تاریخ انتشار : ۱۶ مهر ۱۳۸۸ - ۰۹:۳۸  ، 
کد خبر : ۴۱۷۰۱

افق سیال دموکراسی‌سازی در خاورمیانه


علی کرمی
شاید منطقه‌ای به اندازه جهان عرب یا خاورمیانه عربی در طول تاریخ تحت سلطه و سیطره قرار نگرفته باشد، اگر چه این امر خود بر جایگاه رفیع این منطقه به عنوان خاستگاه فرهنگ و تمدن های کهن دلالت دارد. در توجیه این موضوع عده‌ای بر این باورند که حکومت های اقتدارگر عربی، این منطقه را طعمه زیاد خواهان قرار داده اند. این منطقه از زمان ورود استعمارگران و آغاز طرح تجزیه و تقسیم که با توافقنامه سایکس ـ پیکو در سال 1916 میلادی بین انگلستان و فرانسه آغاز شد و با طرح اشغال فلسطین در سال 1948 میلادی ادامه یافت و اخیراً هم طرح خاورمیانه بزرگ یا به اعتقاد برخی‌ها طرح مارشال نوین، همواره هدف این طعمه ورزی‌ها بوده است.
ایالات متحده آمریکا پس از جنگ جهانی دوم وارد منطقه شد تا جانشین امپراتوری انگلیس شود، سران آمریکا در آن زمان از اهمیت منطقه خاورمیانه کاملاً آگاه بودند و می‌دانستند که این منطقه چه نقش مهمی در آینده رشد اقتصادی نه فقط آمریکا بلکه جهان دارد.
واشنگتن سیاست خود را بر این اصل استوار ساخته است که بر امور جهان سیطره یابد و در مقابل هر قدرتی که در آینده می‌تواند به رقابت با این دولت برخیزد، بایستد، حتی اگر چنین قدرتی از دوستان آمریکا باشد. به همین سبب آمریکا تصمیم گرفت که بر منابع غنی نفتی منطقه سیطره یابد، زیرا رشته عصب اصلی اقتصادی جهان به ویژه کشورهای صنعتی در این منطقه قرار دارد.
کاخ سفید برای تحقق این هدف تلاش می‌کند منطقه خاورمیانه عربی را از نظر راهبردی و اقتصادی و سیاسی به دیگر مناطق اطراف خود پیوند دهد تا منافع ملی ایالات متحده در آن تامین شود.
در خاورمیانه عربی که گستره وسیعی از مراکش تا شبه جزیره عربستان را در برمی‌گیرد، احتیاج به بازنگری بیش از هر نقطه دیگر دنیا حس می‌شود که دلیل آن هم بسیار بارز و مشهود است. موقعیت راهبردی، تمرکز منابع طبیعی و خصلت های غیر لیبرال ارزش های فرهنگی ـ که معتقدند بسترساز غلیان بنیادگرایی و تروریسم است ـ آمریکا را ملزم ساخته است که برای تداوم و ارتقای رهبری هژمونیک نگاهی ویژه به این منطقه داشته باشد. به نظر آگاهان سیاسی، این تحول در راهبرد منطقه‌ای آمریکا را، پروژه امپراتوری با تاسیس دموکراسی ارزیابی می‌کنند که موجد دگرگونی بنیادین در تعریف واشنگتن از نقش و اهداف خود در خاورمیانه است.
حرکت تانک های آمریکایی در 20 ماه مارس 2003 به سوی بغداد به شفاف ترین گونه، نشانگر عدم دغدغه تاریخی است کشور در خصوص ثبات سیاسی به هر قیمت در خاورمیانه عربی است. کاخ سفید بی نظمی نرم دوران پساکمونیسم را در خاورمیانه که پیامد و تغییر در راهبرد این کشور در منطقه است، هزینه قابل مدیریت و الزامی برای ارتقای قدرت هژمونیک به رهبری هژمونیک می‌یابد. ویژگی نظام دو قطبی چنین اقتضا می‌کرد که اروپا نقطه محوری سیاست خارجی آمریکا گردد. از این رو بود که پدید آرام بخش آمریکایی ـ اروپا قوام گرفت.
از ترومن تا بیل کلینتون، این ضرورت، ماهیت اقدامات جهانی آمریکا را به درجات متفاوت شکل داد. از نقطه نظر سیاستمداران، هزاره سوم آمریکا را ملزم کرد تا در بطن پروژه دموکراسی، اولویت را به خاورمیانه بدهد. آن‌ها معتقدند منطق حاکم در پروژه دموکراسی، منافع قانع کننده این ضرورت را پیش می‌آورد که آمریکا هر کجا که امکان دارد به ترویج رژیم های دموکراتیک بپردازد. نظریه پردازان روابط بین الملل معتقدند زمانی در بستر یک ژئوپلتیک از منافع ملی، مصون داشتن دموکراسی سرمشق بود، ولی امروزه در خاورمیانه براساس یک فهم چند بعدی از منافع، اشاعه دموکراسی معیار قرار گرفته است.
زمینه‌های راهبرد دموکراسی‌سازی
راهبرد دموکراتیزه کردن خاورمیانه به سبب خاستگاه خاص خود در سیاست خارجی در عمل یا ضرورت های متعارضی رو به رو است و برخی مقتضیات مربوط به مبارزه با تروریسم در تعارض با ترویج دموکراسی در خاورمیانه قرار دارد. به علاوه شرایط سیاسی، اقتصادی منطقه‌ای خاورمیانه به گونه‌ای است که در مقابل راهبرد آمریکا برای ساختن دموکراسی با موانع و چالش فراوانی روبه‌رو است.
در گذشته ساختن دموکراسی در خاورمیانه هیچ گاه به عنوان یک هدف در سیاست خارجی آمریکا مطرح نبوده است. دل مشغولی عمده دولت های مختلف آمریکا در خلال چند دهه اخیر، حفظ ثبات در خاورمیانه بوده و در همین چارچوب پیشبرد صلح مورد نظر واشنگتن در خاورمیانه، تضمین جریان نفت از منطقه به بازارهای غرب و مهار جنبش های تندرو و خواهان تغییر وضع موجود در منطقه، اصول سیاست خارجی زمامداران کاخ سفید را در خاورمیانه تشکیل می‌داده است.
تا زمانی که دولت عرب منطقه در دستیابی آمریکا به این اهداف کمک می‌کردند، ایالات متحده بیشتر نگران ثبات این گونه رژیم‌ها در منطقه بود و کمتر به مساله فقدان دموکراسی و ترویج آن در جوامع منطقه توجه می‌کرد. در واقع، حفظ ثبات در خاورمیانه که به لحاظ منابع انرژی از اهمیت راهبردی فوق العاده‌ای برخوردار است، آن چنان ذهنیت سیاست‌گذاری آمریکایی را به خود مشغول کرده بود که آنان حتی از اعمال فشار برای پیشبرد تغییرات دموکراتیک رژیم های غیر دوست همچون سوریه خودداری می‌کردند.
با ورود جورج دبلیو بوش در راس امور کاخ سفید و تشکیل تیم نئو محافظه کاران و در ادامه حوادث 11 سپتامبر 2001، اثر شگرفی بر سیاست خارجی آمریکا به ویژه در ارتباط با خاورمیانه بر جای گذاشت. حملات تروریستی یازده سپتامبر برای زمامداران آمریکا حاوی این هشدار بود که حمایت از حفظ وضع موجود در خاورمیانه چه پیامدهای وحشتناکی ممکن است برای این کشور دربرداشته باشد. در همین چارچوب تحلیل های مختلفی درباره علل وقوع این حملات و همچنین چگونگی گسترش تندروی و تشدید احساسات ضد آمریکایی در خاورمیانه مطرح شد.
تحلیلگران غرب علل حوادث تروریستی 11 سپتامبر 2001 را به فقدان فرصت‌های اقتصادی در جوامع عرب خاورمیانه، عملکرد نامناسب نظام آموزشی در جوامع منطقه، فقدان مطلق نهادهای اجتماعی و محبوب نبودن سیاست های خاورمیانه‌ای آمریکا در نزد مردم این جوامع نسبت دادند. در همین راستا، نئو‌محافظه کاران آمریکا نبود نهادهای مدنی و دموکراتیک در جوامع خاورمیانه، به خصوص جهان عرب به عنوان عامل عمده زمینه پرورش تندروی و تروریسم را فراهم می‌کند، مورد تایید قرار دارند. براساس این دیدگاه، نظام‌های اقتدارگر در جوامع عرب، فضایی را پدید آورده اند که گروه هایی نظیر القاعده قادرند از آن در جهت حمایت مردم بهره برداری کنند. همچنین چنین تحلیل شد که فقدان آزادی سیاسی در این جوامع امکان توسعه رفاه و ترویج افکار مدرن را سد کرده است.
در عین حال، رابطه نزدیک واشنگتن با رژیم های غیردموکراتیک عرب منطقه بر عمق سرخوردگی اعراب از اوضاع کنونی خود افزوده است. در نتیجه می‌توان گفت شیوه تحلیل مقام های کاخ سفید از علل حوادث تروریستی یازدهم سپتامبر، توجه آنان را به معضل فقدان دموکراسی در خاورمیانه جلب کرد، ترویج دموکراسی در این منطقه به عنوان پادزهری در مقابل تروریسم مطرح شد و دولت بوش به منظور عمق بخشیدن به مبارزه جهانی علیه تروریسم و پرداختن به ریشه این پدیده در منطقه، دموکراسی سازی در خاورمیانه را مدنظر قرار داد. نو محافظه کاران برای اجرای راهبرد دموکراسی سازی در منطقه، ایجاد تحولاتی که زمینه های اولیه کار را فراهم کند، را لازم می‌دانستند.
تغییر رژیم طالبان در افغانستان، تغییر رژیم عراق که مرکز توجهات جهان عرب قرار داشت، (چون زمانی دیکتاتور سابق عراق داعیه رهبری جهان عرب را در سر می‌پروراند) در دستور کار سردمداران کاخ سفید قرار گرفت. بدین ترتیب، راهبرد تغییر رژیم به عنوان آغازگر طرح های دموکراتیزه کردن خاورمیانه در واشنگتن مورد توجه قرار گرفت. از دیدگاه واشنگتن، جنگ در عراق از دو راه می‌توانست به ترویج دموکراسی در خاورمیانه کمک کند؛ نخست این که برخی افراد تیم همکاران بوش امیدوار بودند که تغییر رژیم عراق ممکن است شوکی سیاسی در داخل رژیم های آنچه آمریکا رژیم های نامطلوب منطقه می‌نامد(یعنی سوریه و ایران) پدید آورد و راه را برای آزاد شدن فضای سیاسی بیشتر در این کشورها هموار کند، که این راه سرابی بیش نبود.
دومین تاثیر حمله به عراق این بود که امکان ایجاد یک نظام دموکراتیک در جهان عرب فراهم می‌شد و همین امر می‌توانست رژیم های اقتدارگرا و شبه اقتدارگرای عرب در منطقه را به حرکت در مسیر دموکراسی تحریک کند. سخنرانی بوش در سازمان ملل متحد در سپتامبر 2002 به وضوح ارتباط میان برنامه های تغییر رژیم و پیشبرد دموکراسی در خاورمیانه را نشان می‌دهد. بوش اعلام کرد: مردم عراق می‌توانند از اسارت کنونی خود توسط صدام عراق می‌توانند از اسارت کنونی خود توسط صدام خارج شوند. آنان روزی قادر خواهند بود که به افغانستان دموکراتیک ملحق شوند و به صورت الگویی الهام بخش برای اصلاحات در سراسر خاورمیانه درآیند.
موانع و چالش‌های دموکراسی‌سازی
هنگامی که از آموزه مردم‌سالاری (دموکراسی) در خاورمیانه سخن گفته می‌شود، بیم و امید در کنار هم می‌نشینند، زیرا روایت آمریکایی از دموکراسی بیمناک است و در عین حال استقرار و نهادینه‌سازی مردم‌سالاری در منطقه، یک آرمان ملی و آرزوی تاریخی، به شمار می‌آید.
البته دموکراسی گسترده‌ای دارد که باید با عنایت به محیط فرهنگی و ساختار اجتماعی هر سرزمینی مورد آزمون قرار گیرد و با توجه به تفاوت‌ها و تمایزات فرهنگی و تمدنی اولویت با ساز و کارهای بومی و محلی است تا فشارهای بیرونی و تحمیل آن در منطقه، حکومت‌های عرب خاورمیانه باید دموکراسی را داوطلبانه و فعالانه در سرزمین خود به تجربه و آزمایش بگذارند. با وجود جهانی شدن، جهانی شدن دموکراسی با تحمیل آن سازگار نیست و این مساله بر دشواری آزمون دموکراسی می‌افزاید. تحولات سیاسی عراق بعد از فروپاشی حزب بعث و رژیم صدام حسین دلالت بر آن می‌نماید که بین دموکراسی و نظامی‌گری (میلیتاریستی) تضاد آشکاری وجود دارد.
دستگاه دیپلماسی آمریکا در اجرای راهبرد دموکراسی‌سازی در خاورمیانه در عمل با موانع و چالش روبه‌رو است. نخست این که توانایی کاخ سفید در اعمال نفوذ بر تحولات سیاسی داخلی در جوامع عرب خاورمیانه محدود است، چرا که حرکت در مسیر استقرار دموکراسی در یک جامعه اغلب تحت تاثیر عوامل پیچیده داخلی آن جامعه قرار دارد و در این حال نیروهای خارجی در بهترین حالت از نقش درجه دو در پیشبرد تحولات دموکراتیک برخوردار هستند.
بدین ترتیب می‌توان گفت تحلیل‌های نومحافظه‌کاران در دولت بوش در خصوص مقایسه آثار تغییر رژیم در عراق از جهت تشویق و تقویت حرکت‌های دموکراسی‌خواهانه در خاورمیانه با آنچه که به واسطه فروپاشی شوروی در اروپای شرقی رخ داد، بر مبنای صحیحی قرار ندارد.
در جوامع اروپای شرقی از مدت‌ها قبل جنبش‌های هوادار دموکراسی پدید آمده بود و ترکیبی از عوامل داخلی و نیروهای بیرونی به پیشبرد تحولات دموکراتیک در این منطقه کمک کرد، اما چنین شرایطی حداقل در کوتاه‌مدت در جوامع عربی به چشم نمی‌خورد ولی در اکثر کشورهای عربی، برقراری دموکراسی به عنوان هدف دراز‌مدت غیرممکن به نظر نمی‌رسد و شرایط سیاسی، اقتصادی، منطقه‌ای کنونی خاورمیانه چندان با دموکراسی هم‌خوانی ندارد، و گروه‌های تکفیری سلفی از این شرایط به بهترین نفع در راستای منافع خود در دشمنی با آمریکا استفاده می‌کنند و در نتیجه حرکت واقعی دموکراسی را به تاخیر می‌اندازند. عملیات تروریستی روزافزون در عراق بعد از سرنگونی صدام حسین می‌تواند در این راستا تبیین گردد.
دوم این که به نظر نمی‌رسد گروه‌های داخلی جوامع عرب خاورمیانه که خواهان تغییرات سیاسی هستند، در آینده نزدیک در فرایند دموکراسی‌سازی به متحدی برای آمریکا تبدیل شوند. چون در اغلب کشورهای خاورمیانه، نیروهای اسلام‌گرا، به خاطر طبیعت نوعی حکومت‌های اقتدارگرای عربی که از هیچ نوع حقوقی برخوردار نبودند و از طرف دیگر مخالف سیاست‌های آمریکا هستند، در نتیجه با فرایند دموکراتیک‌سازی، این گروه اسلام‌گرا با پذیرش نقش جدید (مثل شیعیان عراق که بعد از حدود 30 سال به عنوان متغیر تاثیرگذار به عنوان نماینده مردم عراق انتخاب شدند) همچنان یکی از مخالفان آمریکا می‌باشند و به انگیزه‌های بوش در خصوص ترویج دموکراسی بدبین هستند.
سوم این‌که نوعی تلقی افکار عمومی جوامع عرب خاورمیانه در مسیر دموکراسی‌سازی است. براساس نتایج یک نظرسنجی که در آستانه جنگ با عراق در شش کشور منطقه صورت گرفته است، بیش از 90 درصد مردم، انگیزه حمله آمریکا به عراق را به سلطه‌جویی آمریکا، نفت و اسراییل مرتبط کرده بودند. این امر حاکی از بی‌اعتمادی شدید مردم جوامع عرب منطقه به سیاست‌های آمریکا در خاورمیانه است.
شیبلی تلهامی، از پژوهشگران برجسته موسسه تحقیقاتی بروکینگر آمریکا که این نظرسنجی‌ها را در کشورهای منطقه انجام داده است می‌گوید: ناکامی آمریکا در تثبیت اوضاع در عراق پس از جنگ بر میزان سرخوردگی اعراب از سیاست‌های واشنگتن افزوده است. به گفته وی، اکثر مردم منطقه همچنان معتقدند ایالات متحده در خصوص پیگیری اهداف خود برای برقراری حکومتی مستقل و دموکراتیک در عراق جدی نیست و آن را به تاخیر می‌اندازد. مثل عدم همکاری با دولت منتخب مردم عراق و مخالفت‌های علنی با آن.
چهارم این که دموکراسی و نظامی گری یکی دیگر از چالش های ساختن دموکراسی در خاورمیانه است. با توجه به تحولات اخیر عراق و تبدیل آن به ناکجا آباد، مهم ترین پرسشی که بر پیشانی تحولات خاورمیانه و سیاست کاشت بذر دموکراسی با تاکید بر مدل عراق نقش می‌بندد، این است آیا دموکراسی را می‌توان با توسل به شیوه‌ها و ساز و کارهای نظامی محقق ساخت؟
مارکس زوری از تغییر تاریخ سخن گفته بود و معتقد به انقلاب هایی بود که محصول طبیعی تحولات اجتماعی و طبقاتی هستند نه اراده دولت‌ها و تانک ها، امروز نومحافظه کاران کاخ سفید از این روش در راستای سلطه جویی جهانی خود استفاده می‌کنند (اراده دولت‌ها و تانک ها) این نوع روش کاشت دموکراسی در جهان عرب و از جمله عراق، نه تنها مقرون به شکست و ناکامی است، بلکه به یک جریان ضد آمریکایی تبدیل خواهد شد. بوش برای حمله نظامی به منطقه پیش فرض‌هایی را تعیین کرده بود؛
مبارزه با تروریسم، کشف و انهدام سلاح های کشتار جمعی و مدل دموکراسی در عراق و بعد تعمیم آن به کل منطقه بدیهی است که شعار مبارزه با تروریسم در کنار حمایت آشکار از تروریسم اسراییل به ویژه در ترور رهبران حماس (از جمله شیخ یاسین، عبدالعزیز رنتیسی و مردم بی گناه) اعتبار خود را از دست داده است. از سوی دیگر، فقدان سلاح های کشتار جمعی در عراق موجب شد که آمریکا به دلیل تراشی های دموکراتیک خود بیفزاید. بنابراین تنها بهانه کاخ سفید برای توجیه و حضور نظامی در عراق، به ارمغان آوردن دموکراسی برای مردم آن کشور است. این نوع سیاست، راهبرد دموکراسی سازی، با روی کار آمدن دولت شیعی در عراق و جنبش حماس در فلسطین، آمریکا را در ادامه سیاست سلطه جویانه خود در خاورمیانه با چالش اساسی روبه‌رو کرده است.
از نظر برخی تحلیل گران سیاسی، انتقال دموکراسی به خاورمیانه عربی سرابی بیش نیست. سیاستمداران آمریکایی مدت طولانی است که با آنچه به نام معضل دموکراسی خوانده می‌شود، کلنجار می‌روند. به علاوه برخی با انتقاد شدید از نظامی‌گری آمریکا در منطقه، از خود‌جوش بودن دموکراسی سخن می‌گویند و معتقدند که دموکراسی، ارگانیک است و قابل جوش خوردن از بیرون نیست.
آدام گارفینکل، تحلیل گر تحولات خاورمیانه، تلاش برای استقرار دموکراسی در عراق را به چند دلیل ناکام می‌داند: 1- به طور کلی عراق، آمادگی لازم را برای پذیرش دموکراسی ندارد 2- بافت اجتماعی این کشور بیش از اندازه از هم گسیخته و پراکنده است 3- گذار به دموکراسی در عراق پرمخاطره خواهد بود و از این رو نهادینه کردن دموکراسی به ویژه شکل فدرال آن، با شکست روبه‌رو خواهد شد 4- دموکراسی در عراق حکم میوه خامی را دارد که باید با گذشت زمان پخته گردد.
به هرحال، آزمون سخت دموکراسی در خاورمیانه با نظامی گری در عراق آغاز شده است و واشنگتن پروژه دموکراسی با پروژه امپراتوری در این کشور را با فرایند اصلاحات در سایر کشورهای عربی منطقه مرتبط ساخته است، یعنی سرنوشت فعالان دموکراسی در هر نقطه از جهان عربی به موفقیت دموکراسی در عراق بستگی دارد، اما تلاش های آمریکا معطوف به این است که بیشتر کمک های فنی به دولت و مردم عراق عرضه شود، به جای این که توزیع قدرت سیاسی متناسب با رای مردم مورد توجه قرار بگیرد. سفر اخیر وزرای خارجه آمریکا و انگلیس به عراق و مخالفت صریح با دولت شیعی ابراهیم الجعفری، برآمده از رای مستقیم مردم و در نهایت ادامه آشوب های داخلی و بی ثباتی در عراق، گواه این مدعا است.
سخن آخر
جهان عرب امروز میان دولت های اقتدارگرا از یک سو و جوامع غیر لیبرالی از سوی دیگر گرفتار آمده است، که هیچ یک سرزمین باروری برای دموکراسی لیبرالی نیست. کش و قوس خطرناک میان این دو نیرو و یک جو سیاسی آکنده از تندروی و خشونت مذهبی را به وجود آورده است. هرچه دولت سرکوب‌گرتر می‌شود، مخالفت های درون جامعه هم زیانبارتر می‌شود، که خود انگیزه‌ای است تا دولت سرکوبگرتر شود. این امر عکس آن فرایند تاریخی در غرب است که در آن لیبرالیسم، دموکراسی را به وجود آورده و دموکراسی لیبرالیسم را تقویت کرد.
به عکس، مسیر کشورهای عرب موجد دیکتاتوری شده و دیکتاتوری هم تروریسم را پرورانده است. اما تروریسم تنها بارزترین جلوه این ارتباط میان دولت و جامعه است. مسایل دیگری هم هست: نابسامانی اقتصادی، رکود اجتماعی و ورشکستگی روشنفکران به هر حال خاورمیانه امروز، به خصوص جهان عرب، در تضاد شدید با بقیه جهان قرار دارد.
با وجود این، دموکراسی حقیقی افق روشنی را برای خاورمیانه می‌گشاید و از سوی دیگر، دموکراسی سازی آمریکایی این افق را تاریک می‌سازد، به طوری که با تاکید بر مدل عراق می‌توان این گونه داوری کرد که دموکراسی به عنوان گوهری در صدف جامعه بشری تبدیل به یک کالای تجاری و مصرفی گشته است.
از این رو، می‌توان از شی گونگی دموکراسی سخن گفت، یعنی با هژمونی سیاسی و نظامی آمریکا بر منطقه خاورمیانه، دموکراسی جوهر و هویت خود را از دست داده است و به عبارتی تک ساختی شده است. باید آموخت که ساحت دموکراسی فقط سیاست نیست بلکه دموکراسی ساحت های فکری، فرهنگی، اقتصادی و حقوقی هم دارد. برای رهایی از شی نگریستن به دموکراسی باید آن را در همه ساحت‌ها و حوزه‌ها به تجربه و آزمون گذاشت. دموکراسی هم یک مبنای فلسفی برای حیات اجتماعی است و هم رسم و سلوک بهتر زیستن.
بدین ترتیب، امروزه فرصت دست زدن به انتخاب دشوار میان نظم و بی ثباتی، لیبرالیسم و دموکراسی، سکولاریسم و رادیکالیسم مذهبی در هیچ جا به اندازه خاورمیانه عربی آشکار نیست. برای ایالات متحده هم داشتن درک درست از مساله، چه در عالم نظر و چه در عالم عمل، در خاورمیانه از هر جای دیگر مهم‌تر است. در نهایت با ورود به قرن بیست و یکم وظیفه همه کشورها ایمن ساختن دموکراسی برای جهان است نه ایمن ساختن جهان برای دموکراسی.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات