خسرو قشقایی وقتی که از خانه مصدق خارج شد در طول مسیر چند بار با گروههای پراکندهای مواجه شد که در غیاب و پیش چشم نظامیان، در حالی که عربده میکشیدند و به مصدق فحاشی میکردند به دفاتر احزاب و مطبوعات از جمله تودهای و ملیها حمله میکردند و به آتش میکشیدند. رفتار و گفتار آنها از جمله ناسزاها و عبارات رکیکی که به مصدق و ملیون نسبت میدادند بیشتر به چاقوکشها و قدارهبندها میمانست تا مبارزانی که بعدها پهلویها از آنان به عنوان انقلابیون یاد میکردند.
خسرو قشقایی که نماینده مجلس شورای ملی و مشاور مصدق در امور قبیلهای بود، عصر روز 28 مرداد پیش از آنکه تهران را به مقصد جنوب ترک کند، با حبیب رضازاده قشقایی (سخنگوی قشقاییها) و مردان مسلح قشقایی خودش را از خیابانها و میادین فتح شده به خیابان کاخ و خانه مصدق رسانده بود تا نخستوزیر را متقاعد کند که جانش در خطر است و بهتر است همراه آنها به جنوب و میان ایل قشقایی برود تا آنها حفاظت و مراقبت از جان او را برعهده بگیرند. قشقایی همچنین پیشنهاد کرده بود که او میتواند از رادیو شیراز با مردم ایران سخن بگوید و در صورت اتفاق مقاومت را از آنجا آغاز و در همه جای ایران ادامه دهند. اما پیرمرد موافقت نکرده و گفته بود: «پسرم! برو، من نمیآیم، همین جا میمانم یا اینها از روی جنازهام رد میشوند و یا مردم خود تصمیم میگیرند.»
خسرو قشقایی بعدها در اینباره به خانبابا تهرانی گفته بود: «البته او خوب ارزیابی کرده بود. دیگر دیر شده و فایدهای هم نداشت. چون به قدری او را ضعیف کرده و قدرت روحی و نظامی او را گرفته بودند که کاری از دستش ساخته نبود و در نتیجه هیچ تصمیمینتوانست بگیرد تا اینکه خانهاش به غارت رفت و خودش دستگیر شد.»
مصدق 9 سال بعد، یعنی مرداد 1341 از روستای احمدآباد و در جواب نامه خسرو قشقایی که از تبعید در آلمان نوشته و از او خواسته بود تا در بنیان جبهه ملی در اروپا نقشی فعال ایفا کند، به این روز اشاره کرده و نوشته بود: «قربانت گردم، از صبح روز 28 مرداد 1332 که نزد بنده تشریف آوردید و دعوتم فرمودید که به جنوب حرکت کنم، اکنون درست 9 سال میگذرد.»
الف ـ و در ادامه با گفتن اینکه به واسطه کبر سن دیگر از او خدمتی ساخته نیست، اضافه کرده بود از آنجا که وی در امور جبهه ملی دخالتی نمیکند، چنانچه 3 ماه قبل نیز در نامهای به اللهیار صالح عدم دخالت خود را تذکر داده و عذر خواسته بود (با این توضیح که هم خسرو و هم ناصر قشقایی بعد از ظهر 28 مرداد را به عنوان روز این اتفاق اعلام کردهاند اما مصدق در نامه خود که 10 سال بعداز این ماجرا نوشته؛ به صبح 29 مرداد اشاره کرده والا خسروخان عصر 28 مرداد از تهران خارج میشود.)
اتومبیل خسرو قشقایی چندبار به خاطر ازدحام جمعیت و یا مسدود بودن خیابانها متوقف شده بود. علاوه بر نظامیان کودتاچی، تعدادی نیروهای شخصی نیز با آتش زدن لاستیک اتومبیلها و شکستن درختان، خیابان و معابر را بسته بودند. از جمله سر یک چهارراه، مردی کلاه مخملی با کت و شلوار سیاه و پیراهن سفید روی سقف یک فورد آمریکایی رفته بود و انگار که مست باشد رو به اجتماع و با صدای بلند فریاد میزد، اقدس! مرگ من بگو مرگ بر مصدق و آنها فریاد میکشیدند، مرگ بر مصدق و بار دیگر، عصمت! این تن بمیره بگو، جاوید شاه! زن که آرایش غلیظی کرده بود در حالی که بشکن میزد گفت، زنده و جاوید باد سلطنت پهلوی. قشقایی وقتی که از تهران دور میشد، 2 سال پیش را به یادآورد، روزی که به مصدق هشدار داده بود که دولتهای آمریکا و انگلیس به کمک عوامل داخلی خود در حال تدارک و طراحی عملیاتی برای سرنگونی دولت او و روی کار آوردن دولتی غیرملی هستند. مصدق در نهم مرداد 1331 نوشت: «مخفی نماناد که عصر روز چهارشنبه، چهارم اردیبهشت ماه 1330 جناب آقای خسروقشقایی نماینده محترم دوره 16 تقنینیه این جانب را از تشکیل دولتی به نفع سیاست بیگانه مستحضر نموده و تصمیم گرفتم نه ماده پیشنهادی خود راجع به ملی شدن صنعت نفت هرچه زودتر تصویب شود، گذشته از اینکه ایشان عضو کمیسیون نفت مجلس شورای ملی بودند و رای موافق دادند در تصویب آن نیز به این جانب کمک بسیار نمودند و همان روز از تصویب گذشت. اطلاعاتی که داده بودند به وقوع پیوست...
پیش از کودتا ناصر قشقایی که آن روزها نماینده مجلس سنا بود بوی توطئه را شنیده بود. او از مصدق میخواهد که به وی اجازه دهد تا 500 ـ 400 نفر از نیروهای کار کشته و جنگجوی قشقاییها را با هزینه خود به تهران آورد و در باغ انجیره که ملک شخصی وی در شمال تهران بود به حالت آماده باش نگه دارد، اما مصدق با گفتن اینکه، «نه آقاجان، نه آقاجان، اگر شما این کار را بکنید نظامیها نگران میشوند» موافقت نکرده بود. ناصرخان هم در جواب گفته بود، «روزی میرسد که همین نظامی ها پدر شما را درمیآورند. شما را میگیرند، این بساط به هم میریزد، دو، سه سال شما را حبس میکنند و بعد آزاد میشوید اما ماها را نابود میکنند، مملکت میرود، خونها ریخته میشود، ثروتها مصادره میشود...» پیرمرد اما، که لجاجت او معروف بود قبول نکرد و گفت: «آقاجان این آرزوی من است.» ناصرخان هم دیگر اصراری نکرده و بسنده کرد به این که «به زودی به آرزویتان میرسید.» شاید مصدق هم با همه اعتماد و اعتقادی که به قشقاییها داشت از این مساله غافل نبود که قشقاییها، با آنکه در قرون اخیر از موثرترین نیروهای جنوب ایران بوده اند اما همیشه فقط شاهد تغییر سلسلهها و تاجگذاری شاهزادهها بوده اند. وقتی که آقامحمدخان از شیراز گریخت نامهای به جانی خان قشقایی نوشت و با وعده صدارت او را به همکاری دعوت کرد. اما ایلخان قشقایی که از ملازمان نزدیک و مشاور کریمخان بود و الفتی داشته با او، در جواب آقامحمدخان که از خیانت خواجه قجر به خشم آمده بود فقط به نوشتن یک دوبیتی بسنده کرد تا کینه خود را در دل آقامحمدخان و بردل سلسله قاجار برای همیشه بگذارد: «نه مهر و وفا که جانفشانیت کنم، نه جود و سخا که مدح عالیت کنم/ نه ریش تو را که ریشخندت سازم، نه... که... مالیت کنم.»
با این همه، بعد از حادثه بیست و پنجم که کودتا عقیم ماند، ناصر قشقایی که آن روزها در ایل بود به مصدق تلگرافی زد و نوشت: 200000 تفنگچی آماده داریم. اگر اجازه فرمایید به سوی تهران حرکت کنیم» مصدق هم در پاسخ نوشت: «رسیده بود قضایی ولی به خیر گذشت. شما افراد را آزاد کنید به خانههایشان بروند. نیازی به تفنگچی نیست.» ماشین جنگی کودتا که به سودای فتح پایتخت روشن شده بود، روز 25 مرداد دچار یک سکته ناقص شد، اما مصدق با آن که پیش از این و بارها توسط قشقاییها از خطر کودتا آگاه شده بود به جای واکنش سریع، آگاهی بخشی و اطلاع رسانی و همچنین بسیج نیروهای نظامی موافق و عشایر همراه، دست روی دست گذاشت تا این بار کودتاگران مصمم تر و هوشیارتر و این بار با رفع نواقص و ضعفهای خود برگردند و بر سر او و بر جنبش ملی ایران خراب شوند. 3 روز بعد از کودتای نافرجام 25 مرداد، قضا دوباره برگشت و این بار سخت تر و تلخ تر بر قامت ایران فرود آمد. کودتای انگلیسی ـ آمریکایی پیروز شد و چنان شد که نباید میشد. روزولت چنان از این پیروزی هیجان زده بود که خود گزارش کودتا را نزد چرچیل برد. او نوشته بود، وقتی گزارش را خواندم و تمام شد، چرچیل سیگار خود را به تانی در لیوان ویسکی خود خاموش کرد و گفت: «هیچ وقت نمیشود به این قشقاییهای لعنتی اعتماد کرد. در جنگ جهانی اول و دوم آنها پدر ما را درآوردند. شما خیلی عاقلانه رفتار کردید که از رفتن شاه به شیراز جلوگیری کردید وگرنه قشقاییها او را سر به نیست میکردند.» شاه که قبلا دنبال بهانهای بود تا دل قشقاییها را به دست آورد و قبل از کودتا در جواب هندرسون، سفیر آمریکا که از او پرسیده بود شما با قشقاییها بد هستید؟ گفته بود «من با قشقاییها بد نیستم، آنها از من بدشان میآید.»
الف ـ سالها پیش طرح ازدواج محمدرضا پهلوی با هما بیبی، دختر ناصرخان قشقایی و چند سال بعد پیشنهاد وصلت خسرو قشقایی با فاطمه پهلوی که از جانب دربار مطرح شده بود با تمسخر قشقاییها مسکوت ماند. قشقاییها با تبار دیرینهای که نسب آنها را به قرون دور و آققویونلوها میبرد ـ با توجه به فرهنگ اشرافی آن روزگار و غرور قومیخود ـ خانواده رضاشاه را خانوادهای بیحاصل و نسب و به اصطلاح نوکیسه میدانستند و رضاخان را صراحتا به عنوان قاطرچی ارتش قاجار تحقیر میکردند. همچنین سالهای پیش از کودتا و دوران اقامت خسروخان در تهران، چنانچه شایع بود صفات سهگانه شجاعت، سخاوت و زیبایی (چنانچه شولتسه هولتوس در کتاب سپیدهدم در ایران مینویسد، از زیبایی و وجاهت او به وجد و حیرت آمده بود که از او به عنوان آشیل، قهرمان افسانهای یونان یاد کرده بود) به علاوه محبوبیت فوقالعاده وی نزد مصدق و ملیون که او را در پایتخت بر سر زبانها انداخته بود، از اشرف دل برده و او را شیفته خود کرده بود. اما در برابر دلبستگی شدید اشرف، بیتوجهی خان جوان این عشق را در دل اشرف به نفرت و کینهای عمیق تبدیل کرد تا این نفرت را در کودتای 28 مرداد آشکار کند که روایات و البته شایعات زیادی از این باب در تهران و در ایل نقل محافل و مجالس بود.
شاه همچنین به روزولت اضافه کرده بود «شما هر نوع بگویید حاضرم با آنها همکاری کنم.» حالا اما که در موضع اقتدار بود و مست باده بادآورده پیروزی، به روزولت میگوید که مصدق را حبس اما فاطمیرا اعدام میکند و این که...« قشقاییها دیگر حق ندارند در کشور من زندگی کنند.» روزولت هم به او تاکید کرده بود: «بهتر است مواظب آنها باشید که مبادا از تبعیدگاه مخفیانه برگردند. آنها دشمنانی هستند که باید جدیشان گرفت.»
به هرحال، دوستی و آشنایی قشقاییها با مصدق به سالهای پیش برمیگشت. به زمانی که او مصدقالسلطنه بود و با سمت والی فارس به شیراز رفته بود اما این جنبش ملی شدن نفت بود که مصدق و برادران قشقایی را بیش از پیش به هم نزدیکتر کرده بود و رفیق و حریف گرمابه و گلستان. در این دوره ناصر قشقایی نماینده مجلس سنا، محمدحسین و خسرو قشقایی نمایندگان مجلس شورای ملی و ملک منصور قشقایی که مدتی پیش از آکسفورد فارغالتحصیل شده بود، بیشتر در ایل بود و در رتق و فتق امور ترکان جنوب. خسرو قشقایی که در دورههای پانزدهم و شانزدهم در مجلس شورای ملی بود آنقدر مورد توجه و محبوب مصدق واقع میشود که واکنش و اعتراض مخالفین را موجب میشود. از جمله، عبدالحسین مسعود انصاری، استاندار فارس معتقد بود که: «دولت مصدق به خسرو قشقایی که دشمن سرسخت انگلیس بود پروبالی داده و اختیاراتی به او سپرده بود، به طوری که در دستگاه دولت وقت نفوذ و قدرتی غیرقابل انکار داشت. در انتخابات همه فکر میکردند انجمن نظارت طوری طراحی شده که به منظور نظر آقای قشقایی است.» در مقابل اعتماد و حمایت مصدق از قشقاییها، آنها هم در همراهی و اتفاق با مصدق چیزی کم نگذاشتند. طرفه آنکه در همین دوران ملی شدن صنعت نفت، عدهای از روسای ممسنی از جمله ولی خان بکش با ناصر قشقایی تماس میگیرند و ولی خان از قول حسینقلی خان رستم میگوید: «ما همه نوع حاضر به خدمتیم و انگلیسیها هم حاضرند و میگویند هرچه قدر پول و تفنگ میخواهید میدهیم که برعلیه دکتر مصدق قیام کنید.» گویا، انگلیسیها قبلا با خوانین ممسنی برای اقدام برعلیه مصدق هماهنگ شده بودند اما مانع عمده آنها در منطقه قشقاییها بودند. هرچند به قول ناصرخان، جواب تندی به آنها میدهد ولی بعد از چند روز در شیراز و تهران شایع میشود که انگلیسیها به قشقاییها پول دادهاند تا با تحریک ایل قشقایی برعلیه دولت مصدق قیام کنند، وی در مجلس سنا نطقی در حمایت از دولت مصدق ایراد و اعلام میکند که همه مردم پشتیبان مصدق هستند، مخصوصا قشقاییها، حتی پیرزنهای ایلات و دهاتیها او را میپرستند. با این همه، مطبوعات، بویژه روزنامههای فرانسه مطالبی دال بر مخالفت ایلات جنوب با مصدق منتشر میکنند. همینها باعث میشود تا ناصرخان نامه مهم و معروف خود را به مصدق بنویسد و در مطبوعات منتشر شود. او در این نامه بخش مهمی از املاک ییلاقی خود که مناطق وسیعی از استان اصفهان و فارس را شامل میشود (یک سوم املاک وی) به نام دکتر مصدق و به نام دولت ملی کرده بود تا به مصرف مبارزات ملی برسد. در پایان هم اضافه کرده بود در صورت لزوم از تقدیم مابقی اموال و دارایی خود دریغ نخواهد کرد.
پس از پیروزی جنبش ملی شدن نفت که دولتهای آمریکا و انگلیس از خرید نفت ایران خودداری و دیگران را نیز منع میکردند، در سفر ناصر قشقایی به آمریکا، مصدق از وی میخواهد تا برای پیدا کردن مشتری برای نفت ایران تلاش کند.
10 سال پیش از این وقتی شولتسه هولتوس به عنوان مشاور نظامی ناصرخان انتخاب شده بود تا به ایل برود، رئیس مجلس به او اشاره کرده بود که ناصرخان با داشتن 20 هزار سوار مسلح قشقایی، ثروتمندترین و قدرتمندترین شخص ایران بعد از شاه است. روزنامه الاهرام چاپ قاهره، در روزهای سفر ناصرخان به آمریکا نوشت: «اکنون ناصر قشقایی، نماینده مجلس سنای ایران و یکی از طرفداران آقای مصدق و رئیس قبیله قشقایی که در جنوب ایران سکونت داشته و نزدیک به نیم میلیون نفر عضو دارد از آمریکا دیدن میکند. آقای قشقایی در یک مصاحبه مطبوعاتی که دیروز در نیویورک بر پا کرده بود اظهار داشت که 3 شرکت آمریکایی حاضر بودند در صنایع نفت، ایران را کمک کنند، لیکن مستر اچسن وزیر امور خارجه آمریکا آنها را از این کار بازداشت. قشقایی گفت افراد قبیله او متعهد شدهاند که در برابر سربازان شوروی اگر وارد خاک ایران شوند جنگ پارتیزانی را آغاز کنند. افراد این قبیله کسانی بودند که در سال 1946 دویست نفر طرفدار روسها را که در ایران روی کاربودند وادار به استعفا کردند. مشارالیه مجددا تاکید کرد که در خلال مسافرت خود به آمریکا با شرکتهای بزرگ آمریکا برای بهره برداری از نفت ایران وارد مذاکره شده است.»
همان روز بیست و پنجم وقتی که خبر کودتا و شکست آن به ناصرخان میرسد، در تلگرافی به مصدق ضمن ابراز علاقه و بیعت با مصدق، میخواهد که با کسب اجازه از نخستوزیر به اتفاق جنگجویان ایل به تهران حرکت کند و اضافه کرده بود: «مصدق مظهر اراده ملت ایران است و بلاشک اراده یک ملت قهرمان و رنجدیده پیروز خواهد شد.»
کمی پیش از کودتا گودوین از سفارت آمریکا با محمدحسین و خسرو قشقایی تماس گرفته و به صراحت و با جرات نقشه آمریکا برای سرنگونی دولت مصدق را توضیح داده بود. خسروخان با گفتن اینکه «ملت پشتیبان مصدق است و از شما نگرانی ندارد» میخواست دل او را خالی کند، اما گودوین مطمئن و مصمم جواب داد: «بهتان قول میدهم دو ماه طول نمیکشد که این دولت از بین میرود.» و برای جلب توجه و نظر قشقاییها این پیشنهاد را به آنها داد: «حال شما بیایید نقدا پنج میلیون دلار بگیرید و سرلشکر زاهدی را بردارید ببرید داخل ایل قشقایی، در آنجا فرمان نخستوزیری که شاه به زاهدی داده اعلام کنید و از آنجا زاهدی را بردارید بیایید به طرف تهران. آن وقت ما همه نوع تضمین میکنیم، دو نفر از خودتان وزیر شوید، یک نفر هم سفیر کبیر در هر جا که مایلید. کلیه اختیارات فارس و جنوب هم برای شما. بعد از آن هم ماهی پنج میلیون دلار میدهیم مرتبا از آن سهم بگیرید.»
جواب خسروخان هم که قابل پیشبینی است: «ما با مصدق همکار بودهایم و حالا نمیتوانیم خیانت کنیم ولو این که شما پانصد میلیون دلار بدهید، غیرممکن است که ما مرتکب چنین کاری شده و فامیل خودمان را ننگین و لکهدار کنیم. دوم اینکه ما با شاه مخالفیم...»
واشنگتن پست همان زمان نوشت: «پولی که ناصرخان قبول نکرد در ایتالیا به اشرف دادند و او آورد در ایران خرج کرد.»
هندرسون، سفیرکبیر آمریکا در ایران در 31 ژوئیه 1952 در گزارش خود به وزارت خارجه نوشته بود که هیچ گزینهای برای جانشینی مصدق وجود ندارد و تنها راه ممکن را کودتای نظامی دانسته و تنها رهبر نظامی را که شرایط برای توفیق کودتا دارد سرلشکر زاهدی و یا سرلشکر حجازی اعلام کرده بود. او در ادامه قشقاییها را مانع کودتا میداند و مینویسد: «بنابر اطلاعاتی که به دست ما رسیده است دردسری که ممکن است قشقاییها ایجاد کنند بیش از آن است که انگلیسیها تصور کردهاند.»
این فقط آمریکاییها نبودند که روی قشقاییها این همه حساب باز کرده بودند. روزنامه «اجیبشن گازت» چاپ مصر با مقایسه اوضاع ایران در آستانه کودتا و کودتای افسران ارتش به رهبری نجیب پاشا، نوشت: «در ایران عشایر مسلح نقش بسیار مهمی را بازی میکنند. بخصوص ایلات قشقایی که جدا طرفدار حکومت مصدق هستند. و در وقایع اخیر حاضر بودند علیه قوام دست به شورش مسلحانه بزنند. ایلات قشقایی و بعضی از عشایر کرد، ترک و عرب در صورت وقوع کودتا، علیه ارتش قیام خواهند کرد.»
فردای کودتا، ناصر قشقایی اولین واکنش و اعتراض خود را به صورت یک تلگراف به زاهدی آشکار میکند. وی در این نامه زاهدی را نه به عنوان نخستوزیر که با عنوان سرلشکر زاهدی خطاب کرده بود.
او ضمن اشاره به دوستی بیغل و غش، سی و یک ساله خود با زاهدی از وی شکوه کرده بود که با آنکه وی (زاهدی) را از ذخایر ملی میدانستند ولی امید همه آزادیخواهان به یاس تبدیل گردید و در پایان آورده بود که از همه چیز گذشته، میدانید همکاری با مومن و مومنین (منظور از مومن، پهلوی و مومنین ایادی اوست) بدیمن است و عاقبت نداشته و نخواهد داشت. بیش از این مصدع نمیشوم، مراد ما نصیحت بود گفتیم، حوالت به خدا کردیم و رفتیم. دوست قدیم شما، محمدناصر قشقایی.
و فردای آن روز یعنی سیام مرداد اطلاعیهای منتشر و در آن انزجار خود را نسبت به بیگانگان و عوامل آنان آشکار و پیام «افراد وطنپرست: و بیهراس ایلات و بلوکات قشقایی» را اعلام کرده و علاوه بر برائت از «سوداگران کمپانی غاصب سابق» ادامه داده بود: «ما تا آخرین قطره خون خود با نوکران اجنبی و دشمنان ایران میجنگیم... تلگراف به زاهدی و اطلاعیه بعدی، خشم دولت کودتا را سبب شده و واکنش فرمانده لشکر اصفهان، سرتیپ دولو را در پی داشت (در آن فصل ایل هنوز از ییلاق و از استان اصفهان کوچ نکرده بود.)
فرمانده لشکر اصفهان اطلاعیهای شدیداللحن که به وسیله هواپیما در مناطق عشایرنشین پخش کرده بود مینویسد: «برابر اطلاع رسیده مطالبی به امضای آقای محمدناصر قشقایی در منطقه سمیرم منتشر شده که خلاصه مضمون آن تحریک اهالی و ایلات وطنپرست و شاهدوست به مخالفت دولت قانونی و ملی میباشد...
و این انتشارات اگر حقیقتا به امضای آقای محمدناصر قشقایی باشد، اخطار میگردد که ایشان و آقایان محمدحسین و خسرو بدون فوت وقت با اعتراف به گناه خود و تقاضای بخشش به اصفهان بیایند... ناصرخان که انتظار نداشت یک نظامی در حد فرمانده لشکر اصفهان وی را تهدید کند از این اطلاعیه سخت برمیآشوبد و در اطلاعیه بعدی باروت حمله خود را بیشتر میکند و تلگراف خود را با عنوانی کنایهآمیز آغاز کرده بود: «تیمسار سرتیپ دولو، فرمانده لشکر دولت ملی جناب آقای دکتر مصدق و فرمانده فعلی و کفیل استانداری دولت مقتدر تیمسار سرلشکر زاهدی در اصفهان؛ اعلامیه آن تیمسار که مبنی بر تهدید و الدرم و بلدرم یک مشت مردم این مملکت بود زیارت شد. این جانبان پدر در پدر خدمتگزار این آب و خاک بوده و خون خود را به شهادت تاریخ در راه این مملکت ریخته و هیچ وقت ترس و هراس از حملههای هوایی و زمینی و دریایی نداشتهایم...
خلاصه، این برخوردها و بویژه اطلاعیه دولو میرفت که خشم و اعصاب قشقاییها را تحریک کند و از طرفی دولت کودتا را در برابر عمل انجام شده قرار دهد. اما مقامات ترجیح دادند راه صبر و مماشات را در پیش بگیرند. برای همین هم سی و یکم شهریور، کاشفی اصفهانی و چند نفر دیگر برای مذاکره به ملاقات ناصر قشقایی میآیند، اما قشقایی پیغام میدهد که بعد از آن اعلامیه اهانتآمیز حاضر به مذاکره نیستم. تا اینکه چند روز بعد علی هیئت و فرمانده لشکر رسما و با پیشنهادات جدید به ایل و نزد قشقاییها میآیند. علی هیئت علاوه بر این که از ناصرخان گلایه میکند که چرا به سرلشکر زاهدی تلگراف تبریک نخستوزیری نفرستاده است، از وی میخواهد که ابتدا به زاهدی تلگراف و بعد به همراه وی به تهران برود، ناصرخان هم در جواب میگوید: «من هواخواه مصدق بوده و هستم و ایشان را یگانه نخستوزیر ملی میدانم و آقای سرلشکر زاهدی را به رسمیت نمیشناسم. هم شاه و هم نخستوزیر شما هر دو نوکری آمریکا را قبول کردهاند. چنین اشخاصی داخل آدم نیستند...»
همین روزها، بویراحمدیها نامهای به ناصرخان مینویسند که: «همه نوع حاضریم و هرچه زودتر حمله را شروع نماییم» حبیب رضازاده قشقایی هم که سخنگوی قشقاییها بود در تهران به یونایتدپرس گفت: «قشقاییها مصراً» خواستار آزادی دکتر محمدمصدق و برگزاری انتخاباتی سالم و آزاد هستند که اگر دولت به این تقاضاها ترتیب اثر ندهد، شهر شیراز را که الان در محاصره 70 هزار قشقایی است در اختیار خواهند گرفت و مسلما در چنین موقعیتی بختیاریها و بویراحمدیها بیکار نخواهند نشست و جنوب ایران را از دست رفته فرض کنید.»