محمدجواد مرادینیا
محققان و صاحبنظران در بیان علل و عوامل فروپاشی رژیم پهلوی موارد متعددی را برشمرده و پیرامون هر یک از آنها سخن فراوان گفته یا نوشتهاند؛ مواردی همچون نبود آزادی سیاسی، برخوردهای خشن با مخالفان و منتقدان، اهتمام به دین زدایی از جامعه، ترویج فساد اخلاقی، وابستگی به بیگانگان، فساد اداری و مالی، سیاستهای غلط اقتصادی و... البته همه اینها درست است و هر کدام در جای خود سهمی در سقوط شاه و فروپاشی حکومتش ایفا کردهاند. اما موضوع این نوشتار نکتهای کلیدی است که در تعلیل به زیر آمدن شاهنشاهی پهلوی بسیار برجسته مینماید و بیتوجه به آن هرگز نمیتوان تحلیل درست و واقعبینانهای از سقوط 57 به دست داد.
محمدرضا پهلوی که در ابتدای جوانی با اراده قدرتهای بیگانه تاج بر سر گذاشته، بر تخت پادشاهی تکیه زد با این باور دوران سلطنت خود را آغازید که آمدن و رفتن شاهان در ایران بسته به خواست و تصمیم بیگانگان است و صرفاً باید در جهت جلب نظر موافق آنان کوشید و همیشه چشم به دهان آنان داشت که چه میگویند و چه میخواهند. این باور محمدرضا زمانی تقویت شد که در اواخر مرداد 1332 مجبور به دل بریدن از تاج و تخت و فرار از کشور شد اما سه روز بعد در کمال ناباوری، دوستان آمریکایی و انگلیسیاش آنها را دودستی به وی تقدیم کردند و او بار دیگر شادمانه به کاخ سلطنت بازگشت.
آن انتصاب اولیه و این رفت و برگشت، هیچ تردیدی برای شاه باقی نگذاشت که هرچه هست قدرت فائقه و قاهره قدرتهای بزرگ جهانی است و هیچ قدرت دیگری در برابر خواست و اراده آنان تاثیری بر قوت و ضعف او و حکومتش ندارد. با این حساب شاه خود را از همه کس و همه چیز بینیاز دید و چنان پرده غفلتی در برابر دیدگانش کشیده شد که شاید تا روزهای آخر عمر نیز کنار نرفت و پاره نشد. این پرده غفلت مانع از آن شد که شاه جنس حرکت و جنبش عظیم سالهای 56 و 57 را بشناسد تا بتواند در برابرش چاره ای بجوید. او براساس رسوب ذهنی خود میپنداشت که این بار نیز به پشتوانه بیگانگان بر مردم ناراضی و ناامید شده از شاه خویش فائق خواهد آمد و لذا حتی در آن ماههای پرخطر و پرحادثه آخر کار نیز تنها چاره رهایی از بن بست را در اطاعت هرچه بیشتر و صمیمانهتر از بیگانگان دید و نه نزدیک شدن به مردم و گردن نهادن به خواستههای بر حق آنان.
سیلاب خروشان، شاه و تاج و تختش را با خود میبرد و او از کسانی استمداد میطلبید که دیگر هیچ ابزاری برای رهاییاش از امواج سهمگین خشم ملتی یکپارچه در دست نداشتند. البته این بیراهه رفتن شاه حداقل در ماههای آخر، برای معدودی از همکارانش روشن شده بود، اما او خود کماکان در خیالات و اوهام غوطه میخورد.
پرویز راجی، آخرین سفیر شاه در لندن، در یادداشت روز پنجشنبه 23 آذر 1357 خود پس از ثبت گزارش دیدارش با وزیر خارجه انگلیس که با هدف جلب حمایت هرچه بیشتر آن دولت صورت گرفت نوشته است: «در بازنگری به آنچه که امروز انجام گرفت (دیدار با وزیر خارجه انگلیس) دامنه تفکراتم به اینجا کشید که واقعاً چطور میتوانیم ادعا داشته باشیم که باز هم چیزی از غرور ملی در ما باقی مانده است؟... در موقعیتی که آیتالله، مردم ایران را علیه شاه برانگیخته، ما دو نفر (یکی وزیر امور خارجه دولت شاهنشاهی [افشار] و دیگری سفیر شاهنشاه آریامهر در دربار سنت جیمز) اینجا در لندن در برابر انگلیس به خاک افتادهایم و با التماس از آنها میخواهیم که دست از حمایت ما نکشند.
اگر زمانه به حدود 50 سال قبل بازمیگشت این عمل ما میتوانست قابل توجیه باشد. 30 سال پیش هم تا حدودی شاید. ولی اینک که دیگر هیچ نشانی از دوران گذشته امپراطوری بریتانیا وجود ندارد مسلماً انگلیسیها هرگز نمیتوانند کاری بیشتر از خود ما برای ایران انجام دهند و به این ترتیب در حالی که ما در ایران هنوز اعتقاد داریم از قدرت جادویی انگلیس میتوان استفاده کرد ولی خود انگلیسیها اولین کسانی هستند که اعتراف میکنند هیچ قدرتی ندارند. ما دائم مشغول تفسیر و تعبیر و یا عیبجویی از سخنانی هستیم که کالاهان یا کارتر درباره ایران به زبان میرانند ولی آیتالله آنها را به دیده تحقیر مینگرد و اصلا ً به گفتههایشان اعتنایی ندارد و در این میان مسلم است که او برنده خواهد بود.
آیا موقع آن نرسیده که به ما ثابت شده باشد به بیراهه رفتهایم و از زاویهای غلط به مسائل نگریستهایم و آیا لازم نیست که بیش از این به خیالبافیهای بیپایه خود ادامه ندهیم؟»
به اعتقاد یکی از وزرای شاه «سودای یکهتازی شاه موجب شد هرگز نتواند با اینکه کسان دیگری اظهار وجود کنند بسازد و روی هم رفته اصالتی برای مردم و خواست و باور آنان قائل نبود و گمان داشت کار ویژه مردم، یکسره فرمانبری، و از آن او رهبری است. از سوی دیگر بر پایه آنچه در آغاز پادشاهی خود و جریان سقوط دکتر مصدق دیده بود، قدرتهای بزرگ به ویژه آمریکا و انگلستان را دارای نیروی افسانهای میپنداشت. در نتیجه یقین داشت نگهداری روابط صمیمانه با اینان او را از هرگونه خطری ناشی از ناخرسندی مردم مصون میدارد و در چنین شرایطی میتواند آسودهدل آنچه میخواهد بگوید و بکند. شاه را با واقعیت عینی وضع ایران سر و کاری نبود.»
پرویز راجی ذیل یادداشت روز چهارشنبه 22 آذر 57 خود پس از درج گفتوگوی خود با امیرخسرو افشار (وزیر امور خارجه ایران) درباره اینکه مساله اصلی ما در حال حاضر چیست به نقل از افشار نوشته است «با گفته تو کاملا ً موافقم که مساله ما فقط این است که ببینیم خمینی چه میگوید. ولی مساله اینجاست که اعلیحضرت شخصاً برای اظهارنظرها و موضعگیرهای انگلیسیها و آمریکاییها خیلی اهمیت قائلند.»
هم او در یادداشت روز بعد به جمله ای از قول وزیر خارجه انگلیس اشاره کرده که حائز اهمیت است. «وزیر خارجه انگلیس (دیوید اوئن) در پاسخ افشار (وزیر خارجه ایران)، مساله کثرت و انبوهی گیج کننده مردم در تظاهرات روز عاشورا را متذکر شد و گفت البته باید بدانید که آنچه ما در پایتختهای غربی میاندیشیم اهمیت چندانی ندارد. اصلا ً ما را فراموش کنید. ما اگر بتوانیم به شما کمک میکنیم و از انجام آن دریغ نداریم.»
گفتههای وزیر خارجه انگلیس حکایت از آن دارد که آنان با آنکه هزاران فرسنگ دور از ایران میزیستند اما از واقعیتهای خیابانهای تهران و تظاهرات انبوه مردم در رد و نفی شاه و سلطنت، پیام انقلاب ایران را گرفته و در رویارویی با آن احساس ناتوانی میکردند اما شاه قصد نداشت به هیچ وجه به این واقعیت بزرگ و ملموس در بیخ گوش خود گردن نهد.
این اعتراف سفیر شاه در لندن هم خواندنی است که ریشه اصلی مشکلا ت اردوگاه شاه را شناخته و به عمق فاجعه پی برده است «باید اعتراف کنم که گرچه من هم دارای غرور ملی ـ نه به حد افراط مثل بعضیها ـ هستم ولی ضمناً هم نمیتوانم این مساله را به خود بقبولانم که شاه و همه کسانی که شبیه من در اردوگاه شاه قرار دارند چگونه میتوانیم مدعی داشتن غرور ملی باشیم در حالی که از مردم مملکت بریدهایم و با عجز و لابه از کشورهای غربی تقاضای حمایت از خود را داریم؟ در رژیمیکه وابستگی کامل به غرب، ارکان اصلی موجودیتش را تشکیل میدهد ما نیز به حالتی در آمدهایم که اعتقاد خارج از اندازه به قدرت و توانایی متحدان اروپایی خود پیدا کردهایم و چون فکر میکنیم آنها هر لحظه که بخواهند میتوانند فقط با تکان دادن چوبدستی جادویی خود همه چیز را به میل خویش بگردانند لذا این طور به خود میقبولانیم که هرچه در ایران اتفاق میافتد سر نخش در لندن یا واشنگتنی قرار دارد و به همین جهت نیز آنچنان برای دوستان غربی خود از جهت کارآیی و قدرت اعمال نفوذشان ارزش و اهمیت قائل میشویم که آنها خودشان هم هرگز این همه توانایی را در خویش سراغ نداشته و ندارند.»
دوستان آمریکایی شاه نیز به همین واقعیت رسیده بودند و برای آنکه از سقوط شاه جلوگیری کنند توصیه اکید داشتند که شاه ارتباط مستقیم تری با مردم برقرار کند. سناتور بیرد رهبر اکثریت مجلس سنای آمریکا که در ششم آذر 57 با شاه دیدار کرد قبل از حرکت به ایران با این عقیده واشنگتن آشنا شده بود که شاه باید از طریق رادیو و تلویزیون ارتباط مستقیم بیشتری با مردم برقرار کند. سولیوان )سفیر آمریکا در تهران) نیز در جریان دیدار دوم آذر خود با شاه این عقیده را به اطلاع شاه رسانده بود. با همه این اوصاف دل شاه فقط پس از صحبت با دوستان آمریکاییاش و به ویژه کارتر آرام میگرفت، سر حال میآمد و روحیهاش تقویت میشد.
ویلیام شوکراس نیز در کتاب خود تصریح کرده است که شاه بیگانگان را بهتر تحویل میگرفت و در آن حال هیچ فرد ایرانی که به او نظر مشورتی بدهد وجود نداشت.
گری سیک هم نوشت «تصور شاه از آیتالله خمینی، مانع از آن شد که وی به استعدادهای سیاسی، کاریزما و تواناییهای تبلیغاتی این رهبر قرن بیستمیپی ببرد.»
انتظار معجزه از آمریکا
شاه در طول دوران سلطنت خود اختیار و اجازه تصمیمگیری را از همه سلب و در خود متمرکز کرده بود. از سوی دیگر خود نیز چشم به دهان آمریکاییها داشت تا آنچه از نظر آنان درست بود و تمایل به انجامش داشتند اجرا شود.
شاه در روزهای پایانی شهریور 57 و پس از کشتار مردم در میدان ژاله در تماس تلفنی با کارتر خواستار حمایت قاطع ایالات متحده از خود شد. کارتر نیز در پاسخ به خواسته شاه قول داد بیانیهای صادر کند و در آن بر حمایت از دستگاه سلطنت تاکید نماید که چند ساعت بعد از این مکالمه، بیانیه مورد نظر از سوی کاخ سفید صادر شد.
کارتر چندی بعد در نهم آبان 57 ولیعهد شاه را در دفتر خود در کاخ سفید به حضور پذیرفت. هدف کارتر از این اقدام که در حضور خبرنگاران صورت گرفت تاکید بر حمایت دولت آمریکا از دستگاه سلطنت بود. کارتر در این دیدار اظهار داشت: «دوستی و اتحاد ما با ایران یکی از مبانی مهم سیاست خارجی ما است. ما بهترین اوقات را برای شاه آرزو داریم و امیدواریم ناآرامیهای کنونی به زودی از میان برود.»
در همان ایام، زمانی که شاه برای روی کار آوردن یک دولت نظامی نظر سفیر آمریکا را جویا شد وی نیز موضوع را به دولت متبوع خود انتقال داده و از واشنگتن پاسخ گرفت که «به نظر دولت آمریکا بقای شاه حائز کمال اهمیت است و آمریکا از هر تصمیمی که وی برای تثبیت قدرت و موقعیت خود اتخاذ کند حمایت خواهد کرد» به نوشته سولیوان از متن پیام چنین مستفاد میشد که آمریکا از هر اقدامی در جهت پایان بخشیدن به اوضاع بحرانی ایران و سرکوب مخالفان حمایت میکند.
اما ظاهراً خواسته شاه از آمریکا بسیار بیشتر از این حرفها بود، او از آمریکاییها انتظار معجزه داشت. انتظار داشت آنان به هر طریق ممکن وارد عمل شده، مخالفان او را سرکوب کرده و راه ادامه سلطنت را برایش هموار کنند. از این رو در «پاسخ به تاریخ» تصریح کرده است: «وعدههای آمریکاییان چندان ارزشی نداشت.»
به نوشته فردوست محمدرضا تلاش میکرد هر طور شده کارتر را به میدان بکشد تا وضع را تغییر دهد.هایزر هم نوشته است «شاه عمیقاً اظهار تاسف کرد که آمریکا مستقیماً به سراغ خمینی نرفته است... شاه هم مثل من و سولیوان خواستار یک ابتکار روشن و صریح از سوی آمریکا بود.»
انتظار و توقع شاه از آمریکا از خلال گفتههای سران ارتش به آمریکاییها کاملا ً شفاف و روشن، قابل فهم و دریافت است. به نوشته ژنرالهایزر (که از سوی دولت آمریکا با ماموریت کمک به رژیم پهلوی و حفظ ارتش از فروپاشی به ایران آمده بود)، ژنرال طوفانیان از او پرسید «آمریکای بزرگ چه وقت خمینی را ساکت خواهد کرد؟» او تصریح کرده است. «این سؤالی بود که در هفتههای بعد بارها شنیدم.»
هم او در جایی دیگر از خاطراتش نوشته است «ربیعی (فرمانده نیروی هوایی) پرسید چرا آمریکا بر خمینی فشار نیاورده است.» و باز در جایی دیگر «ربیعی باز هم علیه آمریکا داد و بیداد راه انداخت که آمریکا با این همه بازوان قوی چرا نمیتواند به سادگی خمینی را کنترل کند»
هایزر درباره رئیس ستاد ارتش شاه هم نوشته است «قره باغی احساس میکرد که ارتش توان برنامه ریزی را ندارد و نمیداند آیا آنقدر آدم دارد که به آنها بتواند اعتماد کرد یا نه؟ میخواست که پرسنل آمریکایی کار برنامهریزی برای آنها را در دست گیرند.»
ارتشبد ازهاری هم که اندک مدتی از سوی شاه ماموریت یافت تا با تشکیل دولت نظامی شعلههای خشم مردم را خاموش کند به سرعت دریافت که کار از کار گذشته و انجام چنین ماموریتی به هیچ وجه در قد و قواره او و سایر همقطارانش نیست. او هم مانند رهبر خود (شاه) به این باور رسیده بود که صرفاً دستان دوستان آمریکایی شان امکان معجزه و نجات شاه را خواهند داشت و لاغیر. ازهاری پس از وقوف بر ناتوانی خویش خود را به تمارض زده از زیر بار مسوولیت شانه خالی کرد. او در همان روزها که خود را در بستر بیماری افکنده بود سفیر آمریکا را به حضور طلبیده گفت «شما باید این مطلب را بدانید و آن را به دولت خودتان گزارش بدهید. شاه قدرت اراده و تصمیم خود را از دست داده و این مملکت دارد از دست میرود.»
یکی از مقامات رژیم پهلوی در همان ایام طی تماس تلفنی به سفیر ایران در انگلستان گفت: «به نظر میرسد همه در تهران به فلج فکری دچار شدهاند. فکر هیچ کس کار نمیکند و به طور کلی فقدان کامل قوه ابتکار در تمام تصمیمگیریهای مقامات تهران مشهود است.»
در آن شرایط همه در انتظار وقوع معجزهای از سوی آمریکاییها لحظهشماری میکردند، غافل از آن که سرعت و قدرت امواج سهمگین انقلاب اسلامی قدرت تصمیمگیری درست را از آنها نیز سلب کرده و علی رغم تمایل شدید به مهار جریان انقلاب، واقعاً از انجام آن عاجز ماندهاند.
سفیر آمریکا در تهران درباره فقط یکی از راهپیماییهای تهران نوشته است. «نظم و سازمان این راهپیمایی در عین حال که موجب تحیر و شگفتی ما شد این واقعیت را هم آشکار ساخت که ما تشکیلات و فعالیت مخالفان را دست کم گرفتهایم و از منابع اطلاعاتی لازم در میان گروههای مخالف بویژه روحانیون و بازاریان برخوردار نیستیم.»
این تعابیر حکایت از آن دارد که همه به اتکای آمریکا در خواب غفلت فرو رفته بودند، بیآنکه بدانند خود آمریکا نیز غافلگیر شده و واقعاً راه به جایی نمیبرد.
ارتشبد فردوست در این باره گفته است «انقلاب شروع شد و همه غافلگیر شدیم... آیا سرویسهای انگلیس و آمریکا نیز غافلگیر شدند؟ مسلماً چنین است.» هم او افزوده است «وقتی یک ملتی شاه را نمیخواست آمریکا چه میتوانست بکند؟»
گری سیک مشاور امنیت ملی دولت کارتر دلیل غافلگیری و سردرگمیدولت متبوع خود در واقعه انقلاب ایران را محدود شدن ارتباط دولتمردان آمریکا با جامعه ایران به دربار و ایرانیان تحصیل کرده در غرب و سازمانهای دولتی ایران دانسته و نتیجهگیری کرده است که سیاستگذاران واشنگتن فاقد منابع اطلاعاتی مستقل بودند.
به هر حال شاه در آخرین هفتههای اقامت خود در ایران این واقعیت تلخ را پذیرفت که از آتش دوستان آمریکایی خود آبی گرم نخواهد شد و انتظار وقوع معجزه از سوی آنان توقعی بیهوده است. او این نتیجه گیری را برای یکی از نمایندگان اعزامیآمریکا (سناتور بیرد) چنین به زبان آورد «ایالات متحده و کشورهای دیگر، کار چندانی نمیتوانند بکنند. مشکل عمیقی در این جا وجود دارد و حتی بهترین بیانیهها از سوی واشنگتن، لندن و بن نیز نمیتواند این مشکل را حل کند.»
از آن پس دیگر فکر شاه فقط حول محور نجات جان خود و فرار از معرکه دور میزد و زمانی که دوستان ناامید و حیرت زده آمریکاییاش نیز بر این فکر او صحه گذاشته و به ترک کشور دعوتش کردند « با لحنی کم و بیش ملتمسانه گفت خیلی خوب، اما کجا باید بروم.» و هنگامیکه سفیر آمریکا از او پرسید که آیا میل دارد ترتیب مسافرتش به آمریکا را بدهد «شاه یک مرتبه از جای خود حرکت کرد و با هیجان شبیه حرکت یک پسر کوچک گفت اوه،... شما این کار را برای من میکنید؟»
شاه با آن که حمایتهای نظری و عملی ایالات متحده از حکومت خود را تا آخرین روزهای تاجداریاش میدید و فرستادگان و مقامات مختلف آمریکایی همیشه و همه جا در دسترسش بودند تا آخر بر این باور باقی ماند که تاج و تختش را به آمریکا باخته است در حالی که این تحلیل شاه برای آمریکاییها واقعاً بهتآور و گیجکننده بود. آنان نمیتوانستند بفهمند دلیل بدبینی شدید شاه که کاملاً مورد حمایت آنها بود چیست و چرا به این وضعیت دچار شده است، چنان که سولیوان پس از گفتوگویی با شاه، در خاطرات خود نوشت «از طغیان خشم و غضب شاه و حرفهایی که از زبان او شنیدم لحظهای گیج و مبهوت شدم. او با لحن مردی سخن میگفت که ناجوانمردانه مورد خیانت واقع شده و گویی دادخواهی میکرد. شاه در تمام مدت صحبتش با حالتی پریشان و احساساتی سخن میگفت به طوری که در پایان این صحبتها واقعاً متحیر بودم که چه واکنشی باید نشان دهم.»
شاه همچنان که رویه دیکتاتورهای همیشه تاریخ است نخواست و یا نتوانست بپذیرد که طوفان خشم مردم ناراضی، طومار پادشاهیاش را در هم پیچیده است، اما آنان که در آن روزگار شاهد و ناظر این حادثه سترگ بودند و نیز اسناد و مدارک تاریخی، همه بر این واقعیت مسلم مهر تایید میزنند که باتلاق ایجاد شده در شکاف عمیق میان شاه و مردم، سرانجام پهلوی دوم را به کام خویش کشید و این صرفاً مردم ایران بودند که شاه به دلیل بیگانگی با آنان، به آنان باخت و نه قدرتی دیگر. فاعتبروا یا اولی الابصار.