معرفی فرد هالیدی
فرد هالیدی، استاد روابط بینالمللی در دانشگاه لندن است. او از سال 1968تا سال 1983 عضو شورای سردبیری نشریه نیو لفت ریویو (New left Review) بود و اکنون نیز ستوننویس نشریه منتشر کرده است که به موضوع روابط بینالملل و خاورمیانه میپردازد.
او در برخی کتابهای خود به بررسی ارتباط میان دین و مدرنیته در خاورمیانه و کشورهای اسلامی پرداخته است. کتابهای او عبارتاند از: عربستان بدون سلاطین(1974)، مزدورها؛ ماموران ضد شورش در خلیج(1977)، تهدید از جانب شرق: سیاست شوروی و از افغانستان و ایران تا شاخ آفریقا (1982)، برپایی دومین جنگ سرد(1983)، از کابل تا ماناگورا: روابط آمریکا و شوروی در دهه 1980(1989)، انقلاب و سیاست خارجی در یمن جنوبی از 1967تا 1987 (1990)، بازخوانی روابط بینالملل (1994)، از پوتدام تا پرسترویکا: گفتگوهایی با مقامات جنگ سرد(1995) اسلام و اسطوره مقابلهگری (1996) جهان در سال 2000 تهدیدات و تعهدات (2001)، ساعتهایی که خاورمیانه در روابط بینالملل(2005)،100افسانه درباره خاورمیانه (2005).
او خود مدت طولانی را در کشورهای خاورمیانه به سربرده است و از نزدیک شاهد بسیاری از حوادث خوشایند و ناخوشایند در این منطقه بوده است. حتی در سال 1979 و بعد از آن در ایران بوده و انقلاب اسلامی ایران را از نزدیک دیده است. او خود درباره نظراتی که درباره خاورمیانه و در غرب وجود دارد چنین میگوید:«موضعی با قضیه افغانستان شروع شد. به نظر من موضوع افغانستان از سال1980 در تاریخ چپ مهم بود. برای تاریخ جهان هم همینطور. این موضع در نخستین سالهای سده بیستویکم یعنی سالهایی که ما در آن زندگی میکنیم همان اهمیتی را دارد که جنگ داخلی اسپانیا برای قاره اروپا داشت. افغانستان مدرسهای بود که بسیاری از مخالفان دنیای جدید و شیاطین ستیزهجویی این قرن در آنجا رشد شدند و در سراسر دنیا پخش شدند. همانطور که فاشیستهای ایتالیا و آلمان در اسپانیا آموخته شدند و برای غلبه بر سراسر اروپا و مدیترانه به پا خواستند، مبارزان اسلامگرای«جهادی» که بنلادن هم یکی از آنها در آنجا اولین درسهایشان را تمرین کردند، در افغانستان، آنها این فعالیتهای جهادی را در سراسر خاورمیانه و حتی جاهای دیگری تا کنون با چنین مفاهیمی مواجه نشده بودند گسترش دادند. مثلا حملاتی که در 11 سپتامبر انجام شد از همین دسته بود. شما نمیتوانید از این موضوعات سر در بیاورید مگر این که به افغانستان در دهه 1980 برگردید. آمریکا عمیقا در این قضیه درگیر است. به نظر من هرکسی نتواند این موضوع را دریابد یا به گذشته بنگرد عینا به راست تعلق دارد و من فکر میکنم که طارق به دست راستیها پیوسته است. او با بسیاری از نیروهای ارتجاعی منطقه تبائی کرده، اول در افغانستان و حالا در عراق، او از نظر فکری از خیزش سنیها در عراق که به دموکراسی یا پیشرفت مردم عراق علاقهای ندارند حمایت میکند. چه این سنیها بعثی باشند و سابقه 30 سال دیکتاتوری را در کارنامه خود داشته باشند یا سنیهایی باشند که پروژههای اقتدارگرایانه دیگری را در سر میپرورانند. موضع نیولفت ریویو نیز همین است آنها فکر میکنند که آینده انسانیت در خیابانهای فلوجه تعیین میشود.»
او با وجود گرایشهای صلح طلبانهای که دارد ما درباره موضوع، مداخله در کشورهای دیگر چنین میگوید: معنای عملی این نکته مباحثهای است که درباره امر«مداخله» به پا شده به نظر میرسد که برخی از مداخلات واکنشی است که در بوسنی و کوروو و یا در دفاع از کردهای عراق در سال 1990 و 91 صورت گرفت. نشریه نیو لفت ریویو و همفکران آن نه تنها این مداخلات را مورد حمله قرار میدهند بلکه بسیاری از مفاهیم حقوق انسانی را نقد میکنند و بر این کار هم اصرار دارند. اختلاف اساسی من با این نشریه و نیز با طارق عزیز درباره همین موضوع است. اما یک بحث براهمیت میان من و طارق در گرفت که به نظر من از مباحثی که در دهه1970 با هم داشتیم سرچشمه میگرفت. این موضع این موضوع به قدرت رسیدن کمونیستها در افغانستان و پس از آن اشغال افغانستان به دست شوروی و حمایت پاکستان، عربستان سعودی و آمریکا از مجاهدین افغان بود.
به نظر او محققان غربی شناخت دقیقی از خاورمیانه ندارند و نظریههای آنها به همین دلیل کاربردی نخواهد بود برای مثال انتقاد او به هانتینگتون واضع نظریه«برخورد تمدنها»جالب توجه است: به نظر من دو نکته بسیار مهم در بحث هانتینگتون وجود دارد که این بحث را ارزشمند میکند اما نه در بافتی که او این نکات را مطرح کرده است. یکی از این نکتهها این است که دولتها ضرور تا با هم به منازعه برمیخیزند چرا که ما در دنیایی آشفته و بیقانون زندگی میکنیم . این نکتهای که او مطرح میکند مبنای کل کتاب او قرار گرفته است. نظر نخستین او این فکر بود که منازعات روابط بینالملل را شکل میدهند. این نظر بسیار قابل مناقشه است. من دنیا را به این صورتی که او میگوید ضرور تا در حال منازعه نمیبینیم.
نکته دومی که او میگوید این است که فرهنگ یا تمدن که اکنون به معنای دین گرفته میشود در روابط میان کشورها عامل موثر با عامل تعیین کنندهای است. میشود این موضوع را امتحان کرد. بگذارید به تاریخ اروپا در قرن بیستم نگاهی بیاندازیم. بزرگترین جنگها جنگهای بین فرهنگی نبودند. ما بین70 تا80 میلیون نفر را قربانی کردیم اما نه بر سر فرهنگ. شما درباره امپراطوری عثمانی چه خواهید گفت؟ عثمانی مسلمان بیش از 400 سال با دولتهای متفاوتی در اروپا متحد شد: گاهی با آلمان متحد میشد و گاهی بریتانیا و زمانی دیگر با روسیه. یعنی دین یا فرهنگ در روابط خارجی این دولت عاملهایی نبوده است.
بگذارید یک مثال پیش پا افتاده بزنم. ما 55 کشور مسلمان داریم، یعنی سازمان کنفرانس کشورهای اسلامی55 عضو دارد.
آیا فرهنگ مشترک آنها در سیاست خارجی آنها نقش موثری دارد؟ البته تا حدودی نقش فرهنگ قابل مشاهده است اما تنها در دو جنبه زیر: نخست به خاطر همبستگی جامعه چه در سطح مردم و چ در سطح حکومت: حمایت از مبارزان فلسطین، کشمیر، بوستنی یا چچن، برخی از کشورهای اسلامی برخی اوقات از این گروهها حمایت میکنند و در سطح مردمی هم احساسی فراملی و هویتی پان اسلامیک وجود دارد و اکنون این احساس از10 یا20 سال گذشته بسیار قدرتمندتر شده است اما این عاملی تعیین کننده نیست.
به ایران نگاه کنید. در قانون اساسی ایران اشاره شده که باید از مبارزان مسلمان در سراسر جهان حمایت کرد و ایران از فلسطین حمایت میکند؛ اما در چچن ایران از روسیه حمایت میکند. در قرهباغ با این که آذریها شیعه هستند با ارمنستان همکاری میکند. در منطقه سین جیانگ هم از دولت چین حمایت میکند. پس سیاست در مساله کشمیر ایران از هند طرفذداری میکند. پس سیاست خارجی ایران صرفا با عامل همبستگی فرهنگی و دینی تعیین نمیشود. این سیاست در بقیه کشورهای مسلمان هم دیده میشود. برای این کشورها امتیازات نظامی و تجاری و رقابتهای قومی فاکتورهای مهمی در تعیین سیاست خارجی هستند.
او اردوگاههای شوروی و چین را نمیپسندد چرا که به نظر او استالین و مائو برای خودخواهیهای خود بسیاری از اصول و حقوق انسانی را پایمال کردهاند او نسبت ب ایدئولوژیهای مارکسیستی چنین واکنش نشان میدهد: ما نمیتوانیم به دنیا طوری نگاه کنیم که انگار همه چیز قابل برنامهریزی است. من از افرادی که میگویند: دیگر دوره ایدئولوژی و ناکجاآباد گذشته است، متنفرم خدا را شکر که هنوز نگذشته است. مردم میخواهند به دنیای دیگری وارد شوند. به همین دلیل است که آنها با چنین شرایط وخیمی مهاجرت میکنند. به همین دلیل است که آنها با چنین شرایط وخیمی مهاجرت میکنند. به همین دلیل است که به کارهای پستی در لندن و نیویورک تن میدهند. تا درآمدشان را برای خانوادههایشان به آن سوی جهان بفرستند. و به همین دلیل است که القاعده میپیوندند. ما در دنیای هر روز ناعادلانهتری رندگی میکنیم. و از سوی دیگر ما باید سیاستهایی را دنبال کنیم که واقعگرایانه باشند. این به معنی تنبلی کردن نیست.
ما باید به دنبال تغییراتی برویم که باور نکردنی است نه به دنبال تغییراتی که ناممکن است. مثلا از بین بردن سرطان کردن زنان ممکن است حتی اگر باور نکردنی به نظر بیاید. ما تکنولوژی این کار را داری. به پول زیادی هم احتیاج نیست. تنها باید ارادهای سیاسی به وجود آوریم. یا مثلا فراهم کردن آموزش ابتدایی برای همه مردم جهان کاری باورنکردنی است اما غیر ممکن نیست. از بین بردن تبعیض علیه زنان در جوامعی که در آن زندگی میکنیم شاید باور نکردنی باشد اما ممکن است. ممکن است که دنیایی برابر داشته باشیم اما ممکن نیست که بتوانیم دولت را نابود کنیم.
او میگوید: من عاشق معروفترین ترجمه نادرست قرن بیستم هستم. در سال 1910 دانشجویان چینی انجام دادند. آنها به جای این که بنویسند:«کارگزاران جهان متحد شوید. شما جز زنجیرهایتان چیزی برای از دست دادن ندارید.» نوشته بودند: «دانشمندان جهان متحد شوید. شما جز سرافکندگیتان چیزی برای از دست دادن ندارید!» کار کردن و گوش کردن به حرف دیگران مایه سرافکندگی نیست. سرافکندگی این است که شما به شکل مدهای فکری چپ و راست در بیایید و فرصتهای خودتان را در این بوکس نمایشی تلف کنید. متاسفانه این کاری است که اغلب دوستان چپ من در بریتانیا و آمریکا میکنند.» به هر حال فرد هالیدی از جمله متفکرانی است که درباره خاورمیانه و مناسبات دین و دنیای مدرن در این منطقه به تحقیق پرداخته است و گرچه نمیتوان همه نظرات او را صحیح پنداشت اما خواندن نوشتههای او این مزیت را در بر خواهد داشت که با نحوه اندیشیدن دیگران درباره اسلام و مدرنیته آشنایی پیدا خواهیم کرد.