مرتضی شربیانی
طی روزهای گذشته سران 26 کشور عضو پیمان آتلانتیک شمالی ـ ناتو ـ در حالی نشست خود را در ریگا پایتخت لیتوانی به پایان رساندند که بنا به مجموعه مذاکرات و مصوبات انجام شده در آن میتوان افغانستان را مهمترین دلمشغولی مشترک اعضا در شرایط فعلی دانست. در واقع از هنگامی که آمریکا با حمایت متحدانش در ناتو به افغانستان حمله برد و ضمن برانداختن سیستم سیاسی طالبان، دولت جدید افغانستان را تثبیت کرد، ناتو نقشی غیرقابل انکار در حفظ ثبات و امنیت در افغانستان داشته و این وظیفه را تا به امروز با موفقیت قابل توجهی ادامه داده است.
اما ناآرامیهای اخیر در افغانستان که از اوایل سال جاری آغاز شده و تا به امروز ادامه یافته، میرود که عملکرد موفق ناتو را در افغانستان زیر سوال برده، با توجه به تصاویر ذهنی منفی حاصل از عراق و برابر نهی ناگزیر عراق و افغانستان اعتبار این مجموعه سیاسی، نظامی را مخدوش کند.
در این راستا و با توجه به گزارشهای موجودی که ناآرامیهای اخیر را موجب متوقف ماندن بخش عمدهیی از عملیات عمرانی میداند که غالباً با کمکهای بینالمللی در افغانستان آغاز شده و هدف آن بهبود وضعیت زندگی مردم افغان و ارتقای رفاه عمومی در آن بوده است، میتوان ابعاد بحران موجود را برای ناتو بیش از پیش دریافت چرا که غالب تحلیلگران ناآرامیهای امروز را نتیجه ناامیدی و دلزدگی مردم از تحولات پنج ساله اخیر افغانستان و فساد حاکم بر مقامات دولتی و محلی آن دانستهاند. حال اگر بحرانهای امنیتی ادامه یابد، افغانستان در دور باطلی میان فقر و خشونت گرفتار خواهد آمد و روشن است که این وضعیت در صورت تحقق میتواند تمام دستاوردهای ناتو را در افغانستان زیر سوال ببرد.
اما افغانستان چه اهمیت و جایگاهی دارد که امروز دلمشغولی اصلی اعضای محوری ناتو شده است. پاسخ چندان ساده نیست چرا که افغانستان جایگاه چندان مهمی در چارچوب استراتژی آسیایی قدرتهای بزرگ ندارد. لذا مجبوریم برای یافتن دلایل این اهمیت به گذشته رجوع کرده ضمن بررسی دلایل بقای ناتو پس از جنگ سرد، علت وجودی آن را در شرایط فعلی جهان توضیح دهیم. لازم به گفتن نیست که ناتو پیمانی نظامی ـ سیاسی است که با شرکت متحدین آمریکا در اروپای غربی و آمریکای شمالی در 14 آوریل 1949 تشکیل شده و بنا به ماده 5 آن حمله به هر یک از اعضا و دولتهای عضو، حمله به تمام اعضا تلقی میشود.
این پیمان در اوج جنگ سرد و اساساً علیه اتحاد شوروی و بلوک شرق تنظیم شده و کشورهای بلوک شرق نیز با محوریت اتحاد شوروی چندی بعد پیمان ورشو را برای مقابله با ناتو منعقد ساختند. اما در سالهای پایانی دهه 80، به رغم سقوط بلوک شرق، فروپاشی شوروی و البته انحلال پیمان ورشو، ناتو به حیات خود ادامه داد و ضمن انجام برخی حرکتهای نظامی، فعالیتهای خود را گستردهتر کرد و برای اولینبار وارد محدوده حیاتی اتحاد شوروی سابق شد. این واقعه هر چند در نگاه اول غریب مینماید اما ریشه در ساختار نظام بینالملل و وظایف و تعهدات سیستم سرمایهداری لیبرال نسبت به اعضا و وابستگان خود دارد. موضوعی که به نظر میرسد 15 سال پس از سقوط اتحاد شوروی، به رغم چالشهای موجود ضرورت بیشتری پیدا کرده، پرداختن به آن اولویت افزونتری را در مجموعه فعالیتهای غرب به خود اختصاص داده است.
در این مسیر شاید لازم باشد برای درک علت اهمیت ناتو و نقش آن در نظام بینالملل امروز، ابتدا مفهوم امنیت و تهدید را مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم. امنیت از منظر تئوریک به فقدان تهدید معنی میشود. اما در عرصه عمل و در عالم واقع چون به علت ویژگیهای خاص نظام بینالملل، تهدید در این ساختار همواره وجود دارد، لذا مفهوم امنیت به میزان متناسب آمادگی در مقابل تهدیدات موجود اطلاق میشود. در واقع میتوان گفت امنیت نه یک واقعیت عینی که یک حس و یک وضعیت روانی است به صورتی که آمادگی یک بازیگر و یا یک فعال حقوق بینالملل در حدی است که نسبت به تهدیدات موجود به هر نحو ممکن احساس امنیت کرده و در خود توان پاسخگویی به موقع و متناسب را ممکن بداند.
در این میان سیستم سرمایهداری لیبرال به عنوان یک سیستم مسلط و رو به گسترش در سطح نظام بینالملل که کشورهای متعددی را تحت پوشش خود داشته و دارد، در قرن گذشته با تهدیدات متعددی روبهرو شده که ناتو مهمترین نهادی است که برای پاسخگویی به مهمترین این تهدیدات ایجاد شده است. در واقع اگر اروپای غربی و آمریکای شمالی را مهمترین مکانهای تجلی و تمرکز فعالیت نظام سرمایهداری لیبرال بدانیم، ناتو سازمانی است که پوشش امنیتی لازم را برای این حوزه در برابر بلوک شرق و سیستم کمونیستی فراهم آورده است.
با فروپاشی بلوک شرق و تجزیه شوروی هر چند علت شکلگیری ناتو از بین رفت اما روشن بود که با توجه به خواص سیستم سرمایهداری لیبرال در میل به گسترش و فراگیری عمومی در کنار فقدان توسعه فرهنگی و سیاسی متناسب در سطح بینالمللی، تهدیدات علیه این سیستم به تدریج به وجود آمده و توسعه خواهند یافت. در واقع تجربه قرن بیستم و چالشهای سرمایهداری لیبرال در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم نشان میدهد که علاوه بر سیستم کمونیستی، نظامهای فاشیستی که گونهیی از نظامهای سرمایهداری انحصاری هستند همواره تهدیدی بالفطره و حتی خطرناکتر برای نظام سرمایهداری لیبرال به شمار میروند.
در واقع تنش رو به گسترش بین کشورهای انگلیس، فرانسه و آمریکا با آلمان نازی، ایتالیا و ژاپن که سرانجام به جنگ دوم جهانی و اتحاد سه کشور لیبرال غربی با اتحاد شوروی کمونیست انجامید، نشان داده که سرمایهداری لیبرال در وضعیتهای مختلف با تهدیدات متفاوتی روبهرو بوده، چنانچه نظامهای فاشیستی به رغم دارا بودن سیستم اقتصادی سرمایهداری به علت تباین مبانی و طرز تلقی سیاسی و فرهنگی، همواره دشمنی خطرناکتر و تهدیدی جدیتر علیه نظامهای لیبرال به شمار میرفتهاند.
در این مسیر تهدیداتی که نظام سرمایهداری لیبرال در سالهای پس از فروپاشی بلوک شرق با آن روبهرو بوده را میتوان در دو گروه به ظاهر متفاوت دستهبندی کرد؛ دسته اول نظامهای سابقاً مارکسیستی هستند که امروز به رغم تغییر سیستم اقتصادی از سوسیالیستی به کاپیتالیستی، هنوز ماهیتی اقتدارگرا دارند و نظام سیاسی و ساختار فرهنگی آنان کاملاً بسته و فاقد تنوع است. در این گونه از نظامهای سیاسی با توجه به فقدان امکان، انگیزه و تجربه لازم برای فعالیت و خلاقیت گروههای مختلف، عناصر حکومتی و افراد نزدیک به دولت به تدریج و با استفاده از روابط و امتیازهای دولتی که بر فضای اقتصادی حاکم شده، نهادهای انحصاری اقتصادی را به وجود میآورند.
چین و روسیه مهمترین مثالهای اینگونه دولتها هستند که به رغم تغییر روابط و مناسبات اقتصادی در آنها، دگرگونی عمدهیی در کارکرد نهادهای سیاسی و مبانی فکری حکومتی صورت نپذیرفته و به رغم پیشرفتهای اقتصادی از ساختار سیاسی و روابط حقوقی عقبماندهیی رنج میبرند. روشن است که چنین نظامهایی با توجه به سابقه تاریخی و شکل فرهنگ عمومی، ظرفیت قابل توجهی را برای تبدیل شدن به نظامهای تحت سیطره سرمایهداری انحصاری دارند.
اما دسته دوم دولتها و نهادهایی هستند که به اشکال مختلف و با برداشت سطحی و فاقد تحلیل از دین به دشمنی با جنبههای مختلف مدرنیته پرداخته، هر جلوهیی از آن را از جمله نظام سرمایهداری لیبرال، دشمن تلقی کرده و به ستیز با آن میپردازند.
این گروهها با استفاده از فقر، عقبماندگی و محرومیت جاری در جوامعشان (به ویژه در خاورمیانه) و مقصر دانستن غرب در ایجاد و توسعه این وضعیت به خصومت آشکار و بیپرده با غرب پرداختهاند. وابستگان فکری به این نحلهها، هر چند توانایی اقتصادی و سیاسی چندانی ندارند اما حملات 11 سپتامبر ثابت کرده نفوذ فکری و معنوی آنان وقتی با فقر و محرومیت تودههای خاورمیانه و البته توان سازماندهی آنان ترکیب شود میتوانند عدم امنیت را حتی به داخل خاک کشورهای غربی بگسترانند ضمن اینکه در حالت فعلی نیز توانایی آنان در تنشآفرینی و طراحی جنگهای نامتقارن در مناطق مختلف جهان اندک نیست.
حال با توجه به مراتب فوق و در نظر گرفت مواضع بلوک غرب، نیازهای سرمایهداری جهانی و تهدیدهای موجود علیه آن میتوان نگاهی صائب به مجموعه تحرکات ناتو در 15 سال اخیر انداخت و متعاقب آن ضمن تحلیل مواضع و تحرکات گذشته و امروز ناتو اهداف آینده آن را نیز تا حد مقدور پیشبینی کرد. پس از سقوط بلوک شرق از ناتو به عنوان مهمترین نهاد امنیتی نظام سرمایهداری لیبرال انتظار میرفت که ضمن حمایت از نظامهای سیاسی تحت پوشش خود، چتر امنیتی خود را بر روی کشورهای جدیدی که مایل به فعالیت در این ساختار بودند بگستراند.
روشن بود که برای عضویت در ناتو و بهرهمندی از حمایت آن حداقلهایی لازم بود که این حداقلها شامل نظام اقتصادی کاپیتالیستی و ساختار سیاسی و فرهنگی لیبرال و باز میشد. در این راستا کشورهای اروپای شرقی نخستین کشورهایی بودند که با توجه به مجموعه شرایط فرهنگی، تاریخی و اقتصادی خود ویژگیهای لازم را برای عضویت در ناتو داشتند.
عملیات نظامی ناتو طی دهه اخیر نیز در همین راستا قابل تحلیل است چرا که حمله نظامی به صربستان در خلال بحران کوزوو، تلاش ناتو برای جلوگیری از توسعه و تثبیت قدرت یک نظام سیاسی سرمایهداری، نژادپرست و توسعهطلب بود ضمن اینکه حمله به افغانستان و ساقط کردن طالبان نیز بخش دوم تهدیدات علیه سیستم سرمایهداری لیبرال را نشانه رفته بود و این سازمان با حمله به افغانستان مهمترین محل استقرار اسلام واپسگرا و قشری را مورد تهاجم قرار داد.
در این شرایط اگر امروز سران ناتو به رغم اختلافهای موجود که رهاورد سیاستهای نادرست ایالات متحده است، هنوز نسبت به سرنوشت علمیات در افغانستان نگران هستند، نشان میدهد که در بلوک غرب جمعبندی مشترکی نسبت به تهدیدات موجود علیه آن و نقش ناتو برای مقابله با این تهدیدات وجود دارد لذا هر چند ناتو در یک شرایط ویژه در خلال جنگ سرد به وجود آمده اما نشانههای موجود از توسعه و تثبیت قدرت آن در آینده به رغم مشکلات مقطعی فعلی خبر میدهد.