*بىشک یکى از مباحث مهم در مطالعه مشروطیت، شناخت جریانهاى فکرى حاضر در آن دوران است. به طور مشخص در جریان مشروطه ایران چه طیفها و گروههاى فکرى فعال بودند و این گروه ها ازچه کمیت و کیفیتى برخوردار بودند؟
**در جریان نهضت مشروطیت ایران به طور کلى سه جریان حضور داشت، که این جریانات از صد سال قبل از مشروطیت در جامعه ما فعال بودند. یک جریان، وابستگان به دربار بودند. جریان دیگر، روشنفکران بودند که البته این جریان پس از جنگهاى ایران و روس شکل گرفت و در ابتدا تعداد اینها محدود بود اما به تدریج تبدیل به یک جریان فعال شدند. هر چند که در زمان نهضت مشروطه هم اینها به اندازهاى که بتوانند به یک تعداد قابل توجهى برسند نبودند ولى به علت کیفیت فعالیتى که داشتند، بر تحولات جامعه تاثیر قابل توجهى داشتند که در قالبهاى مختلف مانند روزنامه، انجمن، کتاب، فراماسونرى و... فعالیت مىکردند. یک جریان بسیار مهم و تاثیرگذار دیگرى که وجود داشت جریان روحانیت بود که در راس اینها علماء قرار داشتند. این جریان هم به لحاظ تعداد و هم به لحاظ ارتباط با مردم از دو قشر دیگر فعالتر بود. تقریبا در آن زمان در هر شهر کوچک و حتى روستاها یک روحانى بود که با مردم ارتباط داشت. اگرچه این تشکیلات به صورت سازماندهى شده نبود ولى به صورت غیر منسجم فعالیت بسیار چشمگیرى داشتند.
*همانطور که گفتید علماء از جریاناتى بودند که تاثیرات قابل توجهى بر تحولات کشور از جمله مشروطیت داشتند. آیا همه علماء از شرایط یکسانى برخوردار بودند؟
**این سه جریان در نهضت مشروطه دغدغهها، خواستهها و به دنبال آن فعالیتهاى متفاوت و مختلفى داشتند. علماء در آستانه شکلگیرى مشروطیت چند مرکزیت داشتند که مهمترین آنها در نجف بود. یک مرکزیت در اصفهان و یک مرکزیت هم در تهران بود که مرکزیت تهران از لحاظ برجستگى علماء در حد مرکزیت نجف و اصفهان نبود.
*آیا در میان علماء به عنوان یک جریان برجسته اختلاف یا انشعاباتى در خصوص نهضت مشروطیت وجود داشت یا اینکه همه علماء در این زمینه نظرات یکسانى داشتند؟
**از ابتداى شکلگیرى مشروطیت دو نوع رویکرد در میان علماء وجود داشت. یک رویکرد این بود که نسبت به مشروطه توقف کنند و یک رویکرد هم حمایت بود و کمتر مىتوان مخالفى در این میان پیدا کرد. مثلا یکى از علمائى که موضع توقف گرفت ملاقربانعلى زنجانى بود که از علماى برجسته زمان خود به حساب مىآمد. او صاحب رساله و شاگرد شیخ انصارى بود و مرجعیت داشتند. ایشان رسما در استفتائى که از ایشان شد اعلام کردند که موضع توقف دارند.البته نوعا علماءبه مشروطه رویکردى حمایتى داشتند.
*علت رویکرد توقف بعضى علماء چه بود؟
**به این دلیل که آینده کار مشخص نبود و به موضوع مشکوک بودند و به وجود بعضى جریانهاى حاضر در مشروطه اعتماد نداشتند. یکى ا زعلمائى که گفته مىشد مخالف جریان مشروطه بوده مرحوم سید کاظم یزدى است. ایشان در نجف بودند و از مراجع مطرح آن زمان به شمار مىآیند. ما هیچ سندى مبنى بر اینکه نشان دهد ایشان از مشروطه حمایت کردهاند در دست نداریم ولى گزارشهاى شفاهى که در دست است نشان مىدهد که ایشان در اوایل مشروطه از آن حمایت کرده است. ولى به تدریج از مشروطه سرخورده مىشوند و یکسال پس از صدور فرمان مشروطه شاهد حرکتهایى از سوى علما منبى بر مخالفت با مشروطه هستیم که البته در ابتدا هم مخالفت با اصل مشروطه نیست. یعنى چیزى که مطرح بوده تحدید مشروطه است و در اصل هدف تغییر مشروطه به مشروعه است که سردمدار آنها آیتالله نورى است که مرحوم سید کاظم یزدى هم از این جریان حمایت مىکند.
*این جریان نهایتا به کجا ختم مىشود؟
**این جریان ادامه پیدا مىکند تا اینکه در دوران استبداد صغیر به مخالفت با اصل مشروطه منجر مىشود و وقتى مىبینند که اساسا این مشروطه دیگر اصلاحشدنى نیست مخالفت مىکنند و حتى وقتى محمدعلى شاه مىخواهد آن را احیاء کند آنها اصرار مىکنند که مشروطه باید ملغى شود و محمدعلى شاه هم پیرو خواست علماء دست خطى صادر مىکند که مشروطه ملغى است.
*یکى از مباحثى که در مطالعه مشروطیت خیلى مورد توجه قرار گرفته است بررسى علل بروز اختلاف میان علماء است. تا به حال چه تحلیلهایى در این زمینه ارائه شده است؟
**در تحلیل اختلاف علما در جریان مشروطیت چهار تحلیل ارائه شده است. یک دیدگاه بیانگر این است که اختلاف علماء بر اساس نگاه حداکثرى و یا حداقلى به دین است. این دیدگاه معتقد است چون نگاه علماء مشروطه به دین یک نگاه حداکثرى بوده لذا اعتقاد داشتند همه چیزهایى که ما نیاز داریم اعم از مسائل جزیى و کلى در دین آمده است از طرف دیگر علماى موافق مشروطه یک نگاه حداقلى به دین داشتند و معتقد بودند که شارع الهى همه مسائل را در دین بیان نکرده و بعضى مسائل عرفى را به عهده خود انسانها گذاشته است در نتیجه ما نیاز به مجلس داریم. بر اساس این دو نگاه متفاوت از سوى علماء مشروطه به دین، تفاوت نگاه علماء به مشروطه هم شکل مىگیرد.
*به نظر شما آیا این دیدگاه مىتواند تحلیل درستى از اختلاف نظر علماء در خصوص مشروطه ارائه دهد؟
**این دیدگاه بر اساس اسناد و مدارک تاریخى درست نیست. عملکرد شخص شیخ فضلالله نورى این دیدگاه را رد مىکند. شیخ کسى بود که در ابتدا با مشروطه همراهى کرد و این همراهى تا یک سال هم ادامه پیدا کرد. ایشان در مجلس مىنشستند و قبل از آن هم در مهاجرت کبرى شرکت کردند. لذا این دیدگاه نمىتواند به مسئله اختلاف علماء در مشروطه پاسخ صحیحى بدهد. اساسا کسى که آشنایى اجمالى با اسلام و مذهب شیعه و روش و دیدگاه علماى شیعه داشته باشد به نادرستى این دیدگاه پى مىبرد. البته دین همه این مسائل را در چارچوبهاى کلى بیان کرده است و کشف قوانین جزیى زندگى را به عهده خود ما گذاشته است.
دیدگاه دوم، اختلاف علما را بر اساس تفاوت استنباط آنها از نظام سیاسى اسلام بیان وتحلیل مىکند. یعنى استنباط علماء مخالف مشروطه از روایات این بوده که ما در زمان غیبت باید دو قطب در کشور داشته باشیم. که در یک طرف سلاطین و درباریان باشند و در طرف دیگر علما و فقها. سلاطین و حاکمان امور اجرایى را به عهده بگیرند و علماء هم احکام اسلامى را بیان کنند و امور قضاوت را بر عهده داشته باشند. اما بر اساس این دیدگاه علماى مشروطه خواه معتقد بودند که در کنار این دو قطب یعنى علماء و سلاطین یک قطب دیگر باید حضور داشته باشد و آن مردم هستند.
*آیا به این دیدگاه هم نقدى وارد شده است؟
**به این دیدگاه هم چند نقد وارد است. مهمترین نقد این است که آنها بین اندیشه علماء درباره حکومت اصیل و قدر مقدور تفکیک قائل نشدهاند. زمانى علماء در رابطه با حکومت و نظام سیاسى فارغ از اوضاع زمان بحث مىکنند زمانى هم هست که علماء نظام سیاسى را در فضایى که در آن قرار دارند و با توجه به شرایط موجود و به آن اندازه که فکر مىکنند ممکن است نظرات خود را عملى کنند بحث مىکنند.
*بااین وجود تفاوت بسیار زیادى بین این دو نظریه وجود دارد و عدم شناخت آن به اشتباهات بزرگى در تحلیل مشروطه منجر مىشود؟
**بین این دو مرحله خیلى فاصله وتفاوت وجود دارد. مطالبى که این دیدگاه در باره علماى مشروعه خواه و مشروطه خواه مىگوید ناظر بر وضعیتى بود که علماء در آن قرار داشتند و در مرحله بیان اندیشه سیاسى آنها بودند با مراجعه به نوشتههاى علما هر آنچه که درباره علماء مشروطه خواه و مشروعه خواه در این دیدگاه گفته شد نادرست است. خود شیخ فضلالله در عباراتى که دارد صراحتا بیان مىکند که در زمان غیبت فقها واجب الاطاعه هستند واین بیان دیدگاه دو قطبى را رد مىکند . و یا شیخ در جایى دیگرى مىگوید: وجوب اطاعت ثابت است از براى خدا، رسول خدا وائمه و کسانى که نیابت از امام داشته باشند، در مذاهب اربعه دیگران یعنى (مالکی، حنفی، شافعى و حنبلی) سلطان اولى الامر و واجب الاطاعه است. اما در خصوص علماءمشروطه خواه مىتوان به آثار و گفتههاى میرزاى نائینى که در حکم سخنگوى علماء مشروطه خواه است مراجعه کرد. ایشان هم در نوشتههاى فقهى خود نشان مىدهد که به ولایت فقیه معتقد است. از منظر ایشان در وهله اول ولایت فقیه حاکم است اما از آنجایى که در فضاى فعلى کشور امکانش فراهم نیست لذا ما به سراغ مشروطه مىرویم.لذا ما با این گفتهها به این نتیجه مىرسیم که طراحان این الگو و تحلیل هیچ تفاوتى بین حکومت اصیل و حکومت مقدور قائل نشدهاند واین باعث شده که در تحلیلهایشان دچار اشتباه شوند
*با این وضع ما به این نتیجه مىرسیم که فقها و علماء ما نسبت به حکومت و نظام سیاسى یک نظر واحد دارند و اختلافى در این باره ندارند و ولایت فقیه را در راس حکومت اسلامى در زمان غیبت مىدانند و اطاعت از او را واجب دانستهاند. پس به نظر شما بر اساس کدام الگو مىتوان این اختلاف را تحلیل کرد؟ و به شناخت صحیحى در این رابطه رسید؟
**در ادامه توضیح چهار الگوى ارائه شده باید بگویم که یک دیدگاه سومى وجود دارد که این دیدگاه خیلى قابل اعتنا و در خور توجه نیست. این الگو در یک تحلیل سطحى اختلاف علماء را بر اساس منافع شخصى آنها مورد بررسى قرار مىدهد. اما دیدگاه چهارم که به نظر مىرسد دیدگاه صحیح و درستى محسوب مىشود اختلاف آراء علماء را ناشى از اختلاف آنها در مصداقها مىداند. یعنى اختلاف علماء یک اختلاف مصداقى بوده و نه کلی. در مشروطه نگاه علما مشروطهخواه و مشروعه خواه به مجلس، به آزادى به مساوات و ... بر اساس احکام کلى نبوده بلکه اختلاف در مصداقهاى آزادی، مجلس و مساوات بوده است. در زمان مشروطه اختلاف علماء به این برمىگشت که کسانى چون شیخ فضلالله از نزدیک در جریان تحولات مشروطه بودند و مشاهده مىکردند که آن مجلس مورد توافق و مورد نظر آنها که قرار بود براى رفع ظلم واستبداد به وجود بیاید و بیشتر از حد خود دخالت نموده و در احکام الهى هم دست درازى کرده است و از طرف دیگر علما یى مانند آخوند خراسانى از ایران دور بودند و از نزدیک در جریان تحولات کشور قرار نداشتند و منابع اطلاعاتى آنها هم منابع مناسب و دقیقى نبود و آن تسلطى که علماى تهران بر جریانات مشروطه داشتند آنها نداشتند که در نهایت این عوامل منجر به بعضى اختلافات مصداقى در میان علماء نسبت به مشروطیت شد.