مهمترین مساله از قدیم این است که چرا باید یک انسان از انسانی دیگر فرمان برد؟ چرا نتواند به دلخواه خود زندگی کند ؟ آیا اگر فرمان نبرد باید مجبورش کنند و تا چه حد و به چه عنوان و برای چه؟ اجبار یک انسان یعنی محروم کردن او از آزادی، آزادی از چه؟
همه اخلاقیون آزادی را ستودهاند. آیزایابرلین دو مفهوم سیاسی آزادی را اختیار میکند. مفهوم منفی در پاسخ این پرسش. مطرح میشود: چیست و کجاست آن قلمرویی که در محدوده آن، شخص یا گروهی از اشخاص عملا آزادی دارند (یا باید آزادی داشته باشند) تا بدون دخالت دیگران آنچه را بخواهند عمل کنند و آنچان که میخواهند باشند؟ اما مفهوم مثبت در پاسخ این پرسش مطرح میشود: منشاء کنترل یا نظارت که میتواند کسی را وادار کند که به فلان طرز خاص عمل کند یا فلان طور معین باشد چیست و کیست؟
در توضیح مفهوم منفی آزادی، آزادی سیاسی در این معنی ساده عبارت است از قلمرویی که در داخل آن، شخص میتواند کاری را که میخواهد انجام دهد و دیگران نتوانند مانع کار او شوند. شخص، تنها در صورتی فاقد آزادی سیاسی است که دیگران او را از وصول به هدف خود بازدارند؛ البته لزوما عکس آن درست نخواهد بود، همچنین صرف عجز از وصول به هدف، فقدان آزادی تلقی نمیشود. الوسیوس میگوید: این که کسی نتواند چون عقاب بپرد چون نهنگ شنا کند، منافی آزادی نیست.
پس، آزادی در این معنی عبارت است از این که از مداخله دیگران در مان باشم. پس هر چه حدود عدم مداخله فراتررود محدوده آزادی وسیعتر خواهد بود.هابز میگوید: آزادمرد آن است که از انجام کاری که بخواهد بازداشته نشود. (معمولا آزادی ضعفا به وسیله اقویا پایمال میشود).
برخی فلاسفه برای آرمانهایی به غیر از آزادی مانند عدالت، سعادت، امنیت یا درجات مختلف مساوات نیز ارزش زیاد قائل بودند تا آنجا که آزادی را به خاطر آن آرمانها محدود کنند. این در واقع محدود کردن آزادی است بخاطر خود آزادی.
لاک و میل در انگلستان و کنستان و توکویل در فرانسه معتقد بودند هر چند قانون قلمروی آزادی را محدود میکند، ولی یک حداقلی در قلمروی آزادی لازم است تا آدمی در تنگنا قرار نگیرد و رشد استعدادهای طبیعی او متوقف نشود. در نتیجه میان میدان عمل فرد و میدان عمل دولت باید مرزی به وجود آید. این خط مرز باید از کجا کشیده شود؟ موضوعی است محتاج بحث و مورد اختلاف.
آزادی مرغ ماهیخوار موجب مرگ ماهی میشود. آزادی برخی مستلزم قیودی برای دیگران است. آزادی برای کسی که نتواند از آن استفاده کند چه مفهومی دارد؟ اگر شرایط لازم برای استفاده از آزادی فراهم نباشد آن آزادی چه ارزشی میتواند داشته باشد؟
در جایی که یک جفت کفش یا یک وعده غذا از ضروریات است، آزادی فردی دیگر جزو ضرورتهای اولیه هر کس نیست. آزادی را نمیتوان صرفا به مفهوم فقدان هر قید و مانع تلقی کرد، چون در این صورت محتوای کلمه اینقدر بسط و توسعه مییابد که همه چیز را به ذهن القا کند یا بعکس، از القای هر معنایی عاجز باشد؛ البته گرسنگان جهان پیشتر و بیشتر از آن که نیازمند آزادی باشند محتاج قوت لایموت و مایحتاج اولیه برای تنازع بقا هستند. آزادی تنها و یگانه هدف آدمیزاد نیست. در اینجا با منتقد روسی بلینسکی (Belinsky) همصدا میشویم: اگر دیگران باید محروم بمانند، اگر برادران من باید در فقر و فاقه و زنجیر به سر برند، من نیز نمیخواهم آزاد باشم. ترجیح میدهم در سرنوشت برادران خود شریک باشم.
من در این راه حاضرم مقداری از آزادی خود، بلکه همه آن را فدا کنم؛ ولی این فداکاری به خاطر عدالت یا عشق به همنوع است.
البته آیزایابرلین معتقد است که آزادی، آزادی است و عدالت عدالت، نباید اینها را با هم خلط کرد. آن فداکاری به لحاظ کل آزادی اقدامی منفی و خسرانآمیز خواهد بود و همین عمل به لحاظ عدالت خواهی مستحسن و سودمند. با این حال شکی نیست که گاهی آزادی دیگران باید محدود شود تا تامین آزادی برخی میسر شود، ولی این محدودیت براساس چه اصلی تجویز میشود؟ لاک، آدام اسمیت و میل از یک سو وهابز و هوادارانش از سوی دیگر در این مبحث شرکت دارند.
بارزترین مدافعان آزادی یعنی بن جامن کنستان که دیکتاتوری ژاکوبنها را فراموش نکرده بود، بر آن بود که دستکم آزادی مذهب و عقیده و بیان و مالکیت باید از هرگونه تطاولی مصون بماند. به هر حال برای حفظ بخشی از آزادی باید از قسمتی از آن صرفنظر کرد، اما تسلیم کامل نیز نقض غرض خواهد بود. آن حداقل موردنظر چیست؟
در اینجاست که برلین درباره آزادی عنوان میکند: یعنی محفوظ ماندن از مداخلات غیر در داخل مرزی که هر چند متغیر است، ولی قابل شناسایی. تنها آزادیای که در خور این نام است، ولی قابل شناسایی. تنها آزادیای که در خور این نام است، آن که بتوانم مطلوب خویش را به طریق دلخواه خود دنبال کنیم.هر چند به ضرورت به اجبار و زور قانون، دولت باید مانند عسس و مامور جلوی مانع تراشی و مانع سازی بر سر راه آزادی دیگران توسط متجاوزان بایستد.
پاسخ این پرسش که چه کسی بر من حکومت میکند؟ منطقاً از پاسخ پرسش دیگر که حکومت تا کجا در زندگی من دخالت دارد ؟ جداست و سرانجام در همین تفاوت است که تقابل و رویارویی بزرگ ۲ مفهوم منفی و مثبت آزادی نهفته است.
آزادی منفی چیزی است که حدود آن را در هر مورد نمیتوان به آسانی مشخص کرد. در ظاهر چنین مینماید که آزادی منفی به طور ساده همان مختار بودن انسان در گزینش و انتخابی است که در سر هر دو راه صورت میدهد. معنی مثبت آزادی نه در پاسخ این پرسش مطرح میشود که آزادم تا چه کنم وکه باشم؟ بلکه پاسخ دهیم که کیست که بر من فرمان میراند؟ کیست که تصمیم میگیرد و تصمیم اوست که معین میکند من چه کسی باید باشم یا چه باید بکنم؟
نبرد اندیشهها و ایدئولوژیها بر سر همین مفهوم مثبت آزادی (یعنی نه مفهوم آزاد بودن از بلکه آزاد بودن در زندگی به یک شکل مجاز و مطابق نسخه است که هواداران مفهوم منفی آن را در حکم نقابی برای نهان کردن چهره جباران و متوجه وحق به جانب جلوه داده ستمکاران روزگار تلقی میکنند.
مفهوم آزادی مثبت: معنی مثبت آزادی از تمایل فرد به اینکه آقا و صاحب اختیار خود باشد، بر میخیزد. آرزوی من آن است، زندگی که میکنم و تصمیماتی که میگیرم در اختیار خودم باشد. میخواهم آلت فعل خود باشم. عامل باشم نه معمول و عوامل اجنبی دیگری در من موثر نباشد و آزادی به معنی صاحب اختیار و ارباب خود بودن و آزادی به این معنی که کسی جلوی کاری که میخواهم بکنم نگیرد، دو چیز جداگانه است. عملا و از نظر تاریخی این دو مفهوم مثبت و منفی آزادی در دو مسیر مختلف و بسا به گونهای ناهنجار پیشرفته و آخر سر به تعارض کامل با یک دیگر انجامیدهاند.
در واقع مفهوم مثبت آزادی به معنی ارباب و صاحب اختیار خود بودن است با ایهامیکه به تجزیهپذیری نقش دارد، هم به لحاظ تاریخی و هم به لحاظ فکری و عملی که به ۲ جزء تقسیم میشود.جزیی متعالی و مسلط که زمام اختیار به دست اوست و جزیی سافل، مشتمل بر مجموعه لذات و هوسهای حسی که باید منقاد و سر در فرمان نگاه داشته شود.
روش جالبی را برلین پیشنهاد میکند تا از لحاظ علمی راهی را پیش پا قرار دهد. برای دستیابی به این هدف حکومت برخورد، یعنی اختیار انسان در دست خود راستین او باشد، به ۲ صورت میتواند تحقق یابد.اول این که آدمیبه منظور وصول به استقلال کامل، از طریق انکار نفس اقدام کند. دوم آنکه همین هدف را از راه تکمیل نفس یعنی کوشش برای اتصال و نزدیکی تمام در آرمانی معین جستجو کند.
و اما کانت که به گونهای مختصر درباره آزادی از او نقل قول میکنیم : آزادی که مابه انسان نسبت میدهیم به این معناست که اراده انسان میتواند قدرت ایجاد آثاری را داشته باشد، بدون اینکه به وسیله چیزی غیر از خودش متعین شود یا به تعبیر دیگر، اراده هنگامی آزاد است که چیزی بیگانه از او را ضرورت ندهد یا تاثیر عوامل خارجی به حدی نباشد که فاعل کنترل یا سلطهای بر فعل نداشته باشد. چنین تعریفی از آزادی سلبی است.
ما میتوانیم این مفهوم سلبی آزادی را تصور استعلایی آزادی یا تصوری کاملاً نظری که مبتنی بر بررسیهای اخلاقی نیست، بلکه فی نفسه تهی است. اما اگر این مفهوم سلبی آزادی را کاملا نفی کنیم، توجیه مفهوم ایجابی آزادی محال، خواهد بود، یعنی مفهوم سلبی آزادی راه را برای مفهوم ایجابی آزادی هموار میکند. کانت در نقد عقل نظری ثابت نکرد که مفهوم سلبی آزادی، متعلق واقعی یا حتی ممکنی دارد؛ بلکه آنچه او اثبات کرد این بود که این مفهوم، تناقض ذاتی ندارد، ولی طبیعت تجربه ما آن را رد میکند.
مفهوم ایجابی آزادی اگر قرار است کانت نشان دهد که آزادی معادل خود مختاری است، باید از معنای سلبی به معنای ایجابی منتقل شود. او تلاش میکند این کار را به وسیله مفهوم علیت انجام دهد، زیرا اراده را به عنوان علیت آزاد تعریف کرده است، یعنی قدرت علمی علی آزاد. کانت میگوید مفهوم علیت مستلزم مفهوم قانونی است که معلول باید به واسطه چیز دیگر، یعنی علت ایجاد شود یا رابطه علت و معلول به عنوان یک قانون اظهار شود. پس اراده آزاد باید بر طبق قانون متعین شود. اگر اراده آزاد بر طبق قانون متعین شود، آنگاه از روی صدفه یا شانس خواهد بود و کسی که ارادهاش تصادفی باشد آزاد نیست و تعبیر اراده بیقانون، بیمعناست.