* در یک برآیند کلی و چشماندازی همهجانبه، وضعیت ادبیات، بخصوص ادبیات داستانی را چگونه میبینید؟
** وضعیت ادبیات ما در حال حاضر قابل قبول نیست و برای دریافت این مساله کافی است سری به بازار نشر بزنیم. شمارگان کتابهای ما حتی در مقایسه با دهه 60 شاهد پیشرفتی نیست که هر روز هم بدتر از پیش میشود. محتوای کتابها نیز به جهات مختلف مطلوب نیست. ساختار ادبی آثار ما ضعیف است و این نشاندهنده عدم تسلط نویسندگان یا بیرغبتی آنان به تحقیق و مطالعه کافی روی موضوع است. مخاطب نیز به خواندن آثار رغبتی ندارد و کتابهایی با شمارگان بسیار پایین هم به چاپهای بعد نمیرسد و این نشان میدهد ما دچار بحران بزرگی در حیطه ادبیات هستیم که باید برای خارج شدن از آن، راهحلی اساسی پیدا کنیم و نمیتوان با تغییرات جزیی در شیوههای پیشین از این وضعیت خارج شد.
* این شیوهها، چه شیوههایی بودهاند؟
** مثلا این که در مدارس یا شهرستانها نمایشگاه کتاب بگذاریم یا این که به ناشران یارانه بدهیم یا جشنوارههای مختلفی برگزار کنیم. این شیوهها در گذشته بارها امتحان شده و مسوولان مختلف به روشهای مختلف با این شیوهها که اغلب هم سطحی و پیش پا افتادهاند، بازی کردهاند و با حذف یا تغییر برخی از آنها نمیتوان به ادبیات کمک کرد. مهمترین کاری که ما باید انجام دهیم، گسترش مخاطبان ادبیات و علاقهمند کردن آنها به مطالعه آثار ادبی نویسندگان است.
* در سالهای اخیر نویسندگان همواره به عملکرد مسوولان انتقاد کردهاند اما در دوره اخیر که خود اهل قلم، مسئولیتهای فرهنگی را به دست گرفتهاند نیز شاهد ادامه وضعیت راکد در عرصه ادبیات هستیم، به نظر شما دلیل چیست؟
** تاکید میکنم که ما در گیر بحران فراگیری در ادبیات هستیم و این مساله با آمد و رفت مسئولان مختلف تغییر نخواهد کرد چرا که نهادهای فرهنگی ما از اساس و ساختار دچار مشکل هستند.
ما نهادها و سازمانهای فرهنگی فوقالعاده زیادی داریم که هر یک از آنها تشکیلات گستردهای برای خود دارند که اداره همین تشکیلات، همه توان و امکانات آنها را مصروف خود میکند، سالها پیش که من به عنوان هنرجوی داستان نویسی در کلاسهای حوزه هنری شرکت میکردم، در آنجا همیشه هنرمندان رشتههای مختلف هنری را میدیدم؛ اما امروزه فقط در حوزه هنری کارمند و مدیر میبینید و حیاط حوزه هنری به اشغال خودروهای مدیران درآمده است. ولی خروجی هنر از این مجموعه چقدر است؟ البته کارنامه و بیلان کار خوب ارائه میشود، اما مساله این است که سطح هنری و ارزش فرهنگی کارهای ارائه شده چقدر است.
* ما حدود 40 سازمان و مرکز دولتی در بخش فرهنگ داریم که سهم قابل قبولی هم از بودجه عمومی دارند. به عبارت دیگر نهادهای فرهنگی ما بیپول نیستند، مدیریتها هم اغلب علاقهمند به تاثیرگذاری هستند، اما واقعا مشکل کجاست؟
** علاقهمندی با توانمندی متفاوت است. اغلب این مدیران، در جاهایی که هیچ ربطی به فرهنگ ندارد، مدیریت و در آنجا هم ابراز علاقهمندی میکردهاند.
پرسش اینجاست که یک انسان چقدر ظرفیت و توانایی دارد که در بخشهای مختلف کارایی داشته باشد؟ اتفاقا در مراکز فرهنگی ما مدیرانی که برای این کار تمرین کرده باشند، کم هستند.
این 40 سازمان و نهاد فرهنگی را شاید بشود به ساختمانی کهنه تشبیه کرد که عدهای هم در آن زندگی میکنند. در این ساختمان یک روز لولهها میترکد، یک روز سقف چکه میکند و... کسی که این خانه را مدیریت میکند، شبانهروز در حال تلاش برای سر پا نگه داشتن آن است تا ساکنان خانه به زندگی خود ادامه دهند اما کسی که از دور به ماجرا نگاه میکند، میفهمد که این فرد در حال وقت تلف کردن است و باید این بنای فرسوده را خراب کرد و از نو ساخت.
* فکر نمیکنید این روند خیلی زمان بر است و باعث میشود فرصتهای بسیاری را از دست بدهیم؟
** بالاخره باید از جایی شروع کنیم. ما در زمینههای فرهنگی همیشه در دل بحران هستیم، این بحران گاه به شکل وضعیت حجاب، گاه به شکل فیلمهای مبتذل یا بیمخاطب بودن کتاب خود را نشان میدهد. پرسش این است که آیا این بحرانها فقط مختص ماست یا دیگران هم این بحرانها را از سرگذراندهاند؟ تا به حال از خود پرسیدهایم آنها چه کردهاند که در بخشهای فرهنگی همیشه در حال رشد هستند و کارهایی انجام میدهند که ما از تکرار تجربههای آنها عاجز هستیم؟ آیا وضعیت صد سال پیش آنها هم همینگونه بوده است؟ در حالی که ما متکی به یک گذشته فرهنگی قوی هستیم، چرا باید وضعیت ادبیات ما اینگونه باشد که من نویسنده به حال یک نویسنده غربی غبطه بخورم؟
چرا که او در خانهاش نشسته است و تحقیق، مطالعه و سفرش را انجام میدهد و اصلا هم نیاز نیست به دنبال ناشر بدود چراکه پس از مدتی یک ناشر ثابت پیدا میکند و در سال یک یا دو کتاب با شمارگان بالای 100 هزار منتشر و از همین طریق امرار معاش میکند. من از مسوولان فرهنگی میپرسم چرا پس از 20 سال نویسندگی در این کشور، وقتی به یک مدرسه میروم هیچ کس کتاب مرا نخوانده و مرا نمیشناسد، اما کتابهای امثال فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی را همه آنها خواندهاند؟
* ولی یادتان باشد ما در کشور خودمان به ناشر برای نشر کتاب یارانه میدهیم. پس مشکل در کجاست؟
** در آنجا نشر به یک صنعت تبدیل شده است. بعضیها میگویند ما محدودیت زبان داریم، ولی این مساله هم یک محدوده را توجیه میکند یعنی میتواند تفاوت شمارگان چند صد هزارتایی و چند میلیونی را توجیه کند، اما نمیتواند تفاوت شمارگان چند میلیونی و 2 هزار تایی را توجیه کند.
حتی شمارگان کتاب در کشور ما در مقایسه با کشور تاجیکستان که آنها هم فارسی زبان هستند خیلی پایین است.
آمارها میگویند سرانه مطالعه در کشور ما 10 صفحه است. اگرچه برخی مسئولان این آمارها را قبول ندارند، ولی باید گفت خیلی از این سرانه مطالعه هم به آثار کلاسیک ما برمیگردد که چه بسا بسیاری از کتابهای حافظ و سعدی و مولانا که خریداری میشوند، مطالعه نمیشوند و براساس فروش کل کتابها یا برخی ترجمههای خارجی نظیر کتابهای کوئیلو یا هری پاتر این آمارها به دست میآیند.
* شاید یکی از مهمترین مشکلات ما در عرصه فرهنگ این باشد که حمایتهای دولتی از این عرصه نتیجه معکوس داشته و حاصل آن دامن زدن به کتاب سازی و مشکلاتی نظیر آن شده است. آیا فکر نمیکنید کم کردن زمینه حضور دولت در عرصه فرهنگ نتایج مثبت بیشتری را به دنبال داشته باشد؟
** از زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی ناگهان بحث NGOها مطرح شد و گسترش یافت. من شنیدم که در یکی از کنفرانسهایی که پیرامون این تشکلها در خارج برگزار شد، NGOهای ایرانی را GO دانسته اند یعنی این تشکلها دولت ساخته اند. تمام NGOهای فعال در سطح کشور با حمایتهای دولتی سرپا ایستادهاند؛ یا وام دولتی میگیرند یا با نهادهای دولتی قرارداد دارند یا به ازای طرحهایشان از دولت پول میگیرند و اگر دولت را از پشت سر آنها بردارید، هیچ کدام نمیتوانند سرپا بایستند. مجموعههای فرهنگی ما هم همینگونه هستند و بدون حمایت دولت قادر به ادامه کار نیستند و دولت هم دخالت در عملکرد آنها را حق خود میداند و چه بسا نیتهای خیرخواهانهای هم پشت این دخالتها باشد.
به هر حال به دلیل این که این حمایتها غیرکارشناسانه و بدون توجه به نکات اصلی ارائه میشود، ما مدام در یک دایره بسته در حال چرخ زدن هستیم و خود را تکرار میکنیم و از هزینههای خود، فایده نمیبریم.
* در این بحث چقدر ناشران مقصرند؟
** از ناشر نمیتوان انتظار داشت سرمایه خود را برای رشد فرهنگ کشور به خطر بیندازد، ناشر به دنبال پسند مخاطب است و حتی اگر خیلی هم فرهنگی باشد، پس از مدتی ورشکست خواهد شد.
اگر قرار باشد دولت به ناشران کاغذ ارزان بدهد و بخشی از کتابها را بخرد، ناشر به دنبال تضمین سود بیشتر میرود.
* مشکل همین جاست. وقتی سود ناشر از طرف دولت تضمین شده است، چرا به دنبال نشر فرهنگی نیست؟
** گاهی اخباری میشنویم که ناشری پشت جلد تیراژ بالایی میزند، اما در حقیقت شمارگان خیلی پایین تری میزند و بقیه کاغذ را میفروشد یا این که برخی افراد که دسترسی داشته اند به نزدیکان خود مجوز نشر میداده اند و لابد این مجوزهای صوری سودی داشته که صادر میشده است.
این که میگویم باید کار اساسی کنیم، ناظر بر همین قضیه است. مساله این نیست که یارانهها را به چه ناشری بدهیم یا به چه ناشری ندهیم؛ اصلا باید بررسی شود که فرآیند اعطای یارانهها ادامه پیدا کند یا نه.
* بحث همین جاست. دولت جاهایی که نباید دخالت کند، وارد میشود و مثلا به چند نویسنده به صورت مستقیم جایزه میدهد ولی آنجایی که باید حسابرسی و بررسی کند یارانههای اعطایی در محل خود خرج شده است یا خیر، غایب است؛ دلیل این ماجرا چیست؟
** بحث ما هم همین است که نظارت دولتی کجاست. وقتی یک ناشر مدعی چاپ چند هزار نسخه کتاب است، یا یک سازمان قراردادی با دولت منعقد میکند که طرحی را اجرا کند، آیا هزینههای مورد ادعا واقعا خرج شده است و نتیجه آن یک کار عمیق فرهنگی بوده است، یا این که یک جلسه سخنرانی برای چند آدم تکراری برگزار شده یا به چند نفر از دوستان خودشان جایزهای دادند؟
این همه جشنوارههای ریز و درشت و تکراری با هزینههای سرسام آور چرا در یک جا خلاصه نمیشود؟ وقتی ما یک جایزه کتاب سال داریم، چه دلیلی دارد که دوباره چند نویسنده را انتخاب کنیم و جایزهای به آنها بدهیم؟ خیلی از این ریخت و پاشها و همایشها باید جمع شوند و اگر هم قرار است سازمانهای غیردولتی کاری را انجام دهند، باید حسابرسی شوند؛ چرا که در حال حاضر افراد معدودی، NGOهای متعددی را درست میکنند و از جاهای مختلف بودجه میگیرند.
همچنین دولت باید شان و جایگاه نویسنده را حفظ کند و ارتقاء دهد. به همین دلیل من معتقدم نگاه حمایتی دولت باید از ناشر به سمت نویسنده تغییر کند.
البته نگاه دولت نباید تنها به تعدادی نویسنده خاص که در مرکز کشور هستند، محدود شود، بلکه باید همه جامعه ادبی ایران را در بر گیرد.
ممکن است همین شکل حمایت هم مشکلساز باشد.
ما اول باید ببینیم کسی که خود را به عنوان نویسنده مطرح میکند، شایسته این عنوان هست یا نه. برخی افراد به دلیل انتساب به برخی انتشارات دولتی و روابطی که دارند، پشت سر هم کتاب چاپ کردهاند و به واسطه همین امروز صاحب تالیفات فراوان هستند؛ ولی افرادی هم بودهاند که اصلا این فرصت برایشان فراهم نشده است. جالب است بدانید که یکی از مولفههایی که برای اعطای مدرک معادل به نویسندگان در نظر گرفتهاند، تعداد تالیفات است؛ در حالی که این ناعادلانه است. وقتی استعدادی وجود دارد، ولی به علت نواقص و ناهنجاریها امکان بروز نمییابد، شما چه حقی دارید او را نویسنده به حساب نیاورید؟
باید ابتدا این نواقص رفع و بعد بحث حمایتها پیگیری شود.
تا زمانی که آن ساختار درست نشود، عدهای که اسمشان همه جا بوده و تاکنون همه امکانات را دریافت کردهاند، دوباره مطرح و عدهای دیگر فراموش میشوند.
* مساله همین جاست که اگر واقعا دولت از تولیدکننده فرهنگی بدرستی حمایت کند و رونق فرهنگی در کشور ایجاد شود، ناشر هم دیگر متضرر نمیشود و به سمت فروش کاغذ یا کتابسازی نمیرود. اما براستی چگونه میشود این حمایتهای دولتی را به سمت تولیدکننده برد؟
** دولت باید به بدنه نویسندگی کشور توجه کند و شاید اصلا باید به آموزش و پرورش و شیوه تحصیلات ابتدایی و متوسطه بازگشت تا بچهها به ادبیات ایران و جهان علاقهمند و با آن آشنا شوند. پس از این مرحله است که گروهی از همین بچهها نویسنده، گروهی منتقد و گروه بزرگتری خواننده حرفهای خواهند شد.
در جوامع غربی، یک دانشآموز 15 16 ساله برای کاری که قرار است به دست بگیرد تربیت شده؛ اما در اینجا نیروی کار ما با وجود داشتن مدارک بالا هم بیکار است یعنی اندیشهای پشت سر تربیت افراد وجود نداشته است.
تا زمانی که نویسنده، منتقد و مخاطب حرفهای تربیت نکنیم، چیزی عوض نخواهد شد و برای نیل به این هدف همه نهادهای فرهنگی باید در کنار هم و براساس یک طرح دراز مدت همکاری کنند.
در مقطع فعلی هم همه مجموعههای فرهنگی کشور باید همه استعدادهای موجود را حمایت کنند؛ چرا که دست زدن و تشویق کردن چند آدم محدود و تکراری را نمیتوان حمایت از نویسندگان کشور به حساب آورد.
مثلا مطبوعات ما تا چه حد به ادبیات و چاپ داستان توجه میکنند تا زمانی که داستان به صفحات روزنامههای ما راه نیابد و اسم نویسندگان جدید و جوان در ذهن مخاطب تکرار نشود، نمیتوان امیدی به شکسته شدن این حلقه بسته داشت؛ چرا که پس از مطرح شدن نام نویسنده در مطبوعات، ناشران به طرف نویسنده میآیند. آموزش و پرورش، مطبوعات، رسانهها و ناشران حلقههایی به هم پیوستهاند که در کنار هم باید به رونق ادبیات کمک کنند و مانع از هدر رفتن استعدادهای نویسندگی شوند.
یادمان باشد مردم مطبوعات را بیشتر از کتاب میخوانند و اگر ادبیات در مطبوعات پر شمارگان و روزنامهها راه خود را باز کند، میتوان به آشتی مردم با ادبیات امیدوار بود. من زمانی فکر میکردم مشکل ما این است که فلان فرد در فلان سازمان یا وزارتخانه مسئولیت دارد و اگر این فرد یا گرایش سیاسی برود، مشکلات ما حل میشوند؛ ولی امروز معتقدم مشکلات ما ساختاری است و تا زمانی که مشکلات اساسی خود را در فرهنگ عمومی حل نکنیم، به جایی نخواهیم رسید. برای رسیدن به این تحول، ابتدا نیازمند این هستیم که مسئولان سیاستگزار ما خودشان را از شر سخنرانی رفتن و همایش برگزار کردن و جایزه دادن خلاص کنند و به فکر حل ریشهای مشکلات باشند.