برای ورود به بحث مشروعیت بهتر است به مفهوم «قدرت» پرداخت که به عقیده برخی محققان سیاسی «علم سیاست، علم کسب و حفظ آن است». بسیاری از سیاستشناسان، روابط قدرت را هسته سیاست میدانند. مبارزه حکومت گران و احزاب نیز برای کسب، حفظ و یا نمایش قدرت است. پژوهشگران بسیاری با جهانبینیهای مختلف و با رویکردهای گوناگون قدرت را تعریف کردهاند ولی میتوان به طور کلی، موجز و فراگیر، قدرت را به معنای «توانایی عملی کردن خواستها به رغم مخالفت دیگران»، یا «توانایی فکری و عملی برای ایجاد شرایط و نتایج مطلوب خود» تعریف نمود. این چنین میتوان از قدرت گروه یا حزب، قدرت یک حکومت، یا از قدرت یک دولت نام برد. روسو معتقد است «نیرومندتر هرگز آن قدر نیرومند نیست که برای همیشه ارباب بماند مگر آن که نیروی خود را به شکل حق و فرمانبرداری را به شکل تکلیف درآورد» و لاسول مینویسد «قدرت وقتی اقتدار میشود که قانونی شده باشد». بدین ترتیب «در سیستمهای سیاسی همیشه سعی رهبران بر آن است که قدرت و نفوذ خود را بصورت اقتدار درآوردند» (رابرت دال، تجزیه و تحلیل جدید سیاست). و به عبارت دیگر «در جامعه های سازمان یافته هر قدرت نمادینی اغلب صورتک اقتدار بر چهره خود میزند و میخواهد که بیدرنگ و بدون هیچ قید و شرطی تایید و پذیرفته شود.» (هانا آرنت، از دروغ تا خشونت). با اینکه قدرت همیشه برمبنای زور یا خشونت نیست و ممکن است بر ایمان و وفاداری، عادت و بیتفاوتی، یا بر منافع مبتنی باشد، ولی قدرتهای سیاسی با توجه به گستردگی نفوذ همواره مجبورند ماندگاری خود را اعمال زور تضمین نمایند و اینچنین حکومت کردن به کمک اقتدار به مراتب با صرفهتر از حکومت کردن بوسیله اجبار است. پس بدین ترتیب «اقتدار از قدرت متمایز است، گرچه بطور معمول افراد دارای اقتدار بیشتر، از قدرت سیاسی زیادتری نیز برخوردارند.» (پالمر، نگرشی جدید بر علم سیاست) بنابر باور «دال»، اقتدار نوع ویژهای از نفوذ، یعنی نفوذ مشروع میباشد. اقتدار را قدرت مبتنی بر رضایت نیز تعریف کردهاند. در دائرة المعارف علوم اجتماعی، اقتدار، توانایی ذاتی یا اکتسابی برای اعمال سلطه بر یک گروه معنی شده است. اقتدار جلوهای از قدرت است و بر طاعت از آن دلالت دارد. و به عبارتی اقتدار به معنی قدرت مشروع است. در نظامهای سیاسی یکی از روش های قانونی کردن و مشروع کردن قدرت، نمایش رضایت عمومی بوسیله انتخابات است. کوتاه سخن این که :اقتدار همیشه مشروع و قانونی است، قدرت ممکن است مشروع یا نامشروع باشد. اقتدار مبتنی بر رضایت است، اما قدرت اغلب بر زور مبتنی است. اقتدار دموکراتیکتر از قدرت است. بیتردید قدرت حق کاربرد اجبار را دارد ولی این عنصر اصلی نیست. قدرت باید «مشروعیت» داشته باشد، در غیراین صورت با دشواری روبرو خواهد شد و بی تاثیر خواهد بود. بدین ترتیب حکومت ها همواره بدنبال آن هستند یا قدرت خود را مشروع نمایند و یا با مشروع نشان دادن قدرت خود زور و اجبار نفوذ خود را مخفی نمایند. «حتی بدترین دیکتاتورها از تبلیغاتی سود می جویند که هدف از آن، اگر پنهان ساختن خشونت نباشد، توجیه ضروری بودن آن است. به گفته دیگر هر قدرتی میخواهد بگوید مشروع است.» (سلین اسپکتور، قدرت و حاکمیت در اندیشه غرب). و در واقع هر نظام سیاسی مجبور است در راه کسب مشروعیت بکوشد. در عصر حاضر نخستین بارماکس و بر مفهوم مشروعیت را به صورت مفهومی عام بیان کرد. به عقیده او «مشروعیت به باور مبتنی است و از مردم اطاعت میطلبد، قدرت فقط وقتی موثر است که مشروع باشد.» گاهی مشروعیت یافتن حکومتها هدفی غایی به منظور ثبات آنها تلقی میشود هر چند که این مشروعیتیابی نمایشی و آکنده از دروغ و تقلب باشد ولی تاثیر خود را بر جامعه تحت سلطه میگذارد. به عقیده استرنبرگر، مشروعیت بنیاد قدرت حکومت است که، از یک سو، حق فرمانروایی را به حکومت میدهد، و از سوی دیگر حکومت شوندگان را از چنین حقی آگاه میکند. و یا به عقیده لیپست، مشروعیت متضمن توانایی نظام به ایجاد و حفظ این باور است که نهادهای سیاسی موجود مناسبترین نهاد برای جامعه است. ژان بیندال نیز مینویسد، مشروعیت را می توان چنین تعریف کرد که مردم به طور طبیعی و بدون تردید سازمانی را که به آن تعلق دارند میپذیرند. میتوان نتیجه گرفت که «مشروعیت به معنی توانایی ایجاد و حفظ این اعتقاد است که نظام سیاسی موجود برای جامعه مناسب است. تودهها باید بیاکراه از آن اطاعت کنند و تقدس آن را بپذیرند و آن را شایسته احترام و حرمت بدانند.» با این تفاسیر میتوان نتیجه گرفت تنها اصل مشروعیت یابی با ابزارهایی چون انتخابات ناآزاد و نمایشی نیز تاثیر خود را بر روان جامعه در جهت پذیرش نظام مستقر میگذارد. با این باور است که رهبر نظامی هم که کودتا می کند و قدرت را قبضه مینماید میکوشد قابلیت توجیه یا درستی اخلاقی خود را نشان دهد. بی گمان در شرایط کنونی که با ناکارآمدی سیاستهای نظام، بطور مکرر و از جهات گوناگون و برای زمانی طولانی، ثبات مشروعیت آن در خطر افتاده است، شرکت در انتخابات پاسخگویی به یکی از دغدغههای حکومتگران است. با این تفسیر، باورمندان به شرکت در انتخابات باید به این پرسش اساسی پاسخ دهند که در برابر آن چه که با گرم کردن تنور انتخابات که حرکتی به سوی مشروعیتبخشی به نظام حاکم است و موجب کسب اقتدار آن و به تداوم و افزایش سیاستهای مغایر با منافع ملی از سوی حاکمیت، میانجامد چه دستاوردهایی را نصیب جنبش آزادیخواهی مینمایند؟ و در پیمانه هزینه – فایده بهره از آن کدام بخش میشود؟ حاکمیت یا ملت؟ ولی قصد دیگر از پرداختن به بحث مشروعیت آن است که به این انتقاد نیز اندیشیده شود آیا میتوان با هدف مشروعیزدایی از نظام از همه بهرههای محتمل حضور کوشا در فضای انتخاباتی چشمپوشی کرد؟ و آیا با ترویج گفتمان عدم شرکت سود دیگری جز کسر شدن اندکی از آرا نصیب میگردد؟ پیروان "عدم شرکت در انتخابات غیرآزاد و نمایشی" اشاره میدارند که شرکت نکردن در انتخابات برآمده از دیدگاهی سیاسی است که معطوف بر اصلاحات ساختاری است و مشروعیتزدایی از نظام نیز یکی از اجزای آن کنش است. در این صورت لازم است آن جریان اجزای دیگر این دیدگاه و راهکار عملیای را برای رسیدن به اهداف مورد نظر خود ارائه نمایند و بر ترویج گفتمان خود تمرکز بیشتری نمایند. تاکنون آمار شرکت کنندگان در انتخابات از اثرگذاری اندک و ناگسترده بودن این اندیشه در میان لایههای مختلف اجتماعی بویژه طبقات ضعیف مردمی حکایت میکند. در آن سو نیز معتقدان به شرکت در انتخابات برای پذیرش همکاری در مشروعیتیابی نظام دلایل قانعکنندهای برای مخاطبان خود ارائه ندادهاند، عدم مقبولیت مردمی آنان در 3 انتخابات گذشته نشان نپذیرفتن توجیهات آنان از سوی بخش گستردهای از هوادارانشان میباشد.