سعدالله زارعی
به آستانه چهارمین سالگرد تجاوز نظامی آمریکا به عراق نزدیک شده ایم. این رخداد بیش از آنکه در آغاز تصور می شد، اهمیت دارد و بی جا نیست اگر گفته شود این ماجرا سرنوشت خاورمیانه را -تا حد بسیار زیادی- دگرگون کرد. اما اشتباه نشود، تجاوز نظامی منشأ تحولات عظیمی که امروز طی این 4 سال شاهد هستیم نبود و نوع برخورد، روش و راهبرد آمریکایی ها نیز این «وضعیت مهم» را رقم نزده است. بر همین اساس برای ارزیابی آنچه اتفاق افتاده است باید به موضوعات دیگر هم توجه شود. اما بعضی از این موضوعات:
1- آمریکایی ها در زمانی دست به اقدام نظامی علیه عراق زدند که منطقه خاورمیانه و از جمله مردم عراق در شرایط کاملاً آماده ای قرار داشتند. طبق سندی که وجود دارد آمریکایی ها با ارزیابی وضعیت عراق به این جمعبندی رسیدند که رژیم بعثی طی یکی - دو سال با یک انقلاب اسلامی از نوع ایران فرو می پاشد و یک «جمهوری اسلامی» جدید متولد می شود. آنان بخصوص پس از آنکه «عدی» پسر صدام حسین در ورودی کاخ ریاست جمهوری عراق توسط یک تیم چریکی -متعلق به حزب الدعوه- ترور شد- و البته فقط زخمی گردید- دریافتند که زمان سقوط صدام بشدت نزدیک شده است چرا که مخالفان نظامی او توانسته بودند چندین حلقه امنیتی و نظامی را پشت سربگذارند و به چند قدمی صدام حسین نزدیک شوند. از این رو در مدتی کمتر از شش ماه پس از آنکه تمرین اشغال عراق را در افغانستان انجام دادند به مرزهای جنوبی عراق هجوم بردند و به سرعت به کاخ ریاست جمهوری و صندلی صدام حسین رسیدند. سرعت پروژه براندازی صدام حسین- حادثه ای در ظرف زمانی 20 روز- خود گویای این مسئله بود که رژیم صدام حسین کاملاً پوسیده است.
اما آمریکایی ها در روانشناسی تک تک عراقی ها و در جامعه شناسی مردم عراق دچار خطای فاحش شدند چرا که گمان می کردند خستگی عراقی ها و سرکوب شدید نخبگان مذهبی، سیاسی و اجتماعی عراق طی سه دهه حاکمیت حزب بعث، به آمریکا این امکان را می دهد که آینده عراق را آنگونه که می پسندد، طرح ریزی نماید. با این تصور، از سوی آنان یک دوره چهار وضعی بر روی جغرافیای عراق علامت گذاری شد؛ شش ماه حاکمیت مطلق نظامی، یک دوره شش ماهه حاکمیت نظامی ژنرالهای آمریکایی و به کارگیری یک تیم مشورتی از متنفذین عراقی، یک دوره یک ساله، نصب یک نخست وزیر و کابینه وی و ترکیبی نظامی سیاسی از آمریکایی ها و سکولارهای عراقی، یک - ظاهراً- دولت منتخب مردم ولی کاملاً وابسته و همگرای با آمریکا. این نقشه تا آنجا که به طراحی آمریکایی ها مربوط می شد هیچ نقصی نداشت ولی وقتی پای عراقی ها به میان می آمد ماجرا طور دیگری می شد. تجاوز آمریکا به عراق یک نیروی عظیم که 60 درصد جمعیت عراق را شامل می شد. آزاد کرد. این جمعیت - حداقل- طی دویست سال گذشته جایگاهی در تحولات عراق نداشتند، و صدام حسین با فشار فراوان و بی رحمی آنان را کاملاً به حاشیه رانده بود. حالا این جمعیت آزاد شدند و بطور مؤثری برنامه احقاق حق خود را پی گرفتند. آنان با زیرکی فراوان موفق شدند گام به گام- از مجلس 24 نفره حکم تا تشکیل دولت مالکی- خواسته های خود را محقق نمایند. برهمین اساس آمریکایی ها با ناپختگی تمام هزینه تغییراتی شدند که در نقطه مقابل منافع آنان بود.
2- آمریکایی ها در تئوری پردازی های خود روی نقطه اصلی خاورمیانه- یعنی ایران- زوم کردند و بارها انگشت اشاره خود را دور آن چرخاندند و یک عبارت کوتاه را تکرار کردند، «می توان ایران را کاملا منهدم کرد»! بر همین اساس یک دوره 2 تا 3 ساله را برای رسیدن به مطلوب خود علامت زدند. این نتیجه گیری همزمان بود با ناامیدی آنان از وقوع تحول در داخل ایران- به دلیل شکست پروژه های اصلاح طلبان- آمریکایی ها گمان می کردند عملیات در افغانستان و نیز عملیات در عراق به آنان جای پای کافی برای عملیات سنگین زمینی می دهد و بزرگترین ضعف آمریکا در مواجهه با ایران که نداشتن «زمین» است برطرف می نماید البته آنان با نیم نگاهی به سه کشور ترکیه، آذربایجان و پاکستان چندین نوبت تلاش کردند تا موافقت آنان را برای استفاده از خاک این سه کشور علیه ایران به دست آورند که هر کدام به دلیل جداگانه ای به بیش از سپردن یک پایگاه نظامی در اینجرلیک، باکو و بندرجوانی به آمریکا رضایت ندادند از این رو آمریکایی ها گمان می کردند با اشغال افغانستان و عراق می توانند این نقیصه را جبران نمایند.
اگر به اظهارات مقامات نظامی ایران در سال 1328 مراجعه کنید، درمی یابید که ایران در همان نقطه «تکوین طرح» دست آمریکایی ها را خواند و برای خنثی کردن طرح دست به کار شد از آن طرف برخلاف تصور آمریکایی ها، اشغال نظامی عراق و افغانستان به آنان موقعیت زمینی برای برخورد با ایران نداد بلکه نیروهای زمینی آنان را درگیر جنگی چهارساله کرد و صدها میلیارد دلار هزینه نظامی آنان در این راه بلعیده شد بدون آن که آمریکا حتی یک گام به مرز ایران نزدیک شده باشد. زمین به مرور زیرپای آمریکایی ها به لرزه درآمد و این لرزش به دروازه های واشنگتن رسید و حزب نئوجمهوری خواه را واژگون کرد. در این فاصله - از زمان اشغال عراق تا امروز- ایران توانست با بهره گیری از ذکاوت خاص خود، رهبری مقتدر و توانمند و ملتی باهوش و زیرک، چهره خاورمیانه را تا حد بسیار زیادی دگرگون نماید. اگر خاورمیانه 1831 را با خاورمیانه 1385 مقایسه کنید درمی یابید که قدرت عمل ایران چند برابر شده و موجودیت خود را به عنوان قدرت اول خاورمیانه تثبیت کرده است.
3- پس از 4 سال توقف، اینک زمان «عقبگرد، آمریکایی ها فرا رسیده است لذا شاهد هستیم آمریکایی هایی که با شعار «دموکراسی» وارد عراق و افغانستان شدند، اینک «ثبات، را مهمترین نیاز خاورمیانه می دانند! البته آمریکا در این شعار هم دچار مشکل است چرا که نظامی گری آمریکایی ها با داعیه تلاش برای ثبات منافات دارد. آمریکایی ها که برای تغییرات عمده وارد منطقه ما شده بودند و حتی شعار تغییرات دمکراتیک در عربستان و مصر و... را مطرح می کردند امروز وجود «ملک عبدالله اردن» ، «ملک عبدالله عربستان» و «حسنی مبارک مصر» را غنیمت می شمرند و تلاش می کنند که - حداقل- این ها بمانند ولی آیا این امکان وجود دارد؟ از آن طرف آیا مصری ها، سعودی ها و اردنی ها مثل گذشته آمریکا را «لنگر ثبات» می دانند. بازی پاندولی عربستان میان ایران و آمریکا به خوبی نشان می دهد که این رژیم ها اعتمادی به توانایی آمریکا در تضمین رژیم های دوستشان ندارند. از همین روست که این رژیم ها در هنگامی که ادبیات سیاسی آمریکا علیه ایران خشن تر می شود به صدزبان به ایران یادآور می شوند که همراه آمریکا نیستند و اجازه نمی دهند از خاکشان علیه ایران استفاده شود. نمی گوئیم به این سخنان اعتمادی هست، آنان قبلاً در چنین آزمونی مردود شده اند ولی به خوبی واضح است که وقتی «قدرت نظامی آمریکا» براثر شکست های پی درپی زیر سؤال می رود، اعراب هم پیمان آمریکا خود را بی دفاع می یابند.
4- جغرافیای انسانی خاورمیانه دستخوش تحول اساسی شده است. آمریکایی ها گمان می کردند با سرنگون کردن رژیم ضدمردمی طالبان در افغانستان و واژگون کردن رژیم جنایتکار و بی رحم صدام حسین در عراق محبوبیت فراوانی به دست می آورند ولی زیاد طول نکشید که آنان متوجه اشتباه بزرگ خود شدند. وقتی نظامیان آمریکایی- که به عمد سرباز خوانده می شوند- وارد خاک عراق شدند، دریافتند که مردم میان آنان و نظامیان حزب بعث تفاوتی قایل نیستند. اما حس «دشمن و بیگانه» بودن برای آنان زمانی اوج گرفت که جنگ 33 روزه رژیم صهیونیستی و غرب علیه حزب الله به وقوع پیوست. آنان شاهد بودند که به آسانی یک میلیون عراقی مسلح به عنوان اعلام پشتیبانی از حزب الله لبنان یک اجتماع بزرگ را در نجف شکل دادند این نوعی اعلام وجود شیعیان عراقی هم بود. آنان به آمریکایی ها یادآور شدند که اگر دست به اسلحه نمی برند از ترسشان نیست و اگر لازم باشد درنگ نمی کنند. وقتی رژیم صهیونیستی و غرب در مواجهه با حزب الله لبنان شکست خوردند، تازه به عمق دره ای که در آن گرفتار شده اند پی بردند.
سال 1385 برای آمریکایی ها فوق العاده تلخ بود، روی کارآمدن دولت اسلام گرای مالکی در عراق، روی کار آمدن دولت اسلامی هنیه در فلسطین، پیروزی حزب الله و شکست اسرائیل در جنگ 33روزه و پیروزی حزب الله در منازعه اخیر سیاسی میان گروه های لبنان دلایل روشن این مسئله هستند.
اجلاس این هفته عراق و رقابتی که میان آمریکا و ایران برای دنبال کردن دو دستور کار متفاوت با شکست کامل طرف آمریکایی به پایان رسید، نشان داد که قدرت ایران چقدر است. آمریکا اگر چه با کشاندن پای فرانسه، انگلیس و نماینده دبیرکل سازمان ملل، نمایندگان مصر و بحرین به اجلاس بغداد تلاش کرد تا کفه ترازو را به ضرر ایران سنگین کند ولی در نهایت این ائتلاف ایران، سوریه و عراق بود که تعیین می کرد مفاد قطعنامه پایانی اجلاس چه باشد، چه کسی آن را صادر کند و اجلاس بعدی در چه زمان و مکانی برگزار شود! این دلایل کفایت می کرد تا طرف آمریکایی دریابد اقتدار در عراق چه تعریفی دارد و تفاوت آن با قدرت چیست؟