مهدی محمدی
«هیچ گوشه ای در جهان وجود نداشت که ادعا نکنند منافعشان در آن به خطر نیفتاده یا مورد حمله واقعی قرار نگرفته است. اگر این منافع از آن «روم» نبود، از آن «متحدان روم» بود و اگر «روم» متحدانی نداشت، آنها را می ساختند. وقتی چنین منافع تراشی هایی کاملاً ناممکن بود می گفتند به افتخارات ملی ما توهین کرده اند. همیشه رنگ و بوی قانونی به جنگ می دادند. «روم» همیشه از سوی «همسایگان ناپاک» مورد حمله قرار می گرفت... سراسر جهان از سوی لشگریان «دشمن» مورد تاخت و تاز واقع می شد و بی شک این وظیفه «روم» بود که از جهان در مقابل نقشه های مسلماً تجاوزکارانه آنها دفاع کند. در روم نه از آغاز به معنایی که ما می فهمیم یک ملت جنگجو وجود داشت و نه استبداد نظامی یا اشرافی گری با جهت گیری خاص نظامی؛ بنابراین فقط یک راه برای درک این جنگ ها وجود دارد؛ بررسی دقیق منافع طبقاتی داخلی و به عبارت دیگر بررسی این مسئله که چه کسانی از جنگ سود می برند.»
جوزف شوپیتر، 1919
حدود دو هفته پیش «سیمورهرش» نویسنده معروف نشریه نیویورکر در ایالات متحده مقاله ای نوشت و در آن به نقل از منابع متعدد اطلاعاتی و نظامی ایالات متحده از طرح ریزی و تمرین های عملیاتی جدی پنتاگون برای حمله به ایران خبر داد.
بلافاصله بعد، روزنامه واشنگتن پست همین ادعاها را احتمالاً به نقل از همان منابع تکرار کرد. آنچه این دو نشریه آمریکایی منتشر کردند تقریباً بی درنگ انبوهی از واکنش ها را در فضای داخلی ایالات متحده و بیرون از آن برانگیخت. به طور طبیعی بسیاری از کارشناسان نظامی و اطلاعاتی انجام چنین اقدامی یا حتی طرح ریزی برای آن را دیوانگی محض خواندند و درباره دلایل عدم امکان اجرای چنین پروژه ای یا شکست حتمی آن در صورت انجام، بسیاری استدلال ها کردند. تا اینجا طبیعی بود. آنچه پس از انتشار این نوشته ها ناظران سیاسی را به تعجب واداشت واکنشی بود که کاخ سفید و مجموعه دولت آمریکا به آن نشان داد. انتظار این بود که نومحافظه کاران در واشنگتن و جاهای دیگر، اگر این برنامه ریزی ها را تایید نمی کنند لااقل رد هم نکنند. اما آنچه اتفاق افتاد کاملاً خلاف این بود. تقریباً تمامی اعضای هیئت حاکمه آمریکا از صدر تا ذیل و از تندروترین چهره ها تا معتدل ترین آنها، تمام توان خود را به کار گرفتند تا افکار عمومی و رسانه ها را قانع کنند که آنچه هرش درباره حمله به ایران نوشته لاطائلاتی بیش نیست. در همان حال که تاکید می شد «هیچ گزینه ای از روی میز حذف نمی شود»، بوش این نوشته ها را «اخبار رسانه ای غیردقیق» خواند، رایس تاکید کرد وزارتخانه متبوعش فقط به راه حل های دیپلماتیک می اندیشد و حتی کار به جایی رسید که رامسفلد- رادیکال ترین عضو کابینه بوش- هم حاضر به تایید آنچه هرش درباره برنامه ریزی های پنتاگون گفته بود، نشد و آن را «غیرجدی» خواند.
به این ترتیب و باجدی شدن بحث از برخورد نظامی ایران و آمریکا سؤالاتی که به نظر می رسد باید با اتکا به مفروضاتی دقیق و روشن و متدی کارآمد و خالی از سوء تفاهم به بحث درباره آنها پرداخت به دو شکل قابل طرح است؛ اول، آیا یک طراحی برای انجام عملیاتی نظامی علیه ایران در پنتاگون وجود دارد؟ دوم، آیا حمله ای انجام خواهد شد؟
شواهدی قابل اطمینان وجود دارد که بر مبنای آنها می توانیم به سؤال اول پاسخ مثبت بدهیم. در واشنگتن همواره کسانی هستند که به حمله به ایران (هم چنانکه حمله به روسیه، چین و...) و برای آن طرح ریزی می کنند. حتی می توان تصور کرد در میان یگان های نظامی ایالات متحده و اسرائیل نیروهای خاصی تهاجم نظامی به ایران را تمرین هم کرده اند. علاوه بر این، همین که بگو مگو میان شخصیت ها و محافل مختلف سیاسی و امنیتی در آمریکا بر سر این موضوع بالا گرفته، خود نشانه ای مهم است از اینکه چیزی که وجود دارد، مهم ترین نمونه از این قبیل بگومگوها و اختلاف نظرها، انتشار مکرر برخی گزارش ها درباره اوج گیری اختلاف ها میان پنتاگون و وزارت خارجه و شکر آب شدن میانه رایس و رامسفلد است. آشنایان با سیر تحول تاریخی ساخت قدرت در ایالات متحده می دانند که در این کشور همواره جنگی پنهان- اما کاملاً واقعی- میان وزارت دفاع و وزارت خارجه وجود داشته است.
پنتاگون سیاست خارجی را بخشی از امنیت ملی می داند و عقیده دارد دیپلمات ها در وزارت خارجه نباید خارج از خط مشی امنیت ملی که عموماً توسط پنتاگون ترسیم می شود، گامی بردارند؛ در مقابل وزارت خارجه همواره معتقد بوده پنتاگون آنقدر باهوش نیست که بتواند مشکلات را با استفاده از شیوه هنرمندانه ای مانند دیپلماسی حل و فصل کند. در آمریکا وقتی پنتاگون وارد بحثی می شود معنایش این است که وزارت خارجه در آن بحث شکست خورده است. در واقع نظامی ها زمانی خود را وارد معرکه می کنند که از دیپلمات ها کاری برنیامده باشد. ورود نظامی ها مستقیماً به معنای اعلام بی کفایتی دیپلمات هاست. ریشه اختلاف های اخیر میان رایس و رامسفلد را در همین جا باید جست. وقتی پای اعتبار و حیثیت سازمانی در میان باشد و طرح بحث حمله نظامی به ایران بخواهد به مثابه نوعی آبرو ریزی برای وزارت خارجه- که نتوانسته مشکل را به شیوه دیپلماتیک حل کند- درآید، می توان تصور کرد موجود تندرویی مانند رایس- که خود در شرایطی متفاوت می توانست سردمدار بحث حمله به ایران باشد- بدل به یک مخالف دو آتشه اقدام نظامی شود.
اما سؤال دوم؛ به این سؤال باید پاسخ منفی داد. هر طرح ریزی و تمرینی لزوماً به این معنا نیست که یک عملیات واقعی هم در پیش است. با اتکا به 3 «دسته دلیل» می توان استدلال کرد تهاجم نظامی به ایران بیش از آنکه یک پروژه واقعی باشد، سوژه ای برای عملیات روانی است. ابتدا اجازه بدهید این دلایل را به نحو کاملاً اجمالی مرور کنیم، آن وقت از آنها نتیجه ای خواهیم گرفت.
1- دسته دلایل، اطلاعاتی: به دلایلی که مستقیماً ناشی از ناتوانی جامعه اطلاعاتی ایالات متحده در کسب اخبار دقیق از داخل ایران و خصوصاً فعالیت های حساس هسته ای و نظامی آن مربوط می شود، معقول نیست که تصور کنیم آمریکایی ها قادر به انجام یک عملیات موفقیت آمیز نظامی علیه ایران خواهند بود.
1-1- آمریکایی ها چیز زیادی (تقریباً هیچ چیز به جز آنچه در اختیار IAEA است) از برنامه هسته ای ایران نمی دانند. آمریکایی ها نمی دانند ما تا چه حد جلو رفته ایم. توان ما برای تسریع کار تا چه حد است و هسته (core) این فعالیت ها کجاست. آمریکایی ها به دلیل همین ضعف شدید اطلاعاتی همواره از وجود مواد، تأسیسات یا فعالیت های اعلام نشده در ایران ابراز نگرانی کرده اند، مدیر کل آژانس هم 5/2 سال است در گزارش های خود می نویسد اطمینان ندارد هیچ موضوع اظهار نشده ای در ایران وجود نداشته باشد. از دید ایران همه اینها بازی های سیاسی است برای کش دادن پرونده ایران و فراهم آوردن بهانه ای برای فشار بیشتر به آن. اما از منظر یک طراح نظامی در پنتاگون این بحث بسیار کلیدی است. آیا آنچه ایران اظهار کرده- و در صورت انجام یک حمله، هدف آن خواهد بود- همه آن چیزی است که دارد؟ اگر ایران برنامه اصلی خود را با موفقیت پنهان نگه داشته باشد چه؟ آیا در این صورت حمله به تاسیسات اعلام شده ایران مصداقی روشن از زدن به کاهدان نخواهد بود؟
به یک طراح در پنتاگون حق باید داد که جامعه اطلاعاتی کشورش را به این دلیل که پاسخ روشنی به این سؤال ها ندارد، سرزنش کند و خودنیز توان یک طراحی نظامی موفق علیه ایران را در خویش نبیند.
2-1- مشکل اطلاعاتی بزرگ دیگری که آمریکایی ها با آن درگیرند به میزان توان مهندسی ایران برای بازسازی سریع تأسیساتی که مورد تهاجم قرارگرفته اند و همچنین توان نظامی متعارف آن برای دفاع از خود بازمی گردد. آمریکایی ها همانطور که «هنری هاید» رئیس کمیته امور بین الملل سنا تأکید کرده خوب می دانند که ایران جامعه فنی توانمندی دارد. یک طراح نظامی در پنتاگون از خود می پرسد فرضاً ما بتوانیم تأسیسات هسته ای ایران را هدف قرار بدهیم. اگر ایرانی ها به سرعت قادر به تعمیر و جایگزینی آن باشند، این کار چه نفعی برای ما دارد؟
2- دسته دلایل عملیاتی: برخی دیگر از دلایلی که نظریه قریب الوقوع بودن حمله نظامی به ایران را بی اعتبار می کند، به توان عملیاتی نیروهای دشمن و شرایطی که عملیاتی مانند حمله به ایران باید از خلال آن صورت گیرد، بازمی گردد.
1-2- مهم ترین مفهومی که در بحث از موانع عملیاتی حمله به تأسیسات ایران باید به خاطر سپرد، چیزی که نظامی ها به آن می گویند «وضعیت نیرویی» (force posture). وضعیت نیرویی آمریکا چه در منطقه و چه نیروهایی که درون خاک ایالات متحده قراردارند و در صورت وقوع درگیری نظامی باید به منطقه اعزام شوند به هیچ وجه برای رویارویی با ایران مساعد نیست. نیروهای آمریکایی در منطقه از کنترل چند صدنفر به قول خودشان تروریست در افغانستان و عراق ناتوان و ناامیدند چه رسد به اینکه بخواهند جبهه ای به عظمت ایران پیش روی خود بگشایند، ضمن اینکه می دانیم کاخ سفید برای کم کردن همین مقدار نیرویی هم که فعلاً در منطقه دارد از جانب محافل سیاسی (خصوصاً رقبای دموکرات) افکار عمومی و نخبگان درون ایالات متحده تحت فشار است و لذا بی ربط و غیرعملی است که بخواهد نیروهای جدیدی به جبهه تازه گشوده شده ایران بفرستد. در نهایت این را هم باید به خاطر داشت که به سبب افت شدید محبوبیت جمهوری خواهان آمریکا، توان بسیج گری آنان در داخل خاک خود از هر زمان دیگری در تاریخ ایالات متحده ناچیزتر است. «نیروی بیشتر» نه وجود دارد و نه- حتی اگر وجودداشت- قابل اعزام به جبهه درگیری با ایران بود.
2-2- تأسیسات هسته ای ایران در تمام سطح کشور پراکنده است و امکان نابودی تمامی آنها در یک دور حمله آن هم یک حمله محدود (Limited strick) وجود ندارد.
3-2- از تأسیسات هسته ای و دیگر تأسیسات حساس ایران به خوبی حفاظت می شود. بسیاری از تجهیزات پدافندی که ایران با استفاده از آنها از تأسیسات خود حفاظت می کند دقیقاً در تأسیسات مشابه کشورهایی چون روسیه و چین نیز مورد استفاده است.
4-2- برخی تأسیسات هسته ای حساس ایران زیرزمین قراردارد و عملاً امکان نابودی آنها با تسلیحات متعارف منتفی است.
5-2- پایگاه پشتیبانی نیروهای حمله کننده به ایران کجاست؟ آیا هیچ یک از کشورهای همسایه ایران حاضر خواهد شد خاک خود را برای حمله به ایران در اختیار آمریکا یا اسراییل قراردهد؟ اگر فرض کنیم ناوهای آمریکا در خلیج فارس از نیروهای عمل کننده پشتیبانی خواهند کرد آن وقت جای این پرسش باقی می ماند که تا چه حد می توان روی این نوع تدارک و پشتیبانی حساب کرد و به تداوم آن مطمئن بود. رزمایش پیامبر اعظم(ص) و عقب نشینی عجیب- و عموماً اعلام نشده- ناوهای آمریکایی در حین و پس از انجام آن به خوبی نشان داد خلیج فارس برای هر نوع شناوری تا چه حد می تواند ناامن باشد.
6-2- و واپسین پرسش عملیاتی: چه کسی باید به ایران حمله کند؟
نیروی عمل کننده کیست؛ آمریکا یا اسراییل؟ داستان بانمک و خواندنی است ماجرای پاسکاری موضوع حمله به ایران از سوی امریکا و اسراییل به یکدیگر. هر کدام دیگری را جلو می اندازد و پیداست هیچ یک جرئت عمل ندارد.
3- دسته دلایل مربوط به تبعات و نتایج، هرگونه تهاجم نظامی به ایران مسلما تبعاتی خواهد داشت. بخشی از این تبعات به ایران مربوط است و بخشی دیگر صرف نظر از اراده ایران به نحو خود به خودی روی خواهد داد. دسته دلایل مربوط به تبعات و نتایج به نسبت به دو دسته دلیل دیگر، دلایل بسیار مستحکم تری در اختیار می نهد که هیچ عاقلی به فکر درافتادن با ایران نیفتد.
1-3- هرگونه حمله نظامی به ایران مسلما یک «حمله محدود» خواهد بود که هدف از آن صرفا انهدام برخی مراکز حساس به منظور قدرت نمایی یا عقب انداختن و فشل کردن برنامه ایران است. هیچ کس چه در اسراییل و چه در امریکا به تهاجم نظامی گسترده به ایران نمی اندیشد. وقتی مقامات امریکایی می گویند: «ایران عراق نیست»- که بارها گفته اند- منظورشان همین منتفی بودن حمله گسترده مانند آنچه در عراق انجام شد به قصد اشغال ایران است. اکنون نگرانی امریکایی ها این است: از کجا معلوم پاسخ ایران به یک حمله محدود ما «نامحدود» نباشد. آنها با توجه به توان عملیاتی بسیار گسترده ایران و قدرت منطقه ای آن که بیش از هر زمان دیگری در گذشته است، خوب می دانند که یک پاسخ نامحدود- ولو کنترل شده- از جانب ایران چه فاجعه ای می تواند به بار بیاورد.
2-3- ایران می تواند با استفاده از نفوذ وسیع خود در منطقه، سرزمین های وسیعی را از مرزهای شرقی افغانستان تا مرزهای غربی سرزمین های اشغالی و سواحل مدیترانه را بی ثبات سازد، آن هم نه یک بی ثباتی محدود و مقطعی بلکه بی ثباتی مزمنی که می تواند تا سال ها تداوم یابد. نیروهای امریکایی و انگلیسی در منطقه به شدت آسیب پذیرند. در واقع آن که اکنون در محاصره افتاده و در معرض آسیب است، امریکاست نه ایران. علاوه بر همه اینها ایران با توسعه توان موشکی خود اکنون قادر است در پاسخ به هر نوع تجاوز نظامی مستقیما خاک اسراییل را هدف قرار دهد. امریکا با اسراییل می توانند به ایران حمله کنند اما پیش از آن که حتی یک وسیله انفجاری آنها در خاک ایران برزمین بنشیند، پاسخش را با همان شدت در خاک خود خواهند دید.
3-3- قیمت نفت اکنون بدون یک شوک از جانب ایران به بازار 75 دلار است. ایران می تواند در پاسخ به تهاجم دشمن چه از طریق ناامن سازی خلیج فارس و تنگه هرمز و چه از راه کاهش صادرات نفت خود، قیمت ها را منفجر و اقتصاد جهانی را کاملا فلج کند.
4-3- پس از یک حمله نظامی ایران مسلما از NPT خارج خواهد شد و دیگر اصلا معاهده ای وجود نخواهد داشت. هرگونه تهاجم به تاسیساتی از یک کشور که تحت پادمان قرار دارد، مستقیما حمله به قلب معاهده عدم اشاعه است. ایران وقتی هدف یک تهاجم نظامی واقع شود، کاملا حق خواهد داشت و نزد افکار عمومی جامعه جهانی نیز پذیرفته خواهد بود که نه فقط NPT را به کناری بنهد بلکه در اهداف برنامه هسته ای خود نیز تجدیدنظر نماید.
5-3- تاسیساتی را که آشکار است نمی زنند تا پنهان شود. برای تمامی بلوک غرب هیچ هراسی بزرگتر از آن نیست که ایران بازرسان آژانس را از خاک خود اخراج کند و برنامه خویش را به زیر زمین منتقل نماید. زیر زمینی شدن برنامه هسته ای ایران و اینکه غربی ها ندانند اینجا چه می گذرد، بزرگترین کابوسی است که می تواند به سراغ جامعه اطلاعاتی غرب بیاید. تنها در آن صورت است که می توان با اطمینان انتظار داشت، پس از گذشت چند ماه از زیرزمینی شدن فعالیت های ایران از چند طریق واسطه بفرستند و برای شروع مذاکره التماس کنند.
بحث از دلایل عدم امکان حمله به ایران را با تفصیل بسیار همچنان می توان ادامه داد ضمن اینکه این دلایل به طور همزمان نشان می دهد چرا اگر آمریکا به ایران حمله کند شکست خواهد خورد. همین که آمریکایی ها تا امروز در حمله به ایران دست نگه داشته اند نشان می دهد که از انجام آن نا توانند والا بی گمان لحظه ای درنگ نمی کردند. به علاوه، آمریکا برای اقدام علیه ایران به دنبال ایجاد اجماع بین المللی است و این اتفاقی است که معقولانه می توان تصور کرد هرگز رخ نخواهد داد. هر چه درخواست های آمریکا از جامعه بین المللی علیه ایران رادیکال تر باشد، میزان شکاف ها در این جامعه بیشتر و عمیق تر خواهد شد تا جایی که فقط آمریکا تنها و منزوی باقی بماند. علائمی از این روند را همین حالا می توان دید، نهایتا خواننده حق خواهد داشت اگر هنوز یک پرسش مهم در ذهن داشته باشد که پاسخ آن در این نوشته نیست. سیاست اعلام شده و واقعی آمریکا در مقابل ایران تغییر رژیم است، اگر آمریکا نمی تواند - و نمی خواهد- به ایران حمله یا آن را تحریم نماید پس چگونه این هدف خود را عملیاتی خواهد کرد؟ آمریکا چگونه در پی ضربه زدن و به کنترل درآوردن ایرانی است که روز به روز در حال قدرتمندتر شدن است؟ پاسخ این سوال چندان پیچیده نیست با این حال بماند تا بعد.