گردآورنده: علی صدری اتابک
وفات عبدالرحمن
امیر عظیم اموی، عبدالرحمن دوم، مشهور به «اوسط» در سال 228 هص ق (852 م) درگذشت و دولت شکوهمند و با ثبات و تمدن در حال رشد و توسعه با سرعتی دهشتانگیز را برای فرزندانش، محمد گذاشت. در عین حال مشکلات، اختلافات و مصائبی را برایش به ارث گذاشت که ریشه در عمق تاریخ اسپانیای اسلامی و ترکیب جمعیتی آن داشت و هر چند به نظر میرسید در ایام عبدالرحمن دوم چنان از بین رفته که دیگر باز نخواهد گشت، اما همچنان زنده و فعال باقی بود.
عصر فتنه و تفرقه در امارت اموری
(238 – 300 هـ ق– 852-912 م)
به محض انتقال قدرت به امیر محمدبن عبدالرحمن در سال 238 هـ.ق (825 م) مرحلهای در تاریخ اسپانیای اسلامی آغاز شد که حدود شصت سال طول کشید. این مرحله روزگار را امیرمحمد و دو فرزندش، منذر و عبدالله، را در برگرفت و طی آن، فتنه و آشوب کشور را فرا گرفت و جداییطلبی و تفرقهگرایی و عصیانگری نزد حاکمان، امرا، بزرگان، مناطق و شهرهای بزرگ، خصوصاً در مناطق ثغور به صورت یک اصل و قاعده درآمد. نفوذ امرای اموی و حکومت مرکزی اندلس رو به کاهش مداوم گذارد. چنان که در روزگار امیر عبدالله، قدرت وی از دیوارهای اندلس (پایتخت) و برخی از روستاهای نزدیک آن فراتر نمیرفت. دولت اسلامی اندلس وحدت سیاسی خود را از دست داد و برای حفظ آن از گزند حوادث و دفع خطر، به دستهایی قدرتمند و توانا، چون دستهای عبدالرحمن داخل، حکم اول و عبدالرحمن اوسط نیاز داشت و بالاتر این که در برخی اوقات و آن گاه که مصائب و مشکلات پی در پی باریدن گرفت و آن زمان که تحرکات جداییطلبانه فراگیر شد، چنان به نظر میرسید که کشور در سراشیبی نابودی قطعی است. البته نزدیکی ممالک مسیحی اسپانیا و آمادگی مداوم آنها برای کمک به شورشیان و متمردان اندلس به منظور تضعیف دولت اسلامی اندلس– که البته در این راه تلاش هم میکردند – تأثیر عمیقی در افزایش احساسات منطقهای و گرایشهای جدایی خواهانه داشت.
ابن خطیب، از مورخان اندلس، دو علت دیگر به این ملاحظات خارجی میافزاید: از نظر وی وفور شورشها و تحرکات شورشیان و متمردان در نیمه دوم قرن نهم میلادی دو علت دیگر نیز داشت که به بافت جمعیتی اندلس مربوط میشود. این دو علت عبارتند از:
1- شکوه کشور و پناهگاههای مستحکم و مشکلات ناشی از ارتباط مردم با نصارای شمالی.
2- همت عالی، تکبر و خود بزرگبینی و نافرمانی، زیرا اشراف نیز، که از خضوع و فرمانبرداری گریزان هستند، در میان آنان بودند.
محمدبن عبدالرحمن (238-273 هـ.ق 852-886 م)
امیر محمدبن عبدالرحمن در ربیعالثانی 238 هص– ق (852 م) پس از مرگ پدر به امارت رسید. زمانی که پدرش در بستر بیماری بود، با او بیعت و رسما به عنوان امیر معرفی شد. امیر محمد اکثر دولتمردان و معاونان پدرش را، خصوصاً آنان که از افاضل باتجربه بودند، در مناصب خود ابقا کرد.
امیرمحمد صفات و خصوصیات والایی داشت که براساس معیارهای آن عصر میتوانست و بلکه لازم بود او را از فاضلترین، موفقترین و قدرتمندترین امرای زمان خودش قرار دهد. با وجود این محمد نتوانست در مقابله با فتنه و آشوب موفق شود، زیرا فتنهها قویتر از آن بود که وی بتواند با آنها مقابله کند. همین امر موجب شد که ابن حیان به هنگام ارزیابی دستآوردهای وی، دربارة روزگار او بگوید: «اواخر عصر وی سراسر آشوب بود، مردم گروه گروه شده و تخم نفاق در همه جا پراکنده شده بود».
روابط محمد با مسیحیان
امیر محمد در قبال ممالک مسیحی اسپانیا، در شمال اندلس سیاست جدیدی در پیش نگرفت. او سیاست سنتی اعزام لشکرهای تابستانی و زمستانی را – که از اسلاف خود به ارث برده بود– ادامه داد. او خود را متعهد میدانست که با آمدن تابستان و در صورت مساعد بودن اوضاع، به سرزمینهای مسیحیان شمال حمله کند، اما هدف روشن، جز جنگ با دشمنان و تخریب زمینها و انهدام، شهرها و دژهای آنان و بازگشت با اموال و غنایم هر چه بیشتر، نداشت.
به نظر میرسد آرامش نسبی در مرزهای اسپانیای اسلامی و اسپانیای مسیحی در سالهای پایانی حکومت عبدالرحمن در روزگار محمد دوام نیافت، زیرا در این دوره روابط اندلس با مسیحیان همواره لرزان و مضطرب بود. بدتر این که در اکثر موارد، میدان جنگ و نبرد در داخل سرزمینهای مسلمانان بود، زیرا مناطق ثغور همواره بر ضد حکومت امیر محمد در عصیان و تمرد بود و رهبران و زعمای این مناطق در همپیمانی و همکاری و نیز درخواست کمک از همسایگان مسیحی تردیدی به خود راه نمیدادند.
این تعاون و همکاری، آنان را در مقابله با امیر محمد و سپاهیان او تواناتر و امیر اموی را از ارسال لشکرهای تابستانی به مناطق شمال ناتوان و عاجز میساخت.
در این جا به بیان بارزترین و مهمترین حملات بسنده میکنیم:
1- امیرمحمد اقدامات و فعالیتهای نظامیاش را خود آغاز کرد. او پس از روی کار آمدن، برای نخستین بار یک حمله تابستانی به زمینهای قشتاله (قلاع) را در سال 241 هـ.ق (855 م) خودش فرماندهی و تا آن سوی این منطقه پیشروی کرد و بسیاری از دژهای مشرکان را گشود.
2- در سال بعد، یعنی در سال 242 هـ.ق (856 م) از موسی بن قسی، والی تطیله و بزرگترین رهبران مناطق ثغراعلی، خواست که یک حملۀ بزرگ به شهر برشلونه را فرماندهی کند. موسی به شهر برشلونه حمله و آن را محاصره کرد، اما آن را تسلیم نکرد و برخی از محلات شهر و مناطق آن را ویران و دژ طراحه در حوالی برشلونه را فتح کرد.
3- در سال 246 هـ.ق (860 م) امیرمحمد یک حملۀ بزرگ به زمینهای نبره (بلاد شبکنس) تجهیز کرد. فرماندهی این حمله را یکی از بزرگان سپاه او برعهده داشت. در سپاه امیرمحمد در این غزوه چنان خارج شد که از نظر شمار جمعیت، کمال عدت و ظهور هیبت، همانندی پیش از این نداشت.
هدف این حمله، مقابله با پیمان اردونیوی اول، شاه استوریاس، و غرسیه، شاه نبره، و دفع تجاوز آنان به سرزمینهای مسلمانان بود.
4- در سال 247 هـ.ق (861 م) یک حمله تابستانی به زمینهای البه و قلاع (قشتاله) انجام شد، اما دستآورد مهمی نداشت.
پس از این چندین حمله تابستانی به زمینهای شمال مسیحی در روزگار امیرمحمد انجام شد. طبعاً این حملات هنگامی صورت میگرفت که اوضاع داخلی رو به وخامت و پیچیدگی، به او اجازه میداد، بیشتر حملات، به اراضی قشتاله (قلاع) انجام شد، اما هیچ یک نتایج مهمی دربر نداشت.