* جدیترین نقدی که شما نه به دکتر علی شریعتی، بلکه به جریان شریعتی وارد میکنید، چیست؟
** در مورد هر کسی باید در ظرف زمان خودش قضاوت کرد و در مورد دکتر علی شریعتی هم من انتقادی چندان جدی به او ندارم. انتقادهای من بیشتر به پیروان شریعتی است، نه به شخص شریعتی.
انتقاد من این است که به شریعتی بیرون از زمان خودش مینگرند و این سبب آسیب میشود. اگر شریعتی را در زمان خودش قضاوت کنیم، آنچنان ایرادی به او وارد نیست، چون او جوان پرشور و پرحرارتی بود که از بیعدالتی و استبداد رژیم گذشته شدیدا ناراضی بود و از اینکه میدید ملیون و نهضت آزادی که با آنها همکاری میکرد، کارشان پیشرفت چندانی ندارد، از طرف دیگر دغلکاری حزب توده که جز دستور شوروی کار دیگری نمیکردند، حوصلهاش سر رفت. میدید این استبداد تمامی ندارد و باید یک عمل اساسی انجام داد، لذا به دین متوسل شد و دین را به یک عامل سیاسی موثر و قوی تبدیل کرد که در ایجاد انقلاب نقش مهمیداشت.
من به هواداران متعصب او یعنی شریعتیستها ایراد دارم و نه به شریعتی. شریعتی نویسنده بود و هر نویسنده ای جهات مثبت و منفی دارد. اگر پیغمبرش بکنیم، کار خراب میشود.
اما اگر واقع بینانه نگاه کنیم، جهات مثبت او این میشود که دین را از صندوقخانه اوهام و خرافات بیرون آورد و آن را زنده کرد، حالت خشک و ارتجاعی دین را گرفت، جوانها را به دین علاقهمند کرد، به زنها جرات عرض وجود و شخصیت داد، حوزههای علمیه را از رکود خارج کرد و جنب و جوشی در میان طلاب به وجود آورد و در نتیجه تاثیر مثبتی در تحرک جامعه گذاشت. بنابراین جهات مثبت او به هیچ وجه قابل انکار نیست. ضمنا افکار شریعتی برای تخریب آن رژیم اسلحه موثری بود. مطلب این است که افکار او را اگر بخواهیم از آن رژیم به این رژیم منتقل کنیم، اشکال دارد و جنبه سازندگیاش را از دست میدهد.
* چرا جنبه سازندگیاش را از دست میدهد؟
** اول اینکه شریعتی قبل از همه چیز یک خطیب بود. او برحسب شنوندگانش سخن میگفت و بیان شیوایی داشت. قصد دائمی او به حرکت درآوردن و بسیج جوانها برای ایجاد یک انقلاب پرشور بود. او وقتی حرف میزد، از همه جا سخن میگفت. مثلا از صدر اسلام، از یاران پیامبر، از ائمه و شهادت حسین ابن علی(ع) و حتی از مارکسیسم گزینههایی که به کارش میخورد که بیشتر مربوط به تنازع طبقاتی بود نیز بهره میگرفت. او حتی از زندگی و تاریخ فرانسویها از مبارزات فلسطینیها و الجزایریها نیز سخن به میان میآورد و خلاصه آنکه شریعتی از هیچ بحثی که پیام انقلاب داشت، صرفنظر نمیکرد و تمام کوششاش را برای ایجاد همانا یک انقلاب پرهیجان معطوف میکرد. البته باید خاطرنشان کرد که حرفها و هدف شریعتی مناسب و فراخور موقعیت زمانی و مکانی مردم قبل از انقلاب است. در نتیجه میتوان گفت در غیر این صورت با افکار شریعتی باید همچنان در انقلاب به سر برد. در حالی که تکرار آن حرفها، امروز راه به جایی ندارد، زیرا شریعتی تئوری منظم و منسجمی برای افکار خودش تهیه نکرده، در واقع او یک تئوریسین انقلابی به زعم خودش بود، برنامهای هم برای تحکیم همان انقلاب نداشت و طرح سازمان جامعه جدیدی را برای بعد از انقلاب هم ارائه نداده است. شریعتی قبل از اینکه نظریهپردازی مبتنی بر یک فلسفهای باشد، او یک سخنور بسیار خوشبیانی بود. او کمتر به نوشته یا مطلب تنظیمشدهای از پیش رجوع میکرد و قادر بود ساعتها سخن بگوید و مستمعانش را مجذوب کند، لذا از هر دری سخن میگفت.
* جناب آقای دکتر منظور شما از اینکه شریعتی بین حزب توده و نهضت آزادی گیر کرده بود، این است که او سعی کرد نگاهی بر هر دو داشته باشد و بین این دو راه میانهای را انتخاب کند؟
** بله، چون در آن زمان افکار چریکی و مارکسیستی در دنیا رواج داشت و هنوز شوروی با تمام قدرت و اعتبار حضور جهانی داشت. افکار مارکسیستی در جامعه فائق بود و شریعتی هم سعی میکرد از قافله انقلابیون عقب نماند، در حالی که ادعای مخالفت با مارکسیسم را هم داشت، اما قسمتهایی از مارکس و به طور مثال مبارزه طبقاتی او را مرتبا به کار میبرد. یعنی تا زمانی که با آن رژیم مبارزه میکرد، نمیتوان بر این افکار ایراد چندانی وارد کرد، اما وقتی جامعهای از انقلاب عبور کرد، آن وقت دیگر از افکار شریعتی چیزی باقی نمیماند که به درد این جامعه پس از انقلاب بخورد. در این زمان جامعه به یک عقلانیت در امور احتیاج داشت که البته سروش با قدرت و صلابتی استثنایی درصدد این کار برآمد.
بدون تردید سروش تا حدی تندرویهای شریعتی را جبران کرد. ایراد کار شریعتی این بود، از این جهت که وقتی تحت تاثیر افکار چریکی قرار میگرفت، از خودش نمیپرسید که این چریکها چه کسانی بودند. فلسطینیها و چریکهای الجزایری و ویتنامی بودند که هر کدام در برابر اسرائیل، فرانسه و آمریکا قرار میگرفتند. شریعتی این مدلها را یکسره اقتباس میکرد و قصد داشت در ایران اعمال کند. به طوری که وی در یکی از نوشتههایش میگوید وقتی مجاهدین حرکت کردند، من سعی کردم جنبه تئوریک و عقلانی به کارشان بدهم.
آن روش شاید برای زمان استبداد محمدرضا شاهی و ساواک مناسب بود، اما در آن زمان قدرت تشخیص وجود نداشت و ضمن اینکه یکی از بزرگان دینی بارها به من میگفت که من از تندرویهای شریعتی ناراحتم، برای اینکه ما دنبال انقلاب اسلامی هستیم، ولی شریعتی دنبال اسلام انقلابی است و میخواهد اسلامش مادامالعمر انقلابی باشد. نتیجه این شد که مجاهدین سر بر آوردند، فرقان نزدیکترین گروه به شریعتی بودند و من (نراقی) در زندان با آنها هم بند بودم، صد درصد خودشان را پیرو شریعتی میدانستند و جز او هم به کس دیگری عقیده نداشتند. آنها منحصرا به ترور میاندیشیدند، به همین علت بود که مطهری و مفتح را محکوم به قتل دانستند و آنها را کشتند. این است که من به شریعتیستها انتقاد جدی دارم و نه به خود شریعتی. اگر خودش زنده میماند، یقینا به این راه نمیرفت. شریعتی شیعه را دانسته یا ندانسته از طریق برخی مکاتب مبره جو مارکسیسم به ایدئولوژی انقلاب تبدیل کرده بود.
* یعنی بزرگترین نقد به شریعتی از دیدگاه شما این است که او سعی کرد از دین اسلحه ای به صورت ایدئولوژی بسازد؟
** یعنی او خواست اسلحهای دائمی بسازد و نه فقط برای یک منظور، هرگز نگفت وقتی به مقصود رسیدیم، چگونه از تخریب به سازندگی برسیم. بدون شک شریعتی ادعای پیغمبری نداشت، ولی بعدا آنها که پیروش بودند، به علت کمی مطالعه سیاسی و بینالمللی او را به صورت شبه پیغمبر درآوردند و نفهمیدند که دیگر دوره برخی از حرفهای شریعتی تمام شده است. شریعتی جنبه سیاسی پرشوری داشت که وقتی آدم کتاب حج او را میخواند، منقلب میشد. یعنی این کتاب را میتوان برای همیشه مفید و جالب دانست، اما دیگر پس از انقلاب در جامعهای که باید از پایه ایجاد شود، شور انقلابی نمیتواند تنها موتور محرک باشد. عقلانیت لازم است که اصولا شریعتی به آن توجه نداشت. بنابراین اگر بخواهیم به قاعده از شریعتی استفاده کنیم، در این صورت هیچ انتقادی به او نیست.
* یعنی شما میخواهید بگویید که تاریخ مصرف شریعتی به پایان رسیده است؟
** من چنین مطلبی نگفتم. منظور من این است که اگر بخواهیم با احتیاط به شریعتی نگاه کنیم، میتوان دستاوردهای خوبی از آثارش بیرون کشید. در واقع افراد دانا و عالم باید این کار را بکنند، ولی اگر افراد بیاطلاع بخواهند به شریعتی نگاه کنند و بخواهند مثل قرآن عینا حرفهای دکتر شریعتی را به کار ببرند، آن وقت کارشان به جایی نمیرسد.
* اما اکنون بسیاری از جوانان ما دوباره به شریعتی روی میآورند؟
** خب آن به خاطر نقش انقلاب است. انقلاب به مقدار زیادی محصول شریعتی است. ناخواسته یا خواسته دو نفر مردم را عملا به سوی انقلاب سوق دادند، یکی شاه که مردم را نسبت به رژیم بدبین کرد و دیگری شریعتی که مردم را نه با توجه به عوامل و عوارض ناشی از آن، بلکه بیشتر به رویای انقلاب به نحو هیجانزدهای امیدوار کرد. چون شاه و شریعتی در بروز انقلاب مکمل هم بودند، نمیتوان گفت حالا که شاه رفته، پس شریعتی هم منتفی است. در بعضی امور همچنان میتواند الهام بخش ما باشد، به شرط آنکه با نگاهی نو به آن بنگریم. این را هم باید بدانیم حالا که هیجان انقلابی فروکش کرده است، جوانان دنبال مسائل دیگری هستند، به جای اینکه در زندگی با تحمل و تفکر به مسائل توجه کنند، از بعضی احساسات گذشته خود ابراز پشیمانی میکنند و به آنها حالت سرخوردگی دست میدهد و میبینیم که خیلی از جوانان مثلا نسبت به دین بدبین میشوند، چون انقلاب را با دین یکی میبینند، وقتی دین که خود به کلی مستقل از این مباحث است ضربه میبیند، ولی خود شریعتی هم اعلام کرده رهبری سیاسی با دین باید با یکدیگر جمع باشد.
* ممکن است نظر خودتان را درباره تحولات سیاسی ایران پس از 22 بهمن شرح دهید؟
** گفتیم که شاه و شریعتی در تحریک رژیم گذشته به سوی انقلاب هر کدام با راه و روش خود عمل کردند. یعنی در حالی که راه و روش این دو جامعه را به یک گرداب اغتشاش و هرج و مرج پرتاب کرده بود، اگر رهبری و درایت امام خمینی(ره) نبود، این اغتشاش و هرج و مرج چه بسا کشور را به سمت فروپاشی حاکمیت ارضی و جنگ داخلی سوق داده بود. بخصوص که گروهکهای افراطی بیمیدر به کاربردن اسلحه و اقدام به برادرکشی به خود راه نمیدادند. در این میان رهبری امام خمینی(ره) با تکیه بر خردورزی روحانیون و دوراندیشی مهندس بازرگان و همراهان او توانست انقلاب اسلامی را ماهرانه تبدیل به جمهوری اسلامی کند و به شورای انقلاب و دولت موقت در راه حفظ استقلال کشور و سازندگی امکان حرکت دهد و در عین حال میراث مدیریت و سازماندهی رژیم شاه را حفظ کند. هرچند در مراحل بعدی با اشغال سفارت افکار و نظریات شهید مطهری و بازرگان از مسیر خود خارج شد که بعدا بازرگان با صراحت کامل مکنونات قلبی اش را درباره انحرافات انقلاب در کتاب در دو حرکت بیان کرد.
* شما میخواهید بگویید در ابتدای انقلاب راه امام خمینی(ره) و شهید مطهری و مهندس بازرگان غیر از راه دکتر شریعتی بود. امام وقتی به قم رفت یعنی جمهوری را به دست سیاسیون واگذار کرد ولی شریعتی دین را از سیاست جدا نمیکرد. چرا؟
** بله برای این که شریعتی دنبال همین اصل بود. مگر کتاب «امت و امامت» او غیر از این بود. شریعتی در این کتاب صراحتا با رای مردم مخالف است. به نوشته او «رهبر انسان کاملی است فوق انسانها که سرنوشت انقلاب را به دموکراسی رایهای بیارزش و خریداری شده و بازیچه جهل و خرافه و غرض وانگذارد» ببینید شریعتی میخواست مستقیما توی سرشاه بزند. هر کسی به طورمطلق و قشری امروز دنبال شریعتی برود یکسره خیانت به خودش به شریعتی و به دین و به همه چیز میکند.
* یعنی به نظر شما نمیتوان از برخی افکار و اندیشهها و ادبیات شریعتی برای امید دادن به جوانها بهره گرفت؟
** به شرطی که شما از اشخاص متفکر بخواهید که بیایند افکار شریعتی را جدا کنند مثلا بگویند این قسمت همچنان پایدار است و در عوض قسمت امروز دیگر کاربردی ندارد و مربوط به همان دوره بوده است. این طور نباشد که شریعتی را به مرحلهی ببریم که هرچه در آن زمان گفته ما هم تکرار کنیم.
به طور مثال با تاثراز مارکسیستها، او گفته است که :«فردوسی ایدئولوگ فئودالیته بوده است» در صورتی که فردوسی برای ما ایرانیان یک موهبت الهی است. ایرانیت ما در فردوسی موج میزند و یا در مورد ابوعلی سینا میگوید: «صد تا ابوعلی سینا یک اباذر نمیشود». در حالی که طب ابوعلی سینا در جهان بشریت بیظیر است. علت اینکه شریعتی درباره فردوسی و ابوعلی سینا چنین میگوید این است که او برای علما و فلاسفه و عرفان ایران بهای چندانی قائل نیست و اغلب دنبال اسطورههایی از گذشته مسلمانان بوده است چون میخواسته افرادی را به نوعی مجسم کند که معاصر پیامبر بودند و بعد اینها را قهرمانان جنگ و مبارزه و جهاد معرفی کند. این را باید جوانها بفهمند و امروزه با تکرار طوطی وار همه آنچه شریعتی گفته است به او ظلم نکنند. پیروان شریعتی متوجه نیستند که رویاهای شریعتی در کتاب «امت و امامت » تقریبا در جمهوری اسلامی عملی شده است دیگر معلوم نیست انقلابی بودن امروزه آنها برای چه منظوری است.
متن کامل را در roozna.com بخوانید.