تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۳۸۸ - ۱۰:۰۹  ، 
کد خبر : ۴۰۷۶۹
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران

کالبد شکافی توطئه (بخش دوم و پایانی)

اشاره: آقای ابراهیم یزدی در "کالبد شکافی توطئه"، سخن خود را به گونه‌ای آغاز می‌کند که گویا بنا دارد از لغزش ناشی از یک‌سونگری و یک‌جانبه گرایی سایر نویسندگان و تحلیل‌گران نهضت ملی شدن صنعت نفت به جد دوری و اجتناب ورزد.

 آقای کاشانی در جریان جنگ جهانی اول به دستور آیت‌الله شیخ‌الشریعه اصفهانی به کاظمین می‌رود و جمعیت اسلامی را برای جهاد علیه انگلیس تشکیل می‌دهد. همزمان با پادشاهی احمدشاه به ایران باز می‌گردد و در عدم پذیرش قرارداد استعماری 1919 توسط وی، نقش قابل توجهی ایفا می‌کند. در 27 خرداد 1323 توسط انگلیسی‌ها دستگیر و در پایان جنگ جهانی دوم آزاد می‌شود. وی مجدداً در همین سال به اتهام حمایت از درگیری کارگران با اعضای حزب توده در سمنان توسط دولت قوام دستگیر شد و از آنجا که در مراسم ختم آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی در آبان 1325 در تمامی جلسات، مردم خواستار آزادی آیت‌الله کاشانی بودند دولت به اجبار به این خواسته عمومی تن داد. آقای کاشانی در سال 1326 در اعتراض به اشغال فلسطین توسط صهیونیست‌ها به کمک انگلیس، پرچمدار حمایت از ملت فلسطین شد و اجتماعات متعددی را بدین‌ منظور برگزار کرد. در اعتراض به انتخاب هژیر به عنوان یک عنصر انگلیسی به پست نخست‌وزیری، آقای کاشانی در مراسم نماز عید فطر در روز 16 مرداد 1327 اعلام کرد ملت مسلمان ایران تا قطع کامل دست ایادی استعمار انگلیس و استیفای حقیقی و جدی حقوق خود از شرکت غاصب نفت جنوب به مبارزه سرسختانه‌اش ادامه می‌دهد. محمدرضا پهلوی به بهانه ترور خویش در 15 بهمن 1327 آیت‌الله کاشانی را دستگیر و سپس به لبنان تبعید می‌کند. در جریان دستگیری، سرتیپ محمد دفتری (برادرزاده دکتر مصدق که بعدها در کودتای 28مرداد نقش محوری داشت) سیلی بر گوش آیت‌الله کاشانی می‌زند.
در حالی که آیت‌الله کاشانی در تبعید به سر می‌برد مردم تهران او را به عنوان نماینده خود در دوره شانزدهم مجلس انتخاب می‌کنند؛ لذا عاقبت استبداد ناگزیر می‌شود در خرداد 1329 تن به بازگشت آیت‌الله کاشانی بدهد. مراسم استقبال کم‌نظیر مردم از این شخصیت تبدیل به یک قدرت‌نمایی علیه استعمار و استبداد می‌گردد. دو روز بعد از این استقبال، آیت‌الله کاشانی در جمع کارگردانان مراسم استقبال ضمن قدردانی از زحمات آنان می‌گوید: "... ما اولین کاری که داریم ملی شدن صنعت نفت است، نفت را باید خودمان استخراج بکنیم و اختیارش دست خودمان باشد، حتی اگر دولت انگلستان حاضر شود که 90 درصدش را به ما بدهد و ده درصد برای خودش؛ باز ما حاضر نیستیم. چون او به عنوان یک مشتری با ما رفتار نمی‌کند، او نظر استعماری دارد و بر تمام شئون مملکتی ما می‌خواهد دخالت داشته باشد." (ناگفته‌ها، خاطرات مهدی عراقی، به کوشش محمود مقدسی، مسعود دهشور و حمید رضا شیرازی، نشر رسا، سال 70، ص59)
با این سوابق هیچ محقق منصفی نمی‌تواند بپذیرد آیت‌الله کاشانی ابتدا در مواضع ضداستعماری با مصدق همراه شده و سپس به دلیل وابستگی به دربار همزمان با ورود مبارزه به فاز استبداد از آن فاصله گرفته است؛ زیرا هم در بعد مبارزه با استعمار و هم در بعد مبارزه با استبداد، آیت‌الله کاشانی در جایگاهی به مراتب برتر قرار داشته است. جالب این که جناب آقای یزدی در چندین فراز از کتاب خود روابط حسنه‌ آقای مصدق را با دربار و پهلوی‌ها به‌گونه تفسیر می‌کند که گویا دربار پتانسیل ایستادگی در برابر استعمار را داشته و ایشان رابطه مزبور را با هدف رو در رو قرار دادن شاه و دربار با استعمار دنبال می‌کرده است: "بسیاری از روحانیون که در مبارزه با انگلیس قاطعانه عمل می‌کردند، ناگهان دچار تزلزل شدند. به طوری که برخی می‌گفتند: "آیا مگر می‌شود شاه نباشد؟ آیا ما باید شاه را از میان ببریم؟" این تزلزل هم متأثر از طبیعت مبارزه است. دکتر مصدق هم با توجه به نفوذ عمیق عوامل خارجی در هیأت حاکمه در ابتدای کار تلاش داشت که دربار (بخصوص شاه) را به حمایت از جنبش ملی بکشاند." (ص81)
اولاً این توجیه با آنچه آقای مصدق درباره پهلوی‌ها ارائه می‌دهد و به درستی آنان را دست نشانده بیگانه اعلام می‌دارد کاملاً در تعارض است. ثانیاً آقای مصدق تا به آخر خود را به حفظ سلطنت محمدرضا پهلوی متعهد اعلام داشت. ثالثاً زمانی که آقای مصدق خطاهای فاحشی بابت نگران کردن مردم از میزان نفوذ مارکسیست‌ها در کشور مرتکب شد برخی از روحانیون بین رژیم مارکسیستی و رژیم سلطنتی بقای رژیم را ترجیح دادند ضمن اینکه آیت‌الله کاشانی هرگز بعد از مأیوس شدن از عملکردهای دکتر مصدق، جانب دربار و شاه را نگرفت و هیچ‌گونه سندی نمی‌توان در این زمینه ارائه کرد.
به طور قطع با همه سوابق درخشان، آیت‌الله کاشانی دارای ضعف‌هایی نیز بود. اینکه افراد مشکوک و پرمسئله‌ای چون مظفر بقایی و شمس‌ قنات‌آبادی توانستند به او نزدیک شوند مقوله‌ای نیست که بتوان به سادگی از کنار آن گذشت. بدون شک این افراد بعضاً نقشی دو جانبه در ایجاد اختلاف بین رهبران نهضت ایفا می‌نمودند، اما باید دید عملکرد دکتر مصدق در پست نخست‌وزیری به چه میزان در سست کردن عزم اقشار مردم - به عنوان قابل اتکاترین پشتوانه- تأثیر داشته است. نویسنده کتاب "کالبد شکافی توطئه" سعی دارد این‌گونه وانمود سازد که سیاست دکتر مصدق در استفاده از توده‌ای‌ها صرفاً روحانیون را به دلیل ساده‌اندیشی دچار نگرانی کرده بود، در حالی که دکتر مصدق خود معترف است که نمایندگان مجلس نیز به این امر معترض بوده‌اند: "راجع باظهارات بعضی از نمایندگان که در زمان دولت این جانب حزب توده آزادی عمل داشته است و چنانچه دولت سقوط نمی‌کرد بر اوضاع مسلط می‌شد باید عرض کنم که حزب توده‌ای وجود نداشت، افراد همان حزب بنام احزاب و دستجات دیگر مثل سایر احزاب از اصول دموکراسی برخوردار بودند. دولت نه می‌توانست این آزادی را از مردم سلب کند چونکه در سایه این آزادی بود که مملکت به آزادی و استقلال رسید و نه می‌توانست یک عده نامعلومی را از این اصول محروم نماید." (خاطرات و تألمات مصدق، ص288) جالب اینکه استدلال آزادی و دمکراسی در برابر خواسته سفیر آمریکا برای محدود کردن تظاهرات توده‌ای‌ها مطرح نمی‌شود بلکه نگرانی واشنگتن که به صورت حساب شده در ملاقات حضوری عنوان گردیده آقای مصدق را وادار به اعمال محدودیت یک روز قبل از کودتای آمریکایی و انگلیسی می‌کند: "و اما اینکه این جانب و همکارانم تصور کنیم که دوره کاملاً دست ما افتاده است چنین تصوری بهیچوجه نشد و عصر 27 مرداد بود که دستور داده شد هرکس حرف از هر رقم جمهوری بزند مورد تعقیب واقع شود." (همان، ص277) اگر اصل بر دموکراسی بود حتی در روز 27 مرداد نیز توده‌ای‌ها باید می‌توانستند شعار برقراری جمهوری سوسیالیستی بدهند. پس چرا در این روز اصول مورد نظر آقای مصدق تعطیل می‌شود، اما به محض انعکاس نگرانی مردم به آقای مصدق ایشان متمسک به شعار دمکراسی می‌گردد: "روز سالگرد 30 تیر (1331) بود که آن تظاهرات صورت گرفت و مرحوم خلیل ملکی آمد و نگرانی خودش را به من اظهار کرد. آقا! دیگر چه برای ما باقی مانده، توده‌ای‌ها امروز آبروی ما را بردند، این آقای دکتر مصدق می‌خواهد با ما چه کار کند... بنده هم آمدم خلیل ملکی و داریوش فروهر و مرحوم شمشیری و یک نفر از حزب ایران و یکی دو نفر از بازاریها جمعاً هفت هشت نفر را با خودم نزد دکتر مصدق بردم خلیل ملکی آنجا تند صحبت کرد... چه دلیلی دارد که شما قدرت توده را این همه به رخ ملت می‌کشید و این مردم را متوحش می‌کنید..." (خاطرات سیاسی دکتر کریم سنجابی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات صدای معاصر، سال 81، ص154) نگاه پررنگ مصدق به حمایت خارجی موجب گشته بود که تصور کند با برگه حزب توده می‌تواند نگرانی آمریکایی‌ها را برانگیزد و آنها را به اعطای کمک مالی به دولت خویش وادارد. این بازی سیاسی نه تنها موجب نگرانی آمریکایی‌ها نمی‌شد، بلکه توده‌های مردم را که از مسائل پشت پرده بی‌اطلاع بودند به شدت نگران می‌ساخت. در نگران نشدن آمریکایی‌ها همان بس که هیچ‌گونه کمک اقتصادی به دولت مصدق ننمودند و صرفاً به وعده‌ها بسنده کردند. اگر واقعاً این احتمال در واشنگتن مطرح بود که در صورت تضعیف دولت مصدق توده‌ای‌ها امکان دست‌یابی به قدرت را در جامعه مذهبی ایران دارند، درصدد تقویت مصدق برمی‌آمدند. اما این بازی سیاسی، مردم را که هر روز شاهد توهین به مقدساتشان بودند به شدت وحشت زده کرد و متأسفانه نخست‌وزیر محترم قادر به درک این معنی نبود؛ لذا در برابر اعتراض حتی اعضای برجسته جبهه ملی همچون دکتر سنجابی به قدرت مانور خود در ارتباط با حزب توده تأکید می‌کرد: "مصدق توده‌ای‌ها را خوب می‌شناخت. یک وقتی خود او به من گفت: من سه بار سوار توده‌ای‌ها شده‌ام". (همان، ص213)
بنابراین صرفاً سادگی برخی روحانیون که از امکان رشد مارکسیست‌ها نگران بودند نباید مورد سرزنش قرار گیرد. البته این بازی انگلیس و آمریکا از یک سو و مصدق از سوی دیگر باید توسط روحانیون مبارزی چون آیت‌الله کاشانی کشف و برای خنثی شدن آن تمهیدی هوشمندانه - و نه منفعلانه - اندیشیده می‌شد، اما آقای ابراهیم یزدی به جای انتقاد از دکتر مصدق که چنین بازی خطرناکی را تقویت کرد بر ساده‌اندیشی روحانیون تأکید می‌کند. در حالی که در این نگرانی همه اقشار مختلف حتی یاران مصدق سهیم بودند. اگر واکنش آیت‌الله کاشانی را در قبال بی‌توجهی دکتر مصدق نسبت به ملت مسلمان ایران قابل سرزنش بدانیم و براین باور باشیم که با وجود چنین خطای فاحش نخست‌وزیر، ایشان نباید منفعل می‌شد و همچنان می‌بایست در مقام هدایت مردم به انجام وظیفه می‌پرداخت، آیا می‌توانیم این انفعال آقای کاشانی را فروختن خود به دربار تبلیغ نماییم؟ مسلماً خیر؛ زیرا هیچ قرینه‌ای دال بر اینکه ایشان در قبال اتخاذ این مشی از دربار امتیاز دریافت کرده باشد وجود ندارد: "آقای کاشانی بعد از کودتای 28 مرداد نه تنها موقعیتی کسب نکرد، بلکه حتی بعد از دستگیری گسترده فداییان اسلام در جریان ترور ناموفق حسین علاء سه روز بازداشت می‌شود." (ناگفته‌ها، خاطرات مهدی عراقی، ص133)
البته مجموعه عواملی که منجر به انفعال و کنار رفتن آقای کاشانی از صحنه مبارزه شد منحصر به بازی آقای مصدق با برگه حزب توده نبود. روایت آقای ناصر انقطاع یکی از عناصر برجسته پان‌ایرانیست‌ها در این زمینه می‌تواند تا حدودی ابعاد قضایا را روشن سازد: "هنگامی که دکتر مصدق اعلام کرد که بعلت کارشکنی‌های مجلس هفدهم در کار دولت و با نگرش به اینکه همه نیروها از ملت سرچشمه می‌گیرند، دولت در روز دوازدهم امرداد در تهران و در روز نوزدهم امرداد در شهرستانها به رای مردم مراجعه می‌کند و انحلال مجلس را به همه‌پرسی می‌گذارد، سیدابوالقاسم کاشانی با این تصمیم دولت مصدق مخالفت می‌کند و برای کارشکنی در کار دولت چند شب پی‌درپی روضه‌خوانی مفصلی در خانه‌اش برپا می‌دارد تا پس از نماز مغرب و عشاء، ضمن سخنانی مردم را علیه حکومت تحریک کند و در این نشست بسیاری از روضه‌خوانها، و از آن میان روضه‌خوانی بنام "سیدروح‌الله خمینی" نیز حضور داشتند. داریوش فروهر و پان‌ایرانیست‌های حزب ملت ایران به این مجلس حمله می‌کنند و با پرتاب سنگ از بیرون و قطع برق بهنگامی که "صفایی" نماینده قزوین که یکی از نمایندگان مخالف دولت در مجلس بود سخنرانی می‌کرد مجلس را برهم می‌زنند. بی‌درنگ برخی از حاضران به کوچه می‌ریزند و پان‌ایرانیست‌های همراه فروهر درگیر می‌شوند، و در این زد و خورد یکی از هواداران کاشانی بنام حدادزاده که هموند جمعیت "مسلمانان مجاهد" بود کشته می‌شود." (پنجاه سال تاریخ با پان‌ایرانیستها، ناصرانقطاع، شرکت کتاب، آمریکا، سال 1379، ص98)
متأسفانه حمله به منزل آیت‌الله کاشانی به عنوان یک شخصیت برجسته روحانی و سیاسی که تا چند ماه قبل از این حرکت ریاست ‌مجلس را به عهده داشت، منجر به کشته شدن یک تن و مجروح شدن تعداد زیادی از دوستان ایشان شد، اما هرگز از جانب آقای مصدق محکوم نشد و عاملان آن مورد پیگرد قرار نگرفتند. ظاهراً دمکراسی مورد نظر آقای مصدق صرفاً شامل حال توده‌ای‌ها می‌شد که بتوانند در خیابان‌ها با طرح شعارهای مارکسیستی و توهین به مقدسات اسلامی موجبات نگرانی ملت را فراهم سازند، اما شخصیتی چون آیت‌الله کاشانی حتی در منزل خود نیز نمی‌توانسته‌ است از این دمکراسی بهره‌مند شود و برخی عملکردهای نخست‌وزیر را مورد انتقاد قرار دهد.
اینکه آیت‌الله کاشانی را دارای برخی اشتباهات بدانیم منطقی است، اما اگر در فضایی که او از جانب طرفداران مصدق اینچنین مورد حمله فیزیکی قرار می‌گیرد وی را به جرم دوری جستن از نخست‌وزیر، خود فروش بنامیم بسیار غیرمنصفانه و ناعادلانه به قضاوت نشسته‌ایم. مگر مصدق اشتباه نداشت؟ از قضا اشتباهات مصدق به مراتب عظیم‌تر بود، با این وجود کسی نباید به خود چنین حقی را بدهد که زحمات مصدق را نادیده بگیرد و وی را سراسر تخطئه کند.
برخی اشتباهات نخست‌وزیر نهضت ملی را به این ترتیب می‌توان برشمرد:
1- دخالت در انتخابات و جلوگیری از برگزاری آن در شهرستان‌هایی که بیم انتخاب افراد مخالف خویش را می‌داد. 2- نقض استقلال قوا از طریق گرفتن اختیار قانون‌گذاری از مجلس تحت عنوان "قانون اختیارات" و اخذ اختیارات قوه قضائیه تحت عنوان "قانون امنیت اجتماعی" 3- برگزاری رفراندوم برای انحلال مجلس 4- خویشاوندگرایی تا جایی که حتی بعد از مشخص شدن دخالت سرتیپ دفتری در کودتای 25 مرداد با اصرار دکتر مصدق، وی به ریاست شهربانی کل کشور گماشته شد و در کودتای 28 مرداد نقش مؤثرتری ایفا نمود. 5- اتکا به آمریکاییها در مورد کودتا و امیدوار بودن زیاد به اظهارات آنها در این زمینه
البته آقای یزدی می‌کوشد تا ضمن وارد ساختن اتهامات سنگین به آیت‌الله کاشانی خطاهای دکتر مصدق را توجیه کند. برای نمونه، در مورد انحلال مجلس که همه اعضای جبهه ملی نیز با آن مخالف بودند می‌گوید: "به دکتر مصدق ایراد می‌گیرند که چرا با رفراندوم مجلس را منحل کرد. اما اگر نمی‌کرد، همان مجلس او را عزل می‌کرد و قدرت‌های خارجی و ایادی داخلی آن‌ها، از دربار و ارتش، بدون کودتا، با ظاهری قانونی دولت ملی را از بین می‌بردند." (ص87) آقای یزدی برای این ادعای خود هیچ‌گونه دلیلی که حتی یک بار مجلس هفدهم در برابر مصدق بایستد ارائه نمی‌کند. همان‌گونه که اشاره شد، نخست‌وزیر با دخالت در انتخابات در هر حوزه‌ای که بیم انتخاب فردی مخالف را می‌داد آن حوزه انتخابیه را تعطیل کرده بود؛ لذا در این مجلس وضعیت 56 نماینده نامشخص ماند و مجلس با حداقل افراد برای رسمیت یافتن برگزار می‌شد؛ به همین دلیل نیز مجلس هفدهم درمقاطع مختلف همواره همراه مصدق بود. برای نمونه، با وجود مخالفت جدی آیت‌الله کاشانی به عنوان ریاست مجلس با تمدید اختیارات قانون گذاری دولت به مدت یک سال، از 67 نماینده حاضر 59 نفر به این لایحه رأی مثبت دادند. همین مخالفت آیت‌الله کاشانی نیز موجب شد که در انتخابات ریاست مجلس در دهم تیرماه 1332 طرفداران مصدق با رای 41 در برابر 31، مهندس معظمی را به جای آیت‌الله کاشانی به ریاست مجلس برسانند. مهمترین شاخص در این زمینه که بطلان نظر آقای یزدی را به اثبات می‌رساند اینکه با وجود مخالف بودن عناصر برجسته جبهه ملی با نظر مصدق در زمینه انحلال مجلس، پس از اصرار وی بر نظرش و درخواست از نمایندگان برای استعفا، 57 نفر از 79 نماینده مجلس استعفا می‌دهند. لذا چگونه می‌توان مدعی بود موقعیت مصدق در این مجلس در خطر قرار داشته است، در حالی که مجلس هفدهم کاملاً مطیع نظرات نخست‌وزیر بوده است؟
آقای یزدی در فراز دیگری مدعی است که اکثریت نمایندگان مجلس هفدهم با دکتر مصدق مخالف بوده‌اند. این ادعا دو هدف را دنبال می‌کند؛ اول نفی دخالت نخست‌وزیر در مسائل اجرایی انتخابات و دوم توجیه انحلال آن: "برخی از مخالفین دکتر مصدق به خاطر انتخاباتی که در زمان نخست‌وزیری او انجام گرفت بر او ایراد می‌گیرند مثلاً انتخابات مجلس هفدهم در زمان خود دکتر مصدق انجام شد. اما اکثریت نمایندگان با او از در مخالفت برآمدند." (ص86)
دکتر سنجابی این ادعا را خلاف واقع دانسته و به درستی در انتقاد خود به دکتر مصدق به اکثریت داشتن طرفداران ایشان در مجلس تأکید دارد: "گفتم جناب دکتر! ... شما در این مجلس اکنون اکثریت دارید... گفت نخیر آقا! این مجلس ما را خواهد زد... بعد گفتم آقا! من یک عرض اضافی دارم. اگر شما مجلس را ببندید در غیاب آن ممکن است با دو وضع مواجه بشوید. یکی این که فرمان عزل شما از طرف شاه صادر بشود دیگر این که با یک کودتا مواجه بشوید، آن وقت چه می‌کنید؟ گفت: شاه فرمان عزل را نمی‌تواند بدهد بر فرض هم بدهد ما به آن گوش نمی‌دهیم. اما امکان کودتا قدرت حکومت در دست ماست و خودمان از آن جلوگیری می‌کنیم." (خاطرات سیاسی دکتر کریم سنجابی، صص1-150) البته روند امور به روشنی ثابت کرد که هر دو نظر آقای سنجابی به عنوان یار نزدیک مصدق درست بوده است، اما متأسفانه مشورت پذیر نبودن ایشان هزینه سنگینی را بر نهضت ملی تحمیل کرد. از آنجا که در این بحث هدف برشمردن ضعف‌های رهبران نهضت نیست برای پرهیز از مطول شدن این نوشتار صرفاً بر این نکته تأکید می‌کنیم که عمده ایرادات آیت‌الله کاشانی به دکتر مصدق توسط شخصیت‌های برجسته جبهه ملی به وی یادآوری می‌شد. در راس این هشدارها می‌توان به نامه تاریخی 27 مرداد کاشانی به مصدق اشاره داشت: "من شما را با وجود همه بدی‌های خصوصی‌تان نسبت به خودم از وقوع حتمی یک کودتا به وسیله زاهدی که مطابق با نقشه خود شماست آگاه کردم." (نیروهای مذهبی بر بستر حرکت نهضت ملی، علی‌رهنما، انتشارات گام نو، سال 1384، ص986) البته نباید فراموش کرد خروج زاهدی از تحصن در مجلس (در 29 تیرماه 1332) نقطه عملیاتی شدن طرح کودتا بود. در این زمینه نیز بنا بر روایت دکتر سنجابی، مهندس معظمی (رئیس مجلس وقت) در هماهنگی کامل با دکتر مصدق عمل می‌کند. (خاطرات سیاسی دکتر کریم سنجابی، صص 1-160) بعد از خارج ساختن این عنصر داخلی کودتا از مجلس، دولت هیچ گونه اقدامی برای بازداشت وی نمی‌کند و زاهدی فرصت می‌یابد برنامه بیگانه را برای تسلط مجدد بر تمامی شئونات ملت ایران تمام و کمال به انجام رساند. متأسفانه آقای یزدی به جای پذیرش خطاهای دکتر مصدق با طرح ادعاهای غیرمستند تلاش دارد نه تنها مسئولیت تعلل در برابر کودتا را در مقطع نهضت ملی متوجه روحانیت کند بلکه همین اتهام را به رهبران انقلاب اسلامی تسری می‌دهد: "آن جریان سیاسی روحانی که بخش عمده‌ای از قدرت هیأت حاکمه جدید را در دست دارد تحت تأثیر ذهنیت‌های نادرست شکل گرفته در دوران حکومت ملی دکتر مصدق و دوران ستم‌شاهی، نه تنها تمایلی به پژوهش درباره کودتای 28 مرداد ندارد بلکه در مواردی نشان داده است که چندان ناراضی هم نبوده است و آن را نه یک کودتای نظامی طراحی و اجرا شده به دست بیگانگان، بلکه آن را قیام ملی، تلقی می‌کند." (صص10-9) جا داشت دستکم یک مورد از اظهارات "هیأت حاکمه جدید" نقل می‌شد تا خوانندگان احساس نکنند آقای یزدی برای هیچ کدام از ادعاهایش سندی ارائه نمی‌کند.
مبحث دیگری که نویسنده محترم "کالبد شکافی توطئه" در چارچوب قطب‌بندی جامعه به روشنفکر و روحانی مدعی می‌شود پیشتازی روشنفکران در فهم و درک مسائل سیاسی و هم در مبارزات با تهدیدات بیرونی و درونی است: "در کشوری مثل ایران که استعمار نامرئی وجود داشته است و حضور فیزیکی آن به چشم نمی‌خورد تنها روشنفکران بودند که حضور آنها را درک می‌نمودند" (ص79) یا در فراز دیگری در همین زمینه ادعا می‌کند: "مشارکت علما در قیام تنباکو و پیروزی مردم، برخی از روشنفکران و آگاهان سیاسی جامعه را متوجه این نکته ساخت که در یک مبارزه ملی، که حضور و شرکت فعال مردم اجتناب‌ناپذیر است، روحانیت موجه می‌تواند نقش تعیین کننده و کارسازی را داشته باشد." (ص51) به این ترتیب آقای یزدی می‌خواهد مخاطب خویش را به این جمع‌بندی برساند که روحانیت در طول تاریخ معاصر، هم به لحاظ درک سیاسی و هم در عرصه عمل نیازمند هدایت روشنفکران بوده است و علت امر نیز فقر بینش سیاسی حتی نزد روحانیون معتبر است: "باید گفت که آن روحانیون معتبر متاسفانه در مسائل سیاسی ساده‌اندیش و فاقد بینش سیاسی کافی بودند." (ص84) در حالی که شخصیت‌های معتبر تاریخ معاصر- از سیدجمال و مدرس گرفته تا امام خمینی(ره)- به لحاظ درایت و هوشمندی سیاسی آنچنان سرآمدند که نیازی به مقایسه آنها با شخصیت‌هایی چون مصدق نیست. متأسفانه آقای یزدی در این کتاب با هدف تدارک پیش‌نیاز ادعاهای خویش برای زمان حاضر مسائلی را مطرح می‌سازد که هرگز با واقعیت تطابق ندارد. جالب آنکه بعضاً‌ در این کتاب به آقای مصدق نسبت پیشتاز بودن در مبارزات داده می‌شود که در تناقض کامل با روایات ایشان است. در واقع خواننده کتاب احساس می‌کند نویسنده محترم با این مقدمات می‌خواهد بگوید: "همه این آوازه‌ها از شه بود." به عبارت دیگر، با چنین توصیفاتی از جریان روشنفکری به اثبات وجود خود همت گمارد: "جریان روشنفکران که سهم بسیار عمده‌ای در پیروزی انقلاب داشت و احتمالاً‌ می‌توان گفت مهندسی انقلاب را به دست داشت و پس از پیروزی انقلاب، از قدرت و امکانات نسبتاً‌ گسترده‌ای برخوردار بود؛ نتوانست موقعیت و امکانات را درست و واقع‌بینانه ارزیابی نموده و آنها را مورد استفاده صحیح قرار بدهد." (ص66) البته مقدم بر این بحث، آقای یزدی علت اینکه این مهندسان انقلاب اسلامی نتوانستند موقعیت و جایگاه خود را حفظ کنند این‌گونه بیان می‌دارد: "روحانیون یا به عبارتی جریان اسلامی "فیضیه" که بحق نقش عمده‌ای در گسترش مبارزه علیه استبداد و بسیج نیروهای مردمی در جریان انقلاب اسلامی داشت از تجربه مشروطه، در چارچوب تحلیل‌ها و باورهای خود، غلط یا درست، عبرت گرفتند و آن را به کار بستند و هژمونی خود را با موفقیت به سایر گروه‌های مبارز درون انقلاب تحمیل کردند." (همان)
آقای یزدی بعدها نیز همین ادعا را در رسانه‌های مختلف مطرح کرد، با این تفاوت که به تدریج این قطب‌بندی تاریخی را در قالب جدید، یعنی خود را به عنوان نماد روشنفکری و امام خمینی را به عنوان نماد روحانیت عرضه داشت: "روحانیون قدرت بسیج توده مردم را داشتند، اما بسیاری از آنها در آن مقطع مقتضیات زمان و مکان را نمی‌شناختند. از شرائط و مناسبات جهانی بی‌اطلاع بودند. اما روشنفکران به طور عام و روشنفکران دینی به طور خاص با این مسئله بیشتر آشنایی و سروکار داشتند. به تعبیری که من به کار بردم مهندسی انقلاب را روشنفکران برعهده داشتند. ولی روحانیون بودند که مردم را بسیج می‌کردند... بعضی از آقایانی که هوادار روحانیون هستند برداشت منفی از این گفته دارند. فکر می‌کنند برای آقای خمینی کسرشأن بوده است که بعضی چیزها را دیگران به ایشان بگویند. در حالی که آقای خمینی معصوم نبود و طبیعی است از خیلی از مسائل اطلاعاتی نداشته باشد. بنابراین ما احساس وظیفه می‌کردیم این اطلاعات را در اختیار ایشان قرار بدهیم." (یادنامه روزنامه شرق، مورخ 10 خرداد 1385، ص15) وی در این مکتوب به طور مشخص خویش را به عنوان روشنفکری که مهندسی انقلاب را به عهده داشته است معرفی می‌نماید و می‌گوید: "اما آن پیشنهاد شورای سلطنت که از قم فرستاده شده بود که چون شورای سلطنت جانشین شاه است و همه اختیارات شاه را دارد بنابراین آقای خمینی هرکس را می‌خواهد نخست‌وزیر شود معرفی کند، شورای سلطنت بختیار را عزل می‌کند. آن کس را که آقای خمینی معرفی می‌کند از مجلس رای اعتماد می‌گیرد، سپس شورای سلطنت مجلس را منحل می‌کند. بنابراین آقای خمینی می‌ماند با نخست‌وزیرش و شورای نیابت سلطنت هم خودش استعفا می‌دهد و قضیه تمام می‌شود. در آن نامه عین این پیشنهاد نوشته شده بود. گفتم 80 سال است داریم می‌گوییم شاه حق‌ انحلال مجلس و عزل و نصب نخست‌وزیر را ندارد، حالا اگر شما این را بپذیرید آیا تضمینی دارید که انقلاب پیروز شود و شاه برنگردد؟ گفتم انقلاب خودش قانون‌مندی دارد، دارای بار حقوقی است. بعد از آن بود که من یک برنامه سیاسی نوشتم به ایشان دادم. نوشتم باید شورای انقلاب داشته باشیم. دولت موقت معرفی کنیم، بعد رفراندوم کنیم. گفتم با همین وزیر کشوری که بختیار دارد اعلام می‌کنیم زیر نظر نظارت سازمان ملل رفراندوم می‌کنیم. مردم! سلطنت را می‌خواهید یا جمهوری؟" (همان)
آقای یزدی در این فراز خود را به مراتب انقلابی‌تر از امام خمینی دانسته است و این‌گونه وانمود می‌سازد که گویا امام قصد به رسمیت شناختن شورای سلطنت را داشته، اما با مخالفت سرسختانه وی مواجه شده است، حال آنکه واقعیت دقیقاً عکس آن است که یزدی سعی در تحریف آن دارد. معلوم نیست از چه رو برای ایشان این تصور ایجاد شده است که تاریخ‌پژوهان، حتی دیگر مطالب مکتوب شده‌اش را در مورد مواضع ملیون و نهضت آزادی مطالعه نخواهند کرد: "... امام پذیرفتن ایشان (رهبر جبهه ملی) را مشروط به اعلام صریح مواضعشان در مورد سلطنت و شاه نمودند. یکی از علل تعیین چنین شرایطی آن بود که دکتر سنجابی طی مصاحبه‌ای که قبل از سفر به پاریس در تهران انجام داده بودند و در مطبوعات یومیه چاپ شده بود، اعلام کرده بودند که برای ایشان مسأله عمده و اساسی، دمکراسی و آزادی است نه رژیم سلطنتی یا جمهوری." (آخرین تلاشها در آخرین روزها، ابراهیم یزدی، انتشارات نهضت آزادی، سال 1363، ص31) شاید برای جمع شدن دامنه بحث و روشن شدن این موضوع که آیا آقای یزدی در مهندسی انقلاب نقش داشته یا خیر، بهترین توصیه این باشد که ایشان دستکم یک بار دیگر مکتوبات سال‌های اخیر گروه خودشان (نهضت آزادی) را که برای توجیه مواضع غیرهمگونشان با قیام ملت، قبل از انقلاب به نگارش درآمده است، مطالعه فرمایند. برای نمونه، مهندس بازرگان در انتقاد از مواضع قاطع امام در برابر اقدامات شریف‌امامی برای فرونشاندن نهضت سراسری مردم می‌نویسد: "شریف‌امامی، روحانی‌زاده مردمدار، اعلام آزادی برای مطبوعات نمود، حقوق کارکنان دولت را بدون توجه بکسر بودجه هنگفت و ورشکستگی بیشتر مملکت، بالا برد و برای کم کردن فشار مسکن روی طبقات ضعیف و متوسط، محدوده پنج‌ساله تهران را تا محدوده 25 ساله توسعه داد و مهمتر آنکه سال شاهنشاهی را که از مظاهر تسلط فرهنگ باستانی استبدادی علیه روح اسلامی بود القاء (الغاء) نموده تقویم‌ها را بسال هجری شمسی بازگردانید. احزاب ملی و انقلابی و روحانیون مبارز بجای آنکه این اقدامات را بحساب پیشروی خود و شکست خصم گرفته با استقبال از آنها، عقب‌نشینی دشمن و پیروزی ملت را تعقیب و تسریع نمایند حمل بر فریبکاری و دام‌اندازی کرده..." (انقلاب ایران در دو حرکت، مهندس مهدی بازرگان، چاپ سوم، سال 1363، ص31) صرفنظر از برخورد مثبت بازرگان با بالاترین مقام فراماسونری ایران (استاد اعظم) که علاوه بر فساد سیاسی در زمینه تخلفات اقتصادی به وی لقب "آقای پنج درصدی" داده بودند، ایشان حتی چند سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی که بر آحاد جامعه روشن شد تغییر نخست‌وزیران و دستگیری برخی از عناصر فاسد دست چندم صرفاً‌ برای فریب جامعه بود تا مردم با پذیرش نخست‌وزیر منصوب محمدرضا پهلوی به نوعی دست از شعار نفی سلطنت بردارند، از اینکه امام خمینی طی اطلاعیه‌ای مردم را به ادامه پیگیری مطالبات خود و نخوردن فریب از دشمن دعوت کرده بودند به شدت انتقاد می‌کند. با مرور این فراز از اطلاعیه امام، تعارض مواضع اصولی ایشان که مورد حمایت مردم قرار داشت با شعار محوری نهضت آزادی (شاه باید سلطنت کند و نه حکومت) که تا نزدیکی‌های پیروزی انقلاب به آن پایبند بود روشن می‌شود: "خواست ملت را باید از تظاهراتی که در این چند ماهه می‌شود بدست آورد. عموم ملت در تظاهرات خود می‌گویند ما شاه و سلسله پهلوی را نمی‌خواهیم. خواست ملت این است، نه وعده پوچ احترام بعلما و بستن موقت قمارخانه‌ها و ... لازم است نهضت شریف اسلامی خود را تا برچیده شدن رژیم ظالمانه و قلدری ادامه دهید... و از اختلاف در این موقع حساس احتراز کنید و عدم پیوستگی خود را به رژیم ثابت کنید." انتقاد از این موضع بحق امام حتی چند سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به وضوح نشان از تعلقات سیاسی همفکران آقای یزدی به روحانی زاده‌های مردمدار؟! دارد و مشخص می‌سازد که آقایان مدعی نقش مهندسی انقلاب اسلامی در همان زمان با بزرگ‌نمایی فریبکاری‌های مشترک استعمار و استبداد سعی در خوشبین کردن مردم به رفرم‌ها داشتند و خطاب امام نیز دقیقاً به عملکرد همین جریانات باز می‌گشته؛ لذا بعد از انقلاب فرصت را برای پاسخگویی از دست نداده‌اند.
آقای بازرگان همچنین از اینکه امام حاضر نبوده است وزن و جایگاه شاه و آمریکا را در معادلات سیاسی کشور بپذیرد و تن به طرحی توافقی مبتنی بر این واقعیتها؟! بدهد به شدت انتقاد می‌کند: "گفتم (به امام) یک فاکتور فرض کنیم ملت، ملت و روحانیت، راجع به اینها حرف نمی‌زنم خودتان بهتر می‌دانید و مردم هم دنبال شما هستند و از این حرفها، فاکتور دوم شاه و دربار است. فاکتور سوم آمریکا و غرب است. ایشان طوری حرف می‌زند که یعنی اینها را کان لم یکن می‌دانست دیگر من بقیه حرفهایم را نزدم، وقتی ایشان اصلاً نمی‌خواست حتی تا اینجا جلو رفتیم که گفتیم بالاخره آمریکا خوب، بد، ولی اینها یک نوع واقعیتی است... دیدم ایشان اصلاً وزنی برای خودی (دربار) و شاه قائل نیست... ایشان نه برای آمریکا ارزش و اثری قائل است و نه حاضر است متدیکال کار بشود.." (مواضع نهضت آزادی، مصاحبه مهندس بازرگان با حامد الگار، ص133)
برخلاف اظهارات نویسنده محترم، آقای بازرگان صادقانه اذعان می‌دارد که نهضت نه تنها به دنبال برچیدن بساط استبداد و استعمار نبوده است بلکه به زعم خویش واقع‌نگرانه و واقع‌بینانه تلاش داشته است تا متناسب با وزن شاه و آمریکا با آنها به تفاهم و توافقی برسد. به عبارت دیگر، در مورد استبداد، تز "شاه باید سلطنت کند و نه حکومت" و در مورد آمریکا نیز صرفاً ضرورت برخی رفرم‌ها و کسب آزادی‌ها مدنظر بوده است.
اکنون با چنین سوابق مکتوبی، آن‌هم در مورد این رخداد تاریخی کشور که مطالعه در زمینه آن برای آحاد جامعه ممکن است چگونه آقای یزدی ادعای ایفای نقش مهندسی این انقلاب را می‌نماید؟ البته تاریخ‌پژوهان با مطالعه این اثر و سایر مقالات همین مؤلف به روشنی به تناقضات مدعی واقف می‌شوند؛ زیرا در مصاحبه مورد اشاره دچار تعارض آشکار در گفتار در یک مطلب می‌شود: "گفتم با همین وزیر کشوری که بختیار دارد اعلام می‌کنیم زیر نظر نظارت سازمان ملل رفراندوم می‌کنیم مردم! سلطنت را می‌خواهید یا جمهوری؟ (یادنامه روزنامه شرق، 10 خرداد 1385، ص15) این جمله نویسنده محترم با جمله قبلی آن که مدعی است به امام گفتم:"80 سال است داریم می‌گوئیم شاه حق انحلال مجلس و عزل و نصب نخست‌وزیر را ندارد، حالا اگر شما این را بپذیرید آیا تضمینی وجود دارد که انقلاب پیروز شود و شاه برنگردد؟" کاملاً در تناقض است. به رسمیت شناختن نخست‌وزیری بختیار و تن دادن به رفراندومی که دولت وی برگزار می‌کند آیا جز به رسمیت شناختن حق عزل و نصب نخست‌وزیر توسط شاه بود؟ آقای یزدی در همین جمله آخر خود نه تنها ثابت می‌کند آنچه به امام خمینی نسبت می‌دهد کاملاً خلاف واقع است، بلکه این خود وی بوده است که براساس تز نهضت آزادی تلاش داشته به نوعی نظر امام را به رفرم‌های شاه جلب کند. پاسخ امام نیز همان است که به بازرگان داد. همچنین آیا خواننده نخواهد پرسید فردی که اینچنین مدعی هدایت و مهندسی همه امور در انقلاب بوده چرا حتی خود در شورای انقلاب عضویت نداشته است؟ یا اینکه چرا در تدوین پیش‌نویس قانون اساسی کمترین نقشی نداشته است؟ و... مگر آنکه بپذیریم قبل از شکل‌گیری و پیروزی انقلاب، هژمونی فیضیه‌ای‌ها توان بالای چنین تاثیرگذارانی در روند انقلاب را پیش‌بینی و قبل از به منصه ظهور رسیدن این قدرت مهندسی، آن را سرکوب کرده‌اند.
برای احتراز از مطول شدن نقد نگاهی به معنی مهندسی انقلاب اسلامی شاید بتواند به تبیین بهتر این بحث، کمک کند. مهندسی یک حرکت اجتماعی و اقدام ملی، علی‌القاعده بدین معنی است که مسیر آن حرکت اجتماعی طراحی شود. خیزش مردمی به رهبری امام که از خرداد 42 آغاز شد به اعتراف همگان از همان ابتدای ظهور اجتماعی دو ویژگی‌ بارز داشت: 1- بعد مقابله آشتی‌ناپذیر و غیرمصالحه‌گرانه با سلطه بیگانه (ضداستعمار) 2- بعد ضدیت و نفی سلطنت (براندازی استبداد) اکنون مواضع مکتوب روشنفکرانی از سنخ آقای یزدی در دسترس محققان و پژوهشگران قرار دارد و به سهولت غیرهمسنخ بودن مواضع آنان با مواضع انقلاب اسلامی از همان ابتدا قابل احصاء است. اصولاً‌ دوستان نهضت آزادی نه داعیه مبارزه آشتی‌ناپذیر با استعمار و امپریالیسم داشتند و نه قائل به براندازی رژیم سلطنتی بودند. شواهد فراوان تاریخی و در رأس همه، گفته‌های صریح و صادقانه مرحوم مهندس بازرگان به عنوان رئیس نهضت آزادی که آقای یزدی نیز در آن عضویت داشته و دارد، حاکی است که شعار محوری نهضت آزادی در ارتباط با استبداد، "شاه سلطنت کند و نه حکومت" بوده است (هرچند همان‌گونه که به درستی آقای یزدی اشاره می‌کند این خط مشی در دهه 20، شعاری مترقی به حساب می‌آمده است) در ارتباط با استعمار نیز اخذ رضایت آن برای انجام برخی رفرم‌ها در ایران مدنظر بوده است، همان‌گونه که در نامه "جمعیت ایرانی دفاع از حقوق بشر" (ایجاد شده توسط آقای بازرگان) به کارتر رئیس‌جمهور وقت آمریکا آمده است: "مسأله منافع اقتصادی و سیاسی منطقه‌ای دولت آمریکا و احتراز از سقوط ایران در دام بلوک مخالف، آیا حتماً‌ و صرفاً‌ در سایه حکومت استبدادی دشمن حقوق بشر تامین می‌شود؟" (اسناد نهضت آزادی، تاریخ معاصر ایران، جلد9، دفتر دوم، صص8-205)
با چنین مواضع روشنی در برابر دو پارامتر استبداد و استعمار، هر صاحبنظر منصفی به سهولت به این جمع‌بندی می‌رسد که روشنفکرانی که آقای یزدی امروز خود را میراث‌دار آنها می‌داند در دهه‌های چهل و پنجاه هیچ نقشی به لحاظ مهندسی در شکل‌گیری نهضت اسلامی به رهبری امام خمینی نداشته‌اند.
البته آقای یزدی در کتاب "کالبد شکافی توطئه" به کرات تلاش دارد به لحاظ اعتقادی از خود و همفکرانش در همراهی با توده‌های ملت چهره‌ای ترسیم کند که به هیچ وجه در بیانیه‌ها و عملکرد نهضت آزادی نمی‌توان شاهد بود: "وجدان آگاه و ناخودآگاه جامعه ایرانی بعد از کودتای 28 مرداد به این جمع‌بندی رسید که برای خاتمه دادن به استیلای خارجی، باید ابتدا پایگاه آن را- که استبداد داخلی است- از بین برد." (ص63) به اعتراف همگان در دهه 40، جبهه ملی رسماً‌ سیاست "صبر و سکوت" را پیشه کرد و اعضای نهضت آزادی در چهارچوب قانون اساسی مشروطه سلطنتی (همان‌گونه که آقای مهندس بازرگان در دادگاه اعلام می‌کند) تعدیل استبداد و نه نفی آن ‌را پی می‌گرفتند؛ بنابراین برای خواننده دریافت این واقعیت که چه کس یا کسانی با "وجدان آگاه" جامعه همراه بوده‌اند چندان دشوار نخواهد بود. در این زمینه حتی نویسندگانی با گرایش‌های غیرهمگون با نهضت امام خمینی نیز معترفند که در دهه 40 مواضع سیاسی امام، ایشان را در خط مقدم نفی و حذف استبداد و استعمار قرار داده بود: "در سال 1342، پیروان آیت‌الله خمینی و مهمتر از همه، طلاب حوزه علمیه قم در کنار دانشجویان دانشگاه تهران در خط مقدم اپوزیسیون قرار گرفتند. در شرایطی که عکس‌العمل کادر رهبری جبهه ملی دوم در مقابل اصلاحات شاه سیاست "صبر و انتظار" بود پیروان آیت‌الله خمینی و دانشجویان مخالف، "انقلاب سفید" را به عنوان توطئه‌ای با هدف تحکیم دیکتاتوری رد کردند."(کنفدراسیون؛ تاریخ جنبش دانشجویان ایرانی در خارج کشور 57-1332، افشین متین،‌ ترجمه ارسطو آذری، تهران، انتشارات شیرازه،‌ 1378، ص155) همچنین نویسنده در فراز دیگری می‌افزاید: "با از میان رفتن جبهه ملی دوم آیت‌الله خمینی به صورت تنها صدای اپوزیسیون در‌آمده بود."(همان، ص190)
ادعای دیگر آقای یزدی در کتاب خود که در تداوم همان مواضع یک‌سویه ایشان در چهارچوب قطب‌بندی مورد اشاره است نسبت دادن اعتقاد "دیکتاتوری صلحا" به جبهه مقابل است: "برای جلوگیری از عوارض و عواقب نامطلوب این دوره اجتماعی، مارکسیست‌ها، دیکتاتوری پرولتاریا را برای بعد از پیروزی تجویز می‌کنند. در انقلاب اسلامی ایران، یک تفکر سیاسی در میان برخی از رهبران مذهبی، اصل ضرورت "دیکتاتوری" بعد از پیروزی را می‌پذیرفت، اما استدلال می‌کرد که چون ما مسلمان هستیم "دیکتاتوری صلحا" را عنوان و تجویز و پیگیری می‌نمودند." (ص45) متأسفانه طبق روال کلی حاکم بر کتاب، آقای یزدی در این زمینه نیز هیچ‌گونه سند و مدرکی دال بر این امر که یکی از شخصیت‌های روحانی تعیین کننده در انقلاب چنین سخنی به میان آورده باشد ارائه نمی‌دهد. وارد آوردن چنین نسبت‌های ناروایی به شخصیت‌‌های برجسته و مظلومی چون شهید بهشتی از سوی اعضای نهضت آزادی مسبوق به سابقه است و نویسندگان مخالف رهبری انقلاب اسلامی در داخل و خارج کشور عمدتاً‌ به ادعاهای اعضای نهضت ارجاع می‌دهند. به عنوان نمونه، محمد جعفری (یکی از نزدیکان ابوالحسن بنی‌صدر) در کتابی به نام "گروگانگیری و جانشینان انقلاب" که اخیراً‌ در آلمان به چاپ رسیده است می‌نویسد: "اما متاسفانه آنها (مجاهدین و چپ‌های افراطی) با حادثه‌سازی‌های پی‌درپی خود، در گنبد و کردستان و دانشگاه، برای آقای خمینی و حزب جمهوری اسلامی فرصت ایجاد می‌کردند تا به قبضه کردن قدرت و به زعم آقای بهشتی تحقق "دیکتاتوری صلحا" مشروعیت بخشیدند و بنا به قولی دیگر از آقای بهشتی که گفته است ما باید دیکتاتوری ملی داشته باشیم." (گروگانگیری و جانشینان انقلاب، محمد جعفری، انتشارات برزاوند، انگلیس، سال 1386، ص36) آقای جعفری مرجع این ادعا را- که بهشتی مروج اندیشه بنیان‌گذاری دیکتاتوری صلحا بوده است- کتاب "سقوط دولت بازرگان" اعلام می‌کند. در این کتاب آقای تقی رحمانی در این زمینه اینچنین روایت می‌کند: "یکی از دوستان به نقل از دکتر بهشتی می‌گفت که ما باید دیکتاتوری ملی داشته باشیم. دکتر بهشتی می‌خواست این دیکتاتوری را با تشکیل حزب جمهوری اعمال کند." (سقوط دولت بازرگان، به کوشش دکتر غلامعلی صفاریان، مهندس فرامرز معتمد دزفولی، انتشارات قلم، چاپ دوم، سال 1383، ص143)
مرجع اصلی این روایت خلاف واقع، آقای تقی رحمانی است که وی نیز این ادعا را به نقل از "یکی از دوستان" مطرح ساخته است. بدون شک روحانیت به ویژه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی متأثر از آفات قدرت شده و خواهد شد و تأکیدات امام به روحانیت مبنی بر حفظ ساده‌زیستی خود از همان روزهای اولیه پیروزی انقلاب اسلامی ناشی از نگرانی از گسترش چنین آفاتی بود. متأسفانه روشنفکرانی همچون آقای یزدی برای اثبات وجود خود در واقع نوک تیز حملات تبلیغاتی بی‌پایه و اساسشان را متوجه روحانیت اصیل قرار می‌دهند که پایگاه وسیعی در میان توده‌های مردم دارند. اگر انتقادات آنها متوجه کسانی بود که در طول تاریخ معاصر به دلیل دنیاگرایی در برابر سلطه استعمار و مظالم استبداد سکوت می‌کردند نه تنها ایرادی به آن وارد نبود، بلکه قابل تحسین نیز بود، اما باید توجه داشت زمانی روشنفکران مورد نظر نویسنده محترم جلوه‌ای در جامعه می‌یابند که محبوبیت روحانیون زاهد، بصیر و مجاهد خدشه‌دار گردد. از این رو شاهد تحلیل‌های غیرمنصفانه فراوانی هستیم تا روحانیتی زیر سؤال رود که پیشاپیش صفوف مردم در مبارزه با استبداد و استعمار خود را به مخاطره می‌انداخت. امام خمینی زمانی محبوب شد که در اوج خفقان دهه 40 که همه ترجیح می‌دادند سکوت کنند یا به مسائل اساسی و بنیادین نپردازند و به همین دلیل یأس سیاسی فراگیر شده بود، با قدرت و صلابتی بارز، سلطه‌طلبی و تحقیر ملت ایران توسط آمریکا را هدف گرفت و با برنامه‌های استعمارگرانه این کشور همچون تحمیل کاپیتولاسیون مخالفت کرد و جو ارعاب را شکست؛ البته حکم اعدام خویش را نیز دریافت داشت که اگر مقاومت ملت نبود وی صادقانه جان خویش را در راه دفاع از عزت ملت ایران داده بود. طبیعی است وقتی ملت چنین شخصیتی را با دکتر مصدق مقایسه می‌کند با آنکه نمی‌تواند از زحمات وی در جریان ملی شدن صنعت نفت چشم بپوشد برایش جلوه چندانی هم ندارد. برخلاف امام، دکتر مصدق نمی‌تواند روحیه ایستادگی و سلحشوری را به ملت انتقال دهد؛ زیرا با کمترین نگرانی از بیم جان خود در مجلس می‌ماند و دفتر نخست‌وزیری را به آنجا منتقل می‌سازد یا قبل از اطلاع از همراهی همه مراکز قدرت دست به اقدامی نمی‌زند و... طبیعی است شخصیتی که حفظ جان خویش را مقدم بر مصالح جامعه می‌پندارد نتواند اعتماد عمومی را جلب نماید. اگر روحانیت در طول تاریخ توانسته مردم را در برابر همه استعمار بسیج کند به این دلیل بوده که پیشاپیش صفوف ملت خود را به مخاطره انداخته است. متأسفانه روشنفکرانی از سنخ آقای یزدی به دلیل خود بزرگ‌بینی هرگز نتوانسته‌اند با مردم بجوشند و با آنان نشست و برخاست نمایند. همین امر تأثیرگیری و تأثیرگذاری متقابل را به حداقل ممکن رسانده است. در مورد اینکه آقای یزدی بر این نکته پای می‌فشرد که روشنفکران اطلاعات و مشاهدات عینی وسیعی از مسائل جهانی و بین‌المللی داشته‌اند و همین مزیت موجب پیشتازی آنان در مسائل اجتماعی بوده است، باید متذکر شد متأسفانه بسیاری از این مراودات در عرصه بین‌المللی نه تنها موجب شناخت نشد بلکه بی‌هویتی را به دنبال داشته است.
شاید قضاوت دکتر علی شریعتی در این زمینه بتواند فصل‌الخطاب مناسبی بر این مبحث باشد: "در صدر همه نهضتهایی که در برابر هجوم فرهنگی و حتی سیاسی و اقتصادی استعمار غربی عکس‌العمل ایجاد کرد و بپاخیزی و رستاخیزی به وجود آورد، چهره های علمای مترقی و شجاع و آگاه اسلامی را می‌بینید... من به شبه روشنفکرانی که درباره مذهب اسلامی و علمای اسلامی همان قضاوتهای صادراتی اروپایی را درباره قرون وسطای مسیحیت و کلیسای کاتولیک تکرار می‌کنند کاری ندارم. آنها که قضاوتهایشان صادر شده از اندیشه مستقل و تحقیق و شناخت مستقیم خودشان است، می‌دانند که نقش علمای مذهبی، مذهب، مسجد و بازار در نهضت‌ها و انقلابات سیاسی صدسال اخیر چه بوده است... این که می‌گوییم روح و رهبری همه نهضتهای ضدامپریالیسم و ضداستعماری و ضدهجوم فرهنگی اروپایی را در نهضتهای اسلامی، علما و متفکران بزرگ اسلامی به دست داشته‌اند و گاهی حتی از اصل ایجاد کرده‌اند، یک واقعیت عینی است. در تمام جامعه‌های اسلامی که در صدسال اخیر با تمدن جدید آشنا شدند و با مسائل اقتصادی و سیاسی و نظامی اروپا سروکار پیدا کردند نگاه کنید، پای یکی از این قراردادهای سیاهی را که در این قرن و بیش از یک قرن تدوین شده و این قراردادهای شوم استعماری که در میان کشورهای اسلامی آفریقا و آسیا با امپریالیسم منعقد گردیده، یعنی تحمیل گردید، زیر یکی از این قراردادها امضای یک عالم اسلامی وجود ندارد، متاسفانه و با کمال شرمندگی همه امضاها از تحصیلکرده‌‌های مدرن و "روشنفکر" و "امروزی" و "غیرمتعصب" و دارای "جهان‌بینی باز" و "اومانیستی" و "مترقی" و غیرمذهبی است." (دکتر شریعتی، مجموعه آثار، شماره 5 [ما و اقبال]، صص3-82)
هرچند آقای ابراهیم یزدی را نمی‌توان جزء روشنفکران مورد اشاره شریعتی قلمداد کرد، اما متأسفانه قرار گرفتن در وادی قطبی کردن جامعه نتیجه‌ای را به بار آورده که اثر ایشان نتواند راه‌گشای زوایای تاریک تاریخ معاصر به ویژه نهضت ملی شدن صنعت نفت باشد. نویسنده محترم در تحلیل علل ناکامی دکتر مصدق، جریان اصیل روحانیت را آماج حملات غیرمنصفانه قرار داده است. در همین راستا به نظر می‌رسد امتناع "کالبد شکافی توطئه" از توجه به اشتباهات مصدق و نسبت دادن همه خطاها به روحانیونی چون آیت‌الله کاشانی، به نوعی محروم کردن جامعه از تجربه‌اندوزی باشد. باید پذیرفت چنین نویسندگان محترمی که در پوشش تحلیل تاریخ، جامعه را به وادی صف‌بندی‌های کاذب سوق می‌دهند به طور اعم به مردم ظلم روا می‌دارند، اما به طور اخص قطب خاصی که خود را مدافع آن می‌پندارند، از اصلاح محروم می‌سازند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات