان کرسی هایی که وجود دارد به نفی و انکار دین می پردازند و حاشیه ماندن دین را ترویج می کردند. ما در بهترین وجه با نوعی سکولاریسم قوی و پیچیده روبرو هستیم.
*نقش امام خمینی(ره) به عنوان یک رهبر دینی که یک انقلاب بزرگ و تاثیرگذار دینی را در قرن بیستم هدایت کرده اند در این تحول به وجود آمده چیست؟ امام(ره) چگونه توانست اولادین را دوباره به صحنه وارد کند و به آن حیاتی دوباره ببخشد و دوم اینکه چرا گرایش به دین اسلام و تمرکز بر آن برجستگی خاصی پیدا کرده است؟
**درست در شرایطی که در دنیای غرب دین انکار می شد و به حاشیه رانده شده بود، در این سوی زمین انسانی به پا خواست که گفت: “خدا زنده است” و در پیام ها و بیانیه هایی که صادر کرد و در کتاب هایی که نوشت گفت: خدا زنده است و به خدا اعتماد وتوکل کنید و وعده نصرت الهی را داد. دنیای غرب و شرق دید به لحاظ نظری این حرف امام(ره) را به دید سبکسری و سطحی اندیشی نسبت به زمان نگریستند. در تلقی آنها سال ها بود که خدا مرده بود و ندای مرگ خداوند را در پایان قرن 19 نیچه با نوشتن کتاب “خدا مرده است” سر داده بود. نیچه آدم کوچکی نبود بلکه او فیلسوفی بود که در سه جریان معرفتی مهم قرن بیست اثر گذاشته بود. وقتی ما جریان های معرفتی قرن بیستم را بازخوانی کنیم می بینیم که پدراگزیستانسیالیسم، پدر پست مدرن و پدر پسا ساختار گرایی هم نیچه است. نیچه پیام مرگ خدا را صادر کرده بود. یعنی او گفته بود که این جهان به سمتی حرکت می کند که خدا در آن جایگاهی ندارد. او سخن از انسانی راند که معمولادر نظریاتش تحت عنوان ابر انسان مورد مطالعه قرار می دهند اما یک سوی سکه آن انسانی که نیچه تحلیل می کرد مفهوم ابر انسان بود. از سوی دیگر وقتی می خواست راجع به انسان صحبت کند یک “حیوان برتر” بود. او کتابی دارد به نام “دجال” که تقریبا دو دهه است در ایران ترجمه شده است. اگر ما نگاهی به مبانی انسان شناسی قرن جدید داشته باشیم یعنی انسانی که ما کیاول در کتاب شهریارش تحلیل می کرد به نوعی انسانی است که می شود او را روباه نامید. انسانی است که جوهرش در مکرش خلاصه شده است. انسانی که مفید بودن او به قدرت فریب دهی آن تحلیل داده شده است. تقریبا 3 سده بعد از ماکیاول هابز آمد و در کتاب لویاتان خود مطرح کرد که انسان ها گرگ یکدیگر هستند. یک قرن بعد از هابز داروین آمدو گفت: انسان از تبار میمون است. انسانی که در نظریات غربی هم بهره ای از روباه داشت، هم بهره ای از گرگ داشت و هم بهره ای از بوزینه داشت در کتاب “دجال نیچه” ابر حیوان نام گرفت. او گفت: انسان به نظر من در آستانه ابرحیوانی خود قرار گرفته است. او سپس این سوال را مطرح کرد که اگر از این ابر حیوان هوس را بگیریم چه چیزی برایش می ماند. یعنی انسانی در قرن بیست پا گذاشت که جوهر ه اش به تعبیر نیچه هوس شد. فوگو روی همین انسان با نیم سده تاخیر عنوان مرگ را گذاشت. او جمله معروفی دارد که می گوید وقتی خدا در قرن 19 مرد، انسان هم در قرن 20 مرد. لذا ما در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی با انسانی در دنیای غرب روبرو هستیم که هم خدایش مرده و هم انسانیتش مرده است ما با دو موجود مرده روبرو هستیم.
*پیام اصلی حضرت امام(ره) و انقلاب اسلامی به عالمان غربی چه بود و این انقلاب و اندیشه های حضرت امام(ره) چه تاثیری در محققان و اندیشمندان غربی گذاشت؟ آیا آنان در اندیشه ها و نظریه های خود درخصوص معنویت و دین تجدیدنظر کردند؟
**در این سوی دنیا امام(ره) دم از خدایی زد که برخلاف خدای نیچه زنده بود و سخن از یک انسانی به میان آورد که این انسان هم زنده بود، هم اراده داشت و می توانست برخلاف نظر خانم اسکاچپول که می گفت انقلاب ها می آ یند نه اینکه ساخته می شوند، انقلاب کند و انقلاب ساز باشد. به طوری که خانم اسکاچپول بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در مقاله ای از نظریه خود به گونه ای برگشت و معتقد شد که انقلاب ایران نقیضه ای بود بر تئوری او و تصریح کرد انقلاب ایران ساخته شده و براساس فرهنگ، ایدئولوژی و اراده انسان ها ساخته شده است. این پیامی رنگی بود که انقلاب اسلامی ایران در کلیت خود به جهانی می پاشید که آن جهان رنگ خود را از دست داده بود. سال ها طول کشید که دنیای غرب با این حرف حضرت امام کنار آمد. آدم هایی که حدود دو سده درغرب در خصوص مرگ دین تئوری پردازی کرده بودند یکباره با مردمی مواجه شدند که خدای آنان مرده نبود و خود این مردم هم اراده دارند.
*یک پرسش درذهن آنان نقش بست که نکند آنها اشتباه کرده اند. واقعا نکند که خدا زنده است و ما مرده پنداشته ایم. این پرسش باعث شد که دوباره در دانشگاه های آمریکا و اروپا کرسی های الهیات جدی گرفته شود و کرسی های دین پژوهی رونق پیدا کرد. مناسک دینی دوباره مورد تحلیل قرار گرفت.به فکر فرو رفتن اندیشمندان غربی و تجدید نظر در نظریاتی که قبل از انقلاب اسلامی و دریافت پیام های حضرت امام(ره) ارائه کرده بودند چه نتیجه ای در بر داشت؟
**نتیجه این تاملات اتخاذ یک رویکرد جدید عملگرایانه بود.
شما می بینید که مسیحیت آمریکایی یک مسیحیت پروتستانی است. فرق مسیحیت پروتستانی با مسیحیت کاتولیکی در نوع نگاهی است که به مناسک دینی دارد. پروتستانی ها معتقد بودند که ما یک دینی می خواهیم که مناسک آن پیچیده و متورم نباشد. پروتستانی ها می گفتند ما می توانیم به لحاظ ذهنی و معرفتی با خدای خود ارتباط برقرار کنیم و لازم نیست که ما را غسل تعمید بدهید. لازم نیست که عشای ربانی را در مورد ما پیاده کنید.
لازم نیست که مراسم اعتراف و خرید و فروش جهنم رادر کلیساها راه بیندازید و بحث خود کشیشی را مطرح کردند. الان مسیحیت آمریکایی ، مسیحیت پروتستانی است. آقای بوش یک پروتستان است که تا الان 3 بار غسل تعمید کرده است. ممکن است تعجب کنید یک پروتستانی غسل تعمید می دهد. مگر پروتستان نمی خواست که غسل تعمید ندهد یا عشای ربانی نداشته باشد، چرا بوش و امثال او غسل تعمید می دهند؟ پیام این واقعه این است که دنیا احساس کرده که مناسک دینی بدون کارکرد نیست. لذا باید سراغ دین رفت.
*آیا باتوجه به شناختی که از اندیشمندان غربی کسب کرده ایم و باتوجه به نوع سابقه برخورد آنان با مقوله دین و معنویت، آیا این انتظار می رود که روزی غرب به حقیقت دین پی ببرد؟
*8ما نباید این انتظار را داشته باشیم. اینها چند قرن نظریه پردازی کردند تا این دین را بکوبند. به نظر می رسد که آنها تمام پل های دینی را پشت سر خود خراب کردند. الان وقتی می خواهند به دین برگردند از چاله به چاه می افتند. یعنی آنها سراغ معنویتی آمده اند که از این معنویت نمی توانند طرفی ببندند. این معنویت خنثی است و پشتوانه نظری و معرفتی ندارد.
یک معنویتی سیال و سست بنیاد است. معنویتی که نمی تواند از آن در چارچوب یک نظریه معرفتی و فلسفی دفاع کنند. این معنویت مناسکی دارد که از یک کانون متمرکز برخوردار نیست.
*اگر بخواهیم نگاهی به دستاورد حضرت امام و انقلاب اسلامی در مقیاس جهانی داشته باشیم چه خواهیم گفت؟
**انقلاب اسلامی به مدد اندیشه های حضرت امام(ره) توانسته به دنیایی که چند قرن تلاش کرد زیست منهای خدا را تجربه کند بقبولاند که شما نمی توانید بدون خدا حرکت کنید. لذا آنهایی که در مسیحیت خود راسخ تر شده اند و آن کلیساهایی که رونق پیدا کرده اند از صدقه سر حضرت امام(ره) است. امام به آ نها قبولاند که خدا نمرده است و انسان ها می توانند از طریق این خدای زنده اراده های خود را شکل دهند و تقویت کنند. این مهمترین دستاورد انقلاب اسلامی در مقیاس جهانی است. امام موازنه قدرت را به نفع دین در سطح جهانی تغییر داد.
*سیاستمداران جهان غرب برای مقابله با موج اسلام خواهی ملت های خود برخی اقدامات نامعقول را از خود بروز دادند که می توان به اقداماتی چون چاپ کاریکاتور، تروریست و خشن جلوه دادن دین اسلام، معرفی اسلام به عنوان دینی رادیکال و ... اشاره کرد. به نظر شما این گونه برخورد ها اما قادر به محصور کردن اسلام و بدبین کردن ملت ها خواهد بود؟
**این قضیه در نوع استعمارگری آنها هم دیده می شود. آنها به دین نگاهی ابزاری دارند.
ما یک نوع استعمار کلاسیک، یک نوع استعمار نو و یک نوع استعمارفرا نو داریم. فرق استعمار نو با استعمار فرانو حضور گسترده دین در مناسبات قدرت در برنامه های استعماری و فرانو است که در استعمار نو حذف شده بود. در استعمار کهنه دین حضور داشت، در استعمار نو حذف شده بود و در استعمار فرانو تحت تاثیر انقلاب اسلامی ایران دوباره دین جدی گرفته شد و آموزه های دینی به کار گرفته شد. این بار هم غرب اشتباه دیگری را تکرار می کند. یعنی بازهم وقتی سراغ دین می رود یک دینی می خواهد که بتواند آن را دست مایه ای برای پیشبرد اهداف استعماری خود قرار دهد. اما ما هنوز روی حرف خود مانده ایم که حضور دین در دنیا ضروری است و این دین باید به گونه ای به خدمت گرفته شود که خدای این دین گفته است. غرب بازهم می خواهد از دین ابزار بسازد اما دین قابلیت ابزار شدن برای خدمت به انسان و رقم خوردن مناسباتش توسط انسان را ندارد. بلکه این انسان است که باید دین مدار زندگی کند.معنویتی که امروز غرب به آن دامن می زند چون پشتوانه معرفتی ندارد قابل دفاع نیست. لذا همین افرادی که در پی ترویج این معنویت هستند به جنگ نمادهایی می روند که برآمده از معنویتی است که از پشتوانه معرفتی برخوردار است. لذا رفتارهای آنان کاملامتناقض است. از یک نوع جریان صوفی گرایانه دفاع می کنند. از نوعی بودیسم دفاع می کنند ولی به جنگ رفتار های اسلامی می آیند. زیرا اسلام معنویتی است که معنویت خود را از یک بنیان های نظری شروع کرده، با بسط آنها می خواهد رفتار تولید کند و رفتارهای اجتماعی را به نهاد تبدیل کند و از دل همه آنها می خواهد مفهومی به نام معنویت را دریافت کند. کسانی که می خواهند پروژه معنوت غربی را دنبال کنند ناگزیرند در مقام عمل به جنگ نمادهای معنوی اسلام بیایند.
ماهرگاه عزم آنها را در مقابله با ارزش ها و نمادهای دینی خود می بینیم به صداقت اسلام بیشتر پی می بریم. این موضوع به ما می گوید که معنویت ما با معنویتی که غرب دنبال آن است در تضاد است و غیر قابل جمع اند. اگر روزی غرب با همین وضعیتی که دارد با ما کنار بیاید باید نتیجه بگیریم که ما منحرف شده ایم.