محمد مجتهدشبستری
اگر در جامعهای سه مفهوم، «خدا»، «قدرت» و «زور» با یکدیگر درآمیخته شود، در آن جامعه پایههای استبداد سیاسی ـ دینی محکم و رنجهای فراوان بر مردم وارد خواهد شد.
هر کدام از این مفهومهای سهگانه به قلمروی ویژهای متعلق است و تحلیل عقلانی هر یک از آنها با دیگری به کلی متفاوت است و آثاری که بر هر کدام مترتب است و انواع برخوردهایی که انسانها با مصداقهای هر کدام از آنها باید داشته باشند، از بنیاد با یکدیگر فرق دارند. توجه کردن به این تمایزها و تفاوتهای اساسی موجب میشود «خدا» در ساحت «قداست و تعالی» خود که بدون آن خدایی را نمیتوان تصور کرد، باقی بماند، «قدرت» موضوعی انسانی تلقی شود که در عین حال که برای جوامع اجتنابناپذیر است، میتواند منشاء شر و فساد فراوان شود و باید با نقد دائمی آن و با ساز و کارهای عقلانی کوشش کرد این شر و فساد به حداقل برسد. زور موضوعی تلقی شود که هر کجا ظاهر شود، آزادی مسئولانه انسان را تخریب و انسانیت او را انکار میکند. توضیح مختصر این تمایز و تفکیک چنین است:
«خدا» آن حقیقت نهایی است که انسان او را جستوجو میکند. خدا «اله» یعنی معبود است و عبارات نهایت خضوع در برابر معبود و نهایت خدمتکاری برای تحقق اراده اوست. خدا مخدوم است و انسان خادم او. خدا آن است که همه «حمد» از آن اوست، «شکر» در برابر اوست و «صبر» برای اوست. «امید» تنها به او میتوان بست. «توکل» تنها به او میتوان کرد. به هیچ مطلوب و مقصود نهایی دیگری جز او نمیتوان رضایت داد. هم و غم نهایی دیگری غیر از او نباید داشت. او شفای دردهای انسان و معنابخش وی است. انسان با روی کرن به او از تباهی نجات مییابد. هیچ گزارهای نمیتواند حقیقت او را بیان کند. همگان باید در تعبیرها و گزارههایی که درباره او به کار میبرند، دائما تجدیدنظر کنند و تعبیر و تفسیر جدیدی بیابند. سخن گفتن از او جز یک تفسیرگری دائمی و پایانناپذیر از او نیست. این تفسیرگری میتواند راهنما داشته باشد، اما ممکن نیست که متولی داشته باشد. اما قدرت (سیاسی)؛ قدرت سیاسی یک واقعیت اجتماعی است که انسانها آن را پدید میآورند.
قدرت سیاسی هم منشاء نظم اجتماعی است و هم منشاء تاثیرگذاری حکومت در تفکر و اعمال افراد جامعه است. خانواده یا پدر و مادر هم نسبت به فرزندان خود منشاء قدرت و اثرگذارند، انسانهای الگو هم چه در ساحت علم و چه در ساحت هنر و یا اخلاق در افراد اثر میگذارند.
این قدرتهای گوناگون «سرمشق گرفتن»، «دانستن» و «توانستن» افراد را شکل میدهند اما قدرت سیاسی خصوصا در جامعهها و دولتهای جدید بیش از قدرتهای دیگر در دامنهای بسیار وسیعتر اثر میگذارد و با سرنوشت تودههای عظیم انسانی ارتباط سازنده یا تخریبکننده برقرار میکند. قدرت سیاسی در صورتی میتواند سازنده باشد که در خدمت نیازهای اساسی جامعه چون معنویت، علم، صنعت، هنر و مانند اینها قرار بگیرد. در این صورت است که قدرت مشروع میشود.
هرگاه قدرت سیاسی در خدمت منافع حاکمان درآید و حفظ قدرت برای عدهای اصالت پیدا کند، از مشروعیت میافتد و ضد خود را پرورش میدهد و جامعه را دچار رنج و آسیب میسازد. بدین ترتیب قدرت سیاسی همیشه باید خادم باشد و نه مخدوم؛ با صراحت مورد نقد قرار گیرد وهاله قداست از پیرامون آن دائما زدوده شود. اگر قدرت سیاسی از خادم بودن به مخدوم بودن تبدیل شود، «زور» پا به صحنه میگذارد با همه عواقب شومی که دارد.
زور چیست؟ زور عبارت است از اعمال قدرت نامشروع. اعمال چنان قدرتی که نه تنها به تامین نیازهای اساسی افراد جامعه خدمت نمیکند بلکه انسانیت آنها را با نفی آزادی مسوولانه آنها تکذیب و تخریب میکند. زور به جای اقناع انسانها آنها را به تفکر معین و رفتار معین مجبور میسازد.
«هانا آرنت» فیلسوف سیاسی معروف در باب قدرت و زور مینویسد: «زور انسانها را مکلف و مجبور میکند آنچه را که «غیرقابل اندیشیدن است، بیندیشند.»
دولتهای زورمدار عصر حاضر ظاهراً دولت هستند، ولی جوهر آنها ضد دولت مشروع است که از قدرت سیاسی مشروع نشات میگیرد. زور نه تنها علیه اشخاص است، بلکه علیه قانون هم هست. زور قانون را نابود میکند. زور نه تنها زاده تنفر است، بلکه در سراسر جامعه تنفر تولید و پخش میکند. زور مطلقاً باید نفی شود.
اگر در آگاهی افراد جامعه میان مفهوم خدا، قدرت سیاسی و زور مرزبندی کاملاً روشن وجود داشته باشد و آنان در مقام عمل با هرکدام از این سه مقوله برخوردهای کاملاً متفاوت و متناسب با هرکدام از آنها نکنند، در آن جامعه خدا از «قداست» میافتد، زور، قداست پیدا میکند، قدرت مشروع سیاسی تخریب میشود و قانون فدای منافع اشخاص و گروهها میگردد. کار به جایی میرسد که زور به جای خدا پرستش میشود.جامعهشناسان دین میگویند: سمبلهای دینی ممکن است بر اثر اوضاع و احوال اجتماعی و سیاسی «فرسودگی» پیدا کنند و دیگر پیام معنوی ندهند. در این صورت ممکن است در همه جا واژه خدا به کار برده شود و سروصدای خداپرستی و خداخواهی و خداجویی گوش فلک را کر کند، اما همه اینها واقعاً از پیام معنوی خالی باشد و چیزی جز برای اعمال زور نباشد.
افراد جامعه باید بتوانند با آزادی مسوولانه خود، خدا را پرستش و تقدیس کنند، قدرت سیاسی را با صراحت نقد و عملاً کنترل کنند، اما زور را در همه انواع آن نفی و عملاً طرد کنند. در عصر ما اصول بنیادین اعلامیه حقوق بشر 1948 تعیینکننده مرزهای قدرت سیاسی مشروع و زور است.