داریوش سجادی
استراتژی جدید جورج بوش ماهیتا فاقد مبانی راهبردی است بر همین اساس پیشبینی فرجامی تلخ برای آینده عراق و به تبع آن بداقبالی آمریکا در خاورمیانه پیشبینی قابل انتظاری خواهد بود. از آنجا که شیوه ورود ایالات متحده آمریکا به بحران عراق مقارنهای از کودتای 28 مرداد علیه دکتر مصدق بود به همان سیاق این بحران استعداد آن را دارد تا مانند کودتای 28 مرداد، روحیه آمریکاستیزی را در کلیت خاورمیانه تقویت کرده و تعمیق دهد.
دکتر سیدعبدالعلی قوام استاد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی بالغ بر 15 سال پیش نقل میکرد: طی پروژه تحقیقاتی که با یکی از مناطق شهرداری تهران داشت در جریان نشست با شهردار مربوطه ضمن ارائه گزارش تحقیقاتی خود تاکید داشته که برای تضمین اجرائی این پروژه باید طرح "آلترناتیو" نیز در کنار آن منظور داریم و ظاهر شهردار مزبور نیز که از کلمه "آلترناتیو" بدون اطلاع از معنای آن خوشش آمده و بعد از پایان اظهارات دکتر قوام بالسانی بظاهر کارشناسانه سعی کرده با استفاده از همان کلمه اظهار فضل نماید و به همین منظور ابراز داشته: من نمیدانم عدهای از مردم چرا بیدلیل "آلترناتیو" دارند تا با طرحهای عمرانی شهرداری مخالفت کنند!!!
ظاهرا شهردار مزبور از معادل مرض یا بیماری برای واژه آلترناتیو در جملهسازی خود استفاده برده بدون آنکه کمترین آگاهی از بار معنائی این واژه داشته باشد. اظهارات روز دهم ژانویه 2007 پرزیدنت بوش مبنی بر ارائه "استراتژی" نوین آمریکا در عراق نیز تداعی به ذهنکننده همین ناآشنائی با دنیای واژههاست. ظاهرا جورج بوش یا معنای کلمه استراتژی را نمیداند و یا فرض را بر آن قرار داده دیگران از بار معرفتی نسبت به این واژه محرومند.
از آنجا که در دانشنامههای سیاسی استراتژی را معادل "مجموعه اهداف اصلی و سیاستها و برنامههای کلی بمنظور نیل به آن اهداف" تعریف کردهاند، و با توجه به حجم گسترده تبلیغات رسانهای آمریکا پیش از اظهارات "استراتژیک" جورج بوش مبنی بر آنکه: رئیسجمهور روز دهم ژانویه طی اظهارات مهمی آخرین و جدیدترین استراتژی سیاسی آمریکا در عراق طی سال 2007 را اعلام خواهد کرد، تحلیلگران سیاسی حریصانه مترصد استماع راهبردی جدی و کارشناسانه از سوی رئیسجمهور آمریکا بودند.
اما در عمل مشاهده شد استراتژی جنجالی جورج بوش چیزی بیش از تاکتیکهائی نه چندان جدید و نه چندان واقعبینانه در قبال بحران عراق نبود که محور اصلی آن هم تنها افزایش 20 هزار نفری نیروهای نظامی آمریکا در عراق است. گذشته از آنکه محوریت اصلی همان تاکتیکها نیز قبل از آنکه متوجه حل مشکل عراق باشد ناظر بر دشمنی و اعمال فشار بر ایران در نظر گرفته شده. چرائی این رویکرد را باید در نفوذ گسترده دولتمردان و سرمایهداران وابسته به دولت اسرائیل در کانون قدرت ایالات متحده کاوید که از قضا مواضعی بغایت ایرانستیزانه دارند. این کلنی پنهان همواره بدلیل فقد حریت سیاسی یا اجتماعی کوشیده با زیستی انگلی در جوار قدرتی برتر اهداف خود را از طریق پمپ آن به قدرت برتر محقق نمایند.
اینکه "اهود اولمرت" نخستوزیر اسرائیل طی دیدار اخیر خود در آلمان با آنگلا مرکل با اشاره به برگزاری همایش هولوکاست در تهران اظهار میدارد: کنفرانس تهران اثبات کننده آنست که دولت ایران خطری جدی برای "غرب" است! موید زیرکی تاریخی ک ـ لنی مزبور در چسباندن انگلی خود به قدرتهای برتر بوده و میباشد. هیچکس هم از اولمرت نپرسید به فرض صحت ادعای وی چرا مجموعه تمدنی غرب باید نسبت به گرایشات ضداسرائیلی و صهیونیستستیزانه دولت ایران احساس خطر کنند؟
قهرا چنانچه از مجموعه اظهارات رئیسجمهور ایران مبنیبر واقعیت نداشتن هولوکاست نیز بتوان گرایشات آنتیسیمیتیزمی دولت ایران را استنباط کرد، در آن صورت نیز این تنها تلآویو است که باید از جانب خطر مفروض، احساس ناامنی کند و نه غرب. قطعا این چیزی نیست که اولمرت نیز بدان وقوف نداشته باشد اما وی براساس همان سنت تاریخی میکوشد با تعریف اسرائیل در ذیل قدرت یا قدرتهای برتر، برای این کشور حریم امنیتی در جوار دیگران فراهم کند.
همچنانکه پیشتر نیز "ساموئل هانتینگتون" نظریهپرداز سرشناس یهودی تبار در تز معروف "برخورد تمدنهای" خود زبردستانه توانست با مفروض القا کردن رویاروئی تمدنهای مسیحی و اسلام توجه جهانی را از تمدن یهود که اتفاقا برخوردار از قدمتی بمراتب بیشتر و پیشتر از همه تمدنهای نامبرده در تز برخورد تمدنها است، منحرف کرده و سابقه تاریخی 7000 ساله قوم یهود را در جوف تمدن غرب مسیحی تعریف کند تا بدینوسیله تمدن یهودی بتواند بدون تقبل هزینه، منافع خود را با قرار گرفتن در گارد حمایتی تمدن غرب تامین نماید. راهبرد ادعائی نوین رئیسجمهور آمریکا در قبال بحران عراق را نیز با توجه به جهتگیری ضدایرانی آن باید و میتوان متاثر از توان بالائی القای منویات لابی اسرائیل در بدنه تصمیمگیری کاخ سفید دانست.
چرائی توان بالای صهیونیستها در هرم قدرت سیاسی آمریکا را میتوان در نفوذ گسترده این کلنی در ساختار اقتصادی ایالات متحده جستجو کرده که توانسته اند با در دست گرفتن شریانهای اصلی اقتصادی و بعضا رسانهای این کشور جهتگیری سیاسی دولتمردان کاخ سفید را قبل از تامین منافع ملی متوجه منافع اقتصادی و تجاری خود کنند. رسوائی "واترگیت" نمونه تاریخی ماندگاری از اولویت و ارجحیت منافع اقتصادی سرمایه داری یهود بر منافع ملی ایالات متحده آمریکا بود.
در قضیه واترگیت جرم "نیکسون" قبل از تقلب در انتخابات، پایان بخشیدن به جنگ بیحاصل و بدفرجام ویتنام بود که بدون لحاظ منافع مالی و تجاری کمپانیهای تسلیحاتی آمریکا از جمله کمپانی "لاکهید" که در قبضه سرمایهداری یهودی بود و هست، موجبات تضرر منافع اقتصادی کارتل ها و تراستهای نظامی در آن کشور را فراهم کرد.
قطعا چنانچه صاحبان کمپانیهای تسلیحاتی و افرادی نظیر "مارک فلت یهودیتبار" معاون وقت دایره تحقیقات فدرال آمریکا (FBI) که بعد از 30 سال از وقوع آن حادثه سال گذشته و پیش از مرگش اعتراف به عاملیت افشار اطلاعات واقعه واترگیت به روزنامه واشنگتن پست کرد، در ان مقطع منافع ملی کشورشان را در اولویت منافع تباری شان قرار می دادند، میتوانستند بفهمند نیکسونی که با پایان دادن به جنگ ویتنام مانع از تداوم سود تجاری کمپانی تسلیحاتی لاکهید و مشتقات آن از طریق فروش اسلحه به طرفین منازعه در آن جنگ شد، همان نیکسونی بود که شجاعانه توانست با ایجاد رابطه با دولت چین بازاری یک میلیارد نفری را به نفع منافع اقتصادی ایالات متحده بر روی کمپانی های خدماتی و صنعتی کشور متبوعاش بگشاید.
اما سابقه تاریخی نشان داده همواره اولویت و ارجحیت کلوپ قدرت صهیونیستها در آمریکا قبل از منافع ملی، متوجه منافع مالی و تجاری خود بوده. این بمعنای منزه بودن نیکسون در واقعه واترگیت نیست، بلکه ماهیت سنت سیاسی در آمریکا را نشان میدهند که از تردامنی دولتمردان در بزنگاههائی استفاده میشود که گامی در خلاف مسیر کلوپ های قدرت و ثروت حلقه صهیونیستها برمیدارند. همچنانکه گفته میشود "بیل کلینتون" نیز در دسیسه "لوینسکی" تاوان خوش اقبالی خود به رئیسجمهور خاتمی و استقبال از بهبود رابطه با ایران را داد در غیر این صورت هیچ توجیهی نداشت که: "لوینسکی یهودیتبار" بعد از 13 جلسه معانقت با کلینتون تنها زمانی خود را کنار بکشد که در آخرین جلسه لباس خود را آغشته به "مدرک محکمه پسند" اثبات معاشقه با رئیسجمهور آمریکا کرده و بالغ بر یک سال و تا زمان آغاز بررسی پرونده مزبور از شستن مدرک مزبور اجتناب کند!؟
با عنایت به چنین منظومه مافیائی از قدرت در ساختار بظاهر دمکراتیک ایالات متحده منطقا دیگر کسی مانند رئیسجمهور خاتمی در مصاحبهاش با خبرگزاری CNN نمیتواند به شناخت خود از ماهیت قابل افتخار دمکراسی آمریکائیه برگرفته از "آلکسی دوتوکویل" استناد کند چرا که اینک شخص "دوتوکویل" نیز چنانچه در قید حیات بود نمیتواند مدعی شود: "دموکراسی در آمریکا ناشی از مردم و مبعوث از جانب مردم است و خوب یا بد دولتها در آمریکا برخوردار از حظ و توجه و عطوفت پدرانه مردم نسبت خودند" واقعیت عریان در دموکراسی وجود آمریکائی برخلاف دوران دوتوکویل آنست که امروز دیگر در ایالات متحده خواست اکثریت به حکومت "دیکته" نمیشود، بلکه خواست اکثریت توسط قدرت به شهروندان "القاء" میشود.
آن هم قدرتی که در انحصار کمپانیها و رسانههای گروهی تحت امرشان است و از این طریق با خلق ذائقه مجازی اقدام به تعریف و تعیین خواست و سلیقه و نیازهای کاذب برای شهروندان میکنند. لشکرکشی آمریکا به عراق به بهانه مبارزه جهانی با تروریسم نزدیکترین و در دسترسترین نمونه در اثبات چنین ادعائی است.
اینکه کاخ سفید با ادعای برخورداری "صدام" از سلاحهای کشتار جمعی و حمایت وی از تروریسم، وارد جنگ با عراق شد و بعد از 3 سال حضور نظامی در خاک عراق، بدون یافتن حتی یک سلاح کشتار جمعی و دادن بیش از 3000 کشته از جوانان آمریکائی و هزینه میلیاردها دلار از مالیات شهروندان آمریکائی نهایتا پرونده صدام را در دادگاهی با اتهام: "کشتار 140نفر شیعه روستای دجیل در 23 سال قبل" مختومه اعلام کرد و متعاقبا از سوی هیچکدام از شهروندان آمریکائی که حتی نمیتوانند نام "دجیل" را درست تلفظ کرده وکلا نمیدانند "دجیل" در کجای دنیا واقع شده، مورد پرسش و عتاب واقع نشد که: اساسا چرا جان جوانان آمریکا و مالیات شهروندان آمریکا باید خون بهای140 شهروند کشوری در آن سوی آبها شود؟
مجموعه این واقعیات نمونه قابل استنادی از ماهیت مسخ شده دمکراسی در ایالات متحده آمریکا را ارائه میکند. جنگ عراق در کنار تمامی معایبی که داشت برخوردار از حسنی نیز بود و آن اینکه این جنگ توانست ماهیت ترمها و مفاهیم پذیرفته شده سیاسی نظام و حقوق بینالملل را دچار تحول کند. اکنون مردم جهان با توسل به تجربه عراق میتوانند به صراحت و قاطعیت مردم ایالات متحده را مخاطب خود قرار دهند که: "حال که منتخب شما در مصدر ریاستجمهوری بدعتگذار این سنت نامبارک شده که حوزه اختیارات ریاستجمهوریاش را به فراسوی مرزهای ملی کشورش ببرد لذا یا در انتخابات ریاستجمهور آمریکا سهمی نیز به آراء دیگر شهروندان جهان اختصاص دهید و یا مسئولیت آراء خود را بپذیرید و منتخبتان را محکوم به تمشیت منافع ملی کشور خود کنید."
طبعا مردم جهان نمیتوانند و نباید تاوان بیتفاوتی و انفعال و بیمسئولیتی شهروندان آمریکائی نسبت به خیره سری و دخالتهای فراقانونی و فرامرزی رئیسجمهوری را بپردازند که در روی کار آمدن وی کمترین نقشی را هم نداشتهاند. قهرا اگر قرار است از این به بعد روسای جمهور آمریکا فرای مسئولیتهای ملی خود متولی امور و ابتلائات شهروندان دیگر کشورها آن هم با چنین سلوک و سنت نابخردانهای باشند، لذا شهروندان دیگر کشورها نیز باید در پروسه انتخاب چنین مسئولی حق مشارکت داشته باشند.
اینکه بیش از دو هفته جمیع رسانههای تصویری و شنیداری و مکتوب در آمریکا نوید آن را میدادند رئیسجمهور بوش در روز دهم ژانویه طی نطقی مهم، استراتژی نوین و تمام کننده بحران عراق را به اطلاع شهروندان آمریکا میرساند و اکنون مشاهده میشود از دل آن استراتژی نوید داده شده تنها افزایش نیروی نظامی و کوبیدن بر همان طبل پیشین ارائه شده، موید بیصلاحیتی و دوربودن تصمیم گیرندگان در ساختار سیاسی ایالات متحده است.
راهبرد ارائه شده جورج بوش در قبال بحران عراق یادآور راهکاری است که سال گذشته و بدنبال تکرار چند باره تیراندازی در دبیرستانهای آمریکا، از جانب سیستم آموزشی این کشور بمنظور اجتناب از تکرار چنین وقایعی ارائه شد. پس از بشارت مسئولین آموزشی آمریکا برای مرتفع کردن بحران خشونت در دبیرستانهای این کشور، انتظار صاحبنظران آن بود تا مسئولین مربوطه با نگاهی آسیبشناسانه به چیستی و چرائی ترویج روحیه خشونت طلبی جوانان و نوجوانان شاغل به تحصیل در دبیرستان های آمریکا، زمینههای فرهنگی برخورد با این پدیده ناهنجار اجتماعی از طریق شناسائی عوامل موجده و مشدده و مبقیه آن را فراهم کنند.
خشونتی که عمدتا ناشی از در دسترس بودن سیل گسترده فیلمها و موسیقیها و بازی های خشن کامپیوتری است که رسما و علنا فروش و ترویج آن در رسانههای عمومی تبلیغ میشود. اما علیرغم چنین انتظاری نهایتا مسئولین مربوطه با سوزاندن حجم بالائی از کورتکسهای مغزشان به این نتیجه رسیدند که برای مبارزه با پدیده خشونت نزد نوجوانان آمریکائی باید بر حجم و حضور پلیس در دبیرستانها افزود و سیستم دوربین مخفی در دبیرستانها را افزایش داد!!!
طبیعی است از چنین نظام آموزش و پرورشی نباید توقع معجزه داشت و دردانهای چون جورج بوش با کارنامهاش در عراق را نیز باید طفل مشروع چنین ساختار آموزشی دانست. همچنانکه بعد از رسوائی زندان ابوغریب وقتی "دونالد رامسفلد" وزیر دفاع وقت آمریکا در توجیه بروز چنان فضا حتی معصومانه ابراز میداشت: من نمیدانم چنین فرهنگ زشتی از کجا وارد ارتش شده؟ هیچکس وی را مخاطب قرار نداد که در کشوری از شام تا بام و زمین و آسمان در تلویزیون و سینما و رادیو و نشریات و رسانههای متعدد همین ضدفرهنگ به جامعه در حال پمپ شدن است طرح چنین پرسشی یا ناشی از سفاهت پرسشگر است و یا ناشی از ابله فرض کردن مخاطب. متاسفانه مجموعه شواهد مزبور موید آنست بحران عراق مبدل به زخمی ناسور در منطقه شده که تبعات خشن و اجتنابناپذیر آن سالها دوام خواهد آورد.
تبعاتی که آن درجه از استعداد را نیز دارد تا در مرزهای عراق متوقف نمانده و مجموعه خاورمیانه را با جهتگیری بشدت ضدآمریکائی، تحتالشعاع خود قرار دهد. تجربه نشان داده آمریکائیان شاگردان بغایت کندذهنی در عبرتآموزی از تاریخند. عراق تکرار تلخ تاریخ برای دیپلماسی نسنجیده آمریکا در خاورمیانه است. 53 سال پیش دولت وقت ایالات متحده با محوریت در کودتا علیه "دکتر محمد مصدق" به دست خود ریشههای کینه و نفرت تاریخی ایرانیان از خود را در این کشور نهادینه کرد. کینهای که در 22 بهمن 57 به منصه ظهور رسید و در مرزهای ملی ایران نیز متوقف نماند و کل منطقه را متاثیر از روحیه آمریکا ستیزی کرد.
امروز نیز هر چند دکتر مصدق از حیث وجاهت و مشروعیت و محبوبیت هرگز قابل مقایسه با "صدام حسین" نیست اما واقعیت آنست صدام هر اندازه برای ایرانیان و شیعیان و اکراد عراق کریه بود، اما برای جهان بدون قهرمان عرب، صدام مظهر و نماد تشخیص عربی است. نمادی که به زشتترین شکل ممکن توسط آمریکائیان تخریب شد و چنین تخریبی از چنان استعداد بالائی در ترویج روحیه خشونت و آمریکاستیزی نزد اعراب برخوردار است تا طی سالهای آینده، علیرغم عزم واشنگتن جهت جایگزینی آمریکاستیزی اعراب با ایران و شیعه ستیزی، جهان شاهد جایگزینی تراژدی عراق با تراژدی آمریکا باشد.