زندگینامه
دکتر ابراهیم یزدی سال 1310 در قزوین متولد شد و سپس همراه خانواده به تهران مراجعت کرد. دوره ابتدائی را در دبستانهای مولوی و ادب، و دورة متوسطه را در دبیرستان دارالفنون تهران گذراند. ادامه تحصیلات عالی را در دانشگاه تهران پی گرفت. در سال 1332 از دانشکدة داروسازی فارغالتحصیل شد. در همین ایام به نهضت خداپرستان سوسیالیست پیوست. ابراهیم یزدی در دوران دانشجویی عضو شورای مرکزی و هیئت اجرایی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود که رهبری جنبش دانشجویی در حمایت از نهضت ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر محمد مصدق را برعهده داشت. بعد از کودتای 28 مرداد32، دکتر یزدی به نهضت مقاومت ملی ایران که نقش سازماندهی مبارزات ملت علیه دولت کودتا را رهبری میکرد، پیوست. در شهریور 1339 برای گذراندن یک دورة یک سالة علمی به آمریکا رفت، اما بعد از پایان دوره ترجیح داد به ایران باز نگردد. وی تا چند ماه قبل از پیروزی انقلاب اسلامی که به پاریس نقل مکان یافت، در آمریکا در سازماندهی حرکتهای فرهنگی دانشجویی نقش فعالی ایفا کرد. البته همزمان به عنوان عضو فعال نهضت آزادی مواضع این گروه را نیز در آمریکا ترویج مینمود. همزمان با سفر امامخمینی(ره) به فرانسه به جمع همراهان امام پیوست.
پس از سقوط رژیم شاهنشاهی، دکتر ابراهیم یزدی در دولت موقت مرحوم مهندس بازرگان ابتدا پست معاونت نخستوزیری در امور انقلاب و سپس رهبری وزارت خارجه را عهدهدار بود. ابراهیم یزدی بعد از استعفای دولت موقت از سوی امام خمینی مدتی به سرپرستی مؤسسه کیهان منصوب گردید. به دنبال درگذشت مهندس بازرگان، آقای یزدی به سمت دبیرکلی نهضت آزادی ایران انتخاب شد و تاکنون در این جایگاه فعالیتهای سیاسی خود را در کشور پی گرفته است.
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
"سخن بر سر محاکمه این شخص و آن گروه یا دفاع از این و آن نیست، سخن بر سر ضرورت تحلیل علل و آثار این روز شوم (28 مرداد32) و بازگشت ارتجاع و استبداد و استیلای بیگانگان بر کشورمان میباشد. همانگونه که در رابطه با پیروزی ملت در بررسی قیام 30 تیر 1331 میتوان به این سؤال پرداخت که چرا کودتای مشترک دشمنان شکست خورد و متجاوزین به حقوق ملت با نهایت خفت و شرمساری عقبنشینی کردند؟..." (ص19)
آقای ابراهیم یزدی در "کالبد شکافی توطئه"، سخن خود را به گونهای آغاز میکند که گویا بنا دارد از لغزش ناشی از یکسونگری و یکجانبه گرایی سایر نویسندگان و تحلیلگران نهضت ملی شدن صنعت نفت به جد دوری و اجتناب ورزد. این فعال عرصه سیاست با اذعان به این واقعیت که آثار منتشر شده در این زمینه "حادثه را از یک زاویه و با دیدگاه خاصی مورد بررسی قرار دادهاند" وعده ارائه نگاهی بیطرفانه را به خواننده اثر میدهد.
میتوان اذعان داشت که به اعتراف قاطبه اهل فن، تبیین تاریخی این مقطع حساس از تاریخ کشورمان چنان آکنده از سیاستزدگی و متأثر از جهتگیریهای گروهی و تمایلات حزبی شده است که کمتر، زمینه تجربه اندوزی از آن را ممکن میسازد. دامن زدن به قطببندیهای کاذب همچون دستهبندی رهبران به روشنفکر و روحانی و تحمیل آن بر تاریخ موجب شده است که قبل از مطالعه و بررسی نهضت ملی شدن صنعت نفت، ناخودآگاه خود را در یک سوی این قطببندی بیابیم و در مقام تهاجم به قطب مقابل برآییم. هرچند در سالهای اخیر گامهای محققانه و ارزشمندی برای درهم ریختن اینگونه قالبهای پیش ساخته ذهنی برداشته شده است، اما همچنان مصالح صنفی و گروهی و عداوتهای سیاسی مانع گسترش نگاهی واقعبینانه به این رخداد مهم تاریخ معاصر کشورمان میشود.
بدون شک رهبران نهضت ملی شدن صنعت نفت اعم از روحانی و روشنفکر دارای ضعفها و ایراداتی در عمل بودهاند که نتوانستهاند توان ملت به صحنه آمده را تا به آخر هدایت کنند و استیلای بیگانه بر منافع نفتی کشور را ریشهکن سازند. درک قوتها و ضعفهای عملکرد رهبران نهضت که مردم با اتکا به سوابق و قابلیتهای آنان پا در میدان مبارزه برای حفظ عزت و کرامت خود نهاده بودند، دوری جستن از حب و بغضها را طلب میکند؛ چه، انحصار توفیقهای حاصل از جنبش به نفع گروهی و نسبت دادن شکستهای آن به گروهی دیگر، فرجامی جز محدودنگری و انحراف در نگارش تاریخ نخواهد داشت. مروری بر آثار به نگارش درآمده درباره بررسی علل شکست نهضت ملی شدن صنعت نفت از جمله در اثر پیشرو، به روشنی حکایت از آن دارد که بیشتر نگارندگان با عمده کردن نقش یک قطب در این نهضت با تمام توان و به کمک تفسیرهای غیرمستند و غیرمنصفانه درصدد تخریب نقش قطب مقابل برآمدهاند. عوارض و آثار مخرب این نگاه علاوه بر تاریخ پژوهان بر اهل مطالعه معمولی نیز پوشیده نیست؛ به همین دلیل نیز در مقدمه همه این قبیل آثار توضیحات مبسوطی در زمینه رعایت اصل همهجانبهنگری ارائه میگردد، اما کمتر میتوان رهایی از صفآراییهای غیراصولی را در متن سراغ گرفت. آنچه در "کالبد شکافی توطئه" بیشتر قابل تأمل است فراتر رفتن نویسنده از لغزشگاه یکسونگری به یک مقطع از تاریخ و درغلتیدن به وادی تبدیل برداشتها به تئوریها و تعمیم دادن آنها به کلیت تاریخ معاصر است.
برای نمونه، آقای یزدی در زمینه چرایی بروز اختلاف در جبهه داخلی نهضت ملی شدن صنعت نفت ادعایی را مطرح میسازد که میتوان آن را در مواردی درست پنداشت، اما بدون شک تعمیم دادن آن به کلیت اقشار جامعه و همه مقاطع تاریخی، یک اقدام حسابگرانه سیاسی است. آنجا که نویسنده سخن از منسجم و متحد ظاهر شدن حداکثری مردم در برابر تهدیدات خارجی به میان میآورد بحثی است منطقی، اما زمانی که این قاعده را به نخبگان سیاسی در سطحی و مقطعی دیگر تسری میدهد معلوم نیست نتیجه درستی حاصل آید. برای درک بهتر این مطلب تأمل در چند فراز از اثر ضروری است: "وحدت عمومی در مبارزه ضداستعماری گستردهتر است تا مبارزه ضداستبدادی. وقتی مبارزه ضداستعماری به ضد استبدادی ارتقاء پیدا کند، در صفوف مبارزین "خلل" وارد میگردد. برخی از جناحها و گروهها و طبقات، که خود از ارکان "استبداد داخلی" محسوب میشوند، به دلائل گوناگون در مبارزه علیه استیلای خارجی شرکت مینمایند، اما در مرحله رشد و گسترش اجتنابناپذیر مبارزه از ضد استعماری به ضد استبدادی، این گروهها و طبقات و جناحها، نه تنها از صف مبارزه جدا میشوند، بلکه در برابر آن قرار میگیرند." (صص63-62)
نویسنده در فرازی دیگر، جریانی را که در تداوم مبارزه از ضداستعماری به ضد استبدادی از روند مبارزه خارج میشود به این ترتیب مشخص میسازد: "به محض اینکه دکتر مصدق محور حرکت خود را ضد سلطه اجنبی و ضد بیگانه قرار داد آرام آرام تمام نیروهای داخلی را بر علیه آن بسیج نمود... اما وقتی جنبش در فرایند رشد یابندة خود، لاجرم خصلت ضداستبدادی به خود گرفت و مجبور شد که برای ادامه بقای خویش علیه پایگاه استعمار خارجی، که دربار بود، موضع بگیرد در اینجا برخی از نیروها آرام آرام از جنبش جدا میشدند... بسیاری از روحانیون که در مبارزه با انگلیس قاطعانه عمل میکردند، ناگهان دچار تزلزل شدند. به طوری که برخی میگفتند: "آیا مگر میشود شاه نباشد؟ آیا ما باید شاه را از میان برداریم؟" (ص81)
و در نهایت، نویسنده محترم بعد از این مقدمهچینی به هدفگذاری خود نزدیک شده و در چارچوب همان قطببندی مورد اشاره، شاخص اینگونه روحانیون را آیتالله کاشانی معرفی میکند که در جریان ورود مبارزه از عرصه مخاصمه با استعمار به عرصه مقابله با استبداد داخلی از آن جدا میشوند و خود را به دربار میفروشند: "ایشان [آیتالله کاشانی] فردی نبود که پس از 50-60 سال مبارزه بیاید خود را به دربار بفروشند. باید ریشه یا انگیزه حمایت آیتالله کاشانی از شاه، از بعد از قیام 30 تیر بخصوص در 9 اسفند را در جای دیگری جستجو کرد... باید گفت که آن روحانیون معتبر متاسفانه در مسائل سیاسی سادهاندیش و فاقد بینش سیاسی کافی بودند." (ص84)
قبل از پرداختن به صحت و سقم آنچه در این زمینه از سوی آقای یزدی مطرح میشود، تأکید بر این نکته ضرورت دارد که ایشان در همین زمینه ادعای دیگری را هم مطرح میسازد تا به کمک آن بتواند آنچه را که در مورد روحانیت به عنوان یک قاعده بیان کرده است، تقویت کند. ادعای اخیر این پیام را در بردارد که اصولاً در تاریخ معاصر، روحانیت با هدایت روشنفکران به صحنه مبارزات با استعمار و استبداد کشیده شده است؛ به این ترتیب خواننده کتاب "کالبد شکافی توطئه" باید به عنوان یک اصل بپذیرد که روحانیت در تاریخ معاصر دچار یک نوع عقبافتادگی در فهم مسائل جهانی و داخلی بوده و جایگاه امروزیاش را کاملاً مدیون روشنبینی و احساس وظیفه روشنفکران است.
البته این ادعای جدید بحث جداگانهای را طلب میکند؛ لذا به منظور اجتناب از درهم تنیده شدن مباحث ابتدایی نگاهی میافکنیم به آنچه آقای یزدی در مورد اتحاد اقشار مختلف جامعه در مبارزه با استعمار و متفرق شدن آنها در مواجهه با استبداد در همه مقاطع تاریخ معاصر مطرح میسازد:
1- نظر آقای یزدی را میتوان برای مقطع انقلاب مشروطیت تا حدودی صائب دانست؛ زیرا در آن دوران استبداد و استعمار مستقل از یکدیگر ارزیابی میشدند و سلسله قاجار برخلاف پهلویها هرگز دست نشانده بیگانه نبود؛ البته به دلیل بیبند و باری و مفاسد ویژه، شاهان این سلسله در وادی امتیازدهی به بیگانگان قرار داشتند تا بتوانند از قِبل آن از عهده مخارج و هزینههای سنگین درباریان و خدم و حشم خود برآیند. در واقع قبل از نهضت مشروطه، استبداد هویتی کاملاً مستقل از استعمار داشت و همگان بر آن واقف بودند؛ از همین رو شبکه فراماسونری بعد از شکلگیری در ایران با تمام توان به طور تشکیلاتی کوشید تا دربار را هر چه بیشتر به سیاستهای بیگانه وابسته سازد. با وجود توفیقاتی که بیگانه در این زمینه به کمک عوامل داخلی خود کسب کرد، قاجار برای خود پایگاهی قابل اعتنا در میان ملت قائل بود و هرگز موقعیتش را در کشور مدیون بیگانه نمیدانست. برنامهریزی گسترده انگلیسیها برای براندازی قاجار بعد از قابل اتکا و تعیین کننده نپنداشتن قراردادهایی چون 1919- که از طریق پرداخت رشوه به امضاء دولتمردان فراماسون رسیده بود- مؤید میزان ریشهدار بودن این سلسله در جامعه بود. دکتر مصدق در این زمینه میگوید: "مرحوم احمد شاه که با قرارداد (1919) مخالفت نمود با اینکه نظامی نبود و آرتشی تحت امر نداشت نتوانستند بدون تمهید و مقدمه او را خلع کنند. مقدمات خلعش چند سال طول کشید که یکی از آن دخالت دولت در انتخابات دوره پنجم تقنینیه بود که وکلائی بمجلس بروند و بماده واحدهای که برخلاف قانون اساسی تنظیم شده بود رای بدهند." (خاطرات و تألمات مصدق، به کوشش ایرج افشار، انتشارات علمی، سال 1365، ص257) پایگاه داشتن قاجار در میان مردم- علیرغم همه پلشتیهایشان- کار را برای بیگانه جهت براندازی آنها سخت میکرد. در حالی که در مورد رضاخان انگلیسیها بعد از شهریور 20 حتی به خود زحمت ندادند که به وی بگویند باید از ایران خارج شود و این مأموریت را به فروغی به عنوان یک عامل فراماسونری سپردند و این قلدر که با رفتارهایش رعب و وحشتی غیرقابل تصور در دل همه ملت ایران ایجاد کرده بود به محض اطلاع از فرمان بیگانه بدون هیچگونه اعتراضی تمکین کرد و هیچ اعتراضی نکرد که من پادشاه یک ملتم و این ملت باید سرنوشت مرا مشخص سازد؛ زیرا وی میدانست که بیگانه همانگونه که بیارتباط با رأی و نظر مردم حاکمش کرده بود، قدرت جایگزینی فرزندش را به جای وی نیز دارد؛ در حالیکه استبداد قاجار حکمی کاملاً متفاوت داشت؛ لذا سیاست استعمار در این دوران، تضعیف قاجار به منظور واداشتن آنها به واگذاری امتیاز بود.
فتنهانگیزی در مناطق مختلف کشور با همین هدف از دیگر برنامههای بارز بیگانه بود. در این دوران جز شبکه مخفی فراماسونری و برخی رجال ضعیفالنفس که با مبالغی رشوه تطمیع میشدند همه طبقات جامعه - اعم از روشنفکر و روحانی- با دستاندازی بیگانه به شئونات مختلف جامعه مخالف بودند و این مخالفتها در قیام علیه قراردادهایی چون رویترز، رژی (تنباکو) و 1919 به طور آشکار بروز مییافت. اما در مقام مقابله با استبداد، از آنجا که قاجار به بسیاری از اصالتها و ارزشهای جامعه دستکم به ظاهر احترام میگذاشت لذا ملت با آن تعامل داشت هرچند به اصلاحش میاندیشید و قانونمندسازی قدرت آن را پی میگرفت.
نقش روحانیت در این ایام عمدتاً دفاع از کیان و استقلال کشور در برابر زیادهخواهیهای بیگانه است و رهبری حرکتهای ضداستعماری را بلااستثنا روحانیون آگاه و متعهد برعهده دارند. همچنین به گواه تاریخ مشروطیت، روحانیون پیشتاز طرح مطالبات مردمی و درخواست عمومی برای قانونمند کردن امور کشور و کاستن از حدود اختیار شاه بودند. بدون شک همه اقشار نگاه برابری به استبداد و استعمار نداشتند؛ استبداد را قابل اصلاح میدانستند، در حالیکه هرگز به استعمار روی خوشی نشان نمیدادند. قبل از مقایسهای گذرا بین عملکرد روشنفکران و روحانیون در دوران مشروطه باید توجه داشت که آقای یزدی، دکتر مصدق را نماد روشنفکری معرفی میکند: "برای نسل مبارز بعد از شهریور 1320، مشروطه یک "تاریخ" در گذشته بود، نه یک حادثه زندهای که آن را لمس نماید و خود را مسؤول ادامه آن بداند. تنها بعد از ورود فعال رهبرانی چون دکتر مصدق- که خود از زمره نسل مبارز دوران مشروطه بود- به صحنه فعال مبارزه به تدریج یک پل ارتباط فرهنگی زده شد و ارزشها و تجارب انقلاب مشروطه تا حدودی به سطح آمادگی سیاسی عمومی مردم بازگشت و زنده شد. به این ترتیب، نهضت ملی شدن صنعت نفت، به عنوان یکی از فرازهای حرکت ملی و ادامه جنبش مشروطه جایگاه خاص خود را در تاریخ معاصر ایران به دست آورد." (ص61)
حال مناسب است مواضع آقای مصدق را در این زمینه به روایت خودش دریافت داریم تا مشخص گردد در دوران مشروطه و حاکمیت قاجار بر کشور رویه ایشان به عنوان چهره شاخص روشنفکری در قبال استعمار و استبداد چه بوده است.
آقای مصدق بعد از دعوت مشیرالدوله - که پس از وثوق دولت را به دست گرفت- برای همکاری در کابینه وی، از سوئیس قصد ایران میکند. ایشان چگونگی بازگشت به کشور را اینگونه بیان میدارد: "سرپرسی کاکس همان وزیر مختار انگلیس که قرارداد وثوقالدوله را امضاء کرده بود و بسمت کمیسر عالی انگلیس ببغداد میرفت خود را بمن نزدیک نمود و بعد از معارفه سؤال کرد چند روز در "بمبائی" میمانم و بعد بکدام یک از بنادر خلیجفارس وارد میشوم. گفتم توقف من در بمبائی زیاد نخواهد بود و مایلم در بصره پیاده شوم و از آنجا با راهآهن بغداد مسافرت نمایم که وعده داد در عدن تحقیقات کند و مرا از چگونگی وضعیات آن هر دو مطلع نماید. شب دیگر باز پس از صرف شام نزدیک من آمد و گفت تحقیقاتم باین نتیجه رسید که راهآهن بغداد را اعراب خراب کردهاند و اکنون از این خط نمیتوان عبور نمود. گفتم در این صورت ناچارم در یکی از بنادر ایران شاید بوشهر پیاده شوم که نگاهی بمن نمود و گفت: بوشهر بندر ایران است که من هیچ نگفتم و از او جدا شدم" (خاطرات و تألمات مصدق، به کوشش ایرج افشار، انتشارات علمی، سال 1365، ص120)
بنابراین در حالیکه استعمار، جنوب ایران را به اشغال خود درآورده و با جسارت در گفتوگو با فردی چون دکتر مصدق که به عنوان وزیر دعوت به کار شده است بوشهر را بندر انگلیسی میخواند باید دید ایشان که در میانه راه به تهران در فارس میماند و والی این ایالت میشود چه واکنشی در قبال بیگانه اشغالگر از خود بروز میدهد: "بعد از انتصابم بایالت فارس ماژور "وویر" قونسول انگلیس بدیدنم آمد و ضمن صحبت اظهار کرد مردم فارس از پلیس جنوب متنفرند... و گفت پلیس جنوب را مأمور کردهایم آن عده از خوانین تنگستانی را که موجب عدم نظم و امنیت میشوند تنبیه کنند که بیاختیار حالم تغییر نمود." (همان، ص123) اما جناب آقای مصدق در ادامه خاطرات، ارتباط خویش را با اشغالگران و سرکوبگران ملت غیور ایران که با کمترین امکانات در جنوب از تمامیت خاک خود دفاع میکردند اینگونه توصیف میکند: "تماس من با کلنل "فریزر" رئیس پلیس جنوب- پلیس جنوب قشونی بود بعدهی شش هزار نفر که دولت انگلیس در جنگ اول جهانی در جنوب ایران تشکیل داده بود که بیش از نصف در فارس و بقیه در کرمان اقامت داشتند... اینطور صلاح دیدم که سلامهای رسمی را که آنوقت در هر یک از اعیاد مذهبی منعقد میشد موقوف کنم و روزهای عید بطور غیررسمی در طالار بزرگ ایالتی از واردین پذیرایی نمایم و صاحبمنصبان پلیس جنوب هم مثل سایرین میآمدند و من از آنها پذیرایی میکردم. راجع بمکاتبات هم از رویهای که فرمانفرما برقرار کرده بود پیروی کنم و ماژر ادریس میرزا فرزند یحیی میرزا ثقهالسلطنه نمایندهی مجلس اول و افسر پلیس جنوب را که رابط بین ایالت و پلیس بود بهمین سمت باقی بگذارم که مطالب خود را بگوید و شفاهاً جواب گرفته بفرماندهی ابلاغ نماید و بدین طریق عمل میشد. کلنل فریزر هم که فرماندهی پلیس جنوب بود از همه بیشتر بزبان ما آشنا و روابطش با من بسیار صمیمانه بود." (همان، صص6-135) هرچند برخی از روایات تاریخی حکایت از تقابل دکتر مصدق با مقاومت کنندگان در برابر استعمار که بخشی از خاک جنوب را اشغال کرده بود دارند، اما حتی اگر روایت کتاب "خاطرات و تألمات مصدق" را مبنای سنجش میزان حساسیت ایشان در برابر استعمار قرار دهیم هرگز پیشتاز بودن روشنفکران در مبارزات از آن استخراج نمیشود، در حالی که مبارزات روحانیت با استعمار در جریان اشغال جنوب توسط انگلیسیها نشان از آن دارد که حساسیت آنها به استعمار بسیار متفاوت از نوع عملکرد آقای دکتر مصدق است: "در آن هنگام (اولین حمله انگلیس به جنوب) مجتهد شهر بوشهر و مضافات شیخ حسن آل عصفور بود... شیخ حسن آل عصفور به مجرد شنیدن خبر اشغال بوشهر و حضور نیروهای انگلیسی و هندی در این شهر، علیه بریتانیا اعلام جهاد کرد و چون سربازان ایرانی را شکست خورده یافت، به نیروی مردمی شهر و عشایر اطراف بوشهر روی آورد. وی از باقرخان تنگستانی، خان و حاکم این منطقه برای مبارزه با ارتش انگلستان استمداد نمود... در این میان مردم بوشهر نیز به تشویق روحانیون و علمای شهر، گردهم آمده و سر به شورش گذاردند، و برای نبرد با سربازان انگلیسی و هندی آماده شدند. آنان همراه با نیروهای تنگستانی به هم پیوسته و به رهبری روحانی آگاه شیخ حسن آل عصفور و شیخ سلمان بحرانی، برادرزاده شیخ حسن، به محله کوتی، مکان استقرار نیروهای متجاوز هجوم بردند... این رویارویی سه الی چهار روز به طول انجامید. انگلیسیها در اواخر ژوئن/ ربیعالاول به بوشهر یورش آورده بودند و به فاصله چند روز با خفت از بوشهر اخراج شدند. همانطور که گذشت، محل نبرد و درگیری در محله "کوتی" بوشهر بود. شدت خشم مردم چنان بود که قصد جان قنسول انگلیس کردند، از این روی سرهنگ اس. هنل ناچار شد از بوشهر فرار کرده و در جزیره خارک پناه گیرد. نیروهای متجاوز نیز پس از آنکه توان رویارویی با مردم بوشهر را در خود ندیدند، دست از اشغال این شهر برداشتند و شکست خورده به جزیره خارک عقبنشینی کردند." (رئیس علی دلواری، تجاوز نظامی بریتانیا و مقاومت جنوب، سیدقاسم یاحسینی، نشر شیرازه، چاپ اول 1376، صص16-15) این نتیجه اولین تجاوز انگلیسیها به جنوب ایران با هدف کمک به تجزیه هرات از کشور بود. اما به مدت بیش از سی سال سرنوشت هرات و بوشهر با هم پیوند داشت و در واقع بوشهر برای انگلیسیها در حکم گروگان بود. استعمارگران هرگاه میخواستند دولت تهران را از بازپسگیری هرات بازدارند جزیره خارک یا بندر بوشهر را تحت اشغال نظامی درمیآوردند یا به تهدید در این مورد متمسک میشدند. در طول این سی سال، مبارزه و مقاومت مردم همواره با پرچمداری روحانیت بوده است. بعدها که "رئیس علی" گروه سازمان یافتهای را تشکیل داد مراجع وقت همچنان هدایت جنبش مردمی مبارزه با استعمار را به عهده داشتند: "مظالم انگلیسیها در نواحی جنوبی ایران موضوعی نبود که ازدید آیتالله بلادی دور بماند.
وی در مجالس و مواضع گوناگون به انگلستان و اهداف استعماری و ضدایرانی این دولت حمله کرد و برای گسترش مبارزه با انگلستان به حمایت از رئیس علی دلواری، همت گمارد و رئیس علی را در حرکتهای ضدانگلیسیاش یاری داد. آیتالله بلادی کلیه اخبار و اطلاعات مهم را جمعآوری مینمود و در کمترین زمان ممکن توسط پیکی سری به دلوار ارسال میکرد. این اطلاعات نقش بسیار موثری در تاکتیکهای جنگی و تصمیمگیریهای سیاسی رئیس علی داشت. منزل آیتالله بلادی واقع در محله بهبهانی بوشهر کانون مبارزه بود. وی در سخنرانیهای عمومی خود در مساجد و بر منابر شدیداً به انگلیسیها حمله کرده و مردم را به مبارزه تشویق مینمود. او برای ضربهزدن به اقتصاد انگلیس و مبارزه با توسعهطلبی اقتصادی و سیاسی این کشور در جنوب ایران و حوزه خلیجفارس، طی یک فتوای تاریخی، خرید و فروش کالاهای ساخت انگلیس را تحریم کرد. این عمل خشم قنسول انگلیس در بوشهر و سفیر این دولت در ایران را برانگیخت.... با بیاعتنایی انگلیسیها به خواستههای مردم جنوب، آیتالله بلادی فتوای تاریخی خود را علیه ارتش متجاوز انگلستان صادر کرد. در قسمتی از این اعلامیه جهاد آمده بود که دولت جبار و ستمگر انگلیس قصد حمله به خاک ما را دارد. بر ما واجب است که از خاک خود دفاع کنیم. کار به جایی کشید که "... استعمارگران در صدد ترور آیتالله بلادی برآیند. علاوه بر این جریان از چند طریق به اطلاع ایشان رسید. نامههایی از علمای طراز اول شیراز و رؤسای عشایر و سران نهضت مانند زایر خضرخان و شیخ حسینخان چاهکوتاهی و رئیس علی دلواری و ... برای ایشان ارسال شد که بیم ترور ایشان و از بین رفتن و از هم پاشیدن نهضت [وجود دارد لذا] ضمن تأیید جریان ترور از او خواسته شده بود هرچه زودتر عازم شیراز شود." اما آیتالله بلادی با وجود این مخاطرات، باز برای مدت دیگری در بوشهر ماند و به مبارزات ضدانگلیسی ادامه داد." (همان، صص5-102)
مقایسه ساده آنچه آقای مصدق در مورد ارتباط خود با اشغالگران روایت میکند و پیشتازی روحانیت در مبارزه با آنها، خود بهترین گواه بر این واقعیت است که در مورد استعمار تجاوزگر با وجود درک واحد داشتن همه اقشار ملت از آن، نمادهای شاخص روشنفکری مدنظر آقای دکتر یزدی بسیار عقبتر از تودههای مردم بودهاند، چه برسد به روحانیون آگاه. مقوله اشغال خاک کشور و ایجاد پلیس توسط بیگانه از مصادیق بارز نقض حاکمیت ملی است، اما بدون حب و بغض سیاسی میبایست واقعیتهای تاریخی را پذیرفت.
2- در دوران پهلویها از آنجا که استبداد نقش دستنشانده را ایفا مینمود و وضعیتی کاملاً متفاوت از عصر قاجار داشت، علیالقاعده سرنوشت استبداد با استعمار در هم گره خورده بود و قابل تفکیک نبود. البته از آنجا که استعمار برای پیشبرد سریعتر اهداف خود استبداد را بهترین ابزار تشخیص میداد نوک تیز حملات طرفداران استقلال و سلامت کشور میبایست بیشتر متوجه استعمار و تحرکات پنهان و آشکار آن میبود. به عبارت دیگر، انگلیسیها رضاخانی را برگزیده بودند که برنامههای فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، عمرانی و ... آنها را با قلدری پیش ببرد تا ماهیت برنامههای استعماری کمتر برای آحاد جامعه روشن شود. دکتر مصدق خود نقش پهلویها را برای استعمار اینگونه ترسیم میکند: "همه میدانند که سلسله پهلوی مخلوق سیاست انگلیس است، چونکه تا سوم اسفند 1299غیر از عدهای محدود کسی حتی نام رضاخان را هم نشنیده بود... بدیهی است شخصی که با وسایل غیر ملی وارد کار شود نمیتواند از ملت انتظار پشتیبانی داشته باشد. بهمین جهات هم اعلیحضرت شاه فقید و سپس اعلیحضرت محمدرضا شاه هر کدام بین دو محظور قرار گرفتند. چنانچه میخواستند با یک عده وطنپرست مدارا کنند از انجام وظیفه در مقابل استثمار باز میماندند و چناچه با این عده بسختی و خشونت عمل میکردند دیگر برای این سلسله حیثیتی باقی نمیماند تا بتوانند بکار ادامه دهند." (خاطرات و تألمات مصدق، به کوشش ایرج افشار، انتشارات علمی، سال 1365، ص344)
در دوران حاکمیت انگلیس بر همه امور جامعه و برقراری دیکتاتوری سیاه رضاخانی، باید دید آیا دکتر مصدق آنگونه که آقای یزدی ادعا میکند محوریت مبارزه با استعمار و استبداد را بر عهده دارد؟ به طور مسلم در این مقایسه به هیچ وجه قصد آن نیست که تنفر دکتر مصدق از استبداد یا دخالت بیگانگان در امور داخلی کشور زیر سؤال رود، اما اینکه ایشان را پیشتاز مبارزه با استبداد و استعمار معرفی کنیم دستکم با آنچه صادقانه در خاطرات آقای مصدق روایت شده مطابقت ندارد: "یکی از روزهای دورهی دیکتاتوری که شادروان حسن پیرنیا مشیرالدوله بدیدنم آمده بود و صحبت ما بکار نفت کشید گفتند دیدید که همکار ما در مجلس پنجم چه کرد. گفتم چه کرد؟ گفتند قرارداد "دارسی" را الغا نمود. چون با الغای هر قرارداد استعماری خصوصاً "دارسی" من موافق بودم گفتم ما که بمخالفت یا دولت مشتهریم خوب است در این باب صحبتی نکنیم و بانتظار نتیجه بمانیم. تا کار بجامعه ملل کشید و امتیاز نفت برای مدت سی و دو سال تمدید گردید. من در آن سالها در ده زندگی میکردم و برای اینکه گرفتار نشوم با کسی معاشرت نمیکردم. با این حال یکی از روزها که بشهر آمده بودم دل بدریا زدم و خدمت ایشان رسیدم. گفتند اگر حرفی بزنم خواهید گفت که چون بمخالفت با دولت مشهوریم حرفی نزنیم که من از بیانات خود در جلسهی قبل معذرت طلبیدم. سپس شروع بمذاکرات شد و نظریات خود را بدین طریق بیان نمودند: (1)- از نظر سیاسی- تمدید مدت سبب شد که باز تا شصت سال دیگر یعنی از 1933 تا 1992 ایران نتواند قدمی در راه آزادی و استقلال خود بردارد. (2)- از نظر اقتصادی- سال 1960 که قرارداد منقضی میشد تأسیسات نفت به دولت ایران تعلق میگرفت و سپس تمام عواید نفت متعلق بایران بود نه 16% که شرکت نفت میپرداخت و اکنون باز همین مبلغ را بصورت دیگر خواهد پرداخت، بنابراین 84% از عایدات ما برای سی و دو سال بجیب خارجی رفته است . گفتم اینها همه صحیح پس چرا برای چنین قراردادی جشن گرفتند و چراغان کردند؟ گفتند از بیاطلاعی و اختناق مردم سوءاستفاده نمودند و آن عدهای هم که میدانستند در سایهی امنیت و تسلط دولت بر اوضاع نتوانستند حرفی بزنند و اعتراضی کنند و این بزرگترین استفادهای بود که دولت انگلیس از تشکیل دولت دیکتاتوری و امنیت سطحی کرد." (همان، صص3-292)
بنابراین آقای مصدق اذعان دارد که در اوج تسلط انگلیس بر ایران کمترین سخنی حتی در محافل خصوصی و با دوستان بسیار نزدیک در مورد تمدید قرارداد سیاه دارسی به زبان نمیآورده و برای مصون ماندن از گزند دیکتاتوری رضاخان با کسی معاشرت نمیکرده است و از این رو دوری از انظار و زندگی در روستا را برمیگزیند، در حالی که در همین ایام مدرس در راه مبارزه با استعمار و دیکتاتور وابسته به آن شهادت را به جان میخرد و لحظهای از آگاه سازی مردم غفلت نمینماید.
در اینجا سخن از میزان کشش سیاسی روشنفکران یا روحانیون نیست، بلکه مسئله اصلی آمادگی پرداختن هزینه مبارزه با استعمار و استبداد است. دکتر مصدق در این مقطع از تاریخ معاصر کشورمان ترجیح میداده است نه از استعمار سخن گوید و نه از استبداد؛ البته رضاخان از سکوت اعتراضگونه وی هرگز راضی نبود. اما به طور قطع این شاخص روشنفکری را نمیتوان به عنوان پیشتاز مبارزه (آن گونه که آقای یزدی سعی در معرفی وی دارد) پذیرفت، کما اینکه حتی بعد از شهریور 20 نیز که دیکتاتوری سیاه رخت بر بست و فضای تنفسی برای آحاد جامعه مناسبتر شد باز دکتر مصدق در قبال استعمار موضع سرسختانهای ندارد: "بعد از 24 سال یعنی سال 1323 که دوره دیکتاتوری خاتمه یافت و انتخابات طهران نسبت بسایر نقاط آزاد شد و من مجدداً بنمایندگی از مردم طهران وارد مجلس چهاردهم شدم خاطرهی دیگری از او (فریزر) دارم که بد نیست آن را هم در اینجا نقل کنم... روز 13 اسفند ماه 1323 که بین من با بعضی از وکلاء در مجلس سخنانی در گرفت که از جلسه خارج شدم و تصمیم گرفتم دیگر بمجلس نروم. روز بعد اول وقت مصطفی فاتح معاون شرکت نفت ایران و انگلیس بمن تلفن نمود و گفت فردا (15 اسفند) عدهای شما را بمجلس خواهند برد که من چیزی نگفتم و مذاکرات خاتمه یافت و بعد بخود میگفتم که با شرکت نفت ارتباطی ندارم که بمن این تلفن را کردهاند و بهواخواهی من قیام نمودهاند... عصر همان روز هم ادیب فرزند ادیبالممالک فراهانی شاعر معروف از طرف کلنل فریرز نزد من آمد و همین طور پیام آورد که باز مزید تعجب گردید و فکر میکردم با کسانی که از طرف شرکت نفت جنوب و وابستهی نظامی سفارت انگلیس میایند چه بگویم و چه رویهای اتخاذ کنم... روز بعد ابتدا عدهای آمدند که مورد توجه واقع نشدند سپس جمعیت زیادی از دانشجویان و اشخاص دیگر از هر قبیل و هر قسم وارد شدند و گفتند بین خانهی من و خیابان نادری آنقدر جمعیت است که بزحمت میتوان عبور نمود. این بود همگی بقصد مجلس حرکت کردیم... این واقعه در جامعه بدو شکل مختلف تعبیر گردید: نظر بعضی از هموطنان این بود که سانحهی روز 15 اسفند زاده فکر دستگاه شرکت نفت بوده ولی عدهی دیگر عقیده داشتند که شرکت مزبور میخواست در ازای مخالفت من با پیشنهاد "کافتارادزه" و نیز برای طرح منع امتیاز نفت که بمجلس پیشنهاد کردم از من قدردانی کند. این تعبیر بیشتر با حقیقت تطبیق میکند." (همان، صص2-131)
اینکه انگلیس در جهت اهداف خود برای قدرتنمایی آشکار اقدامی تبلیغاتی صورت داد کاملاً قابل فهم است، اما همراهی آگاهانه آقای دکتر مصدق با این برنامه دستکم بدین معناست که وی در این مقطع نسبت به استعمار موضع قاطعی نداشته است وگرنه هرگز با برنامه انگلیسیها در حمایت از خود همراه نمیشد. خوشبختانه هرچه به پایان دهه 20 نزدیکتر میشویم آگاهی جامعه از عمق عملکردهای ضدایرانی انگلیس بیشتر میشود و به تدریج اتحاد و اتفاق ملت برای مقابله با سیاستهای سلطهطلبانه بیگانه در ایران فزونی مییابد، هرچند همزمان با این تحولات سیاسی دکتر مصدق در خدمت دفاع از مصالح ملت درمیآید، اما آیا میتوان وی را منشأ تعیین کنندهای در مسیر آگاهی بخشی به جامعه در ارتباط با استعمار و استبداد به حساب آورد؟ در قصد خدمت دکتر مصدق در مسیر ملی شدن صنعت نفت در زمانی که فضای ضدانگلیسی جامعه، پایان دادن به تسلط بیگانه بر منابع نفتی را به صورت گسترده طلب میکند هیچ تردید نیست، اما پیشتاز بودن در مبارزه با استبداد و استعمار در شرایطی محک میخورد که به دلیل سرکوب و خفقان کمتر کسی جرئت میکند به میدان مبارزه قدم گذارد. ضمن احترام به نقش دولت مصدق در اجرایی کردن خواسته ملی شدن صنعت نفت، نمیتوان نسبت به این واقعیت بیتفاوت بود که عمده اعضای جبهه ملی زمانی وارد عرصه مقابله با استعمار شدند که هزینه مبارزه بسیار تنزل یافته بود. این مطلب بعدها هم که آمریکا جای انگلیس را گرفت کاملاً محسوس است. بعد از کودتای 28 مرداد با وجود آن که نقض حاکمیت ملی از سوی بیگانه برای همگان کاملاً مشهود بود، اما جبهه ملی تلاش داشت به هیچ وجه خود را با آمریکا درگیر نسازد. مجری طرح تاریخ شفاهی هاروارد در این زمینه از شاپور بختیار سؤالی میپرسد که تا حدودی سیاست ملیون را نسبت به استعمار بعد از آغاز دور جدید خفقان مشخص میسازد: "صدیقی: یکی دیگر از انتقاداتی که معمولاً به شما وارد میکنند و من بیشتر با رهبران جبهه ملی که صحبت کردم آنها روی این مسئله تکیه میکردند، مسئله سخنرانی شما در میدان جلالیه است... میگفتند که در سخنرانی شما، (در میدان جلالیه) شما قرار نبود که مسئله "سنتو" و مسئله کنسرسیوم را مطرح بفرمائید، چون آن مسائلی که شما آن جا در آن سخنرانی مطرح کردید در شورای جبهه ملی تصویب نشده بود و این باعث ترساندن آمریکاییها و به نفع شاه تمام شد. بختیار:... این نطق هست. خودتان بروید بخوانید با هر آرشیوی میخواهید بخوانید. اگر یک کلمه من راجع به کنسرسیوم گفتم... صدیقی: شما راجع به پیمان سنتو هم آنجا صحبت فرمودید؟ بختیار: لغتی که راجع به آن موضوع گفتم عیناً یادم هست. گفتم: "با ما نیست که در کشمکشها و زد و خوردهای بینالمللی، مملکتمان را آلوده کنیم" این را اگر یک ایرانی نگوید، خیلی بیغیرت است، خیلی بی غیرت است..." (خاطرات شاپور بختیار، طرح تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، نشر زیبا، سال 1380، صص4-63) همان گونه که در اظهارات این عضو بلندپایه جبهه ملی به وضوح روشن است بعد از تشکیل ساواک و بالا رفتن مجدد هزینه آگاه سازی ملت ایران از اقدامات چپاولگرانه آمریکا و انگلیس در چارچوب کنسرسیوم بار دیگر سیاست پرهیز از سخن گفتن در مورد عملکرد استعمار در میان این جماعت روشنفکری حاکم میشود و در ادامه حتی در دهه چهل در مورد استبداد که قیام 15 خرداد 1342 را وحشیانه قلع و قمع میکند، "سیاست سکوت و آرامش" در شورای مرکزی جبهه ملی به تصویب میرسد: "صدقی- آقای دکتر (بختیار)، در هشتمین جلسه شورای مرکزی جبههملی که در تاریخ ششم آبان ماه 1342 تشکیل شد... آقای صالح وقتی که سخنرانی کردند- بعد از تحلیلی از اوضاع آن روز ایران- "سیاست سکوت و آرامش" را پیشنهاد کردند. شما بعداً گفتید با "سیاست سکوت و آرامش" موافق هستم." (همان، ص86)
آقای دکتر سنجابی نیز در این زمینه در پاسخ به سؤال پرسشگر طرح تاریخ شفاهی هاروارد اظهارات مشابهی دارد: "س. من میخواستم که شما یک توضیحی راجع به آن آخرین جلسه شورای مرکزی جبهه ملی که گویا در منزل آقای امیرعلایی تشکیل شد بفرمائید و در آنجا به آقای صالح میخواستند اختیارات بدهند به عنوان رئیس هیئت اجرایی، ایشان امتناع میکرد و در عین حال ایشان آن سیاستی را که بعداً به نام سیاست صبر و انتظار و یا سیاست سکوت معروف شد در آنجا پیشنهاد کرد... ج... شورا را ما تعطیل کردیم و منتظر بودیم که ببینیم این جبهه ملی به چه ترتیب آن طوری که ایشان (دکتر مصدق) میخواهند عملی میشود." (خاطرات سیاسی دکتر کریم سنجابی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات صدای معاصر، سال 1381، ص269)
برخلاف تز کلی جناب آقای یزدی، جریان روشنفکری کشور با وجود اذعان به این واقعیت که استبداد در دوران پهلوی بیهیچ تردیدی مخلوق استعمار است، نه تنها نوک تیز مبارزه خود را متوجه استعمار نمیساخت، بلکه به ویژه بعد از کودتای 28 مرداد سیاست سکوت در برابر عملکردهای استعمار در قالب کنسرسیوم و ... را در پیش گرفت. به عبارت دیگر، نه در ارتباط با استعمار در دوران خفقان شدید موضع قاطعی داشت و نه در ارتباط با استبداد. البته نویسنده محترم برای مکتوم داشتن این واقعیت اولاً میکوشد آقای دکتر مصدق را انحصاراً رهبر مبارزات ضدانگلیسی در جریان ملی شدن صنعت نفت معرفی کند. ثانیاً موضعگیری ضد استعماری ایشان را در این مقطع به سایر مقاطع تاریخی تعمیم دهد. ثالثاً در مبارزه با استبداد نیز جریان روشنفکری کشور را ثابت قدمتر از دیگران معرفی نماید: "مبارزه ملی و مردمی با عقبنشینی ناصرالدین شاه و لغو امتیاز به عنوان یک پیروزی عمومی و همگانی، در همان حد و مرز و یا در همان محور ضداستعماری متوقف نشد، بلکه مردم که از استبداد داخلی دل پرخونی داشتند و ناگهان آن را دروازه ورود و سلطه بیگانگان هم یافته بودند محور و جهت اصلی مبارزه ضداستعماری را به ضداستبدادی مبدل ساختند. این تحول، یعنی اصل شدن مبارزه ضداستبدادی، با توجه به اوضاع و احوال سیاسی- اجتماعی زمان و رابطه استبداد داخلی با استیلای خارجی وقت، طبیعی بود. اما این تغییر و تحول سبب یک سلسله تغییرات در مناسبات گروههای شرکت کننده در مبارزه گردید. ماهیت مبارزه ضداستعماری، در رابطه با عنصر ملی- اسلامی ضد اجنبی و منع سلطه غیرمسلمانان بر مسلمانان، به گونهای است که تمام طبقات و اقشار ملت و گروهها و حتی جناحهایی از "قدرت حاکمه" را جذب میکند، چه بسیار روحانیون و مراجعی که خود بخشی از قدرت حاکمه بودند و در عین حال با سلطه استعمار انگلیس مخالفت کردند. ماهیت عنصر ضداجنبی در مبارزه علیه استیلای خارجی آنچنان است که حتی ایادی وابسته به دربار هم چه بسا قلباً از موفقیت آن خوشحال میشدند، اما همین که محور اصلی یا لبه تیز مبارزه علیه استیلای خارجی متوجه استبداد داخلی شد، آن بخشهایی از قدرت و جناحهایی از روحانیت که خود شریک استبداد و بخشی از ساختار نظام استبدادی بودند، آن را تحمل ننموده و به بهانههای گوناگون صف خود را از مبارزه جدا کردند. چنین فرایندی در جنبش ملی شدن نفت نیز قابل ملاحظه است: "در نهضت ملی ایران به رهبری دکتر مصدق جدا شدن برخی از جناحها از کل حرکت و رودررویی آنان با نهضت ملی و رهبری آن، نتیجه طبیعی گسترش مبارزه ضداستعمار انگلیس به ضد دربار بود."(صص4-33)
با چنین رویکرد جانبدارانهای و صدور یک حکم کلی برای همه نهضتهای تاریخ معاصر که طی آن روشنفکران نیروی ثابت قدم در مسیر مبارزه با استعمار و سپس با استبداد قلمداد میشوند آقای ابراهیم یزدی هیچگونه نیازی به ریشهیابی علل ناکامیهای تاریخی ندارد، زیرا به ادعای ایشان در همه این رخدادها این روحانیت بوده که به دلیل وابستگی به استبداد قادر به همراهی با مبارزه توأمان مردم با بیگانه و دربار نبوده است؛ لذا در میانه راه به آن پشت کرده است. به این ترتیب پرداختن به چرایی بروز اختلاف در صفوف رهبری نهضتهایی همچون مشروطه و ملی شدن صنعت نفت کاملاً بیمعناست. البته صرفنظر از نادرستی تحمیل فرضیات کلی بر تاریخ، آقای یزدی دستکم در مورد نهضت ملی دچار تناقضات آشکاری در این بحث میشود. برای نمونه، ایشان از یک سو رهبری نهضت را در شخص دکتر مصدق خلاصه میکند و تصریح مینماید که مردم در زمان بروز اختلاف در سطح رهبری نهضت با قاطعیت ایشان را انتخاب میکنند: "ملت ایران و نهضت ملی و رهبری آن در برابر فشارها و توطئههای دشمنان داخلی و خارجی مقاومت کرده و تسلیم نشده بود. ملت ایران در جریان اختلاف بین دو رهبر مذهبی و ملی، علیرغم احساس مذهبی بسیار ریشهدارش، جانب رهبر ملی را گرفت، از اصالت نهضت ملی دفاع کرد و آگاهی و هوشیاری سیاسی از خود نشان داد." (ص20) اگر چنین ادعایی قرین صحت باشد چرا این انتخاب در روز کودتای بیگانه هیچگونه بروز و ظهوری ندارد؟ در روز 28 مرداد که نیروی مسلح به کمک جماعتی از بدنامان و چاقوکشان در خیابانهای اصلی شهر جولان میدادند مردمی که مصدق را انتخاب کرده بودند میبایست به میدان میآمدند و دستکم از خانه نخستوزیر دفاع میکردند. فراموش نکردهایم که در فاصلهای نه چندان دور از این زمان یعنی در روز 30 تیر 1331 صرفاً به دنبال صدور اطلاعیهای از جانب آیتالله کاشانی، آنچنان جنبش و حرکتی در جامعه به دفاع از نخستوزیری دکتر مصدق ایجاد شد که استعمار و دربار را خفتبار وادار به عقبنشینی کرد. بنابراین ادعای انتخاب تمام و کمال دکتر مصدق از جانب مردم بعد از بروز اختلاف بین رهبری نهضت - یا به تعبیر آقای یزدی بین رهبر مذهبی و ملی- همانقدر ضعیف است که دکتر مصدق را پیشتاز نهضت ملی قلمداد نماییم.
3- در فاصله بین پایان یافتن دیکتاتوری رضاخانی و تجدید یک دیکتاتوری جدید یعنی در طول دهه بیست شرایطی رقم میخورد که میبایست آن را متفاوت با سایر ایام حاکمیت پهلویها قلمداد کرد. در این دهه انگلیسیها با علم بر اینکه مدتی طول خواهد کشید که محمدرضای جوان همچون دیکتاتوری قدرتمند ظاهر شود و هر حرکت استقلالطلبانهای را سرکوب نماید، گروههای سرکوبگری را در اشکال مختلف شکل دادند تا این خلأ را پر کنند، اما با این وجود شرایط بعد از جنگ جهانی و حضور نیروهای روسیه و آمریکا در ایران، موقعیت استعماری لندن را به چالش میکشید. حتی برخی طرفداران سرسخت جبهه ملی نمیتوانند این مطلب را به صورت کامل نفی کنند که این جریان روشنفکری در مقابله با سلطه انگلیس نیمنگاهی به پشتیبانی استعمارگر جدید یعنی آمریکا نداشت؛ بنابراین در دههای که منجر به اوجگیری مطالبات عمومی برای پایان دادن به سلطه انگلیس بر صنعت نفت شد از یک سو از استبداد متمرکز خبری نبود و از سوی دیگر موقعیت بلامنازع استعمار انگلیس دچار تزلزل جدی شده بود. همان گونه که اشاره شد، هرچند لندن دیکتاتوری غیرمتمرکز را از طریق ایجاد گروههای سرکوبگر به سرپرستی یکی از وابستگان با سابقهاش سامان داده بود، اما این تمهید هرگز نمیتوانست خلأ دیکتاتوری متمرکز را پر کند. همچنین انگلیسیها برای جلوگیری از سهمخواهی رقبایی که در جریان جنگ جهانی دوم مستقیماً در ایران حضور نظامی داشتند مجبور بودند جو ضد بیگانه را مهار نسازند و حتی بعضاً به آن نیز دامن بزنند تا ساختار داخلی در برابر دو رقیب جدید به ویژه روسها فعال شود. در چنین شرایطی است که نیروهای روشنفکر مورد نظر آقای یزدی به تدریج فعال میشوند. همان گونه که اشاره شد، موضع نماد این جریان یعنی آقای دکتر مصدق در برابر استعمار انگلیس تابعی آشکار از فضای عمومی کشور است و خود نمیتواند نقش پیشاهنگ را ایفا کند. به عبارت دیگر، رهبری تشدید فضای ضدانگلیسی میبایست جایگاه دیگری باشد. آقای دکتر یزدی در این زمینه میکوشد همراهی انگلیس با فضای ضدبیگانه به ویژه همسایه شمالی را به گونهای وارونه ترسیم کند که اقدامات آقای مصدق در مخالفت با سهمخواهی روسها به نوعی حرکت ضدغربی وانمود شود: "جنبش ملی شدن نفت هنگامی آغاز شد که درخواست امتیاز نفت کرمان و بلوچستان از جانب شرکتهای آمریکایی مطرح شد و دکتر مصدق با این درخواست به مخالفت برخاست و متعاقب آن لایحهای را به مجلس تقدیم نمود که مطابق با آن دولت حق نداشت که به هیچ کشور خارجی امتیاز نفت بدهد و یا حتی مذاکره نماید." (ص76) توضیحات دکتر مصدق در این زمینه خود به حد کافی گویاست و کاملاً روشن میسازد که انگلیسیها در ایجاد فضای ضدبیگانه برای جلوگیری از امتیازگیری روسها نقش مستقیم داشتهاند: "مخالفتم با پیشنهاد کافتارادزه سبب شده بود که مخالفینم آن را از نظر هواخواهی سیاست انگلیس تعبیر کنند. این است که لازم میدانم در این باره نیز توضیحاتی بدهم... چنانچه کافتارادزه موفق شده بود امتیاز معادن نفت شمال را بدست آورد نفع مشترک دو همسایه شمال و جنوب در معادن نفت ایران سبب میشد که ملت ایران نتواند هیچوقت دم از آزادی و استقلال بزند و این یکی از مواردی بود که ما با سیاست انگلیس وجه اشتراک و وجه افتراق داشتیم. وجه اشتراکمان این بود که دولت اتحاد جماهیر شوروی از معادن نفت شمال استفاده نکند و روی همین اصل طرح پیشنهادی من در مجلس که اکثریت قریب باتفاق نمایندگانش هواخواه سیاست انگلیس بود با آن سرعت گذشت..." (خاطرات و تالمات مصدق، صص3-132)
در پرداختن به این مبحث هرگز قصد زیر سؤال بردن اقدام مثبت دکتر مصدق در این زمینه نیست، بلکه هدف روشن شدن فضای آن ایام است. نمیتوان ادعا کرد که حتی تا اواخر دهه 20، استعمار و استبداد به دکتر مصدق حساسیت ویژهای داشتند؛ زیرا وی را فرد میانهرو و قابل محاسبهای میپنداشتند که علاوه بر آن دارای وجهه مقبولی میان مردم است. نوع تعامل نماد روشنفکری این دوران با محمدرضا پهلوی نیز بهگونهای نبود که استبداد از جانب وی احساس خطر جدی نماید: "یکی از نمایندگان که چند روز قبل از کشته شدن رزمآرا نخستوزیر بخانه من آمده بود و مرا از طرف شاهنشاه برای تصدی این مقام دعوت کرده بود و هیچ تصور نمیکرد برای قبول کار حاضر شوم اسمی از من برد که بلاتامل موافقت کردم". (همان، ص178) اینکه "جمال امامی" به عنوان یک عنصر شاخص طرفدار انگلیس در مجلس از طرف محمدرضا به منزل آقای مصدق مراجعه و وی را به پذیرش نخستوزیری آن هم در زمان حیات رزمآرا دعوت کند قطعاً حکایت از مطالعه دقیق این پیشنهاد در محافل مختلف در این زمینه دارد. با چنین واقعیتهای در پیشرو، آقای یزدی میکوشد تا آیتالله کاشانی را فردی معرفی کند که در مبارزه با استعمار با مصدق همراهی مینماید، اما در مبارزه با استبداد به وی پشت میکند و دربار را برمیگزیند؛ در حالی که سوابق مبارزاتی این شخصیت در مبارزه با استعمار انگلیس و استبداد پهلوی روشنتر از آن است که بتوانیم وی را در تبعیت از دکتر مصدق در این وادیها ارزیابی کنیم. آقای کاشانی و خانوادهاش در عراق در مبارزه با استعمار انگلیس چهره شاخص بودهاند؛ لذا بعد از ورود نیروهای متفقین به ایران در ابتدای دهه 20 توسط نیروهای انگلیسی دستگیر میشود. محمدرضا پهلوی نیز به بهانه ترور خود در سال 1327 وی را به لبنان تبعید میکند. مواضع این شخصیت روحانی علیه استبداد و استعمار بلافاصله بعد از بازگشت از تبعید تا آن میزان پیشتازانه است که دکتر مصدق متن پیام ایشان را در مجلس قرائت میکند: "در 28 خرداد 1329، دکتر مصدق پیام آیتالله کاشانی را در مجلس قرأت کرد. خلاصه متن پیام این بود: "نفت ایران متعلق به ملت ایران است. کسانی که مرا تبعید کردند باید مجازات شوند. ملت زیر بار دیکتاتوری نمیرود. مصوبات مجلس مؤسسان فاقد اعتبار است." (نگاهی به کارنامه سیاسی دکتر محمدمصدق، جلال متینی، شرکت کتاب، چاپ آمریکا، سال 1384، ص211)
آیتالله کاشانی در این پیام که دکتر مصدق آن را در مجلس قرائت میکند علاوه بر حمله شدید به استبداد به طور کلی تمدید قرارداد دارسی را در دوران استبداد رضاخانی به نفع انگلیس غیرقانونی میخواند و به همین دلیل ملت را برای پایان دادن مظالم انگلیس و استیفای حقوق خود دعوت میکند: "... وظیفه دینی و ملی دانستم که نظر ملت ایران را در باب مظالم شرکت نفت و حقوق مغصوبه ملت ایران در طی اعلامیهای منتشر کنم و جداً استیفای حقوق از دست رفته آنها را بخواهم و مخالفت مردم را با هر قرارداد یا عملی که مشعر بر تثبیت و تأیید عمل اکراهی غیرنافذ سنه 1312 شمسی مطابق با سال 1933 میلادی باشد اظهار نمایم. نفت ایران متعلق به ملت ایران است و به هر ترتیبی که بخواهد نسبت به آن رفتار میکند و قرارداد و قانونی که به اکراه و اجبار تحمیل شود هیچ نوع ارزش قضایی ندارد و نمیتواند ملت ایران را از حقوق مسلمه خود محروم کند."
این مواضع آیتالله کاشانی پیرامون قطع ید انگلیس از منابع نفتی کشور مربوط به دورانی است که هیچ یک از اعضای جبهه ملی و در راس آن آقای مصدق چنین موضعی اتخاذ نکرده بودند. بنابراین مواضع آیتالله کاشانی در مورد ضرورت ملی شدن صنعت نفت در مقابله با استعمار انگلیس و مقابله با دیکتاتوری و استبداد به طور محسوسی پیشتازانه است؛ به همین دلیل نیز دکتر مصدق آن را در مجلس قرائت میکند. حال چنین شخصیتی را متهم به خودفروشی به دربار کردن، آن هم بدون ارائه هیچ گونه دلیل و سند، نشان از پیروی از سیاست تشدید قطببندی در تحلیل نهضت ملی دارد: "ایشان [آیتالله کاشانی] فردی نبود که پس از 50-60 سال مبارزه بیاید خود را به دربار بفروشد. باید ریشه یا انگیزه حمایت آیتالله کاشانی از شاه، از بعد از قیام 30 تیر بخصوص در 9 اسفند را در جای دیگری جستجو کرد و با سادهاندیشی از کنار مساله رد نشد. اگر قرار باشد به غلط یا درست در ذهن یک روحانی برجسته این معادله جا بیفتد که اگر مصدق بماند ایران کمونیستی میشود و ما باید شاه را بپذیریم یا کمونیستها را؟ مشخص است که بسیاری خواهند گفت شاه را ترجیح میدهند." (ص84)
همان گونه که به وضوح از این فراز برمیآید بحث بر سر خود را به دربار فروختن نیست، بلکه تردیدی است که عملکرد دکتر مصدق در استفاده از مارکسیستها، در بسیاری از نیروهای به میدان آمده در جریان ملی شدن صنعت نفت ایجاد میکند. به عبارت دیگر بسیاری از شخصیتها به درست یا غلط به این جمعبندی رسیدند که ادامه حمایت آنها از دولت مصدق میتواند منجر به حاکم شدن کمونیستها شود. اولاً این تردید به هیچ وجه منحصر به روحانیون نیست. ثانیاً باید دید دکتر مصدق در ایجاد این تردید مقصر است یا دیگران. ثالثاً ولو اینکه آقای کاشانی به دلیل سادگی نگران در غلتیدن کشور به دامان مارکسیسم شده بود، آیا این به معنای فروختن خود به دربار است؟
قبل از پرداختن به سه نکته فوق ابتدا باید مروری هرچند گذرا به زندگی و مبارزات آیتالله کاشانی داشته باشیم تا مشخص گردد که وی پیشتاز مبارزه با استعمار و استبداد بوده است یا دکتر مصدق؛ به عبارت دیگر، در آن هنگام چه کسی جامعه را به سوی مبارزه با استعمار هدایت کرده است. ادامه دارد...