دکتر غلامحسین خورشیدی
ghhosain @yahoo.com
چند صد سال از روزگاری که در مغرب زمین سوداگرایان (مرکانتیلیستها) به این پرسش که چگونه میتوان ملت را به ثروت رسانید؟ میگذرد. از نگاه آنها، آنچه مایه توانمندی بیشتر یک ملت است، برخورداری آن از ثروت بیشتر میباشد که در سیمای اندوختن هر چه بیشتر زر و سیم ظاهر میگردد و زرو سیم بیشتر هم از راه برقراری موازنه مثبت بازرگانی با خارج، از راه تشویق و توسعه صادرات و محدودسازی واردات به دست میآید. این طرز تفکر در خصوص مبادله، البته بر مبنایی غلط، یعنی این باور که در مبادلات ، یک سوی مبادله سود میبرد و سوی دیگر آن، زیان میبیند، استوار بود ولی توجه سوداگرایان به اصل ثروتمند کردن ملت، رنگی از توجه آنان به اصل رفاه داشت.
البته، آنها از ثروتمندی و نه رفاه سخن میگفتند و به عبارت دیگر مستقیما به رفاه نمیاندیشیدند ولی باید اذعان کرد که در پس پرده مفهوم ثروت از نگاه آنها، آثاری از توجه غیر مستقیمشان به رفاه جامعه وجود داشت و در واقع به طور مستقیم، متوجه مفهوم رفاه شده بودند. به هرحال سوداگرایان، نخستین گروه اندیشه گران غربی در حوزه اقتصاد به شمار میآیند که فاصله تاریخیشان با اندیشمندان بزرگی همچون ابن خلدون در جهان مسلماننشین که نوشتههای آن بر مبنای کاملا علمی و تحلیلهای منطقی استوار است، بسیار زیاد است و جالب اینکه در آثار دسته اخیر، پرداختن به مفهوم رفاه به طور مستقیم و بر پایههای استوار به خوبی قابل مشاهده است و این نشان از پیشتازی دانشمندان جهان اسلام در رابطه با موضوع مورد بحث ما دارد.
از دوره سوادگرایان که بگذریم، هرچند در مغرب زمین، با ظهور تفکرات فیزیوکراسی(طبیعت سالاری) و کلاسیک، تجزیه و تحلیلهای اقتصادی، به تدریج سیمایی علمی به خود گرفتند ولی طی زمانی طولانی لازم بود که جهان سرمایهداری، شاهد تولد دانشمندی به نام آلفرد مارشال شود که جسورانه محور تعریف علم اقتصاد را رفاه قرار دهد. اندیشه اقتصادی در مغرب زمین، با طرح دیدگاههای دانشمندانی مثل مارشال و کنان ، توجه ویژه خود را نشان داده و مفهوم «رفاه» در کنار مفاهیمی همچون «ثروت» ،«قدرت» ،« رشد و توسعه»و ... دارای جایگاه خاص شده است که البته هم ممکن است و هم لازم که برای بدست آوردن مفهوم پر بار تری از اقتصاد، آنها را تجمیع نمود. باروری چنین رویکردی به علم اقتصاد، سرانجام در سیمای شکلگیری دولتهای رفاه(Welfare States) در دهههای میانی نیمه دوم قرن بیستم میلادی در کشورهای غربی ظاهر شد و دستیابی به رفاه عمومی به عنوان محور و راهبرد اصلی سیاستگذاریهای کلان اقتصادی و اجتماعی پذیرفته شد و هرچند، امروزه دیگر، تاکید سریع بر محوریت رفاه در این کشورها به ظاهر رنگ باخته است ولی حضور واقعی آن باز هم پرتوان است و توجه ویژه در دولتهای غربی و نیز سایر دولت کشورهای پیشرفته اقتصادی به مفهوم رفاه جامعه، کاملا مشهود میباشد.
در ایران زمین، هرچند به عنوان یک کشور مسلماننشین، اندیشه رفاه ملت از پیشنیه تاریخی و مبنای قوی عقیدتی برخوردار است، ولی حتی پس از تحقق انقلاب اسلامی و علی رغم تاکیدی که قانون اساسی بر مفهوم رفاه ملت دارد، پرداختن عملی به این مفهوم و طرح آن به عنوان محور راهبردی سیاستگذاریهای کلان اقتصادی، اجتماعی ، چندان مشهود نمیباشد.
البته، در پرده انداختن به مفهوم عدالت اجتماعی میتوان پرداختن غیر مستقیم به مساله رفاه از راه توزیع برابرتر درآمد و ثروت و از آن مهمتر فرصت را دید ولی طرح مفهوم عدالت اجتماعی هم، بیشتر ظهور کلامی دارد.
البته، از یاد نبردهایم که ایران، کشوری به لحاظ اقتصادی درحال توسعه است و رفاه درقبال توسعه اقتصادی، مفهومی است که نمودی پسینی در عمل دارد و تجربههای کشور توسعه یافته اقتصادی نیز این را نشان میدهد ولی رابطه هم افزایی قابل اعتنایی که میان دستیابی به توسعه و تحقق رفاه نسبی جامعه وجود دارد را نباید فراموش کرد.
با پذیرش این اصل که باید میان شایستگی( برخورداری از زیر بنای درآمدزایی غیر متکی بر فروش ثروت ملی) و دستیابی (برخورداری از رفاه در همه ابعاد زندگی اقتصادی و اجتماعی) یک ملت به شرایط زیست بهتر، رابطهای منطقی وجود داشته باشد ولی توجه به رابطه هم افزایی مورد اشاره ، ما را به این باور میرساند که باید همراه با محوریت تحقق توسعه، تحقق رفاه اجتماعی را نیزبه عنوان یک محور راهبردی در برنامهریزی اقتصادی و اجتماعی کلان بپذیزیم و شرایطی را تمهید نماییم که افراد جامعه، همراه با دستیابی کشور به سطوح بالاتر توسعه اقتصادی، از رفاه بیشتری هم برخوردار شوند.