حسین رمضانی خردمردی
سیر دولت در تاریخ و سرانجام آن
برای بررسی دولت در اندیشه مارکس باید همانند او دیدی تاریخی داشته و در تاریخ به دنبال علل و زمینههای ظهور دولت باشیم؛ بنابراین، در ادوار تاریخ که شامل کمون اولیه، بردهداری، فئودالیته، بورژوازی (سرمایهداری) و سوسیالیزم است، باید ابتدا به سراغ کمون اولیه برویم.
کمون اولیه ریشه در افسانههای قدیمی مربوط به عصر طلایی ایدهآلی دارد که طبق آن «همه چیز مشترک و در اختیار عموم قرار داشته است... و محدود به امور اقتصادی و اموال و منابع تولید نیست و حتی شامل اشتراک عمومی در زنان و مسائل جنسی هم میشود.» (14) در این دوره- که شالوده آن فقدان مالکیت است- حتی از ابتداییترین نهاد اجتماعی که همان خانواده است، خبری نیست و تبعاً، دولت نیز در این دوره، صبغه وجودی ندارد؛ اما با تلاش انسانها در جهت تملک بر اشیا و اموال و حتی تملک بر دیگر انسانها در جهت تملک بر اشیا و اموال و حتی تملک بر دیگر انسانها دوره طلایی کمونیسم ایدهآلی پایان میپذیرد و دوران بردهداری آغاز میشود. فلسفه وجودی تشکیل دولت نیز از اینجا آغاز میشود؛ چرا که از نظر مارکس، در کمون اولیه نیروهای تولیدی از وحدت عین و ذهن برخوردار بودند؛ بدین معنا که مولدان مادی با مولدان معنوی- که همه انسانهای اولیه فعال بودهاند- یکی بود و لذا، انسان اولیه بنده عوامل طبیعی بود و مذاهبشان نیز طبیعتگرا بوده است. اما در گذر زمان، «نیروهای تولید انسان افزایش مییابند و گروه بدوی بیش از احتیاجش تولید میکند و این امر باعث پیدایش اصل مبادله میشود که روش خاصی منطبق با قوانین خود به وجود میآورد»(15) و جامعه را از مرحله کمون اولیه به دوره بردهداری منتقل میکند.
در دوره بردهداری، انسانها با استفاده از اصل مبادله، برای تملک هرچه بیشتر بر منابع و در رقابت با دیگران، حتی به اسارت دیگر همنوعان و تملک بر آنان نیز دست میزنند تا با در اختیار داشتن نیروهای انسانی مولد- که از چارچوب خانواده هم فراتر میرود- و همچنین ابزار تولید، بر اموال و اراضی بیشتری تملک یابند که این امر با محرومیت عده بسیاری از مالکیت، حتی مالکیت بر نفس خویش همراه بود.
اینجاست که مفهوم بنیادین اندیشه مارکس پدیدار میشود: طبقه. «طبقه فاقد مالکیت» و «طبقه دارای مالکیت» که طبقه فاقد مالکیت به مولدان مادی و اقتصادی و طبقه دارای مالکیت به مولدان معنوی سازندگان فرهنگ و حقوق و قانون تبدیل میشوند که این قوانین و فرهنگهای ضد طبیعت نه در راستای حمایت از مولدان مادی که در جهت استثمار بیشتر آنان صورت میگیرد. بنابراین، از نظر مارکس، طبقه مالک برای حفظ مالکیت خویش از شورشهای احتمالی طبقه فاقد آن و توسعه هرچه بیشتر آن، دست به ایجاد نهادهایی در جامعه میزند که از مهمترین آنها نهاد مذهب و نهاد سیاست یا دولت است. «دولت نماینده هیچگونه خیر جمعی یا قراردادی و یا غایتی عمومی نیست؛ دولت جزیی جداییناپذیر از منافع مستقر در جامعه است»(16) که در خدمت اغنیا قرار دارد و اصولاً اغنیا آن را ایجاد کردهاند.
بدین گونه، دولت به عنوان نهادی سیاسی در جامعه ظاهر میشود و از آنجا که اینگونه نهادها جزیی از روبنایند و در مقابل، «کار انسان در تاریخ یا پراکسیس به عنوان ترکیب عین و ذهن، مهمترین عامل تعیینکننده و خلاق در جامعه و تاریخ.... تولیدکننده و سازنده همه اشکال و نهادهای تاریخی و اجتماعی (ابزارهای تولید؛ کالاها، نهادها و نظام اقتصادی، مظاهر فرهنگی، ایدئولوژی، دولت و....) است»(17) در معرض تعیینکنندگی از سوی پراکسیس و از کانال زیر بنا قرار دارد که همین امر، با گذشت زمان، باعث تغییر در نیروهای تولیدی (ابزار تولید و نیروهای انسانی مولد) و شیوه تولید و تبعاً نوع طبقه حاکم و دولت نیز میشود؛ لذا، پس از دوره بردهداری، دوران فئودالیته به دلیل دگرگونی در ابزارها و شیوه تولید آغاز میشود که در آن «دهقانان مولدان مادی؛ یعنی تولیدکنندگان کالاها و اشرافیت مولدان معنوی؛ یعنی تولیدکنندگان فرهنگ و ایدئولوژی به شمار میآمدند.»(18) پس از آن نیز شیوه تولید سرمایهداری رواج یافت که در آن «کارگران صنعتی مولدان مادی؛ یعنی تولیدکنندگان ارزش اضافی هستند در حالی که بورژوازی مولد فرهنگ و ایدئولوژی است و باز هم میان ذهن و عین وحدت نیست.»(19)
در همه دورههای فوق، طبقه نوظهور، مغز حرکت پراکسیس در تاریخ و تبلور اوج توانایی انسان در کارهای ذهنی و عینی زمان خویش است که هرچند جامعه انسانی را مرحلهای از کمون اولیه دور ساخته است، به سوی سوسیالیزم نهانی نزدیکتر کرده است.
در جامعه بورژوازی نیز استثمار طبقه مولد مادی از سوی طبقه تولیدکننده فرهنگ، ایدئولوژی، قانون و دولت همچنان ادامه دارد؛ با این تفاوت که در اینجا دیگر از مالکیت بر انسانها در دوره گذشته و تصاحب حاصل کار آنان خبری نیست؛ اما تصاحب ارزش اضافی کالای تولید شده کارگران از سوی کارفرمایان سرمایهدار، همچنان تداوم استثمار طبقه مولد اقتصادی را نشان می دهد که این کار به وسیله دستگاهی به نام دولت صورت می گیرد.
بنابراین، در دوره سرمایهداری نیز دولت نه ناشی از اراده آگاهانه مردم است و نه حاوی خیر عمومی، بلکه دولت به «کمیته اجرایی اداره امور بورژوازی تبدیل میشود؛ یعنی این که به عنوان ابزار سرکوب آن طبقه در جامعه عمل میکند و منافع طبقه پرولتاریا را به سود سرمایهداران سرکوب می کند.»(20)
از اینجاست که رسالت تاریخی طبقه کارگر فرا میرسد که گام اول آن خودآگاهی طبقاتی است؛ یعنی طبقه کارگر باید با خودآگاهی و ارائه ایدئولوژی خود، دولت را در دست گیرد و از طریق آن برای مدت زمانی، به حکومت بر جامعه بپردازد. از آنجا که طبقه کارگر مولدان مادی بوده و خود با اداره دولت به مولدان معنوی نیز تبدیل میشود، دیگر استثمار طبقاتی روی نخواهد داد؛ چرا که کارگران تنها مولدان واقعی جامعهاند، نه طبقه دیگری برای استثمار وجود دارد و نه این که طبقه کارگر خود را استثمار میکند. لذا وحدت عین و ذهن دوران کمون اولیه به شکلی بسیار مترقی و متمدنانه دوباره شکل میگیرد و طبقه کارگر جامعه انسانی را به سوی یک جامعه بیطبقه رهبری خواهد کرد که در آن صورت، به خاطر نبود طبقه، دولت نیز فلسفه وجودیاش (ابزار سرکوب طبقه مولد و تداوم بخش استثمار آنان) را از دست میدهد و به شکل یک سازمان بزرگ اداری- اجتماعی در خدمت جامعه انسانی خواهد بود؛ همانگونه که خود مارکس مینویسد: «به محض آن که هدف جنبش پرولتاریا یعنی الغای طبقات حاصل شود... قدرت دولتی ناپدید میشود و وظایف حکومتی به صرف وظایف اداری تحول مییابند.»(21)
خاتمه
در این بررسی کوتاه به این جمعبندی میرسیم که از نظر مارکس، دولت نه تنها نقش تعیینکنندهای در جامعه ندارد، بلکه خود در معرض تعیینکنندگی از سوی شیوه تولید زمان خویش قرار دارد و در طول تاریخ، پس از بروز شکاف طبقاتی میان نیروهای تولید واقعی جامعه و طبقه استثمارگر دارای مالکیت و در راستای حمایت از آنان و از سوی آنان پا به عرصه وجود نهاد. و طی زمان نیز، مطابق با خواست و منافع طبقه مالک قدرت اقتصادی و تبعاً سیاسی عمل میکند؛ اما از آنجا که هر نهادی در درون خود آنتی تز خود را به وجود میآورد، اینگونه اقدامات در نهایت به سوی کمال دیالکتیک تاریخی به پیش می رود؛ بنابراین دیدگاه، مارکس با انجام اصلاحات در دولت نیز مخالف است.