از لحاظ جامع شناسی سیاسی، فاشیسم که اغلب ماهیتی پوپولیستی دارد(1) «در واکنش به بحرانهای اجتماعی عمیق پدیدار میگردد و به خصوص ناشی از احساس ضعف و ناکامی طبقات ما قبل سرمایهداری است: فاشیسم را معمولا شورش خرده بوژوازی تعبیر کردند.»
پیشینه تاریخی پوپولیسم:
از لحاظ تاریخی میتوان خاستگاه جنبش پوپولیستی را در دهه 1870 در ایالت متحده آمریکا دانست که بیان شکایات و سرخوردگی کشاورزان مهاجر که از وعده و وعیدهای انجام نشده در مورد زمین ارزان و نرخهای ارزان راه آهن احساس ناامیدی میکردند بود و در 1892 با معرفی نامزد «حزب مردم گرا» در انتخابات ریاست جمهوری به اوج خود رسید و به تدریج در جنبش ترقی که از پایگاه وسیعتری برخوردتر بود ادغام شد.(2)
«مردمگرا» ترجمه مستقیم کلمه روسی نارودیک که اولین بار در 1895 در مقالهای توسط پ میلیوکوف یکی از مردم گرایان برجسته در فرهنگ انگلیسی آکسفورد ثبت شده است و معتقد بودند که روسیه تزاری بدون گذار از مرحله سرمایهداری و با اتکا به کمونهای دهقانی میتواند به سوسیالیسم برسد. اگر چه مردم گرایان روسی، اغلب روشنفکرانی بودهاند که با میان کشاورزان میرفتند، اما باید دانست که پوپولیسم ذاتا لحن ضد روشنفکری دارد.(3)
پوپولسم جنبشی است یوتوپیایی و اغلب راستگرا، اقتدارطلب و انحصارطلب که همواره در جستوجوی پشتیبانی مردم و بیتوجهی از نهادهای توسعهیافته سیاسی و به طور مشخص تکثر احزاب و سازمانهای سیاسی و به محوریت پیشوا و رهبری فرزانه و فرهمند که اصلا به گفته ماکس وبر از قدرت کاریز ماتیکی نیز برخوردار است و نیز با شعارهای مردمیپسند ضدامپریالیستی و ضدکمونیستی همراه است.
جنبش پوپولیسمتی میتواند چپ و یا راست باشد ولی اغلب راستگرا است و در نهایت در نظام سرمایهداری محافظهکار تحلیل خواهد رفت. پوپولیسم با بسیج مردمی (نه مشارکت) که همراه با خودبیگانگی و عاشقی تودهها همراه است تجلی پیدا میکند.
پس میتوان حرکتهای پوپولیستی را با توجه به زمان و مکان و شرایط هر جامعهای با توجه بر عناصر حساس آن جامعه که اصولا جامعهای غیردموکراتیک و بحران زده و در حال گذار میباشد مشاهده نمود که این مساله بر محوریت خاص و ایدهآلها و علائق آن ملت بستگی دارد.
به طور مشخص «پوپولیسم که در کشورهای آمریکای لاتین که بیشتر از هر جای دیگر شایع است، میخواهد با جایگزین نمودن مراحل عقب ماندهتر سرمایهداری، آن را از میان بردارد. معمولا پوپولیسم در نهایت به عاملی جهت جلوگیری از تعمیق و شعلهور شدن آتش مبارزات تودههای انقلابی علیه نظام سرمایهداری بینالمللی و امپریالیسم تبدیل میشود.»(4)
با توجه به ماهیت ایدئولوژی فاشیستی باید دانست که نظامهای فاشیستی، چه فاشیسم ایتالیا و نازیسیم آلمان و پرونیسم آرژانتین و فرانکونیسم اسپانیا... همواره خصلت و عناصر پوپولیستی را دارا هستند، به عبارت دیگر تمام نظامهای فاشیستی صفات عناصر پوپولیستی را دارا هستند و این صفات را با توجه به شرایط و نوع موقعیت جغرافیایی ـ سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و مذهبی و نوع ماهیت و اندیشه خاص فرد دارند.
در نتیجه اغلب نظامهای فاشیستی ماهیتی پوپولیستی دارند، ولی هر پوپولیستی الزاما نباید فاشیسم باشد و میتواند اشکال دیگری را داشته باشد.
مهمترین نظامهای پوپولیستی:
1) فاشیسم ایتالیا: به رهبری موسولونی که با تاکید بر عنصر ملیت به همان احیای امپرتوری طلایی رم باستان است و تمجید از گذشته بر ضرورت همبستگی و هویت ملی و مذهبی همراه است که شاخهای از سندیکالیسم اقتصادی و این خود جزوی از اندیشه دولت بسته است.
2) نازیسم آلمان: به رهبری هیلتر که بر عنصر نژاد و رهبری فرهمند و احیای نژاد برتر ژرمن تاکید داشت و نشات گرفته از داروینیسم اجتماعی است.
3) پرونیسم آرژانین: به رهبری خوان پرون که با تاکید بهزیستی و رفاه طبقه کارگر در سالهای 1950 ـ 1945 رهبر محبوب آرژانین بوده است که با فاشیسم ایتالیا و نازیسم آلمان تنها در سیاست خارجی غیرتجاوزگرانهاش متفاوت میباشد.
4) فالانژیسم اسپانیا: به رهبری ژنرال فرانکو که با تاکید بر سنتهای ملی به ویژه سنتهای پادشاهی مسیحی اسپانیا و با تشکیل یک دولت سندیکالیستی شکل گرفته است و در نهایت به حکومت آخرین دیکتاتوری در اروپای غربی درآمد.
5) پوژادیسم فرانسه: به رهبری پوزاد که محور اصلی آن بسیج مردم علیه مالیاتها بوده است و در انتخابات 1956 بیش از دو و نیم میلیون رای و 53 نماینده در پارلمان به دست آورد و به دلیل فقدان رهبری و برنامه در عرض دو افول کرد.
6 ـ پوپولیسم دینی: بنا به اعتقاد دکر علی شریعتی اولین فاشیست، شیطان است و ابداع اصطلاح اسلام فاشیستی با اسلام غیرفاشیستی از نظرات اوست. (5)
عناصر مشترک پوپولیسم
1)مردمگرایی مفرط و اموامگری در حد تقدیس مردم یا خلق
2) داشتن یوتوپیا که بستگی به موقعیت خاص خود دارد.
3) تقدیس رهبر فرزانه و الهام گرفته از عالم غیب که رهبریاش عین قانون و اطاعت از آن واجب است و دارای قدرت کاریزماتیک خصلتهای مردگرایی میباشد.
4) ضدیت با سرمایه داری و کمونیست.
5) ضدیت با عقلگرایی و فردگرایی و وجودگرایشهای ضد روشنفکری.
6 ـ دولت محوری همراه با خصلتهای ناسیونالیسم افراطی و شوونیسم و اعتقاد به نظام توتالیتر و ضد پارلمانی.
7) داریا خصلتهای انحصارطلبی در زمینههای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی.
8) اعتقاد به تئوری توطئه و تقسیم دولتها و انسان به خودی به غیرخودی و اعتقاد به این شعار که هر که از ما نیست بر ما است.
9) اتکا به میلیتاریسم و پرستش زور و قدرت و بزرگداشت جنگ و جهاد.
10) ضدیت با وضع موجود و نداشتن راهکاری برای آینده جامعه.
11) طرفداری از بسیج تودهای و نه مشارکت.
12) غایبگرایی، سادهانگاری و بنیادگرایی.
13) نخبهگرایی و قهرمانپرستی در اشکال متعدد.
14) احیای عظمتها و قدرتهای باستانی ملی و مذهبی.
پوپولیسم و نخبهگرایی:
میتوان نقطه شروع جنبشهایش پوپولیستی را بعد از جنگ جهانی اول (1918 ـ 1914) دانست.
پوپولیسم از الیتیسم (نخبهگرایی) پاره تومیشلز، موسکا و نیچه قسمتهایی را به عاریت گرفته و با تغییراتی دست به انتخاب گزینشی از نظریه نظریهپردازان فوق زده است و علیرغم بعضی از اختلافها با به روز درآوردن این اندیشهها آنها را با شرایط جدید خود تطبیق داده است.
به طور مشخص این نخبهگرایی را میتوان در سلسله مراتب و هرمی مشاهده نمود که در قاعده هرم توده مردم و در نوک این هرم رهبر یا رهبران جنبش قرار میگیرند. رهبر اصولا با الهام از نیروهای مابعدالطبیعه و به حکم قانون طبیعی فرزانهترین و باهوشترین و قدرتمندترین فرد جامعه است.
در واقع به نوعی فرامین رهبر عین قانون است و لازمالاجرا است و به حکم طبیعت خطاناپذیر و تنها مرجع و ملجا مردم و میزان «حق» و «باطل» و «خیر» و «شر» و «هلال» و «حرام» میباشد و هیلتر در همین رابطه معتقد است که «قانون طبیعی حکم میکند، یک فرد که از همه قویتر است قدم پیش گذارد و ملت خود را از مشکلاتی که او را در ورطه نابودی میبرد، نجات دهد. اگر چه تا مدتی توده قدرت درک این را ندارد که این مرد همان کسی است که با قیام برای رهبری او رهایی خود را به دست میآورد، اصولا همیشه کارهای بزرگ به دسته یک مرد انجام گرفته است.»(6)
در همین آقای گاستون بر تو معتقد است که: «رهبر یا پیشوا تا حدودی ملهم از عالم بالاست و جنبهای تقریبا پیامبر گونه دارد در قدیم سلطان مطلق واسطه بین خدا و ملت بود»
پس یکی از شاخصهای مهم فکری پوپولیسم نخبهگرایی خاص خود میباشد که اصولا نمود و شهود آن را در کشورهای اقتدارگرا فاشیسم و دیکتاور و در رگههایی نیز ضعیف حتی در در کمونیسم و سرمایه داری مشاهده مینماییم که با تکیه بر سیاستهای پوپولیستی قابل تعمق است و سنبل آن را میتوان در شئون متعدد این کشورها به صورت، عکس، تندیس، سخنان و مجسمههای این رهبر فرهمند و یکتا مشاهده نمود.
هگل پیشوا را پلی بین ملت و تاریخ میداند. در سیستمهای پوپولیستی رهبر حالتی مطلق و برخلاف نظامهای دموکراسی در برابر هیچ کس حق مردم و پارلمان پاسخگو نیست و در نهایت میشلز با توجه به تئوری خود مبنی بر «قانون آهنین الیگارشی» به این مساله اذعان مینماید که:
«در تمامی سازمانها و نهادهای بزرگتر قدرت را نمیتوان میان همه تقسیم نمود برای آن که سازمان یا جامعه فعال باشد، قدرت واقعی باید را اختیار گروهی کوچک و کم شمار قرار بگیرد که همانا برگزیدهها و نخبهها و یا الیگارشی هستند این ماهیت سازمانهای بزرگ است و هرگز نمیتوان تغییرش داد به گفته وی این قانون آهنین نظامهای دموکرات و مساویطلبان را از میان برمیدارد.»(7)
وی مانند موسکا و پارتو به این نتیجه رسید که:
«نخبگان بر دنیا حکومت میکنند همیشه این کار را کردهاند و همیشه این کار را خواهند کرد.»(8)
روانشناسی پوپولیسم
پوپولیستها با تکیه بر مسایل و دردهای اجتماعی و پیچیده نسخههای فرمالیستی در رابطه با نیازهای جامعه دست به حرکاتی عوامپسند میزنند که خیلی اوقات نشات گرفته از درون متضاد درونی آنها میباشد.
دکتر اریک فروم روانشناسی اومانیست این مساله را به صورت سادیسم و مازوخیسم مطرح میکند.
«شخص مازوخیست، برای فرار از احساس تحملناپذیر دوری و تنهایی خود را جزیی از وجود شخص دیگر میکند شخصی که او را راهنمایی میکند و محفوظ میدارد شخصی که برای او در حکم زندگی و ماده حیات است. نیروی کسی که فرد مازوخیست بدو تسلیم میشود در نظر وی صد چندان مینماید. خواه چنین کسی آدمی باشد خواه خدا، انسان مازوخیست با خود میگوید که او همه چیز است و من جز این که جزیی از اویم دگر چیزی نیستم.»(9)
مساله دیگر مربوط به راس هرم است که به صورت سادیسم تجلی مییابد و وی در همین زمینه معتقد است:
«نوع مثبت «پیوند تعاون» سلطهجویی است که نقطه مقابل مازوخیسم است.
فرد سادیستی شخص دیگری را جزو لاینفک خود میسازد تا بدین وسیله از احساس تنهایی و زندانی بودن خود فرار کند. فرد سادیستی با در کشیدن شخصی که او را میپرستد، مغرور میشود و خود را بالاتر از آنچه هست میپندارد.»(10)
میتوان چنین نتیجه گرفت که سادیسم و مازوخیسم مکمل یکدیگرند در یک پروسهای که در شرایط خاص خودش وجود دارد و در واقع شخصیتهای مازوخسیتی و سادیستی به نوعی به یکدیگر وابسته هستند و هیچ یک بدون دیگری نمیتواند معنا و مفهوم یابد.
شخص مازوخیست بنا به خصلت درونی خود مفعول است یعنی باید اطاعت کند، استثمار شود آسیب ببیند و زجر بکشد و خود را فدا نماید تا رستگار گردد و شخص سادیسمی که در نوک هرم قرار دارد باید دستور بدهد، استثمار کند، آسیب برساند، شکنجه نماید و دیگران را به مسلخ رهنمود سازد تا نهایتا در یک پروسه اجتنابناپذیر سعادتمند و ارضا گردد.