علت استمرار خصومت در روابط مابین ایران و آمریکا دو ویژگی را داراست؛ رفتار خصمانه مستمر آمریکا علیه کشور ما در طول حیات جمهوری اسلامی ایران. این رفتار خصمانه نقش اصلی و عمده در تنشهای بین دو کشور و اقدامات آنها علیه یکدیگر داشته است.
تاریخچه
اولین سابقه روابط ایران و آمریکا به عهدنامه دوستی و تجاری مابین دو کشور در تاریخ 13دسامبر 1856 برمیگردد. قبل از آن از سال 1832هیاتهای مذهبی آمریکایی به ایران وارد شده بودند. در سال 1883 دو کشور به تاسیس سفارتخانههای خود اقدام نمودند. این روابط تا پس از جنگ جهانی دوم صرفا یک رابطه فرعی و حاشیهای و بیشتر در قالب تجاری بود. پس از جنگ چهانی دوم آمریکا در ایران حضور جدیتری پیدا کرد. در قضیه آذربایجان نیز آمریکاها در اخراج روسها از ایران نقش فعالانه ایفا کردند. موقعیت ژئوپلتیک ایران و همسایگی با شوروی، برای جلوگیری این دو کشور از دسترسی به آبهای آزاد از یک طرف و وجود منابع عظیم نفتی اهمیت زیادی را برای آمریکا پیدا کرد.
در سال 1953 آمریکاییها در کودتای 28 مرداد 1332 علیه دولت مصداق نقش مهمی ایفا نمودند که این موضوع در زنجیره رویدادهای روابط ایران و آمریکا اهمیت زیادی دارد، زیرا که بعدها در ماهیت فعالیتهای آمریکا در ایران و در مسیر مناسبات دو کشور تغییراتی ایجاد کرد. با افزایش درآمد نفت در دهه 1970 (1350 شمسی) روابط اقتصادی ایران و آمریکا، بسیار گسترش یافت و ایران بودجه هنگفتی را صرف خریدهای نظامی از آمریکا کرد. نکتهای که در این برهه شایان توجه است، برقراری قانون کاپتولاسیون در مورد اتباع آمریکایی در ایران است که موجب اعتراضات داخلی شدیدی شد.
در دوران ریاست جمهوری نیکسون و فورد روابط ایران و آمریکا به اوج خود رسید و تبدیل به یک دوستی همه جانبه و بیچون و چرا گردید. طی سالیان طولانی ایران در کنار عربستان سعودی تبدیل به یکی از دو ستون اصلی خیمه سیاست خارجی آمریکا در منطقه حساس و استراتژیک خلیج فارس شد. آمریکاییها ایران را به «ژاندارم منطقه خلیج فارس» تبدیل کردند تا اهداف عمده تامین ثبات و امنیت منطقه برای حفظ منافع بلوک غرب، تضمین صدور نفت به کشورهای غربی، ایجاد سدی مستقیم و مطمئن در مقابل اهداف و سیاستهای توسعهطلبانه شوروی و بهره بردن از حمایتهای ایران به عنوان همپیمان و دوست صمیمی غرب در سازمان اوپک را تحقق بخشند. در واقع در این دوران ایران روابط همه جانبهای با آمریکا برقرار کرده بود و به عنوان یک همپیمان آمریکا در منطقه خلیج فارس، روابط استراتژیک و عمیقی با آمریکا داشت.
با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران روابط ایران و آمریکا وارد مرحله جدیدی گردید و به سرعت رو به تیرگی نهاد و با ماجرای گروگانگیری و اشغال سفارت آمریکا در تهران به طور کامل قطع گردید.
در ماجرای گروگانگیری (به نظر عدهای ایرانیان با یادآوری کودتای 28 مرداد 1332 بر آن شدند تا با اشغال سفارت، آمریکا را فلج سازد تا نتواند یک طرح کودتای دیگر را به اجرا گذارد.) علاوه بر این، عوامل دیگری همچون رفتار آمریکاییها در قبل از انقلاب، در هنگام وقوع انقلاب و تلاش این کشور برای جلوگیری از وقوع آن در کل ذهنیت تاریخی روانی ایرانیان از سیاستهای آمریکا در ایران در اشغال سفارت این کشور دخیل بوده است.
با آغاز جنگ عراق علیه ایران، آمریکا استراتژی توازن قوا را در برخورد با ایران و عراق به اجرا گذارد، یعنی خنثی نمودن قدرت این دو کشور به وسیله یکدیگر و جلوگیری از تبدیل یکی از این دو کشور به قدرت منطقهای البته این سیاست بیشتر در حمایت از عراق و جلوگیری از شکست این کشور بخصوص بعد از آزادسازی خرمشهر توسط ایران به اجرا گذارده شد. حتی در مواردی که عراق توانایی مقابله با ایران رانداشت، آمریکا خود مستقیما وارد عمل شد. از جمله حمله به سکوهای نفتی ایران و هواپیمای مسافربری ایران بر فراز خلیج فارس را میتوان نام برد.
اوج خصومت
سیاست موازنه قوا در استراتژی ایالات متحده علیه ایران تقریبا تا پایان جنگ ادامه یافت که البته در این مدت ایرن تحت تحریمهای وسیع اقتصادی نیز قرار داشت که در مباحث بعدی به آن پرداخته خواهد شد.
پس از جنگ ایران و عراق و تغییرات شگرف سیستم دوقطبی بینالمللی و فروپاشی شوروی در 1991 (1370) و جنگ آمریکا و عراق در 1990 (1369) و پیامدهای منطقهای آن و نیز توامان بودن این رخدادها با تغییر رهبری سیاسی در آمریکا از جورج بوش به بیل کلینتون، در نوامبر 1992 (1371)، سیاست مهار دوجانبه به عنوان یکی از منظمترین و پیچیدهترین سیاستهای ضد ایرانی طراحی و توسط آمریکا علیه ایران به مرحله اجرا درآمد. این سیاست که نوعی گسستگی سنتی آمریکا در منطقه خلیج فارس که مبتنی بر ایجاد تعادل قوا در قالبی استراتژیک بین ایران و عراق بود، تکرار الگوی مهار شوروی در دوران جنگ سرد را به عنوان اصلیترین دستورالعمل استراتژیک غرب برای مقابله با ایران توصیه میکرد.
سیاست مهار دوجانبه را اولین بار در می 1993(خرداد 1372) مارتین ایندیک، مسوول امور خارجه در شورای امنیت ملی دولت کلینتون مطرح کرد. این سیاست از این مساله نشات گرفت که سیاست گذشته آمریکا در قبال ایران و عراق براساس ایجاد تعادل بین این دو کشور با تکیه بر یکی علیه دیگری بوده که در عمل ناموفق ماند و باعث نابسمانیهای فراوان در سیاست خارجه آمریکا از جمله ماجرای ایران ـ کنترا و عراق گیت شد. بنابراین سیاست مهار دوگانه در مورد ایران بر این پایه پیریزی شد که ایالات متحده آمریکا نباید اجازه دهد که جمهوری اسلامی ایران از مناسبات عادی تجاری و سیاسی سود برد. در واقع باید با ایجاد مانع، فشارها را بر ایران زیادتر کرد تا این فشارها باعث تغییر رفتار این کشور شود. در سیاست مهار دوگانه، سیاست آمریکا در قبال ایران از تحریمهای کلاسیک تجاری و اقتصادی فراتر رفت و در بطن خود، هدف تضعیف قدرت ایران و جلوگیری از رشد و توسعه همه جانبه ایران را نشانه گرفت.
استدلال آمریکاییها در لزوم سیاست مهار ایران و ضرورت تداوم این سیاست و موفقیت این سیاست به قرار زیر است:
1. مهار دوگانه، به سیاست خارجی آمریکا در قبال ایران نظم و سامان بخشیده است و آن را دقیقا براساس وضعیت قدرت بینالمللی آمریکا و چگونگی حضور آمریکا در منطقه خاورمیانه و خلیج فارس و شرایط ایران منسجم کرده است. در این سیاست مجموعهای از نیتها و تواناییهای ایران با هم ارزیابی شده و به این نتیجه دست یافته که به دلیل خطرناک بودن نیتهای ایران باید تواناییهای این کشور تحلیل و تضعیف شود و لذا هر آنچه به ایران قدرت میبخشد باید از این کشور دور نگاه داشته شود.
2. سیاست مهار به طور تدریجی میتواند درآمدهای ایران را کمتر کند و با فشار سیاست مهار به کشورهای مختلف، از در اختیار دادن سلاحهای پیشرفته به ایران ممانعت به عمل میآید و قدرت نظامی ایران کاهش مییابد.
3. هدف آمریکا، جلوگیری از ظهور ایران به عنوان قدرت منطقهای بوده که در این راستا کاهش ارزش استراتژیک ایران و تبدیل ایران به کشور غیر مهم در منطقه مدنظر است.
4. سیاست مهار موجب جلوگیری از سرمایهگذاری در صنایع نفتی ایران میشود و در این زمینه ایران را با مشکلات جدی و اساسی روبهرو خواهد کرد.
5. اثرات این سیاست در طولانی مدت مشخص خواهد شد.
به هر روی آنچه که در نیمه اول دهه90 شاهد آن بودیم، جدیتر شدن مهار ایران از طرف آمریکا در حرف و عمل بود. بارزترین عرصه عملی این سیاست، در جلوگیری از سرمایهگذاری در صنایع نفتی ایران و تصویب قانونی موسوم به «قانون تحریم ایران و لیبی» در 1995(1374) بود که نه تنها مانع سرمایهگذاری شرکتهای نفتی در ایران میشد، بلکه آمریکا دراقدامی بیسابقه و در مغایرت آشکار با قوانین حقوق بینالملل، شرکتهای دیگر کشورها را نیز که به سرمایهگذاری در طرحهای نفتی ایران مبادرت ورزیدند تحریم میکرد.
سیاست مهار دوگانه در پی پروسه انتخابات دوم خرداد 1376 و در اثر فعل و انفعالات گوناگون داخلی، منطقهای و بینالمللی عمیقا زیر سوال رفت، بدین صورت که تمام بافتهها و یافتههای استراتژیستهای مهارگرا، در این که ایران خطرزا و تهدید آفرین است در سرتاسر دنیا و منجمله در داخل آمریکا مورد تردید همگان واقع شد. جذابیتی که پروسه انتخابات ایران در دنیا به وجود آورد. فضای بینالمللی را به نفع ایران و خلاف مسیر روانی و سیاسی ایجاد شده توسط آمریکا دگرگون ساخت. عنصر دیگری که سیاست مهار ایران توسط آمریکا را بیاثر کرد ظرفیت نظام جمهوری اسلامی ایران و قانون اساسی و پروسه انتقال قدرت در مجموعه سیستمی باشد که در منطقه بینظیر است. این موضوع که ایران میتواند در منطقهای که هیچ کدام از کشورها چنین ظرفیتی ندارند با عنایت به چارچوبهای قانون اساسی، به نیازهای سیاسی خود شکل و سامان دهد، برای جهانیان تحسنانگیز بود و در ریزش فکرهای منفی نقش ساختاری یافت. عناصر فوق موجب شد که آمریکا از موضع نسبتا واکنشگرا از بسیاری از مواضع مهارگرا عقبنشینی کند. پیگیری سیاست تنشزدایی و تکیه بر مفاهیم گفتگوی تمدنها و اعتمادسازی و مقبولیت بینالمللی این مفاهیم به گونهای ساختاری پایههای مهار ایران را درهم ریخت.
متحد از دست رفته
پس از مرور اجمالی بر روابط ایران و آمریکا، این نکته روشن گردید که پس از قطع روابط دو کشور بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، رابطهای خصمانه فیمابین دو کشور جریان یافت بویژه از جانب ایالات متحده آمریکا پس از دست دادن ایران به عنوان یک متحد استراتژیک در منطقه خاورمیانه این رفتار خصمانه با وضوح بیشتری قابل درک است. علل چندی را میتوان برای خصومت به وجود آمده فیمابین دو کشور برشمرد؛ سابقه تاریخی و رفتار آمریکا در ایران در قبل و بعد از انقلاب، سوءبرداشتهای طرفین از ماهیت سیاستهای همدیگر، تلقی متفاوت آنها از چگونگی رفتار در نظام بینالملل اعتقاد به ارزشهای متفاوت در نزد دو کشور در برخورد با دنیای بیرون، تحریمهای وسیع آمریکا علیه ایران، سیاست آمریکا در خصوص تقابل ایران و اسرائیل و به عبارتی نقش اسرائیل در اتحاد سیاستهای آمریکا علیه ایران.
این عوامل هر کدام به تنهایی یا مجموعا، موجبات خصومت فیمابین دو کشور را فراهم نمودهاند. اما نکته شایان توجه این است که کدام یک از عوامل فوق در استمرار این خصومت نقش داشته و علاوه بر این نقش اصلی در استمرار این خصومت داشتهاند. از میان عوامل فوق دو عامل تحریمهای آمریکا علیه ایران و نقض اسرائیل در تقابل دو کشور همواره در طول حیات جمهوری اسلامی ایران به عنوان یک سیاست ثابت از سوی ایالات متحده آمریکا علیه ایران استمرار داشته است. عوامل دیگر می توانند در مقاطعی در پیدایش خصومت بین دو کشور موثر بوده باشند، ولیکن نمیتوانند عامل اصلی و مهمی در استمرار این خصومت باشند؛ زیرا که اولا برخی از آنها مقطعی بوده است ثانیا قابلیت حل و فصل مساله وجود داشته است و ثالثا نسبتا با مبانی و اصول سیاست خارجی طرفین در تضاد نبودهاند. بنابراین ریشه اختلافات و خصومت را در عامل دیگری میبایستی جستجو نمود که بسیار اساسی و بنیادین است و به استراتژی سیاست خارجی دو طرف تبدیل شده است که عدول از این مساله کار چندان سادهای برای طرفین نیست و قابلیت حل و فصل آن تقریبا لاینحل شده است.
فرجام
در طول دهههای پس از انقلاب اسلامی، آمریکا به دلیل ضعف اطلاعاتی خود در خصوص ایران نتوانست سیاستهای خود را در خصوص ایران واقعبینانه سازد. رفتار این کشور را میتوان براساس الگوی «منازعات مارپیچی» که ریچارد کاتم آن را مطرح میسازد، تحلیل نمود. براساس این الگو طرفین نسبت به نیت طرف مقابل ظنین بوده و بر همین مبنا عمل میکنند. به طور متقابل، عمل آنها از جانب طرف مقابل با ظن مورد ارزیابی قرار میگیرد. فضای خصمانه تشدید شده و اوج میگیرد. این موضوع بیشتر به وجود عنصر سومی در روابط این دو کشور بویژه از جانب ایالات متحده برمیگردد. آمریکاییها با استفاده از نظرات و اطلاعات دستگاههای اطلاعاتی اسرائیل و فشار لابی صهیونیستی قدرتمند در کاخ سفید به تحلیل اوضاع ایران پرداختند که این موضوع در سوءبرداشت ایالات متحده از رفتار ایران بسیار نقش اساسی داشته است.
گراهام فولر این موضوع را چنین بیان میکند: «تحلیلگران و تصمیمگیرندگان کاخ سفید، از پشت عینکی که اسرائیلیها بر روی چشمهای آنها تعبیه نموده است به مسائل ایران مینگرند».
البته براساس الگوی مارپیچی (زیگزاگی) در رفتار آمریکا در قبال جمهوری اسلامی ایران گاه دیدگاه «میانهرو» در رفتار آرامتر و واقعبینانهتر او گاه دیدگاه «رادیکال» (برخورد خشن و متکی بر سیاست مشت آهنین) علیه میکرد، که میتوان سیاست دوران کلینتون در قبال جمهوری اسلامی ایران را «میانهرو» و سیاست جورج دبلیوبوش را «رادیکال» خواند. در دیدگاه اخیر، نفوذ اسرائیل و لابی یهود بیشتر به چشم میخورد که این عامل آمریکا را از برخورد و رفتار واقعگرایانه با جمهوری اسلامی ایران دور میسازد و خصومت را افزایش و استمرار میبخشد.