عنوان سمینار و گفتار مزبور موضوعی وسیع و با اهمیت فراوانی بوده که دارای جنبههای مختلف و پیچیده میباشد که امکان بررسی کامل آن در یک سمینار نخواهد بود. از دیرباز علاقه شخصی من درباره تقابل و برخورد مذهب و فرهنگ با علم و تکنولوژی بوده است. افزون بر آن همواره علاقهمند موضوع برخورد مذاهب با یکدیگر علیالخصوص اسلام و مسیحیت بودهام. اما در راستای سمینار مطالب خود را در چهار بخش خلاصه نمودهام.
I - نخست اینکه چرا تجدد و مدرنیتی؛ چالشی برای ادیان ابراهیمی است؟
از آنجا که پیشتر در سال 1996 در مقاله با همکاری دکتر نقوی با عنوان؛ ارزشها و نحوه نگرش به علم و تکنولوژی؛ به بررسی ابعاد مختلف ارزشها و نگرش به مقوله علم و تکنولوژی از دیدگاههای مختلف منجمله از دیدگاه اسلامی پرداختم، وجه مشترک میان تمامی ابعاد بررسی شده این بود که تجدد (که مقولهای استوار بر علوم تجربی و تکنولوژی شناخت است) ادیان بزرگ را مورد چالش قرار داده است. به اعتقاد من در تاریخ بلند بشریت؛ مذهب سرچشمه و منبعی برای ظهور فرهنگ بوده و ایجادکننده سایبان مقدسی برای فعالیتهای خود بوده است. چنین امری نه تنها برای سنتهای کهن (که در آنها مذهب و فرهنگ عملا مترادف بودهاند) صادق میباشد بلکه برای فرهنگهای بزرگ و برجستهای چون چین؛ هند؛ خاورمیانه و غرب نیز صحت دارد. از چنین مسیری بود که فرهنگهای گوناگون مذهب را درک و تجربه نمودند و الگوهای تعیین کننده حیات فرهنگی بهمراه ابزار و تکنولوژیهایش) ظهور نمودند. البته (در حقیقت) فرهنگها و تمدنهای کلاسیک با شریعت و سنتهای مذاهب مختلف تکامل پیدا نموده و از آنها الهام گرفتند.
نکته اساسی مورد تاکید این است که تنها استثنا برای چنین تقابلی میان فرهنگ و مذهب؛ فرهنگ غربی مدرن است.[1] آنچه که فرهنگ غربی مدرن را استثنا نمود این نکته است که این فرهنگ بر پایهای متعالی و فرازگرا بنا نشده بود و بجای آن بر اساس پایهای غیردینی و سکولار استوار گردیده بود. این نکته توسط افراد مختلفی نیز مورد اشاره واقع شده است. از جمله آنان هاستن اسمیث (HustonSmith) در نوشتار؛ حقیقت گمشده؛ اشاره نموده که: ماهیت دیدگاه مدرن غربی از آنچه که به نام؛ اتحاد انسانی؛ از آن یاد میشود تفاوت نموده است و این امر بخاطر تاکیدی است که بر مقوله؛ دانشگرایی؛ شده است. یا به عبارت دیگر بینشی که در آن جهان شناخته شده از طریق علم را تنها جهان میداند.[2]
جرج گرنت (George Grant) فیلسوف جامعهشناس برجسته کانادایی تجدد را آرمانی برای تفوق و تسلط بر جهان انسانی و غیر انسانی توصیف نموده است. [3] در دیدگاه سیدحسن نصر؛ (اساسا) گرایشات غیردینی و گرایشات تقدسزدایی در قلب تجدد و مدرنیتی قرار دارد. [4] چنین تحلیلهای فلسفی از تجدد؛ فقدان تعالی بخشی و فرانگری را مرکز چالش میان مدرنیتی و ادیان ابراهیمی به حساب میآورند. هنگامی که دانشگرایی ـ نه دانش ـ تجدد؛ سنتهای مذهبی را به چالش کشید؛ مسیحیان در خط مقدم چنین جهان بینی مدرنی قرار گرفتند. با این وجود آنچه را که ادیان سنتی اغلب با مدرنیتی در چالش مییابند باورهای آنان درباره مقولات متعالی و درباره خدا و الله بعنوان حقیقت آغازین و بعنوان منبع تمامی هستی میباشد. در چنین جایگاهی دیدگاه من از جنبه ماورای طبیعی، دیدگاهی سنتگرا میباشد. مجددا یادآوری مینمایم که این موضوع در مرکز تمامی چالشهایی است که شریعتهای ابراهیمی با آن مواجهند.
اما چنین مسالهای لزوما به این معنی نبوده که تنها مسلمانان هستند که خود را در تضاد با تجدد در بر گیرنده علوم تجربی و تکنولوژی، یافتهاند بلکه به این معنی است که تمامی شریعتهای بزرگ خود را با ظهور تجدد در کشاکش یافتند.
II - همانگونه که ویلفرد کنتول اسمیث (Wilfred Cantwell Smith) اسلامشناس برجسته کانادایی در سال 1957 در مقاله خود تحت عنوان؛ مردمی در غوغای جهان مدرن؛ اشاره نموده است: جامعه مسلمانان در روزگار ما همانند بقیه انسانها در یک مرحله انتقالی جدی و اساسی به سر میبرند. ویژگی این جامعه این است که اعضای آن در حالی که با سرگشتگی و فرصتهای حاصله از چنین تجددی مواجهند همچنین میراث دارا شریعت منحصر به فردی هم میباشند.[5]
علی رغم اینکه مسلمانان احساس به چالش کشیده شدن توسط نوگرایی جدید داشته و نسبت به علوم و تکنولوژیهای جدید نگران میباشند و وجود چنین مسالهای را مرتبط با پدیده غربگرایی میدانند. از طرف دیگر دلایل فراوانی نیز وجود دارد که نشاندهنده تایید و پذیرش علوم و تکنولوژیهای جدید بطور فزایندهای توسط نخبگان مسلمان میباشد.[6] برای مثال اسماعیل سراجالدین اثبات مینماید که تاکید قرآن بر؛ جستجو کردن علم و حقیقت؛ باید باعث این شود که مسلمانان علوم و تکنولوژی جدید را پذیرا شوند.[7] وی معتقد است که ترغیب به علم بعنوان جزئی از تجدد مترادف با غربگرائی نمیباشد. وی همچنین اشاره مینماید که تجددگرائی بر یک انسانگرایی (Humanism) اصیل استوار است وباید توسط مسلمانان مورد استقبال قرار گیرد. البته چنین امری نیازمند آزادسازی افکار مسلمانان از ترس نسبت به تمایز؛ تجدد؛ بیگانگی و حمایت از تفکر و احترام به چندگانگی در تفکر میباشد [8].
وی سپس نتیجهگیری مینماید که پشتیبانی از دیدگاههای علمی یک امر ضروری بوده و چنین مسالهای به ذات خود در حقیقت پشتیبانی از ارزشهای اجتماعی و علیالخصوص ارزشهای اسلامی که جوهره تجدد و توسعه میباشند خواهد بود. دکتر سهیل عنایتالله چندان خوشبین نبوده و معتقد است: در عین حال که اسلام باید در علم و انقلاب صنعتی سهیم باشد اما چنین امری باید در چارچوب ارزشها و قواعد علوم اسلامی باشد.[9] یونس نگوس یک تفکر متمایل به تفکر سنتی دارد آنجا که میگوید: نقطه آغازین علم درون اسلام این نکته است که جهان بوسیله الله از هیچ بوجود آمده است. [10] چنین تفکری با علوم جدید که در آن خداوند به عنوان فرض غیر مورد نیاز دیده میشود در تعارض میباشد. کنکاش بر سر چالشهای میان علوم و تکنولوژی جدید در جهان اسلام مسالهای ادامه دار میباشد.
III ـ قسمت سوم این گفتار بررسی جنبه دیگری از تجدد میباشد و آن در ارتباط با ظهور جوامع انسانی لیبرال و غیر دینی ـ سکولار ـ در غرب میباشد. اینکه جوامع جدید در غرب از جنبه تاریخی در چه زمانی بوجود آمده همواره مورد بحث و اختلاف بوده است. برگزارکنندگان این سمینار ظهور تجددگرائی را در ارتباط با دوره پس از رنسانس به حساب آوردهاند. دیدگاه من به گونه دیگری میباشد و اشاره به دورههای روشنگری قرن 17 میلادی خواهم نمود که در آن منبع اصلی تجدد بر اساس استقلال و اختیار انسان بنا شده بود.[11] در این دیدگاه سنت بعنوان مانعی از گذشته تلقی میگشت که برای ظهور انسان و جامعه خودمختار و آزاد باید مورد انکار قرار میگرفت. توسعهای اینچنین باعث رشد جامعههای لیبرال و مدرن غربی شد که در نتیجه آن پادشاهان کنار زده شده و باعث تشکیل طبقات متوسط / پیشه ور اجتماعی در جوامع شدند. دموکراسی از چنین نقطهای شکل گرفت که نوید دهنده برابری و یکسانی بود. در نتیجه آن لازمه تجدد اعتقاد داشتن به عدالت اجتماعی بود. در چنین نقطهای مجددا تجدد در چالش با ادیان ابراهیمی قرار گرفت اگرچه عواملی درون مسیحیت وجود داشتند که خود را همسو با چنین نیروهای فرهنگی تازه ظهور کرده یافته و دموکراسی را نیز پشتیبانی نمودند و بعضی عناصر در مسیحیت پروتستان نسبت به ظهور عناصر نوگرا نقش بنیادین و اساسی داشتند. نکته مورد نظر این است که عوامل ظهور چنین نوگرائی اجتماعی در غرب بطور وسیعی خاصه در قرن 20 جهان شمول شدهاند. سرزمینهای اسلامی که در اوائل قرن عمدتا تحت تسلط و کنترل استعماری قرار داشتند و با پیشروی به سوی آخر قرن، تشکیل دولتهای اسلامی در شمال آفریقا؛ خاورمیانه و حتی تا اندونزی توسعه یافته بود.
در نتیجه چنین امری جهان اسلام با شکلهای اجتماعی مدرن مورد چالش قرار گرفته بود. توسعههای مزبور تا حدی عمدتا در زمینه آزادی بودند که اختیار و آزادی زایدالوصفی را برای انسانها قائل میشدند و آزادی؛ تساوی و برادری را برای همه شهروندان مورد تاکید قرار میدادند. فرمهای دمکراتیک حکومتی؛ دیگر بر اساس فرامین مذهبی استوار نبود بلکه بر پایه خواست عموم مردم قرار داشت و به این ترتیب حقوق بشر مطرح و مورد توجه قرار میگرفت. اگر چه چنین روشهای اجتماعی از شفافیت و وضوح کامل برخوردار نبوده و مورد شناخت قرار نگرفته بودند اما همگی در انکار شریعت و تفکر وابستگی انسانی بر ملکوت، متفقالقول بودند.با وجود اینکه چنین تغییراتی عمدتا از غرب نشات میگرفتند از جهات مختلفی بعنوان یک هنجارجهانی شناخته شدند و در نهایت بصورت چالشی برای صورتهای اجتماعی تاریخی اسلامی و همینطور مسیحی قرار گرفتند. نتیجه چنین وضعی، آشفتگی و درگیری است که ما در جهان مسلمانان شاهد میباشیم که همواره در کشاکش با ابعاد چنین تجدد و نوگرائی میباشد. در این نقطه نیز مجددا پاسخهای متفاوتی در جهان مسلمانان مشاهده میکنیم که طیفی شامل انکار صریح اینگونه مفاهیم تا استقبال از فرمهای اجتماعی غربی ( همانند ترکیه) را در برمیگیرد.
IV - نکته چهارم و پایانی این گفتار:
در سال 1996 ساموئل هانتینگتون از دانشگاه هاروارد چنین بیان نمود که: در جهان پس از جنگ سرد ریشه اساسی تضاد و تقابل؛ اصول ایدئولوژیکی یا حتی اقتصادی نمیباشد بلکه اختلافات و تفاوتهای میان انسانها و ریشه تضاد و تقابل؛ فرهنگی میباشد. نزاع میان تمدنها تبیین کننده سیاستهای جهانی خواهد بود.[12] وی سپس در ادامه بیان میدارد که نزاع و اختلاف اساسی؛ میان اسلام و جهان غرب خواهد بود. اگر چه چنین تحلیلی تنها بر پارهای از وقایع که از سال 1996 تا کنون به وقوع پیوسته اند قابل انطباق است اما بطور کلی چنین تحلیلی بسیار نگرانکننده و قابل تامل است چرا که در آن امکان گفتگوی تمدنها از جمله مذاهب تصور نشده و بجای آن تنها به اختلاف و نزاع توجه داده شده است. ما در غرب به صورت وحشتناکی به اسلام بیاعتنا و غافل ماندهایم با وجود اینکه اسلام سنت و دین بزرگی است. اسلام دومین شریعت بزرگ جهان بوده که پیروان آن بیش از 25% از جمعیت معتقد به آئیین در سراسر جهان را به خود اختصاص میدهد. اسلام همچنین سریعترین مذهب رشد کننده در آمریکای شمالی است ( که البته عمدتا بواسطه مهاجرت میباشد) اما چنین رشدی بواسطه بازگشت به اسلام ( توسط پیروان سایر ادیان ) نیز میباشد. هماکنون حدود 600000 مسلمان در کانادا و بیش از 6 میلیون در امریکا ساکن میباشند.
اسلام مذهبی است که بواسطه عمق و اهمیت نماز که یکی از ستونهای پنجگانه آن نیز است و همینطور نسبت به اعتقادش به الله؛ ممتاز شده است. اسلام به معنی صلح همراه با تسلیم و گردن نهی نسبت به الله میباشد وزندگانی معنوی مردمان را برای قرنها پس از ظهورش در سالهای 600 میلادی شکل داده است. اسلام مکتبی است که مستحق احترام ما میباشد اگر چه همانگونه که سمیث بیان میدارد مکتبی است در کشاکش با نوگرایی و تجددگرائی. با این وجود مسیحیان یک پیشینه دهشتناک نسبت به اسلام دارند و این دین بزرگ بیشتر از آنکه مورد شناخت قرار گرفته باشد مورد تهمت واقع شده است. ما همواره این دین را به جهت تحقیر مسلمانان؛ محمدیسم؛ نامیدهایم نه اینکه آنرا با نام صحیحش بنامیم. پیروان این مکتب در گذشته توسط مسیحیان بدنام میگشتند و اکنون نیز چنین است.
کتاب مقدس آن (قرآن) هیچگاه مورد توجه قرار گرفته نشده و برای مسیحیان بسیار ناآشنا میباشد. پیشینهای که باعث برداشتهای منفی نسبت به اسلام در عالم مسیحیت شده است باید به همت مسیحیان در جهت بهبود روابطشان با مسلمانان مورد اصلاح قرار گیرد. در زمان ما نشانههایی در جهت چنین اهدافی پدیدار شده است. برای مثال دومین کمیته واتیکان از کلیسای کاتولیک ( بمانند کمیته جهانی کلیساها) اقدام به گفتگو درباره اسلام نمود و از اوائل دهه 70 میلادی یکسری ملاقاتهای پیوسته میان مسلمانان و مسیحیان وجود داشته که بوسیله واتیکان و کمیته جهانی کلیساها صورت گرفته است. واتیکان همچنین با جنگ یک جانبه آمریکا علیه عراق در سال 2003 مخالفت نمود.
در عالم اسلامی نیز مراکزی همچون کنگره جهانی مسلمانان که آن نیز گفتگوهایی با مسیحیان در جهت رفع پارهای از سوءتفاهمها و جهالتهایی که روابط مسلمانان و مسیحیان را به گونه خاصی درآورده است؛ برقرار گردیده است. نکته مهم قابل توجه اینکه هنوز تعداد قابل توجهی از مسلمانان در غرب (اروپا و امریکای شمالی ) میباشند. حرکت و مهاجرت این دسته از مردم پس از پایان یافتن استعمارگری و همچنین نیاز به نیروی کار در بسیاری از کشورهای اروپائی مانند آلمان به غرب صورت گرفت که نیازمند درک مجدد از این مردمان و باورهای آنان احساس میباشد. به خصوص در این زمینه ما مناسب عمل نکردهایم و تعصبات و پیشداوریها هنوز متداول و شایع میباشد. همین روز گذشته (می22) ماجرای یک قاضی در نیویورک را خواندم که از بانوی سالخوردهای که برای جریمه پارکینگ به دادگاه مراجعه نموده بود سوال کرده بود که آیا وی تروریست است؟!
جوامع غربی دارای روابط و معاملاتی با مسلمانان در زمینههای مختلف میباشند که در گذشته نداشتهاند. با ظهور شهروندان مسلمان در جوامع غربی گروههایی وجود دارند که در جهت گفتگو با همسایگان جدید مسلمانشان قدم بر میدارند. در راستای چنین تلاشهایی که ثابتکننده مردود بودن نظریه هانتیگتون نیز میباشد بر ماست که موانع ایجاد شده در ایجاد پل تفاهم میان مسلمانان و مسیحیان را دست کم نگیریم. در نتیجه ما نیازمند ادامه فعالیت جهت گفتگو میان مکاتبی همانند اسلام و مسیحیت که هر دو در کشاکش با تجددگرایی میباشند، بوده تا بتوانیم از چنین فرضیات حاکمیدر میان خود رها شده و به پیش حرکت نمائیم. وی در بخشی از سخنان خود گفت: چرا نوگرایی را در مصاف با ادیان ابراهیمی معرفی میکنند؟ آیا واقعا نوگرایی در تضاد با ادیان ابراهیمی است؟ این تصور بیش از آنکه متضمن حقیقت باشد ناشی از عدم تفاهم میان مذاهب است.