تجارت تاریخی
الف ـ تجربه غرب
نقش مذهب در زندگی انسانها انکارناپذیر و حتی بردن آن به حوزه خصوصی امری غیرممکن است.
تجربه تاریک و نامطلوب قرون وسطی که در عهد رنسانس و عصر روشنگری بسیار به آن پرداخته شده و حتی در مواردی مورد مبالغه فراوان قرار گرفته است و جنگهای خونین مذهبی درون دینی میان مسیحیان کاتولیک و پروتستان، نتوانست مذهب را از حوزه عمومی خارج نماید و تاثیر آن بر سیاست را منتفی سازد.
اگر بازگشت به مذهب با رویکرد جدید که رابطه بیواسطه با خداوند است و بیشتر از سوی اقشار تحصیلکرده مورد عنایت قرار گرفته و این تمایل از 1980 م. فزونی یافته است را کنار تمایل سنتی مردم به مذهب قرار دهیم، شاهد تمایل روزافزون به مسیحیت با گرایشات گوناگون خواهیم بود. به عبارتی بنیادگرایی مسیحی، میانهروی مسیحیان و دین نخبگان در دنیای مسیحیت قابل مشاهده است.
اگر دقیقتر شویم متوجه خواهیم شد که اقتدار پاپ به عنوان سنتیترین مرجع کاتولیکهای جهان در حال اوجگیری است در حالی که پاپها با سیاست رابطه برقرار کرده و اعلام مواضع میکنند.
امروزه بسیاری از اندیشمندان غیرمذهبی حذف مذهب را در اجتماع چندان عملی یا مطلوب نمیدانند، در حالی که تمدن غربی، صحنه برآمدن و افتادن گرایشات مذهبی و غیرمذهبی بوده است. این مختصر را از نقش مذهب در جوامع غربی آوردیم تا به تجربه بومی خود بیشتر توجه کنیم.
ب ـ تمدن و مذهب ایرانی
اگر ساحت تمدن و تفکر غربی دوینی است یعنی میتوان آن را به سه دوره یونانی (دوران قبل از قرون وسطای مسیحی) قرون وسطی و عصر روشنگری به بعد تقسیم کرد، ساحت تمدن و تفکر ایرانی یک بنی است، یعنی قبل و بعد از اسلام، ایرانیان مذهبی بودهاند و دوران سقوط و ظهور تفکر ایرانیان با فرهنگ مذهبی همراه بوده است.
آخرین تلاش ایرانیان در برپایی تمدن و تفکر خلاق در عصر صفویه به دلایل مختلف شکست خورد، اما هنوز تلاش متاخر ایرانیان به سرانجام نرسیده و دارای نقاط ضعف و آسیبهای جدی است که یکی از نقاط جدی آن، موقعیت نه چندان مستحکم عالمان دینی در حوزههای علمیه و به انجام نرساندن یک سنت فکری به روز شده است.
اگر بپذیریم که تفکر و تمدن ایرانی بر ساحت مذهبی استمرار یافته و ضعف و قوت خود را درون ساحت مذهبی جست و جو کرده است، میتوان گفت که متفکران مذهبی نقشه شایستهای در رشد تفکر و جایگاه باستهای در نقصان تفکر مذهبی بازی میکنند. ظرفیتپذیری اندیشه و تفکر ایرانی در هضم تفکرات غیرمذهبی جایگاه در خور توجه دارد، اما این ظرفیتپذیری زمانی مبارک بوده که به هضم و جذب و تولید خلاق منتهی شده باشد، به عنوان نمونه در تعامل فلسفه اسلامی ـ ایرانی با فلسفه یونانی مکاتب مشاعی، اشراقی و متعالیه را داریم که به ترتیب بوعلی، سهروردی و ملاصدرا از بزرگان آن هستند.
این اندیشمندان در تعامل دین و فلسفه، الهیات مشائی، اشراقی و متعالیه را سامان دادهاند که هر کدام از این مکاتب موجافشانی از درون خود به آفاق نموده و تاثیرگذار و تاثیرپذیر بودهاند. بر این جریانات میتوان اندیشههای اساسی جریان اخوانالصفا و اسماعیلیه را افزود و بر این همه نیز آثار اندیشمندان زیدیه را، بر همه این سفره پررونق میتوان گرایشات فلسفی غیرمذهبی را آورده که بر سر سفره تفکر و اندیشه ایرانی با گرایشات مختلف تامل خلاق میکردند و همانند محمدبن زکریای رازی با ابوحاتم رازی اسماعیلی مذهب، ماجراهای اندیشگی داشتهاند.
ج ـ دوران متاخر
در دوران متاخر تلاش تعامل نور و کهنه، جدید و قدیم، سنت و مدرنیته در جایگاه ما درونی نشده بلکه بیشتر شکل جدال به خود گرفته است. علل گوناگونی برای عدم این درونی شدن میتوان برشمرد.
1ـ فاصله و رابطه دربار با برخی روحانیون درباری که در زمان قاجار شکل جدیدی به خود گرفت و دو حوزه قدرتمند در صحنه اجتماعی ایران را رقم زد که با یکدیگر فاصله و رابطه مناسبی نداشتند. این نوع فاصله و رابطه موجب میشد که هر دو حوزه از یکدیگر واهمه داشته باشند تا رابطه خلاقه و حساب شده.
شاهان قاجار بر تعدد مراجع میافزودند تا از تمرکز قدرت در فرد یا جریانی مذهبی در درون حاکمیت شیعه ممانعت کنند و روحانیون مراقب بودند تا در دربار جریانات منتقد ایشان صاحب قدرت روزافزون نشوند. این واهمه از یکدیگر موجب آن میشد که در مواقعی که میان بخشی از روحانیت و دربار اتحاد حاصل میشد به نفع جریان نوگرایی نینجامد. از زمان عباس میرزا ولیعهد که با جنگهای ایران و روس معاصر بود تا در سال 1357 شمسی این رابطه برقرار بود. اما ین معلول، علت اصلی داشت؛ علت اصلی این بود که نوآوری در درون دربار و سلطنت و حوزههای علمیه نهادینه نشده بود و از همین روی نوآوری امری ناشناخته و خطرناک قلمداد میشد و بدتر آنکه برخی از نوآوران مقلد غرب بودند و حتی اگر حسن نیت داشتند، حسن روش نداشتند و در نتیجه دچار ناکامی میشدند.
با ذکر مثالی میتوان این بیگانه ماندن را بهتر گشود. نوآوری از سوی هر فرد و جریانی از میرزا ابوالقاسم فراهانی وزیر تا مصدق صدراعظم از سوی دربار، سلطنت و قدرت سیاسی پس زده شد و در این پس زدن و مخالفت نمودن، روحانیون درباری یا از سلطنت حمایت کردند یا اینکه در مقابل پس زدن نوآوران دیوانی و لشگری سکوت معنیدار اختیار نمودند.
در درون حوزههای علمیه نیز آرای شیخ هادی نجمآبادی و نائینی، آخوند خراسانی و سید جمالالدین اسدآبادی، شریعت سنگلجی، خالصیزاده، طالقانی، آیتالله غروی و... تبدیل به جریان قوی فکر نشد و این نوآوران بیشتر در عرصه دانشگاهی درخشیدند تا در درون حوزههای علمیه.
اگر پیش و پسافتادگی جامعه ایرانی را در نظر بگیریم، کار مشکلتر میشود؛ یعنی روشنفکران سیاسی و مذهبی و غیرمذهبی در جای دیگری مانند تحصیل در خارج از کشور و دانشگاه گسسته از مراکز سنت در جامعه ما بالیدهاند که در تعامل با حکومت و حوزههای علمیه قرار نمیگرفتند. جریانهای غالب این گرایشات روشنفکری سیاسی و اندیشمندان مذهبی و غیرمذهبی به دلیل ترجمهاندیشی در برابر سنت غیرمتعطف سیاسی و مذهب به تقابل میرسیدند. رساله «شیخ و شوخ» که در دوره قاجاریه یعنی اواخر دوره ناصرالدین شاه نوشته شد، سرآغاز نامبارکی از این تقابل است که به نوعی تا به امروز ادامه داشته که هر دو جریان، دیگری را نفی و رد میکنند. اما باید عنایت داشت هر و جریان بالیده و شکلیافته این سرزمین هستند و هر دو جریان به تعامل با یکدیگر نیاز دارند.
در سایه این تقابل، گرایشات تعاملی میان سنت و مدرنیته در میان هر دو جریان سنتی و مدرن به انزوا یا عزلتگزینی یا خروج از پایگاه خود محکوم شدهاند.
نتیجه این عدم تعامل بیدستاوردی برای ورود به مدرنیته بومی یا درونی برای جامعه را باعث شده است.
شرایط اجتماعی جامعه و نقش روحانیت و عالمان دینی
تجربه تاریخ معاصر جامعه ما نشان میدهد که در تحولات سیاسی ـ اجتماعی اخیر عالمان دینی و روحانیت نقش مهمی بازی کردهاند. جنبش مشروطه، نهضت ملی، انقلاب اسلامی و جریان اصلاحطلبی اخیر در زمره این تحولات هستند. اما بخشی از آسیبشناسی این تحولات نشان میدهد که
1ـ جریان عالمان دینی یک جریان قدرتمند در نهاد روحانیت نیستند. 2ـ از طرفی برخی از این عالمان دینی به اندازه شرایط زمانه نتوانستهاند نسبت خلاق میان سنت و مدرنیته برقرار کنند از همین روی در میانه راه، جریان عالمان دینی یا گوشهگیری اختیار کرده یا اینکه اختیار کار را به سمت سنتگرایان یا شبهمدرنیستها واگذار کرده و البته حالت سومی هم وجود داشته و آن حالت این بوده که دنبالهرو و سنتگرایان شدهاند. مثالهای فراوانی میتوان درباره مساله مذکور به میان آورد.
به هر حال عالمان دینی در درون نهاد روحانیت و حوزههای علمیه به جریان قدرتمندی تبدیل نشدند و در این راستا میتوان از دوره شیخ هادی نجمآبادی و آخوند خراسانی و مرحوم نائینی تا به امروز مثال آورد.
خسته شدن محمد طباطبایی و مرحوم نائینی از کشمکشهای دوره مشروطه و بالاخره کنارهجویی ایشان از فعالیتهای اجتماعی و سیاسی، عدم توجه به نوآوریهای محدود علامه طباطبایی حدیث تکراری است که به نحوی از انحاء رخ داده است.
اما مهمتر از جریان نشدن عالمان دین در حوزههای علمیه، عدم به روز شدن این افراد در تعامل با مدرنیته است. نتیجه این عدم به روز شدن عواقب خوش مبارکی در پی نداشته و همین نوآوریها نیز در نزد این عالمان مورد حمایت تعاملی قرار نمیگیرد تا به روز و شکوفا شود.
به عنوان نمونه مجموعه این عالمان بر مشروعیت مردمی حکومت، آزادی بیان و عقیده، عدم اجرای حکم دنیایی ارتداد یا محدودیت فراوان در اجرای آن، عدم اعتقاد به جهاد ابتدایی در اسلام یا طرح دیدگاههای برابری حقوق شهروندان، حق تبلیغ احزاب غیرمذهبی، برابری دیه زن و مرد و از این قبیل دیدگاهها که فراوان طرح شده تاکید دارند، اما جهت انجام فقهی ـ قانونی آن صاحب سبک و مکتب نشدهاند. در حالی که نیاز مبرم حوزههای علمیه و جریان روحانیت، جریان شدن عالمان دینی و به روز شدن این جریان در حد ممکن است.
عدم پیوستگی و استمرار جریانی عالمان دینی و همچنین عدم استمرار دیدگاههای ایشان در بزنگاههای تاریخی جامعه ما به نفع دموکراسی نبوده است.
اتفاقی که در جریان تغییر نظام سلطنتی از قاجاریه به پهلوی رخ داد گویای سخن ماست. رضاشاه به دنبال جمهوری مطلقالعنان بود و با شعار جمهوری و بعد عقبنشینی از این شعار حمایت بسیاری از روحانیون و برخی از عالمان دینی را به نفع سلطنت پهلوی جلب کرد و در علم سیدحسن مدرس را در انزوا قرار داد.
عالمان دینی نحلهای منقطع از ریشه در میان حوزههای علمیه هستند که برای حفظ منطقی استمرار خویش، نیاز به جریانسازی و به روز شدن دارند چرا که جامعه به دین نیازمند است. تجربه نشان داده که اقشاری از جامعه، حوزههای علمیه را مرجع مراجعه برای تعالیم مذهبی خود میدانند و البته اقشار دیگری نیز به روشنفکران مراجعه میکنند.
در عین حال اقشاری هم هستند که میخواهند دینی زندگی نکنند یا در مقاطعی از زندگی خود اینچنین میاندیشند، به هر حال عالمان دین، روحانیون و حوزههای علمیه نقش تعیین کننده یا موثر خود را در جامعه حفظ خواهند کرد. حتی نویسنده کتاب «موج سوم دموکراسی» معتقد است که در جوامع جهان سومی و بلوک شرق، کشورهایی به دموکراسی گام نهادهاند که نهادهای دینی قدرتمند آنان با دموکراسی همراهی کردهاند، به عبارت دیگر روحانیون با دموکراسی همراه شدهاند. تجربه لهستان وکلیسای کاتولیک و کره جنوبی و چندین کشور دیگر در کتاب مزبور مورد اشاره قرار میگیرد.
اما همگان میدانند که دموکراسی در غرب با عقبنشینی کلیسای کاتولیک و به طور کلی مسیحیت از دولت و حوزه عمومی انجام پذیرفت، لذا این تفاوتها را باید به خوبی مورد توجه قرار داد.
تعامل روشنفکران با عالمان دینی
مسلم است که اسلام دینی است که سمتگیری سیاسی ـ اجتماعی صریحتری نسبت به مسیحیت و بودایی دارد. اگر اعتقاد داریم که تمدن و تفکر ایرانی یک بنی است، چه قبل و چه بعد از اسلام و حضور و سقوط ساسانیان، تفکری در ذیل این تفکر یک بنی رخ داده است؛ آنگاه است که تعامل ـ نه تقابل ـ روشنفکران از موضع مستقل با عالمان دینی فرض و نیاز ضروری قلمداد میشود که بلکه باید به آن توجه داشت.
همچنین نباید از نظر دور داشت که روحانیت و حوزههای علمیه ذینفوذترین جریان فکری ـ اجتماعی در جامعه هستند. اگر چه حوزههای ذینفوذ دیگری در حال شکل گرفتن در جامعه هستند.
جدای از همه این ویژگیها و الزامات، همکاری میان روشنفکران و عالمان دینی منجر به تعالی هر دو جریان مزبور میشود و شرایط رشد و تعامل را فراهم میآورد و از طرفی نقصان بزرگ تعامل سنت و مدرنیته که از گذشته به جدال سنت و مدرنیته انجامیده است را تا حدی بهبود میبخشد. قدرت عالمان دینی موجب آن میشود که هم در درون حوزه علمیه تواناتر و تاثیرگذارتر عمل کنند و هم امکان نقد سنت در درون حوزهها بهتر اجرا و عملی شود.
بیگمان این تعامل اگر نخواهد به تقابل منجر شود با به رسمیت شناختن طرفین از سوی یکدیگر ممکن است. به عبارتی نه برتری حوزه بر دانشگاه مطلوب است و نه سلطه دانشگاه بر حوزه، مقبول.
سنت تعاملی میان عالمان دینی و روشنفکران در سالهای 1345 و 1350 میباید استمرار و عمیق مییافت. رابطه روشنفکران مذهبی با عالمان دینی در حوزه و گفتوگوی فلسفی بزرگانی چون علامه طباطبایی با اندیشمندانی همانند شایگان یا تعامل آیتالله سیدجواد غروی با مهندس بازرگان از جمله این تعاملهاست.
از همه مهمتر نقد و بررسی آرای شریعتی به وسیله محمدرضا حکیمی و صالحی نجفآبادی و دیگران که به سوی تفکیر و نفی آرای وی نرفتند و نقد و بررسی دیدگاه آیتالله محمدباقر صدر و شیخ علی تهرانی به وسیله دکتر علی شریعتی میباید به خوبی تعمیق مییافت، اما به دلایل فراوان بعد از انقلاب این تعامل کمتر شده است. عالمان دینی در این حوزهها قدرت کمتری پیدا کرده و روشنفکران دینی نحله کیان از گفتوگو با حوزهها دور شدهاند که البته این دوری دلایل گوناگونی دارد.
به نظر میرسد که میبایست عالمان دینی به عنوان نماینده بخش قابل توجهی از جامعه، سنت دیرینه تفکیک نهاد دین از دولت و زیستن قدرتمند در حوزه عمومی، گفتوگوی تعاملی با روشنفکران، حفظ استقلال خود و حوزهها از جریانات دولتی (هر نوع حاکمیت) در عین تعامل و رابطه با آنان را پاس بدارند. استقلال عالمان دینی که سنت امام صادق بود، امری بسیار مهم است، چرا که درایت امام صادق موجب شد که شیعه بتواند سازمان جدید مستقل از حکومت را در جامعه بنا کند؛ سازمانی که هم توان مالی دارد و هم نهاد علمی و فکری مستقل در جامعه برپا کرد و همین درایت امام صادق رمز ماندگاری جریان شیعه در انواع گرایشات خود شد.
عالمان دینی همچون آیتالله منتظری، مرحوم صالحی نجفآبادی، مرحوم آیتالله غروی و... با تمام فراز و نشیبها نشان دادند که دلداده سنت امام صادق هستند. در این میان زیستن و تفکر آیتالله سیدجواد غروی بسیار قابل تامل است. وی نمادی از عالم دینی بود که به مدت نزدیک به یکصد سال روی کره خاکی زیست و توانست استقلال خود را از حاکمیتها حفظ کند و در حوزه عمومی سنتی و حتی مدرن به تبلیغ آرا و اندیشههای خود بپردازد. دیدگاههای ایشان درباره شریعت و مقبولیت حکومت و مخالفت با مشروعیت قدسی حکومت در عصر غیبت و نظرات وی در مورد رجوع به قرآن برای حل بسیاری اختلافات میان سنی و شیعه و تلاش صبورانه وی در پرهیز از موارد اختلافافکنانه میان شیعه و سنی قابل تامل و نقد و بررسی است.
نگاه توام با سعهصدر و محققانه ایشان در مورد آزادی بیان و مخالفت با حکم دنیایی در مورد ارتداد، مخالفت با اجرای حد سنگسار در مورد شرب خمر و زنا و مطابقت دادن نظرات خود با قرآن و سنت قابل توجه است.
نباید از نظر دور داشت که آیتالله غروی توانست نشان دهد که توان و حوصله تعامل با روشنفکران مذهبی و غیرمذهبی را دارد و همچنین در دوران حکومت دینی و غیردینی استقلال خود را در عین حفظ ایمان خویش حفظ کرد.
سلوک آیتالله غروی استمرار زیستن در حوزه عمومی و رابطه انتقادی و تعاملی با دولتها در عین باور به دخالت دین در سیاست اما تفکیک نهاد دین از دولت و استقلال این دو نهاد از یکدیگر است.
شاید مهمتر از هر نیازی که تعامل روشنفکران را با عالمان دینی الزامی و ضروری میسازد، این باشد که نیروهای طرفدار دموکراسی و توسعه باید میان مخالفان دموکراسی (شامل بنیادگراها، برخی از عناصر وابسته به خارج و طبقات ملاک و بوروکرات فاسد) با نیروهای قبل از دموکراسی که محافظهکار خوانده میشوند (برخی روحانیون، مالکان اراضی) فاصله بیندازند تا قطار دموکراسیخواهی و توسعه در این سامان به مقصد برسد.
در حالی که اختلاف میان روشنفکران میانهرو و رادیکال و تقابل ایشان با عالمان دینی باعث شده که نیروهای قبل و مخالف دموکراسی با یکدیگر متحد شده و علیه دموکراسی و توسعه عمل نمایند. در حالی که نفع جامعه، روشنفکران مذهبی و غیرمذهبی و عالمان دینی در تحقق دموکراسی و توسعه است.