به اعتقاد برخی از محققان تجزیه و انفکاک در ساختار نظامهای حزبی در آستانه جنگ جهانی دوم که تا حدودی ناشی از اتخاذ شیوه نمایندگی مبتنی بر سهمیه بود، سبب تضعیف نظامهای دموکراسی در کشورهای اروپایی شد. به اعتقاد این محققان در یک نظام حزبی دستخوش تجزیه و چندپارگی احزاب کوچک متعددی حضور دارند که هر کدام برای خود خواستار سهمیهای در جریان نمایندگی و مشارکت در حاکمیت هستند.
شهروندان با مشاهده حضور شمار متعدد احزاب و نامزدهای حزبی دچار سرگشتگی و بیتصمیمی میگردند و از آنجا که احزاب برای تشکیل حکومت مجبور به ائتلاف هستند، لذا میزان تاثیر و نفوذ رایدهندگان بر سیاستها و خطمشیهای حزبی کاهش مییابد و بدین ترتیب نسبت به دموکراسی سرخورده و مایوس میشوند.
ائتلافهای حکومتی با توجه به حضور شما متعددی از احزاب کوچک به سادگی میتوانند بازیچه سیاستها و خواستههای این احزاب قرار بگیرند. برخی مطالعات تجربی موید این تز هستند. فرآیند تجزیه و اختلاف با کاهش اعتماد به حکومت و افزایش نارضایتی نسبت به دموکراسی همراه است. حکومتهای موجود در نظامهای حزبی دچار تجزیه و تفرقه نیز حکومتهایی ناپایدار و ضعیف بوده و قادر به برآورده ساختن نیازهای جامعه و مقابله با مشکلات نخواهند بود.
از سوی دیگر برخی از محققان عقیده دارند که تجزیه نظام حزبی عامل اصلی تضعیف نظام دموکراسی به شمار نمیرود. تجزیه در ایجاد مشکلات دخیل است، ولی عوامل دیگری نیز در این قضیه دخیلاند. برای نمونه قطببندی نظام حزبی به مراتب بیش از تجزیه و تفکیک میتواند سبب بیثباتی و عدم کارآیی حکومت گردد.
سارتوری در مطالعاتی که پیرامون احزاب سیاسی اروپا و پلورالیسم قطبی شده صورت داده است (1966 ، 1976 ، sartori) الگویی درباره «پلورالیسم قطبی شده» ارائه میدهد که بهترین و جامعترین ارزیابی و تحلیلی است که تاکنون در این باره به عمل آمده است. براساس تحلیلهای سارتوری در یک نظام حزبی قطبی شده یک حزب بزرگ (ولی نه اکثریت) کم و بیش به طور مداوم در شکل ائتلاف ناپایدار با احزاب مختلف دیگر حکومت را در دست دارد. در این قبیل نظامها حداقل یک حزب افراطی (ضدنظام) در موضع مخالفت یا اپوزیسیون نیمه دائمی قرار دارد.
احزاب افراطی از آنجا که قادر به تشکیل ائتلاف نیرومندی برای جایگزین ساختن به جای ائتلاف موجود نیستند، چندان مورد توجه و پذیرش عمومی قرار ندارند؛ ولی در عین حال آنقدر قدرتمند هستند که بتوانند از تشکیل ائتلافهای جایگزین دیگری که آنها را در بر نمیگیرد، ممانعت به عمل آورند.
سارتوری معتقد است که این امر موجب رکود و فساد در مراکز و ناکامی و شدت عمل با رادیکالیزاسیون در پیرامون بیثباتی ائتلافهای حکومتی میگردد. بری مثال سارتوری به جمهوری «وایمار» در آلمان، جمهوری چهارم فرانسه و ایتالیایی معاصر به عنوان شاهد مدعا اشاره میکند. البته شواهد و مدارک عینی و تجربی متعددی مویدالگوی مورد نظر سارتوری است.
قطبی شدن نظام حزبی در جوامع و نظامهای دموکراسی پسا اقتدارگرا نظیر آلمان غرب، اتریش، ایتالیا و اسپانیا با ارزشهای غیردموکراتیک و غیرلیبرال همراه است از سوی دیگر هنگامی که روابط مبتنی بر بیاعتمادی و عدم تساهل در بین بازیگران سیاسی در نتیجه اعمال یکسری ابزارهای قانونی در برخی کشورهای پسا اقتدارگرا تثبیت و نهادینه گردید، به تدریج زمینههایی فراهم شد که این قبیل روابط در قالب نظام حزبی قطبی شده تبلور پیدا کرد.
تحقیقات و پژوهشهای متعدد در سطح کشورهای مختلف بیانگر آن است که قطبی شدن به دیگر جنبههای دموکراسی نیز لطمه وارد میسازد. قطبی شدن با مشروعیت دموکراتیک و اعتماد به حکومت رابطهای منفی داشته و با ناپایداری یا بیثباتی کابینهها رابطهای مثبت دار. البته بسیاری از عناصر موجود در الگوی ارائه شده از سوی سارتوری مورد مناقصه و چالش دیگر نظریهپردازان قرار گرفته است.
به ویژه مطالعاتی که در سالهای دهه 80 و 1990 درباره ایتالیا صورت گرفتهاند مغایر با این ادعای سارتوری هستند که پلورالیسم قطبی شده عامل پیدایش افراطگرایی (رادیکالیسم) بوده و در نتیجه مضر به حال دموکراسی است. مطالعات مذکور برآنند که کمونیستهای ایتالیا راه اعتدال و میانه را در پیش گرفتهاند و احزاب دموکرات مسیحی مرکز نیز تساهل بیشتری پیدا کردهاند. البته باید به این نکته نیز اشاره کرد که شواهد و مدارک مورد استناد این مطالعات نیز چندان قانعکننده نیستند.