گروه سیاسی: احسان شریعتی در سال تحصیلی جدید و آغاز فعالیت علمی دانشجویان در نشست انجمنهای اسلامی دانشجویان ایران در اروپا در شهر پاریس شرکت و سخنانی را با عنوان «چشماندازهای نظری جنبش دانشجویی ایران در نخستین سده انقلاب مشروطه» ایراد کرد.
او در ابتدا سخن خود را اینگونه آغاز کرد: «در عصر جهانی شدن دانش و شکلگیری «قاره ششم» بالقوه، با سازماندهی شبکهیی خاص انقلاب اطلاعاتی، مفهوم آموزش دانش و دانشگاه و دانشجو آبستن تحولی بزرگ است.» شریعتی سپس گفت: از یکسو نمیتوانیم از تأثیرات این زمان تقویمی ـ جهانشمول برکنار بمانیم، و از سوی دیگر، در زمان اجتماعی ـ فرهنگی ما هنوز فیلترهای عقیدتی ـ سیاسی به صورت قوی عمل میکنند.
او مهمترین نکته را چنین بیان که: گفتار روشنفکری حاکم بر جامعه در حال گذار از سنت به تجدد یا تجدد سنت، با فضای فکری حاکم بر جهان یک فاصله چند قرنی دارد. در حالی که سیر تفکر غرب به مرحلهیی از توسعه خود رسیده که آن را «اولترا ـ مدرن» میخوانند (اگر نگوییم پسامدرن یا پساصنعتی و...)، ما هنوز خود را موظف به بازخوانی (اگر نه بازگویی) شعارها و راهکارهای صدر مدرنیته مییابیم.
شریعتی آنگاه گفت: مدل کلانی که پس از شکستهای نظامی ایران از روس در نیمه اول قرن نوزدهم، از دارالسلطنه تبریز و قائممقام و دارالفنون امیرکبیر تا زمان انقلاب 57 تعقیب میشد، ساختن کادرهای تکنو ـ بوروکرات و توسعه فنی ـ نظامی به منظور جبران عقبماندگی بود. غافل از آنکه اساس انحطاط در نبود فکر و روشهای نوین علمی و بازیابی خود و بازخوانی منابع فرهنگی سنتی (به همان روش غرب) است.
او در ادامه افزود: با فروپاشی دستگاه سلطنتی به عنوان یکی از دو پایه سنتی قدرت در ایران و رخداد انقلاب اسلامی و روشنفکران ما را به فکر فرو برد، به نحوی که به تعبیر شایگان «از تعطیلات تاریخ برگشتیم!»
شریعتی سپس نگاهی به پیشینه جنبش دانشجویی ایران همپای شکلگیری دانشگاه جدید داشت. او گفت: میان تاسیس دارالفنون (1230 ش) و انقلاب اصلاحی مشروطهخواهی (1285) نسبتی است؛ همچنان که میان تاسیس دانشگاه تهران (1313) و رخداد انقلاب ضد سلطنتی و جمهوریخواهی 1357 که به ما میآموزد که پیش درآمد هر دگرگونی بزرگ اجتماعی ـ سیاسی، تحول فرهنگی و کسب خودآگاهی است.
این پژوهشگر در ادامه سخنان خود گفت: مقارن با شکلگیری نهاد جدید دانشگاه و آشنایی ما با شیوههای مدرن تولید و توزیع دانش، دانشجویان به عنوان یکی از بازیگران موثر حیات فرهنگی و سیاسی کشور وارد صحنه اجتماع و برنامهریزی آینده کشور شدند.
او افزود: گروههای اعزامی دانشجویی به خارج کشور طی آشنایی با فنون و روشهای علمی و نظامات فکری مغربزمین، نخستین محافل روشنفکری را تشکیل میدادند و به علل انحطاط شرق و پیشنهاد راههای برونرفت و پیشرفت میپرداختند.
نسل اول روشنفکران دوران مشروطه در آغاز شیفته دستاوردهای تجدد غرب شدند و خواستار «اخذ بدون تصرف» و ورود فوری ـ فوتی محصولات این تمدن. شریعتی مشکل اساسی این نسل را نحوه اخذ و برگرداندن مفاهیم جدید به زبان و فرهنگ بومی عنوان کرد و گفت: حاصل تلاش اینان در این طرح مهم، ناقص و ناکافی مینمود و در ترکیب با سنن فرهنگی بومی، موجب سوءتفاهمات بسیاری میشد. شریعتی بارزترین نمونه آن را خود مفهوم مشروطیت عنوان کرد که به هیچوجه مفهوم قانون اساسی را نمیرساند و بین شرط عربی و شارتر فرانسوی در نوسان بود.
او سپس اینگونه نتیجهگیری کرد: «امروزه همین معضل در ترجمان مفاهیم کلیدی فلسفه و علوم انسانی و سیاسی هنوز مطرح است. حتی مفاهیم اصلی همچون دموکراسی (که بدون فهم تعریف دقیق دموس یونانی و تفاوت آن با اخلوس و اتنوس و لائوس، فهمناپذیر است)، و یا سکولاریته و لائیسیته و امثالهم... درست ترجمه مطلوبی نشدهاند.»
او در ادامه گفت: «در کنار این مشکلات بنایی درونی، شرایط بینالمللی و نقش قدرتهای خارجی مانع بازدارنده دیگر بود. مداخلات انگلیس و روس در امورداخلی ایران، که در آستانه جنگ جهانی اول در برابر کشورهای محور، آلمان و عثمانی، به سازش رسیده بودند، موجب تضعیف جبهه آزادی و استقلال و اصلاحات شد.
در برابر بیوفایی انگلیس و فرانسه به دعاوی دموکراتیک خود در کشورهای زیر سلطه، برخی از روشنفکران ایران زمانی به آلمان و افکار ناسیونال ـ سوسیالیستی تمایل یافتند. حلقه برلینیها و مجله کاوه و چهرههایی چون تقیزاده و همفکرانشان، نقش تعیین کنندهیی در تاریخ روشنفکری ایران و بعدها از طریق انجمنهایی چون ایران جوان در زمان رضاخان در سرنوشت سیاسی کشور ایفا کردند. اینان بازگشت به عظمت ایران باستان و آریایی را که از مستشرقان آلمانی آموخته بودند، چاره درد انحطاط ایران پس از حمله اعراب و اسلامگرایی مییافتند.
هر چند با شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، بسیاری از این توهمات نقش بر آب شد، رگههای آن تفکر و تبلیغات تا آخر کار رژیم محمدرضا پهلوی ادامه یافت (تمدن آریامهری و تغییر تقویم و نظام تک حزبی.» شریعتی افزود: «امروزه هم هنوز خطر قومگرایی و نژادپرستیهای شبه ناسیونالیستی وحدت ملی و یکپارچگی ارضی کل منطقه خاورمیانه را تهدید میکند.» او با بازگویی این روند سخن خود را ادامه داد: «پس از آن، برآمدن اتحاد شوروی بود که امید بسیاری را در دل روشنفکران ایران برانگیخت.
به ویژه با اعلام لغو بدهیهای دولت ایران به روسیه تزاری. چهرههایی چون دکتر ارانی و دوستانش که از همان حلقه برلینیها بودند، به این ایدئولوژی جدید پیوستند. جریان سوسیالیستی از زمان سلطانزاده و حیرخان و ... تا ارانی و یارانش و تا تشکیل حزب توده و تا تداومش در بخشی از جریان فدایی توسط چهرههایی چون جزئی و رفقایش و در مجموع، اندیشه و جنبش مارکسیستی در ایران، بیشتر متأثر از منابع شرقی و جهان سومی بود تا سیر این فکر در اروپا. تنها جریان خلیل ملکی و آل احمد و سوسیالیسم ملی از سویی و جریان خداپرستان سوسیالیست (نخشب، سامی، پیمان و شریعتی)، به منابع اروپایی تفکر چپ و سوسیال دموکراتیک و نومارکسیستی، از لوکاچ و مکتب فرانکفورت تا گرامشی و آلتوسر، توجه داشتند.
هنگامی که شریعتی در مشهد مارکسیسم را به روش علمی و دانشگاهی و جامعهشناسانه که مستقیماً از گورویچ و لوفور و ساتر آموخته بود، برمیرسید، مارکسیستهای ما دلخوش منابع مکتبی روسی و چینی و کوبایی بودند.» احسان شریعتی در ادامه گفت: اصلاحطلبانی که امروزه شریعتی را در ادامه گفت: اصلاحطلبانی که امروزه شریعتی را به تاثیرپذیری از مارکسیسم متهم میکنند، سنخ سوسیالیسم موردنظر او را از اساس نشناختهاند. شاید بسیاری از ایشان خود هنگامی که در سازمانهای چپ مذهبی فعالیت یا سمپاتی داشتهاند، چنان درکی از این مدلها داشتهاند.
او آنگاه گفت: «ورود و آزمون ایدوئولوژیها و استراتژیهای مارکسیستی نیز همچون لیبرالیسم و ناسیونالیسم سکولار هر چند در جامعه ایران توفیق چندانی نیافت، مدتهای مدید نسلهای دانشجویی ما را زیر نفوذ داشت و بسیاری از چهرههای مبارزاتی دهههای سی و چهل و پنجاه که از بنیانگذاران و مسئولان احزاب و سازمانهای فعال بودند از همین دانشجویان بودند و در دانشگاه پرورش یافتند.
پس از کودتای 28 مرداد 32، دانشگاه نخستین سنگر مقاومت شد و با تقدیم سه، حماسه 16 آذر و روز دانشجو را آفرید.
از آن پس، در خارج کشور نیز در تداوم نهضت مقاومت ملی، کنفدراسیون دانشجویان ایرانی شکل گرفت که وجهه ملی و دموکراتیک داشت و نقش مهمی نیز در آن دوران بازی کرد. به تدریج اما با حاکم شدن جریانات ایدئولوژیک بر این نهاد سراسری اختلافات و انشعابات شروع شد. دانشجویان مسلمان، اتحادیه انجمنهای اسلامی را تاسیس کردند که ارگانش اسلام، مکتب مبارز بود و خود این عنوان زیر تاثیر آثار مهندس بازرگان انتخاب شده بود که به همراه آثار دکتر سحابی و آیتالله طالقانی و سپس دکتر شریعتی مطالعه میشد. آغاز مبارزات مسلحانه دو دهه چهل و پنجاه جنبش دانشجویی را پایگاه اصلی خود قرار داد.
یکی از مهمترین وقایع بعدی که در بحثهای اعتقادی و ایدوئولوژیک دانشجویی دهه 50 و در سرنوشت فکری کل جنبش و انقلاب اسلامی تاثیر گذارد، حادثه بیانیه تغییر ایدئولوژی بخشی از سازمان مجاهدین خلق بود که موجی از واکنشهای فکری و تاریخی را برانگیخت و به طور کلی جو ضدیت با چپ و سنتگرایی غلیظ را موجب شد. برای نمونه، پرسش و پاسخهای دکتر شریعتی با مجاهدین مسالهدار (م.آ.32) و یا نقدهای مهندس بازرگان از علمی بودن مارکسیسم، و یا بررسی نهضتهای اسلامی مرحوم مطهری، نیز بحثهای آقایان عبدالکریم سروش و ابوالحسن بنیصدر در مورد تضاد دیالکتیکی و روش شناخت بر پایه توحید که در سمینارهای اتحادیه انجمنهای اسلامی دامن زده شد.»
شریعتی در ادامه گفت: «هیچیک از این وقایع اعتقادی نه تنها مانع از اعتلای جنبش انقلابی نشد، بلکه به فعالتر دانشجویان مسلمان در داخل و خارج و سلسله تظاهراتهای انجمنهای اسلامی، به ویژه از زمان شهادت دکتر، انجامید که سرآغاز انقلاب بود. دانشگاه و جنبش دانشجویی یکی از ستونهای اصلی انقلاب 1357 بود.»
او افزود: «از نظر مدلهای فکری، در مراسمها با کنار هم نشاندن تصاویر سیدجمال، اقبال و شریعتی، دانشجویان مسلمان بر تداوم یک خط فکری تاریخی موسوم به دین ـ پیرایی و نوزایی یا رفرم و رنسانس اسلام معاصر تأکید میکردند. از نظر سیاسی نیز در آن مقطع، رهبری سیاسی و آرم تشکیلاتی و اندیشه شریعتی گاه در کنار یکدیگر مطرح میشد. شریعتی در ادامه گفت: پس از انقلاب نیز دانشگاه همچنان مرکز اصلی تلاطم انقلابی بود و تا «انقلاب فرهنگی» که با شعار اسلامیسازی دانشگاه، تعطیل موقت دانشگاهها بود و تا حوادث دهه 60، تلاطم ادامه داشت و از آن پس، جو سنگین بر جامعه دانشگاهی بود و سپس در دهه هفتاد به تدریج گشایشی در جامعه دانشگاهی و فرهنگی و مطبوعاتی کشور پدیدار شد.
او سپس نکته جالب توجه در این مساله را اینگونه بیان کرد: « اینبار، نسل پرورشیافته در نظام پس از انقلاب به نیروی منتقد و اصلاحطلب جدید مبدل شده بود و در انجمنهای اسلامی گرایشات فکری گوناگون و اغلب انتقادی ـ اصلاحی غالب شده بود. نقطه اوج این روند حوادث 18 تیر 78 بود.
از آن پس، با فاصله افتادن میان اصلاحطلبان و جنبش دانشجویی هم گروه اول در پیشبرد پروژه خود، به دلیل از کف دادن پایگاههای خود، توفیق نیافتند و هم از صحنههای باشکوه دانشگاه و دانشجویان که مثلا در هنگام اعتراض به حکم اعدام هاشم آقاجری شاهدشان بودیم، فعلاً خبری نیست. او سپس سخن خود را اینگونه ادامه داد: «شاید اینک زمان اندیشیدن و ارزیابی گذشته و آینده این جنبش باشد.»
بر این اساس گفت: « در حال حاضر چه چشماندازهایی میتوانند راهگشای آغازی دیگر برای این جنبش در متن دانشگاه باشند؟» لذت این چشماندازها را از سه منظر و به منظور یک طرح بحث مقدماتی مطرح کرد. «از منظر علمی» یکی از این چشماندازها بود. او با تاکید بر ضرورت طرح مجدد استقلال دانشگاه و «داعیه» علمی ـ فلسفی او در برابر جزمیتها و وابستگیها گفت: یکی از عوامل عمده موفقیت این دو انقلاب در برابر سلطنت مطلقه، حضور دین، نیروهای مذهبی و قدرت بسیج مردم توسط بخشی از علمای موافق مشروطیت بود. گفته معروف ستارخان که «ما حکم مراجع نجف را اجرا میکنیم»، گواه نقش تعیینکننده علمای اصلاحطلب بزرگی چون آخوند خراسانی (و سپس وارثانش چون نائیی از حوزه نجف) بود.
او سپس در بیان یکی از عوامل ناکامی جنبش مشروطه و نهضت ملی و به نقش بازدارنده بخش دیگری از جامعه (فرمالیستها و بنیادگراها) اشاره کرد و گفت: « این جریان به لحاظ عقیدتی و تاریخی مشابه حرکتهایی در غرب است که به «محافظهکاری انقلابی» یا امروزه «نومحافظهکاری» شهرت یافتهاند. و به تعبیر نیچه دچار «بیماری تاریخیگری» از نوع تمایل به بناهای عظیم باستانیاند. در برابر دو بیماری دیگر که یکی عتیقهپرستی سنتی است و دیگری نقادی ریشهیی از نوع روشنفکرانه که نافی همه چیز گذاشته است.
او سپس در بیان فرق سنتگرایی عتیقهیی با بنیادگرایی عزتخواه گفت: «دومی عنصر مدرن را به خدمت سنت میگیرد تا عظمت باستان را تجدید بنا کند. برای نمونه، در وجه ناسیونالیستی، شاه در جشنهای دو هزار و پانصد ساله.» شریعتی در ادامه گفت: «در وجه مذهبی بن لادن که میخواهد ادای صلاحالدین ایوبی را درآورد.
در برابر این سه روش موهوم در برخورد با گذشته و تاریخ و سنت، روش نواندیشان در دین، از سیدجمال تا اقبال و شریعتی، قرار دارد که به گذشته تنها به عنوان پیشینه آینده مینگرد و «بازگشت» به سرچشمهها را نه تنها از راه لایروبی و نقد و ساختارگشایی (reconstruction) ممکن میداند، که هدف از این بازیابی «خود» را بازسازی سراپای دستگاه گذشته در راستای پاسخگویی به مقتضیات نه تنها زمان حاضر، بلکه برآوردن انتظاراتی که چشماندازهای آینده برمیانگیزند، اعلام میکند. در اینجا، دین و سنت نه به عنوان نیروی بازدارنده محافظهکار بلکه همچون محرک مدام تعالی دائمی آدم و عالم عمل میکند.»
آنگاه او در ادامه سخن به موضوع «معنای» ایدهآل ـ تیپیک دانشجو «به مفهوم ماکس وبری و دانشگاه» پرداخت.
شریعتی در ادامه نگاهی به تاریخچه شکلگیری دانشگاهها در اروپا انداخت و گفت: «منحنی سرنوشت دانشگاه در غرب متناسب است با نوسانات ناشی از «خودآگاهییی که دانشگاه در سدههای میانه از خویش کسب میکرد» و خودویژگیهای کار و پژوهش فیلسوف را در قیاس با شوالیه و کشیش در مییافت.
میدانیم که رنسانس کوچک قرن12 میلادی، آنسلم (1109 ـ 1033) و احساس نیاز به بیان منطقی وحی و ورود دیالکتیک به حوزه کلام (پ. آبلارد، مقدمه بر تئولوژی، 1136-40)، عبارت بود از بازیابی یونان (به ویژه ارسطو) از طریق مسلمین (از پی 9 بار جنگهای صلیبی 1291 ـ 1098)؛ تا بدانجا که در نقطه اوج این جریان فتوای محکومیت ابنرشد در 1277 توسط اسقف پاریس صادر شد و اساتید پیرو ابنرشد از دانشگاهها اخراج شدند و دادگاه انکیزیسیون رم، سیژر دو برابان استاد دانشگاه هنرها به زندان افتاد و در آنجا درگذشت. این حادثه به لحاظ پیامدهایش، در تاریخچه شکلگیری دانشگاههای اروپا بسیار مهم تلقی میشود.»
او سپس گفت: «دانشجویی به معنای عام کلمه مترادف است با فیلسوفی به معنای سقراطی ـ افلاطونی دوستداری دانش و فرزانگی و نه تصاحب آن.
به این معنا دانشگاه جایگاه پرسش و پژوهش است و منطقه فراع عقلانیت انتقادی و آزمون همه یقینهای قطعی و اساسی فلسفه دانشجویی، فقر است و عشق به دانش.
حال آنکه در واقعیت اجتماعی و در نهاد آکادمیک، به ویژه در جامعه صنعتی کاپیتالیستی، دانش، نه حقیقتجویی، بلکه همان قدرت یا ثروت و سرمایهیی است که به شکل غیرعادلانه توزیع هم توزیع میشود. همچنانکه در قرون وسطی علوم دینی و کلامی در انحصار کلیسا بود، جامعه مدرن نیز بالطبع تمایل دارد یک طبقه تکنوکرات ـ بوروکرات متخصص بسازد که مدیریت امور حیاتی و شاهرگهای اجتماع و اقتصاد را در دست دارند.
در اینجا «ذات تاریخی دانشجو» که به تعبیر بوردیو، «تجربه اجتماعی امر غیرواقعی» است، به لحاظ اجتماعی مشروط و نسبی میشود (نگاه کنید به نظریه «میراث فرهنگی» و «وارثین» پییر بوردیو در جامعههای بورژوا ـ دموکراتیک اروپایی، که رابطه دانشجویان از دو طبقه اجتماعی را با امر فرهنگ برمیرسد.)
شریعتی در ادامه از «منظر اجتماعی (طبقاتی)» موضوع بحث خود را ادامه داد. «مساله اذبه نولیبرالیسم محافظهکار به عنوان «رقیب ایدئولوژیک» مشابه مارکسیسم در گذشته» «نقش واسط دانشجویان میان مردم و نخبگان برای نمونه، تغییر عادات مصرفی مردم در شهرستانهایی که دانشگاههای آزاد در آنها تأسیس شده است.»
او سپس نتیجهگیری کرد و گفت: «نسبت جنبش دانشجویی را با سایر طبقات اجتماعی باید مورد توجه قرار داد.»
شریعتی سپس تاکید کرد: «وجه صنفی» دفاع از منافع دانشگاه و دانشجویان نباید تحتالشعاع سایر اهداف و فعالیتها قرار گیرد و خلاصه، بعد عدالتخواهانه و مردمی و چپ جنبش نباید فراموش شود. «از منظر سیاسی» چشمانداز دیگری بود که شریعتی به آن اشاره کرد.
او گفت: «دوران کنونی مرحله «تجدد سنت» یا گذار به سمت نوعی مردمسالاری ملی و اعتلای جنبش روشنفکری و اصلاح دینی است. مساله حق حاکمیت ملی و دموکراسی و حقوق بشر به تضاد درونی بدل شد.»
شریعتی سپس تاکید کرد: این مبارزه درونی است و نباید چشم به قدرتهای بیگانه دوخت.
او سپس به تناسب دو جنبه صنفی و سیاسی اشاره کرد و «ضرورت تعامل با جنبشهای دانشجویی در سطح جهان و جمعبندی تجارب مبارزاتی آنها، به ویژه در جهان سوم سابق و منطقه خاورمیانه کشورهای همسایه»، «نگاهی به جنبشهای جهانی، از جنبش دانشجویان آمریکا دهه 1930 با اهداف مدنی»، «جنبشهای آزادیخواهانه دانشجویی در اروپای شرقی در دهه 1950 (مجارستان)، تا بلوک کمونیستی در دهه 1980 (لهستان و روسیه) و پس از آن»، «جنبشهای ضد جنگ و حرکت موسوم به ضد فرهنگ، و جنبشهای دانشجویی با اهداف و مطالبات دانشجویی صنفی در دهههای 1960 و 1970»، «بهار پکن و سرکوب میدان تیان آن من در 1989» و «جنبش ضد جهانی شدن در دهه 1990« از جمله مواردی بود که او برشمرد.
شریعتی در نتیجهگیری سخنان خود گفت: «به رغم فراز و نشیبهای این جنبش و شایعه «رکود» کنونی از پی رکود جنبش اصلاحات، دانشجویان هنوز به صورت بالقوه موتور حرکت فکری آتی در گستره اجتماعی محسوب میشوند و آینده از آنهاست.»