ریچارد هاس/ رئیس شورای روابط خارجی آمریکا
مترجم: مهدی کاظمی
دوران تسلط ایالات متحده بر خاورمیانه پایان یافته و دوران جدیدی در تاریخ این منطقه حساس و مهم آغاز شده است. بدلیل ظهور و فعالیت بازیگران جدید و نیروهای جدیدتر که برای نفوذ بیشتر بر منطقه با هم درحال رقابت هستند، واشنگتن برای تسلط مجدد بر این منطقه مجبور است بجای تکیه بر قوه قهریه و نیروی نظامی، بیشتر روی دیپلماسی تکیه و سرمایهگذاری کند.
پایان یک دوران
درست بیش از دو قرن پس از ورود ناپلئون به مصر (که بعنوان نقطه آغاز خاورمیانه مدرن شناخته میشود) حدود هشتاد سال پس از زوال امپراتوری عثمانی، پنجاه سال پس از پایان دوران استعمارگری و کمتر از 20 سال از پایان جنگ سرد اکنون دوران آمریکایی خاورمیانه، یعنی چهارمین بخش از تاریخ مدرن منطقه، پایان یافته است. چشماندازهای یک منطقه جدید مورد نظر اروپا یک منطقه مملو از صلح، موفقیت و البته دموکراتیک، محقق نخواهد شد. ظهور یک خاورمیانه جدید به احتمال خیلی زیاد، آسیبهای جدی را به خود این منطقه، ایالات متحده، و کل جهان وارد خواهد کرد.
تمام دورانهای تاریخی این منطقه توسط بازیها و روابط متقابل قدرتهای رقیب، هم در داخل و هم در خارج از آن، و البته میزان نفوذ آنها تعیین و تعریف شده است. تنها نقطهی تفاوت میان دورانهای مختلف، شکل و نحوه موازنه میان این قدرت و نفوذ آنها بوده است. در چشمانداز دوران آینده خاورمیانه، بازیگران خارجی نفوذ نسبتاً متعادل و حتی اندکی داشته و نیروهای محلی از نقش پررنگ و جایگاه بالاتری بهره خواهند برد؛ در واقع قدرتهای محلی بدست افراطیون متعهد به تغییر شرایط موجود خواهد افتاد.
شکلگیری خاورمیانه جدید تحت هدایت و کنترل قدرتهای خارج از منطقه بسیار دشوار خواهد بود، اما در هر صورت این موضوع همراه با اداره یک آسیای پویا در دهههای آینده به اولین چالش سیاست خارجی ایالات متحده تبدیل خواهد شد. خاورمیانه مدرن در اواخر قرن هجدهم متولد شد.
از نظر برخی مورخان، رویدادی که میتوان از آن بعنوان نقطه آغازین این دوران نام برد، امضای پیمانی بود که در سال 1774 میلادی به جنگ میان امپراتوری عثمانی و روسیه پایان داد؛ برخی از مورخین نیز نقطه آغازین دوران خاورمیانه مدرن را ورود نستباً آسان و بیدردسر ناپلئون به مصر در سال 1798 میدانند، واقعهای که به اروپائیان نشان داد زمان سلطه بر این منطقه فرا رسیده و همچنین این سوال را در ذهن روشنفکران عرب و مسلمان منطقه ایجاد کرد که چرا تمدن اسلامی تا این حد از اروپای مسیحی عقب افتاده است، سوالی که هنوز هم در ذهن بسیاری از این روشنفکران وجود دارد. اما فروپاشی امپراتوری عثمانی به همراه نفوذ اروپا به منطقه، "مسئله شرق" را برجسته ساخت.
در این راستا موضوع چگونگی رویارویی با پیامدهای فروپاشی امپراتوری عثمانی مورد توجه قرار گرفت و احزاب و گروههای فکری و سیاسی مختلف در اروپا از آن هنگام همواره تلاش کردهاند برای کسب برتری، پاسخی مناسب را برای این مسئله بیابند. اولین بخش از دوران خاورمیانه جدید با جنگ جدید با جنگ جهانی اول، فروپاشی امپراتوری عثمانی، و ظهور جمهوری ترکیه، و همچنین تقسیم غنایم جنگی میان کشورهای پیروز اروپایی پایان یافت. دورانی که بلافاصله پس از آن آغاز شد، دوران حکومتهای استعماری، عمدتا تحت تسلط فرانسه و بریتانیا بود.
این دوران نیز حدود چهار دهه بعد، پس از اینکه جنگ جهانی دوم بخش عمدهای از قدرت اروپائیان را تحلیل برده و در ضمن ناسیونالیسم عرب نیز در منطقه سر برآورده بود، و البته دو ابرقدرت پس از جنگ نیز رویاروییهای خود را آغاز کرده بودند، پایان یافت. "آلبرت حورانی" مورخ مشهور درباره این دوران نوشت: "کسی که بر خاور نزدیک حکومت میکند، در واقع بر کل جهان حکومت میکند؛ و البته کسی که در پی منافع خود در سطح جهان است، چارهای جز هماهنگ کردن خود با تحولات این منطقه ندارد."
"آلبرت حورانی" به درستی بحران سوئز در سال 1965 را به عنوان علامت آشکار پایان دوران استعمار و آغاز دوران جنگ سرد در منطقه تفسیر کرد. در طول دوران جنگ سرد نیز همانند دورانهای قبل، نیروهای خارجی یک نقش غالب و مسلط را در خاورمیانه و تحولات آن ایفا کردند. اما طبیعت رقابت میان ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی، فضای قابل توجهی را برای مانور در اختیار دولتهای منطقه قرار داد. نقطه عطف این دوران و رقابتهای آن، جنگ اکتبر 1973 بود که در جریان آن، ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی اساسا در یک بنبست بیسابقه متوقف شدند که نتیجه آن آماده شدن شرایط برای استفاده از یک دیپلماسی جاهطلبانه و در نهایت توافقنامه صلح میان مصر و اسرائیل بود.
با این وجود، اشتباه بزرگی است اگر دوران سوم (جنگ سرد) را به سادگی بعنوان یک دوران مملو از رقابتهای تحولات تحت کنترل قدرتهای بزرگ تصور کنیم. جنگ ژوئن 1967 اعراب، و اسرائیل برای همیشه موازنه قوا در خاورمیانه را تغییر داد. استفاده از نفت بعنوان یک سلاح اقتصادی و سیاسی در سال 1973 و در جریان جنگ اعراب و اسرائیل در این سال، آسیبپذیری آمریکا و جامعه بینالمللی نسبت به کاهش تولید و افزایش بهای نفت را برجسته ساخت. و البته طبیعت تعدیلکننده و توازن بخش جنگ سرد نشان داد که نیروهای محلی در خاورمیانه برای تعقیب برنامهها و اهدافشان از خودمختاری و فضای قابل توجهی برخوردار بودند.
از همه این موارد مهمتر، انقلاب اسلامی سال 1979 در ایران، که به سرنگونی یکی از ارکان سیاست ایالت متحده در خاورمیانه انجامید، بخوبی این نکته را اثبات کرد که خارجیها نمیتوانند حوادث و رویدادهای منطقه را کنترل کنند. در این دوران، دولتهای عرب منطقه عمدتا در مقابل تلاشهای ایالات متحده برای تحریک آنها به پیوستن به طرحهای ضد اتحاد شوروی مقاومت میکردند. اشغال لبنان در سال 1982 توسط اسرائیل به ظهور حزبالله انجامید. و البته جنگ عراق و ایران نیز هر دو کشور را حداقل بمدت یک دهه تضعیف کرد.
چوپان آمریکایی
پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، آغاز دورانی جدید یا دوره چهارم در تاریخ منطقه بود که طی این دوران ایالات متحده نفوذ و آزادی عمل بیسابقهای در منطقه داشت. طرحهای غالب در این دوران سراسر آمریکایی عبارت بودند از عملیاتهای آزادسازی تحت هدایت و رهبری ایالات متحده، استقرار بلندمدت نیروهای زمینی و هوایی ایالات متحده در شبه جزیره عرب، و یک دیپلماسی فعال در تلاش برای حل منازعه اعراب و اسرائیل، یک بار برای همیشه (تلاشهایی که در تلاش مشتاقانه اما نهایتا ناموفق دولت کلینتون در "کمپ دیوید" به اوج خود رسیده در این دوره بیش از سایر دورههای قبل از آن میشد نمونهای از "خاورمیانه قدیمی" را مشاهده کرد.
در واقع پدیدهها و نیروهایی شامل یک عراق متجاوز اما خنثی شده، یک ایران رادیکال و خطرناک برای منافع آمریکا اما نسبتا تضعیف شده به دلیل جنگ با عراق، اسرائیل بعنوان قویترین دولت و تنها قدرت هستهای منطقه، رژیمهای عرب وابسته به درآمدهای نفتی که مردمشان را سرکوب میکردند، همزیستی دشوار و حتی غیرممکن میان اسرائیل از یک سو و فلسطین و سایر کشورهای عربی از سوی دیگر، و البته بطور عمومیتر برتری ایالات متحده، این منطقه و این دوران را تعریف میکردند. اما آنچه این دوره را پس از کمتر از دو دهه به پایان رسانده، مجموعهای از عوامل برخی ساختاری، و برخی حاصل عمل بازیگران است.
قابل توجهترین و مهمترین عامل، تصمیم دولت بوش برای حمله به عراق در سال 2003 و عملیات نظامی تحت هدایت آمریکا و البته اشغال این کشور به دنبال عملیات مذکور میباشد. یکی از مهمترین خسارتهای این جنگ، از دست رفتن عراق تحت تسلط اهل تسنن بود، عراقی که به اندازه کافی توانایی و انگیزه داشت تا در مقابل ایران شیعی، ایجاد موازنه کند. تنشها و درگیریهای شیعه سنی که مدتها ساکت شده بود، اکنون در عراق و البته در سراسر منطقه دوباره به سطح آمده است. تروریستها اکنون پایگاه مناسبی را در عراق بدست آورده و در این کشور دست به توسعه مجموعه جدیدی از فنون تروریستی زدهاند و البته این فنون از همین نقطه به دیگر کشورها نیز صادر میشود.
در بیشتر منطقه خاورمیانه اکنون دموکراسی با فقدان نظم عمومی و پایان برتری اهل تسنن گره خورده است. احساسات ضد آمریکایی هنوز به شکل قابل توجهی در حال تقویت شدن است. و در نهایت بدلیل ضعفهای عمده موجود در ارتش ایالات متحده و همچنین شکستهایی که در عملیات عراق متحمل شد، این جنگ نفوذ و نیروی ایالات متحده را در سراسر جهان کاهش داده است که در این میان نباید مشغولیت بخش عظیمی از ارتش آمریکا در این درگیری را از یاد برد. یکی از طعنههای تاریخ این است که اولین جنگ با عراق یک جنگ ضروری و فوری نشاندهنده آغاز دوران آمریکایی خاورمیانه بود و جنگ دوم عراق یک جنگ انتخابی و البته غیرضروری نیز پایان این دوران را تسریع کرده است. عوامل دیگری نیز در این میان دخیل بودهاند.
یکی از این عوامل، فروپاشی و شکست فرآیند صلح خاورمیانه است. ایالات متحده از نظر سنتی همواره از یک ظرفیت و استعداد بینظیر برای کارکردن هم با اعراب و هم با اسرائیلیها، سود برده است. اما محدودیتهای ظرفیت مذکور درجریان مذاکرات "کمپ دیوید" در سال2000 خودنمایی کردند. از آن هنگام تاکنون عواملی مثل ضعف و بیلیاقتی جانشینان "یاسر عرفات"، خیزش جنبش "حماس" و اتخاذ سیاست یکجانبه گرایانه از سوی اسرائیل، همگی به شکست این فرآیند و به حاشیه رانده شدن ایالات متحده کمک کردهاند، ضمن اینکه عدم تمایل دولت کنونی بوش برای اتخاذ یک دیپلماسی فعال در این زمینه، این سیر نزولی را تقویت نموده است.
عامل دیگری که به پایان دوران آمریکایی خاورمیانه کمک کرده است، عبارت است از شکست رژیمهای سنتی عرب در رویارویی با جاذبه فوقالعاده تفکرات اسلامی افراطی. در مواجهه با یک انتخاب میان رهبران سیاسی فاسد و دور از دسترس از یک سو، و رهبران مذهبی نیرومند و با نفوذ، بسیاری از مردم منطقه دست دوم را برگزیدهاند. واقعه11 سپتامبر رهبران ایالات متحده را به این سمت سوق داد که میان جوامع بسته و رشد رادیکالیسم، ارتباط برقرار کنند. اما نتیجه این تفکر در میان مقامات آمریکایی اغلب یک فشار عجولانه بر دولتهای منطقه برای برگزاری انتخابات بدون ملاحظه و توجه به زمینهها و متن سیاسی و اجتماعی جوامع ایجاد فرصتها وفضاهای بیشتر و بهتر برای تروریستها و حامیان آنها به منظور پیشبرد طرحها و ارتقا توان عملیاتیشان بوده است.
و در نهایت، فرآیند جهانی سازی کلیت منطقه را دستخوش تغییر و تحول کرده است. بدست آوردن پول، سلاح، ایدههای جدید و البته طرفدار و نیروی انسانی مورد نیاز برای افراطیون اسلامی، اکنون به کاری نه چندان دشوار تبدیل شده است. رشد قار چ گونه رسانهها و مطبوعات جدید، و بخصوص شبکههای تلویزیونی ماهوارهای، جهان عرب را به یک "دهکده منطقهای" کاملا سیاسی تبدیل کرده است.
در واقع نمایش فیلمها و گزارشهای خبری از این شبکهها صحنههایی از خشونت و تخریب و کشتار در عراق؛ تصاویر بدرفتاری با زندانیان عراقی و مسلمان؛ رنج و محنت مردم در غزه، کرانه باختری، و لبنان و... بسیای از مردم خاورمیانه را از ایالات متحده متنفر و دور ساخته است. نتیجه طبیعی این تحولات بسیار ساده است: دولتهای خاورمیانه اکنون برای همکاری با ایالات متحده را دشوارتری را در پیش دارند. و البته نفوذ ایالات متحده در منطقه رو به زوال گذشته است.
چه چیزی پیش روست؟
طرحها و ترکیبهای کلی پنجمین دوره از تاریخ جدید خاورمیانه هنوز در حال شکلگیری هستند و کامل نشدهاند، اما نکته مهم این است که این طرحها و ترکیبها طبیعتا در پی پایان دوران تسلط ایالاتمتحده بر منطقه تکمیل شده و منشا اثر میشوند. در واقع تعداد زیادی طرح و ترکیب تازه از این پس به رویدادهای و حوداث روزانه در این منطقه، شکل خواهند داد. اول اینکه، ایالات متحده به بهرهگیری بیشتر نفوذ از خود در منطقه نسبت به انواع دیگر قدرت ظاهری ادامه خواهند داد، اما نفوذ واشنگتن نسبت به قبل قطعا کمتر و ضعیفتر خواهد بود. این موضوع منعکسکننده تاثیر در حال افزایش مجموعهای از نیروهای داخلی و خارجی، محدودیتهای ذاتی قدرت ایالات متحده، و نتایج انتخابهای دولتمردان آمریکا است.
دوم، ایالات متحده به شکلی فراینده در چالش با سیاست خارجی دیگر کشورهای خارجی حاضر در منطقه قرار خواهد گرفت. اتحادیه اروپایی در قضیه عراق تا حدی وارد شده و به آمریکا کمک خواهد کرد و احتمالا در مورد مسئله فلسطین نیز برای اتخاذ یک رهیافت متفاوت و جدید اعمال فشار خواهد نمود.چین در مقابل اعمال فشار به ایران مقاومت کرده و در پی تضمین دسترسی خود به ذخایر انرژی منطقه خواهد بود. همچنین، روسیه نیز در مقابل خواست واشنگتن برای تحریم ایران مقاومت کرده و به منظور اثبات استقلال خود از ایالات متحده، در جستجوی فرصتها و فضاهای جدید خواهد بود.
هم چین و هم روسیه (و هم بسیاری از دولتهای اروپایی) خود را از همراهی با تلاشهای ایالات متحده برای انجام و پیشبرد اصلاحات سیاسی در دولتهای غیردموکراتیک خاورمیانه کنار خواهد کشید. سوم اینکه، در خاورمیانه جدید، دو کشور از همه قویتر هستند، که یکی از آنها ایران است. تاکنون تمام کسانی که ایران را بعنوان کشوری درحال تغییر نگاه کرد و تصور میکردند جدیترین و اساسیترین تحولات سیاسی و اجتماعی در این کشور در جریان است، سخت در اشتباه بودهاند. ایران از سرمایه عظیم اقتصادی و انسانی بهره میبرد و قویترین نفوذ و تاثیر را در عراق دارد، و البته نفوذ قابل توجهی هم بر حماس و حزبالله لبنان دارد.
ایران یکی از امپراتوریهای تاریخی بوده که اکنون نیز اهداف و طرحهای بلندی برای بازسازی منطقه مطابق نظر و تصور خودش در سر دارد؛ البته نباید فراموش کنیم که از پتانسیل لازم برای قوه به فعل رساندن این طرحها هم برخوردار است. چهارم اینکه، اسرائیل دیگر کشور قدرتمند منطقه و کشوری با یک اقتصاد مدرن قابل رقابت از نظر جهانی خواهد شد. اسرائیل بعنوان تنها کشور دارای زرادخانه هستهای در خاورمیانه، مستعدترین نیروی نظامی متعارف منطقه را نیز در اختیار دارد. اما با وجود همه این ظرفیتها، هنوز هم مجبور است هزینههای سنگین اشغال کرانه باختری رود اردن را تحمل کرده و با یک چالش امنیتی چند وجهی و چند بعدی روبرو شود.
از نظر راهبردی، موقعیت کنونی اسرائیل نسبت به موقعیت آن در تابستان گذشته و قبل از قضیه لبنان، بسیار ضعیفتر شده است. و البته نباید فراموش کرد که وضعیت تلآویو همانند وضعیت، واشنگتن در صورتی که ایران دست به توسعه قابلیتهای هستهای خود بزند، بیشتر رو به زوال خواهد گذاشت. پنجم، در آیندهای قابل پیشبینی، احتمال موفقیت و چیزی شبیه به یک فرآیند صلح پایدار، بسیار اندک است. در روزهای پس از عملیات نظامی پرحرف و حدیث اسرائیل در لبنان، دولت تحت هدایت مخرب "کاریما" برای هدایت حمایتهای داخلی از سیاستهای خود، همچنان دچار ضعف خواهد بود.
پس از خروج از اسرائیل از غزه و سپس جنوب لبنان، اکنون بسیاری از تصمیمها و سیاستهای دولت تلآویو بیاعتبار شده است از سوی دیگر از طرف فلسطینیها نیز هیچ شریک آشکار و قدرتمندی که هم قادر و هم متمایل به مصالحه باشد وجود ندارد، و این موضوع قطعا شانس دستیابی به یک رهیافت مطمئن و اساسی پس از مذاکرات موفق را به شدت کاهش خواهد داد. ایالات متحده نیز حداقل در شرایط فعلی جایگاه خود را بعنوان یک واسطه معتبر و صادق از دست داده است. در ضمن توسعه شهرکهای اسرائیلی و همچنین ادامه پروژه دیوار حائل و شتاب در اجرای این طرحها، دیپلماسی را پیچیدهتر خواهد ساخت.
ششم اینکه عراق، بعنوان یک مرکز سنتی قدرت در جهان عرب، در سالهای آینده نیز بواسطه یک دولت مرکزی ضعیف، یک جامعه چند پاره و متفرق و متشتت، و همچنین خشونتهای فرقهای عادی و معمولی، همچنان آشفته و بیسر و سامان باقی خواهد ماند. در بدترین حالت، عراق طی سالهای آینده به یک دولت شکست خورده و ویران شده از یک جنگ داخلی فراگیر تبدیل میشود که همسایگان خود را نیز تحت تاثیر قرار خواهد داد. هفتم، در نتیجه تقاضای فراینده و شدید نفت از سوی چین و هند، موفقیت اندک ایالات متحده در کنترل و کاهش مصرف سوخت و انرژی، و احتمال تداوم کاهش ذخایر نفتی، قیمت نفت همچنان در سطحی بالا باقی خواهد ماند.
احتمال اینکه در سالهای آینده بهای یک بشکه نفت به بیش از یکصد دلار برسد، بسیار بیشتر از این است که به زیر40 دلار کاهش یابد. ایران، عربستان و دیگر تولیدکنندگان عمده نفت از این شرایط به شکلی بیتناسب سود خواهند برد. هشتم، فرایند ایجاد تشکیلات "شبه نظامی" همچنان به شدت ادامه خواهد یافت. ارتشهای خصوصی و گروههای شبه نظامی در عراق، لبنان، و فلسطین البته به قدرتی بیشتر از قبل هنوز هم در حال رشد هستند. شبه نظامیان، هم محصول و هم یکی از علل ضعف دولتها، در صورتی که کمبود و کاهش اقتدار و توانایی دولتها ادامه یابد، همچنان از نقاط ضعف سر بر خواهند آورد. جنگ اخیر در لبنان، نه به واسطه عدم شکست حزبالله، بلکه بدلیل عدم پسروی اسرائیل، روند مذکور را تشدید خواهد کرد.
نتیجه این موضوع، جسارت بیشتر گروههایی است که در صحنه سیاسی لبنان و کل منطقه بدنبال ایفای نقشی پررنگتر هستند. نهم، تروریسم که بعنوان کاربرد عمدی زور علیه شهروندان و غیرنظامیان در تعقیب اهداف سیاسی تعریف شده، همچنان بعنوان یکی از خصوصیات و ویژگیهای منطقه باقی خواهد ماند. این پدیده در آینده نیز هم در جوامعی که گروههای افراطی بدنبال تضعیف و بیاعتبار ساختن دولت هستند مثل عربستان سعودی و مصر رخ خواهد داد. همچنین تروریسم در منطقه به رشد خود ادامه داده و همچنان به عنوان ابزاری علیه اسرائیل و حضور ایالات متحده و دیگر قدرتهای غیر بومی و خارجی به کار خواهند رفت.
دهم، اسلام بطور فراینده خلاء سیاسی و روشنفکری موجود در جهان عرب را پر کرده و بنیانی را برای تفکرات سیاسی و اجتماعی اکثریت ساکنان منطقه فراهم خواهد کرد. ناسیونالیسم عربی و سوسیالیسم عربی هر دو پدیدههای مربوط به دورانهای گذشته هستند، و دموکراسی نیز در بهترین حالت، در آیندهای دور ریشه خواهد گرفت. اتحاد اعراب نیز به یک واقعیت، بلکه تنها یک شعار ساده است. واقعیت این است که اکنون نفوذ ایران و گروههای طرفدار آن در منطقه تقویت شده و البته این روند همچنان ادامه دارد؛ تلاشها و اقداماتی که در راستای بهبود مناسبات میان دولتهای عرب و اسرائیل و ایالات متحده صورت میگیرد نیز دچار پیچدگی شدید خواهد شد.
در ضمن تنشهای موجود میان شعیان و اهل تسنن نیز در سراسر منطقه خاورمیانه افزایش یافته و مشکلات متعددی را در جوامع چند پاره ( مثل بحرین، لبنان، و عربستان سعودی) ایجاد خواهد کرد. یازدهم اینکه، رژیمهای عرب احتمالا اقتدارگرا باقی مانده و از نظر مذهبی متعصبتر و ضدآمریکاییتر نیز خواهند شد. رهبران و پیشوایان این حرکت نیز مصر و عربستان سعودی خواهند بود. مصر، که مطابق برخی برآوردها یک سوم جمعیت جهان عرب را در خود دارد، برخی اصلاحات اقتصادی سازنده را انجام داده است، اما این کشور در عرصه پیشرفتها و تحولات مثبت سیاسی شکست خورده است، و این موضوع مردم مصر را مجبور به انتخاب میان اقتدارگرایان سنتی و اخوان المسلمین میکند.
خطر هنگامی جدی میشود که مصریها روزی اخوانالمسلمین را انتخاب خود قرار دهند؛ در واقع زمانی که شهروندان مصر از گروه اول خسته و ناراضی شوند، به گروه دوم روی خواهند آورد. برای جبران این موضوع،رژیم مصر حتی ممکن است در فرآیند فاصلهگیری از ایالات متحده، حتی به همکاری با مخالفان اسلامگرای خود نیز روی آورد. در عربستان سعودی، دولت و نخبگان سلطنتی برای تسکین دادن تقاضاهای فراینده داخلی خواستار انجام اصلاحات، روی استفاده از عواید عظیم انرژی تکیه میکنند.
مشکل اصلی اینجا است که بیشتر فشاری که بر دولت سعودی اعمال میشود و آنها مجبور به پاسخگویی هستند از جانب راستگرایان مذهبی است تا چپگرایان لیبرال و همین امر نیز دولت را مجبور کرده است هر چه بیشتر در راستای خواست مقامات مذهبی گام بردارد. نهایتاً نهادهای منطقهای نیز ضعیف، خسته و ناکارآمد باقی خواهند ماند و از این نظر با همتایان خود در نقاط دیگر جهان قابل مقایسه نخواهد بود. معروفترین سازمان منطقهای خاورمیانه، یعنی اتحادیه عرب، ایران و اسرائیل، قدرتمندترین کشورهای منطقه را از عضویت مستثنی کرده است؛ و این یعنی یک شکاف بزرگ در منطقه. وجود تنش در روابط اعراب و اسرائیل همچنان راه مشارکت اسرائیل در هرگونه مناسبات پایدار منطقهای را سد خواهد کرد.
همچنین تنش میان ایران و بیشتر کشورهای عرب نیز ظهور منطقهگرایی را خنثی خواهد کرد. تجارت در داخل منطقه نیز درحدی متوسط باقی خواهد ماند، چرا که کشورهای اندکی در درون منطقه قادر به تامین کالاها و خدمات مورد نیاز دیگران آن هم نه در مقیاسی گسترده هستند و بدین ترتیب اجبارا واردات کالاهای صنعتی پیشرفته از نقاط دیگر جهان ادامه خواهد یافت. با وجود نیاز شدیدی که وجود دارد، مقدار کمی از مزیتها و برتریهای ائتلاف اقتصادی جهان را شامل این بخش از جهان خواهد شد.
اشتباهات و فرصتها
اگر چه ترکیبها و ویژگیهای اساسی دوران پنجم خاورمیانه مدرن به شدت غیر جذاب و حتی نگرانکننده هستند، اما این نباید علتی برای اعتقاد به سرنوشت باشد. ما باید بیشتر به ماهیت قضایا نگاه کنیم. میان یک خاورمیانه فاقد ترتیبات رسمی برای صلح و یک خاورمیانه تعریف شده توسط تروریسم درگیری و منازعه میان کشورها، و جنگ داخلی؛ میان خاورمیانهای که یک ایران قدرتمند را در درون خود جای میدهد و خاورمیانهای که تحت تسلط ایران است؛ یا میان خاورمیانهآی که روابطی نه چندان مثبت و روان با ایالات متحده دارد و خاورمیانهای که پر از کینه و نفرت نسبت به آمریکااست، تفاوت بنیادی وجود دارد.
زمان نیز تفاوتهایی را بوجود میآورد. دورههای در تاریخ خاورمیانه ممکن است طولانی بوده و یک قرن به طول بینجامد، یا اینکه به اندازه یک دهه وحتی پنج سال باشند. اما نکته آشکار و همه این است که بهترین حالت برای منافع ایالات متحده و اروپا این است که دوران درحال ظهور کنونی تا حد ممکن کوتاه بوده و مقدمهای برای یک دوران آرامتر و کمخطرتر باشد. برای تضمین این شرایط مطلوب، سیاستمداران و تصمیمگیرندگان در ایالات متحده بایدضمن پرهیز و اجتناب از ارتکاب دو اشتباه، دو فرصت را نیز درک و از آنها استفاده کنند. اولین اشتباه، یک اعتماد بیش از حد و غیرمنطقی به نیروی نظامی است.
همانطور که ایالات متحده بواسطه هزینههای سرسامآوری که متحمل شد، ازجنگ در عراق آموخت و اسرائیل نیز از جنگ در لبنان فرا گرفت، ارتش و نیروی نظامی و بطور کلی قوه قهریه را هرگز و در هیچ شرایطی نمیتوان بعنوان یک نوشدارو و اکسیر برای حل معظلات در نظر گرفت. در واقع در مقابل شبه نظامیانی که به شکلی خارج از قواعد موجود سازمان یافتهاند، یا تروریستهای که خوب آموزش دیده و مسلح شدهاند، یا جنگجویانی که از متن جوامع برآمده و متعلق به آنها هستند و در ضمن انگیزهای قوی و آمادگی وصفناپذیر برای مرگ دارند، استفاده از نیروی نظامی اصلا کارآمد ومفید نیست. به همین دلیل احتمال موفقیت یک حمله بازدارنده و پیشگیرانه به تاسیسات هستهای ایران، بسیار اندک است.
چنین حملهای نه تنها ممکن است در زمینه تخریب تمام تاسیسات و امکانات هستهای ایران شکست بخورد، بلکه ممکن است تهران را به سمت پیگیری جدیتر برنامه هستهایاش هدایت کرده و باعث شود که ایرانیها همگی با هم متحد شوند. همچنین ممکن است ایران برای تلافی چنین حملاتی، علیه منافع ایالات متحده در افغانستان و عراق وارد عمل شده و حتی بطور مستقیم علیه ایالات متحده اقدام کند. چنین سیاستها و اقداماتی ضمن رادیکالیزهکردن بیشتر جهان عرب و کل جهان اسلام، باعث رشد و گسترش تروریسم و فعالیتهای ضد آمریکایی شود. اقدام نظامی علیه ایران همچنین قیمت نفت را به سطحی جدید خواهد رساند، که این نیز به نوبه خود احتمال ظهور یک بحران اقتصادی و رکودهایی را به شدت افزایش میدهد.
به همین دلیل فوقالذکر، نیروی نظامی همواره باید بعنوان آخرین پناهگاه و ابزار مورد توجه قرار گیرد. دومین اشتباه این است که تصور کنیم ظهور دموکراسی به ایجاد آرامش در منطقه منجر میشود. این صحیح است که دموکراسیهای بالغ و کامل تمایلی به استفاده از ابزار جنگ و قوه قهریه برای حل مسائل خود با دیگران ندارند. اما متاسفانه نکته اینجا است که ایجاد دموکراسیهای بالغ و کامل به هیچ وجه کار آسانی نیست و حتی در صورتی که بسیار خوشبینانه هم به قضیه نگاه کنیم، چنین کاری حداقل چندین دهه زمان نیاز دارد. در هر صورت دولت آمریکا باید بصورت موقتی به کار و تعامل با بسیاری از دولتهای غیر دموکراتیک ادامه دهد. همچنین نباید فراموش کرد که دموکراسی پاسخ مناسبی برای مسئله تروریسم نیست.
درست است که احتمال تروریست شدن جوانان و نوجوانان که در جوامع دارای فرصتهای مناسب اقتصادی، اجتماعی و سیاسی رشد میکنند و چنین فرصتهایی بطور برابر در اختیار آنها است کمتر است، اما حوادث و رویدادهای چند سال اخیر نشان میدهند که حتی کسانی که در دموکراسیهای بالغ و تکامل یافته مثل انگلستان هم رشد کرده و تربیت میشوند، چندان در مقابل جذب شدن به افراطگرایی مصون و ایمن نیستند. البته این واقعیت که هم حماس و هم حزبالله هر دو در انتخابات دموکراتیک موفق به پیروزی شدند نیز این نقطه نظر را تقویت میکند که اصلاحات دموکراتیک الزاما آرامش را تضمین نمیکند. همچنین نباید فراموش کرد که در مقابل افراطیونی که در برنامههای خود هیچ جایی برای کسب حمایت اکثریت در نظر ندارند، دموکراسیسازی و اصلاحات دموکراتیک فایده اندکی داشته و اصلا پدیدهای مضحک به شمار میرود.
بجای تاکید روی موضوع دموکراسی، اقدامات و ابتکارهای مفیدتر عبارتند از طراحی روشهایی برای اصلاح نظامهای آموزشی و تربیتی منطقه، ارتقا و پیشبرد و تسریع در روند آزادسازی اقتصادی و بازارهای آزاد، تشویق و ترغیب حکام و مقامات مسلمان و عرب برای گفتگو و تعامل، بطوری که ضمن کاهش مشروعیت تروریسم، باعث تزلزل جایگاه حامیان این پدیده شوم شود، و همچنین رسیدگی به درخواستها و شکایاتی که مسلمانان را به سوی افراطگرایی هدایت میکند. اما فرصتهایی که باید درک شده و جدی گرفته شود. اولین مورد، مداخله بیشتر در امور خاورمیانه با ابزارهای غیر نظامی است.
در مورد عراق، علاوه بر خرج نیروهای آمریکایی و آموزش ارتش و پلیس این کشور، ایالات متحده باید یک فضای منطقهای را برای همسایگان عراق (بویژه ترکیه و عربستان سعودی) و نیز دیگر طرفهای علاقمند به کمک به این کشور ایجاد کند، تجربهای که در مدیریت رویدادهای افغانستان پس از جنگ سال2001 بخوبی جواب داد. انجام چنین کاری مستلزم این است که هم ایران و هم سوریه به بازی گرفته شوند. سوریه که میتواند روی تحرکات شورشیان در عراق و ورود آنها به این کشور و همچنین ورود سلاح به لبنان تاثیر جدید داشته باشد را باید با دادن تعهدات اقتصادی (از سوی دولتهای عربی، اروپا و ایالات متحده) و همچنین تعهد به آغاز مجدد مذاکرات در مورد وضعیت "بلندیهای جولان"، به مسدود کردن مرزهایش ترغیب نمود.
در خاورمیانه جدید این خطر جدی وجود دارد که سوریه علاقه بیشتری به همکاری با تهران داشته باشد تا همکاری با واشنگتن. اما نباید این موضوع را فراموش کرد که دمشق در جریان جنگ خلیجفارس به ائتلاف تحت هدایت ایالات متحده پیوست و البته با کنفرانس صلح مادرید در سال1991 نیز همراهی کرد، و این دو حرکت نشان میدهد که این کشور ممکن است در آینده نیز با ایالات متحده همکاری کند. اما ایران یک مورد دشوارتر است. با توجه به منتفی بودن تغییر نظام در ایران و خطرناک بودن حمله نظامی علیه تاسیسات هستهای این کشور وجود ابهام در نتیجهبخشی سیاستهای بازدارندگی در مقابل این کشور، بهترین گزینه پیش روی واشنگتن، دیپلماسی و مذاکره است.
دولت ایالات متحده باید بدون فوت وقت و بیهیچ شرطی باب مذاکرات جامع را در مورد تمام مسائل موجود میان دو کشور و از جمله برنامه هستهای تهران، باز کند. در این زمینه در ابتدا باید مجموعهای از محرکها و مشوقهای اقتصادی، سیاسی و امنیتی را به ایران پیشنهاد کرد. همچنین میتوان به تهران اجازه داد به شرط پذیرش بازرسیهای سرزده و غیر متقربه، یک برنامه پایلوت و محدود غنیسازی اورانیوم را پیش ببرد. چنین پیشنهادی قطعا با حمایت گسترده بینالمللی روبرو خواهد شد؛ و همین حمایتهای بینالمللی است که پیش شرط اعمال صحیح تحریمها و یا توسل به دیگر گزینهها در صورت شکست دیپلماسی خواهد بود، چرا که ایالات متحده بدون این حمایتها عملا کاری از پیش نخواهد برد.
در واقع اساسا مطرح ساختن چنین پیشنهادی شانس موفقیت دیپلماسی را افزایش خواهد داد. گام مهم دیگر در این زمینه این است که دولت آمریکا بجای تهدید که عملا مردم و دولت ایران را با هم متحد می سازد و ایرانیان را نسبت به هزینههای ادامه این راه آگاه میسازد. همچنین احیاء دیپلماسی در منازعه فلسطین و اسرائیل که هنوز مهمترین موضوعی است که به شکلگیری و البته رادیکالیزه شدن افکارعمومی منطقه کمک میکند نیز ضروری است. در این شرایط هدف نباید آوردن دو طرف منازعه به "کمپ دیوید" یا هر میز مذاکره دیگری باشد، بلکه در این نقطه باید شرایطی ایجاد شود که تحت آن شرایط دیپلماسی به شکلی مفید و کارآمد بتواند مجددا آغاز به کار کند.
در این راستا ایالات متحده باید اصول و پایههای یک توافق نهایی را صورتبندی کند، اصولی مثل ایجاد یک دولت فلسطینی براساس خطوط و مرزهای سال1967، (کلیه مرزها الزاما باید برای تضمین و حفاظت از امنیت اسرائیل طراحی شده و تغییرات جمعیتی را نیز منعکس کنند؛ همچنین به فلسطینیها نیز در مقابل آنچه در این طرحهای جدید از دست میدهند باید مشوقها و پاداشهای چشمگیر و قابل قبول داده شود.) سختترین و بدترین حالت در این زمینه، این است که حماس از شرکت در مذاکرات امتناع ورزیده و تصمیم به رویارویی بگیرد.
اما برای پیگیری و ادامه رهیافت فوق، مقامات ایالات متحده باید جلسات متعددی را با مسئولان حماس برگزار کنند، درست به همان سبکی که با رهبران "شین فین" که برخی از آنها رهبران "آزادیبخش ایرلند" نیز بودند رفتار شد. به چنین طرحها و تعاملهایی نباید بعنوان تلافی یا جایگزینی برای تاکیتکهای تروریستی نگاه کرد، بلکه این موارد را باید بعنوان ابزارهایی با نیروی بالقوه برای همراه کردن دیگران با سیاست ایالات متحده تفسیر نمود. دومین فرصت این است که ایالات متحده تا حد ممکن خودش را از بیثباتیهای این منطقه و تبعات آن جدا کند و دور نگه دارد.
این موضوع در وهله اول بمعنی محدودیت و کنترل جدی مصرف نفت در ایالات متحده و کاهش وابستگی به آن به منابع انرژی خاورمیانه است، اهدافی که در بهترین حالت از طریق کاهش و کنترل تقاضا برای سوخت حاصل میشوند (ازطریق راهکاراهایی مثل افزایش مالیاتها در پمپهای بنزین و جهت ایجاد تعادل، کاهش و تعدیل مالیات در نقاط دیگر و البته تشویق و پیشبرد سیاستهایی که معرفی و ارایه منابع جایگزین و جدید انرژی را تسریع میکنند) واشنگتن همچنین باید گامهای جدیتری را نیز برای کاهش برخوردها و تماسهای خود با پدیده تروریسم بردارد. درست مثل آسیبپذیری یک انسان در مقابل بیماری، آسیبپذیری در مقابل تروریسم نیز به شکل صد در صد قابل رفع کردن نیست.
اما اقدامات و راههای زیادی وجود دارند که برای محافظت بیشتر و بهتر از خاک و منافع ایالات متحده باید به آنها فکر کرد. مهم این است که ما برای موقعیتهای اجتنابناپذیری که تروریستها موفق به انجام عملیات میشوند، در بهترین حالت آمادگی قرار داشته باشیم. اجتناب از اشتباهات و درک فرصتهای فوقالذکر، همه به حل مسائل کمک خواهد کرد، اما مهم این است که باور کنیم برای مشکلاتی که در عصر جدید با آن روبرو هستیم، هیچ راه حل سریع و آسانی وجود ندارد. خاورمیانه تا چند دهه آینده همچنان یک بخش ناآرام و پردردسر و البته ناآرام کننده جهان باقی خواهد ماند. اینها همه کافی است که همچنان دلتنگ خاورمیانه قدیمی باشیم.