محسن آلوستانی مفرد
اومانیسم (انسان محوری) که مهمترین ویژگی تفکر معاصر غربی است و انسان کنونی نیز زاییده آن است یکی از عواملی است که در به وجود آمدن سکولاریسم نقش مهمی ایفا نموده است زیرا اومانیسم نظامی فکری است که بر اصالت انسان و انسان گرایی توجه دارد و انسان و مسائل مربوط به زندگی اجتماعی او درکانون توجه و اهتمام آن قرار دارد.
بدین صورت است که این نظام فکری راه حل مشکلات بشری را بیش از آنکه در حوزه ایمان به خدا جستجو نماید از رهگذر عقل و خرد آدمی می جوید. از این رو می توان گفت که علم گرایی و عقل گرایی و سکولاریزم در بستر مکتب اومانیسم به وجود آمده اند؛ هدف اصلی صاحبنظران محور قرار دادن خواسته های خویش و تفوق آن بر امور دیگر بوده است و اهتمام افراط گونه آنان به خرد، علم، رفاه و ... تنها در جهت تامین همین هدف صورت گرفته است؛ و از آن جایی که اومانیسم برحس بی نیازی و استعفای آدمی تاکید دارد موجب شده است تا او علم، عقل ، آزادی، رای مردم، سلطه و ... را بر دین ترجیح دهد. به دیگر سخن انسان پیش از آنکه به تفوق امور مذکور بر دین فکر کند درباره رهایی خود می اندیشد. او دوست دارد مانعی پیش روی خود نبیند تا رها و آزاد از هر قید و بندی به زندگی مادی خود ادامه دهد ولی با ملاحظه تعالیم دین در می یابدکه با رعایت قوانین دین و احکام و تکالیف آن نمی تواند به رهایی مطلق برسد و هرچه خواست انجام دهد و به ناچار برای خلاصی از این مانع هرچیزی را دست آویز خود قرار می دهد و به آن تمسک می جوید و آن را در قالب ایسمهای مختلف در می آورد، ایسم هایی که حتی نتوانسته اند به حل و فصل الفبای اقتصاد بپردازند. و داعیه نجات بشریت و رفاه او را دارند.
پس می توان گفت که اومانیسم منبعی مطمئن برای سکولاریسم، یعنی جدا انگاری دین از سیاست، دین از دنیا وعقل گرایی و علم گرایی محض عصر رنسانس و نوزایی است. پس جا دارد که به رابطه اومانیسم با عقل گرایی و علم گرایی و سکولاریزم پرداخته شود. و نقدهایی که بر آن وارد است ارائه نمود.
1- تعریف و پیشنیه اومانیسم: (Humanism) اومانیسم را به معانی گوناگونی گفته اند که گاه به غلط آن را به “انسان دوستی” ترجمه کرده اند. اما بهترین معنی این کلمه “اصالت انسان” یا “نظام انسان مداری” و “انسان محوری” است.(1)
از این رواساس فلسفه اومانیسم بر ارزشگذاری منزلت و مقام انسان نهاده شده است. این فلسفه انسان را میزان و معیار همه چیز قرار داده و سرشت انسانی و حدود و علائق طبیعت آدمی را به عنوان موضوع اتخاذ کرده است.(2)
اومانیسم در تکاپوی آن بود که روح آزادی، خودمختاری و خود رهبری را به انسان برگردانده و در صدد اعاده حیثیت انسان به عنوان موجودی آزاد و مختار برآید وانسانی را که گرفتار طبیعت و تاریخ است بر طبیعت و تاریخ مسلط و حاکم گرداند. در این دیدگاه هر فردی به خاطر زندگی و اعمالش مسئول است و می تواند در هر زبانی از طریق آگاهی و اداره خلاقانه در نظرات یا رفتارش تغییر ایجاد نماید. آنان معتقدند انسان مالک هستی خویش، جانشین استعدادهای خود و موجودی آگاه و انتخابگر و ارادی است.(3) آنان به انسان به منزله وجودی قائم به ذات که خود فاعل و غایت خویش می باشد نظر کرده اند.
رشد انسان مداری و تاثیر شگرف و آشکار آن در عصر نوزایی به قدری مهم بود که شاید کم تر شاخصه ای به اندازه این مکتب بتوان یافت که با آن محتوای جنبش رنسانس به تصویر در آید. تاریخ شکل گیری اومانیسم به اواخر قرن سیزدهم در جنوب ایتالیا برمی گردد. این مکتب ابتدا به شکل جنبش ادبی پدیدار شد و پس از مدتی صبغه های سیاسی و عقیدتی به خود گرفت و توانست پس از ایتالیا در کشورهای مختلفی همچون آلمان، فرانسه، انگلیس و اسپانیا رخنه کند.(4) برای مطالعه اومانیسم باید به ویژگی های آن اشاره کرد.
در نظام انسان مداری محور همه امور انسان است. انسان است که قانونگذاری می کند و تکلیف صادر می نماید . انسان است که ارزشگذاری می کند.
در این نظام محور همه چیز انسان است و در جهت خواسته های انسانی.
در این نظام که امروزه در غرب حاکمیت دارد انسان خود را موجودی مستقل و یگانه می پندارد و به هیچ قدرتی خارج از خود اتکاء ندارد. نقطه اتکا و تکیه گاه انسان، خود انسان است. انسان تنها به خود و خواسته های خود و هرچه که خود صلاح بداند عمل می کند و هرچه را که صلاح نداند، نمی کند. گرداننده حیات و زندگیش نیز خودش می باشد. نظام انسان مداری از رنسانس به بعد نضج پیدا کرده است چرا که از رنسانس به بعد انسان خود را موجودی مستقل می پندارد.
موجودی که پیوستگی خود را نه تنها از دین و مذهب بریده که دیگر پیوستگی عمیق میان خود و خدا برقرار نمی سازد و حتی گاهی علیه او می شورد و می کوشد تا گرایش به او را با اموری واهی و دور از عقل و منطق توجیه نماید. اگر قبل از رنسانس انسان غربی خدا را برترین موجودات می پنداشت از رنسانس به بعد خود را برتر از همه چیز می پندارد و می کوشد تا ارزشهایی را که به خدا نسبت داده بود به خود نسبت دهد، و خود را از همه قیدها و تعلق های الهی رها سازد و هیچ کس و هیچ چیز را بالاتر از خود نداند و مطیع هیچ کس نباشد و اراده خود را برهمه چیز غلبه سازد.(5)
دایره المعارف بین المللی درباره پیدایش وویژگی های اومانیسم چنین می نویسد: “اومانیسم چشم اندازی کلی است که اعتبار محوری و ارزش در بشر، توانایی ها، آرزوها، پیروزی های او را در زندگی دنیوی اش باز می یابد. اومانیسم تجلی کلاسیک خویش را از فلسفه، ادبیات و هنر باستانی کسب می کند. تلاش برای ادامه حیات با کشف مجدد فرهنگ قدیم که منجر به شکوفایی فاز اومانیستی رنسانی گردید احیا شد. رنسانس از قرن چهاردهم میلادی در ایتالیا ظاهر و در قرن پانزدهم و شانزدهم به کشورهای آلمان، هلند، انگلیس، فرانسه و هلند نفوذ کرد. در هر دو چهره انسانی و علمی آن رنسانس ضرورتا نژادی از اقلیم الاهیات مابعد الطبیعی و مافوق بشر در منزلگاه طبیعی او بود.
سپس اومانیسم با سربلندی علیه عالم باقی و کلیسا به مثابه عنصر روحانی و بنیادگرایی شورید. اومانیستهای قرن هجدهم بر فشار سیاسی حمله ور شدند - برای مثال ژان ژاک روسو - و اومانیست های قرن نوزدهم در برابر کوشش های انگلو فرانسوی های مدافع فلسفه تحقیقی که قصد تفسیر انسان را از طریق مقولات و متدهای علوم اجتماعی داشتند مقاومت کردند. اومانیسم مخالف فلسفه تحققی ویلهم دیلتای(1911-1883) برای بسیاری در جنبش های قرن بیستم مخصوصا اگزیستانسیالیسم امری ذاتی بود. اگزیستالیست فرانسوی اگزیستانسیالیسم الحادی خود را اومانیسم خواند. او با به کاربردن منفی اگزیستانسیالیسم فردگرایی را نشان داد و زمینه را برای حکومت دیکتاتوری کمونیسم فراهم آورد.(6)
اگوست کنت از نخستین طرفداران اومانیسم است. وی انسان کلی را که شامل همه افراد درهمه زمانها می شود به عنوان موجودی قابل پرستش می پذیرد. به گمان وی باید به انسان کمک کرد تا به کمال برسد. کمالی که جز به طریق خدمت به نوع و خدمتگزاری به انسان میسر نیست. انسان پرستی مقدس ترین تکلیف و وظیفه برای انسان به شمار می آید. پس از اگوست کنت، مارکس و سارتر و بسیاری از متفکران غربی به طرفداری از او مانیسم پرداختند. اریک فروم از جمله متفکران روزگار ماست که معتقد به اومانیسم است.
به نظر وی انسان تنها موجودی است که به هستی خویش می اندیشد و می کوشد هستی خود را حل کند و همه مکتبها و مذهبها نیز کوشش می کنند تا پاسخی برای هستی انسان بیابند. به اعتقاد فروم باید به جای خدا عشق به انسانیت و عدالت را انتخاب کرد، چرا که بشر به جز این طریق به سعادت و نیکبختی نخواهد رسید.
او پیشنهاد می کند که باید بحث پیرامون خدا را موقوف کرد و همه نیروها را متحد ساخت تا نقاب از چهره بت پرستی دنیای کنونی برداشته شود. از نظر اومانیستها جهانی جز جهان بشری وجود ندارد. و هرچه هست در همین جهان است که پیش روی ماست. عالمی به نام ماوراء الطبیعه غیرقابل قبول است.
انسان موجودی است اصیل. وی آن چیزهایی را در ذات خویش دارد، دیگر موجودات کمترین بهره ای از آنها ندارند. مسئول بدبختیها و گرفتاریهای بشر خودش است. نمی توان مسئولیت و مشکلات را برعهده خدا و دیگران انداخت. سرنوشت انسان به دست خودش است و باید بکوشد تاهم خود و هم طبیعت را با اتکا به خویشتن خویش دگرگون سازد.(7)
2- اسباب و زمینه ها: اومانیسم مکتبی است بشرگرا در شکل افراطی؛ یعنی بشرگرایی اساس و محور جهان بینی آن را تشکیل می دهد و طبعا با جهان بینی دینی که خداگرایی اساس و محور است ناسازگار است. این مکتب فکری پس از رنسانس پدید آمد و بدین ترتیب تمام اسباب و عوامل فرهنگی، اجتماعی سیاسی و اقتصادی که در پیدایش نوزایی عمل موثر بوده است در پیدایش اومانیسم نیز تاثیر داشته است.
اسباب و عوامل مزبور مربوط به شرایط حاکم بر دنیای مسیحیت در قرون وسطی است. در آن زمان صاحبان فکر و اندیشه تحت فشار و اختناق شدید نظام فکری حاکم بر قرون وسطی و ارباب کلیسا بودند. اندیشمندان یکی پس از دیگری در دادگاه تفتیش عقاید محاکمه و محکوم می گشتند. کلیسا در برابر هرنوع آوری علمی و رشد و شکوفایی اندیشه نو به مقابله بر می خواست. کار علمی و تحقیقی به مثابه دخالت شیطان در امور عالم و منافی عبودیت انسان تلقی می شد. انسان در آن قرون موجودی کاملا منفعل و تاثیر پذیر بود که تحت تعلیمات کلیسا خود را فاقد هرنوع اراده و اختیار می دانست و حاکمیت نیروهای فوق طبیعی و خارق العاده را برخورد می پذیرفت و زمین را پر از نیروهای روحی و نفوس فوق العاده می دانست که در سرنوشت انسان دخالت دارند و کارهای خارق العاده و عجیب عالم از آنان صادر می شود. به شیاطین و سپاهیانش اعتقاد راسخ داشتند و می پنداشتند که آنان به انسان نزدیک اند و برایشان خطراتی به وجود می آورند لذا برای در امان ماندن از شر آنان چاره ای جز پناه بردن به دعا و کلیسا و مقدسات و قربانی نداشتند و بدین وسیله وابستگیشان به آثار مقدس قطع شدنی نبود. اربابان کلیسا علی رغم ادعای دینداری شان همه نوع ظلم و ستم و تبعیض و بی عدالتی را اعمال می نمودند و مذهب و کلیسا و مقدسات را ابزاری برای قدرت طلبی و ثروت اندوزی قرار داده بودند.
آنان مردم را به امور معنوی عبادی فرا می خواندند و خود به جاه طلبی و بی عدالتی شان سرگرم بودند. افراد مردم به موجودات گناهکار و شرور بالذات و فاقد توانایی و اختیاری تبدیل شده بودند که چه برای آمرزش گناهانشان و چه برای دستیابی به مقامات دنیوی و چه برای خرید اراضی بهشت می بایست به آنان روی می آوردند و سرسپرده آنان می شدند. عدم تسلیم در برابر آنان، هم درهای آسمانی را به رویشان می بست و هم مقام و منصب زمینی را از ایشان سلب می کرد و هم چیزی از بهشت نصیب آنان نمی شد. گویی اراده خداوند بدون وساطت آنان غیرممکن است و آدمی قدرت و لیاقت ارتباط بدون واسطه با خدا را نداشت و نیازمند واسطه گری قدیسین بود.
بیشترین تاکید بر صفت غضب خداوندی بود و عفو و رحمت الهی به فراموشی سپرده شده بود. اینجا بود که فریاد اعتراض صاحبان اندیشه بلند شد که بخشش معاصی کار اربابان کلیسا نیست بلکه خود خداوند در همه جا حاضر و ناظر و بهترین بخشنده است و انسان برای قرب به خدا هیچ گونه نیازی به واسطه ندارد. از سویی دیگر در اندیشه قرون وسطی دین و دنیا دو حوزه کاملا جدا از یکدیگر تلقی می شدند که هیچ گونه سازشی با یکدیگری نداشتند. علم و عقل در ضدیت کامل با دین معرض می شد. یک انسان باید اهل دیانت و معنویت باشد و یا اهل دنیا و مادیت. اگر سرگرم روحش بود دیگر نمی توانست به جسمش بپردازد و اگر دنبال جسم و جسمانیت بود دیگر یک فرد روحانی نبود و رابطه اش با خدا قطع می گردید. چنین سوءاستفاده ای از دین، دینداری را به عنوان عامل توقف و رکود انسانی درآورده بود. دقیقا در یک چنین اوضاع و احوالی بود که نهضت اومانیستی شکل گرفت و اومانیستها نظر مردم را به خود جلب نموده و آنان را شیفته افکار و اندیشه های خود نمودند. از یک سوی اومانیستهای مذهبی توانستند دست به اصلاح دینی زده و هر نوع واسطه گری صاحبان قدرت کلیسا را در میان انسان و خدا نفی نمایند. کتاب مقدس را بازبانی عامیانه ترجمه نموده و از انحصار اربابان کلیسا بیرون آورده و در اختیار همه مردم قرار دهند و راه آسان به سوی خدا را بر روی همه کس بگشایند. تفاسیر صاحبان کلیسا از کتاب مقدس راکه ناشی از جاه طلبی آنان بود مردود اعلام کرده با تفاسیری جدید از دین و کتاب مقدس، دین را دین جهانی کردند.
اما از سوی دیگر اومانیستهای ضد مذهب و ملحد خواستند اندیشه مردم را از دین به فلسفه و از آسمان به زمین معطوف دارند. آنان از آنجا که دین و دنیا را دو مقوله جدا از یکدیگر تلقی می کردند دین رارها کرده و دنیا را برگزیدند. دین و مسیحیت را به اسطوره ای تبدیل نمودند که با نیازهای اخلاقی و خیالی توده مردم سازش پذیر بود. اما کسانی که اندیشه ای آزاد دارند نباید آن را جدی تقلی نمایند. یعنی دین و روشنفکری در دو قطب مخالف یکدیگر قرار گرفتند و دین مربوط به توده مردم می شد اما روشنفکران آن را در تضاد با آزاداندیشی و اراده و آزادی انسان می دانستند.(8) پس می توان گفت که در شکل گیری اومانیسم رفتارهای خشونت آمیز رجال کلیسا با دانشمندان، نفوذ روحیه دنیا گرایی و قدرت طلبی نامشروع درحکومتهای به اصطلاح دینی، نارسایی مفاهیم دینی و کلامی مسیحی، یکسان انگاری نظریه های فلسفی و علمی قدیم با حقایق وحیانی، و غرور ناشی از کامیابی های علم جدید در عرصه طبیعت شناسی دخالت داشته اند، که همگی به دنیای مسیحیت در قرون وسطی و پس از آن تعلق دارد. عمق و گستره بدبینی و نفرت از کلیسا تاحدی بود که اومانیسم غربی شکل کلی دین زدایی و دین ستیزی به خود گرفت و به تدریج مناطق غیرمسیحی و از جمله دنیای اسلام را نیز پیمود.(9)
3- تاثیر پذیری فلسفه های غربی از تفکر اومانیستی: فلاسفه بزرگی که پس از نهضت اومانیستی آمده اند تحت تاثیر فراوان این نهضت قرار گرفته اند و در تفکر فلسفی خود تلاش کردند تا برارزش و اختیار آزادی انسان تکیه نموده و انسان را محور دانسته و عقل و خرد انسان را در عرض خرد خداوند قرار دهند و نظام فلسفی خود را براساس اصولی بنا کنند که مبتنی برآزادی و کرامت انسان است. اولین فیلسوفی که در قرن شانزدهم این تفکر را بنا نهاد “رنه دکارت” بود که با جمله معروفش “من می اندیشم پس هستم” بینش اومانیستی را به صورت یک فلسفه و تفکر درآورد. او با این جمله اش انسان را مبدا قرارداد و با اثبات من، به اثبات خداوند پرداخت و به این وسیله حتی خداوند رانیز قائم به اندیشه آدمی دانست و انسان را به صورتی قائم به ذات و خودکفا به عنوان مبدا معرفت معرفی نمود. دکارت به جای اینکه از خداوند به عنوان مبدا فیض و وجود آغاز نماید و به انسان برسد برعکس از انسان آغاز نمود و به خدا رسید و معتقد بود که انسان موجودی است که در شناخت خود در طبیعت و خدا قائم به ذات است و نیازی به افاضه و اشراق از بیرون ندارد.
در تفکر فلسفه دکارت به جای اینکه هستی اصل باشد، انسان اصل و اساسی هستی و وجود مطرح می گردد. دومین فیلسوفی که پس از دکارت از چهره های قوی اندیشه اومانیستی به شمار می آید “با روخ اسپینوزا” است. او نیز با محور قرار دادن انسان و محکوم نمودن قهاریت دین بر آدمی معتقد بود که فکر انسان برعالم وجود احاطه دارد و الهامات دینی از انسان سلب اختیار می کند ومانع دستیابی فکر آدمی به حقیقت می شود. در بینش او آنچه تعالی دارد فکر و عقل آدمی است به گونه ای که عقل آدمی بر امور بی نهایت نیز هست.
در تداوم تفکر اومانیستی، سومین فیلسوفی که با تاثیرپذیری از اومانیسم فلسفه اش را بنا نهاد “ایمانوئل کانت” بود که در بینش انسان محورش معتقد شد انسان موضوع و سوژه شناسایی و معرفت است و به جای اینکه علوم و معارف انسان مطابق اشیاء انتظام پیدا کند، اشیاء باید مطابق معرفت انسان تنظیم شوند. کانت می گوید انسان است که به عالم معنا می دهد و انسان واهب الصور است. آدمی است که در عمل شناسایی به نفس الامر صورت می دهد. در تفکر او جهان برای ما آن اندازه موجود است که آن را می اندیشیم؛ یعنی جهان تابعی از قوانین اندیشه ماست.
دیدگاه اومانیستی کانت می گوید انسان علت فاعلی و غایی است، حتی فعل اخلاقی زمانی ارزشمند است که غایت آن انسان باشد و اگر غایت فعل اخلاقی چیزی جز انسان (مثلا دین یا ندا) قرار گیرد، این عمل ارزشی نخواهد داشت. در ادامه تاثیرپذیری فلاسفه غرب از اومانیسم نمونه بارز تفکر انسان محوری به صورت حادش را در ژان پل سارتر می بینیم که انسان مرکزی را به جای خدا مرکزی معرفی می کند و معتقد به خدا انسانی یا خداشدن انسان می شود. از نظر او هر فردی یکتا و یگانه و مطلق کامل است و هیچ طبیعت مشترک انسانی وجود ندارد در نتیجه انسان آزاد است تا خود را گام به گام بسازد و خرد جای وحی را می گیرد و بالطبع منکر هر مرجعیت متعالی می شود.(10) یکی دیگر از فلسفه های اومانیستی که پس از رنسانس ظهور کرد فلسفه اصالت فرد (Individualism) است. در تاریخ فلسفه سیاسی، آغاز قرن هفدهم، آغاز ظهور و رشد فلسفه اصالت فرد است. در این فلسفه انسان گرایی در شکل فردگرایی آن نمایان شد؛ یعنی علایق، امیال، منابع و مسرت و سعادت فرد به صورت عریان و برهنه از ویژگیهای نژادی، فرهنگی، اقتصادی و مذهبی مورد توجه قرار گرفته وعقل و خرد آدمی رکن اساسی و مستقل کمال و نیکبختی او به شمار رفت. اندیشه اومانیستی فردگرایی که خود از نتایج عقل گرایی عصر جدید بود، مبدا پیدایش تفکر اومانیستی دیگری به نام فلسفه حقوق طبیعی شد.
شالوده این فلسفه را این نظریه تشکیل می داد که در طبیعت آدمی عناصری وجود دارد که در تمام افراد بشر مشترک است و این عناصر مشترک مدار و وحدت افراد بشر به شمار می رود و همین عناصر مشترک معیارهای حقوق ، قانون اساسی و حکومت صالح را میسر می سازد و انسان را از تعالیم و احکام مذهبی و ماورای طبیعی بی نیاز می سازد. بدین ترتیب اومانیسم به سکولاریسم منتهی می شد. فلسفه اومانیستی طرفدار اصالت فرد و حقوق طبیعی با ویژگیهای خاص آن در فرهنگ غربی به سکولاریسم و بلکه ماتریالسم عملی و عقیدتی انجامید و از فلسفه هایی که اساس آن را تمایلات مادی و غریزی انسان تشکیل می دهد نتیجه ای غیر از این نباید انتظار داشت. بر اساس چنین فلسفه ای همه چیز رنگ مادی و شهوانی به خود گرفته از ارزشها و فضایل اخلاقی تهی می شود و مفاهیم ارزشی و آرمانی از قبیل عدالت، آزادی، حقوق بشر، رشد، ترقی و توسعه و نظایر آن همگی رنگ و بوی مادی می گیرند. (11)
4- نقد اومانیسم: آنچه در تفکر غالب فلاسفه معاصر غرب مشاهده می شود اعراض ازتفکر اومانیستی و اقبال به سوی نوعی عرفان و ایمان است، گویی اومانیسم هرآنچه در توان داشت در طول چهار قرن به نمایش گذاشت و سرانجام جز طغیان و نیست انگاری و پوچ انگاری نتیجه ای از آن حاصل نشد هرچند که نحله های مختلف این تفکر هرکدام مدت زمانی ندای نجات و رهایی بشریت سر دادند اما به همان میزان که اندیشه اومانیستی به اوج خود نزدیک می شد انسان فاصله بیشتری با اصل خویش احساس می کرد و عطش او در این تلاش جهت وصول به سعادت دم به دم افزون می گشت. گفتیم در تفکر اومانیستی انسان محور و معیار همه چیز قرار می گیرد و خرد انسانی جای وحی را می گیرد و هر مرجعیت متعالی مورد انکار قرار می گیرد. نتیجه این می شود که در این خردگرایی انسانی و در کشاکش افراد انسانی ملاک خوبی و بدی نیز به تعداد افراد انسانی متعدد می شود و سرانجام ملاک و معیاری باقی نمی ماند و خیر وشر و خوبی و بدی معنای خود را از دست می دهد و موجب انکار هرنوع آرمان و نظام ارزشی می شود.
در چنین وضعی انسان خود را پایبند هیچ چیز نمی داند و در بی تعهدی محض و بی خیالی مطلق زندگی می کند و سرانجام به پوچ گرایی و نیهیلیسم می رسد زیرا سرنوشت تفکری که انسان فناپذیر را محور پرستش قرار می دهد چیزی جز این نیست که به نهایت پوچی بینجامد. زیرا در تفکر الهی ما معتقدیم که هرگاه انسان خدا را فراموش نماید در واقع خود را فراموش کرده و خود فراموشی چیزی جز پوچی و بیهودگی به بار نمی آورد.(12) از این رو اشتباه بزرگ اومانیستها این بود که میان اعتقاد به خدا و اصالت انسان تضاد وجود داد، یعنی اگر خدا را بپذیریم دیگر نمی توانیم برای انسان ارزش و اصالت قائل باشیم چرا که در آن صورت انسان تمام استعدادها و نیروهای فعال خود را از دست می دهد. انسان در عدم ارتباط با خدا نه تنها موجودی بی ارزش خواهد بود که همه استعدادها و ابعاد اصیل خود را نیز از دست خواهد داد.
اساسا در مورد انسان مسئله تنها این نیست که با پرستش انسان نیازهای مادی و معنوی خود را اقناع کند چرا که انسان نیازی دارد که با انسان پرستی ارضا نخواهد شد. انسان نیاز به جهان بینی دارد یا به عبارت دقیق تر انسان، جهان بین است و می کوشد تا انسان و جهان را به گونه ای تفسیر و تبیین کند و هرچه جهان بینی انسان دقیق تر و کامل تر باشد با ارزش تر خواهد بود. حال این پرسش مطرح است که آیا انسان خداپرست دارای جهان بینی دقیق تری است یا فرد انسان پرست؟ آیا فردی که انسان و جهان را پدیده هایی بی شعور و بی هدف ندانسته و برای انسان حرکتی تا بی نهایت در نظر می گیرد و تنها حاکمیت خدا را می پذیرد، بیشتر می تواند ریشه پیدا کند یا انسانی که هستی را تهی از معنا و مفهوم یافته و برای انسان حرکت تا بی نهایت را سراغ نمی گیرد؟ آیا مگر نه این است که خود، هدفی و انسان پرستی در نهایت به خود پرستی می انجامد؟ از این رو اومانیسم را به هر معنایی که تصور کنیم و هر هدفی را که برای آن در نظر بگیریم مسلما ایمان به خدا نسبت به آن دارای ویژگی ها و اهمیت دیگری خواهد بود و هر منظوری که از آن انتظار داشته باشیم اعتقاد به خدا بهتر آن را برآورده خواهد ساخت. گفتنی است که دو نظریه اومانیسم یا انسان مداری افراط و تفریط هایی نهفته است.
جنبه افراطی اومانیسم به این برمی گردد که تنها میزان انسان و خود اوست که بیان کننده استقلال و بی نیازی مطلق انسان است. اما این امر مسلم است که اشکالی عظیم به این جنبه افراطی اومانیسم وارد است و آن این است که حقیقت انسان وجود امکانی دارد مانند همه موجوداتی که هستی آنها عین ذاتشان نیست و سلسله علل آنها به جایی دیگر (واجب الوجود = خداوند) متکی است. وجودهای امکانی باید به بی نیازی مطلق و هستی محض تکیه نمایند و در چنین ابتنا و تکیه استمرار داشته باشند؛ چنان که در برهان امکان و وجوب(13) که از ادله مهم اثبات وجود حق است - به شکل مبسوط بیان شده است. حال که انسان مانند سایر موجودات در اصل وجودش نیازمند هستی مطلق (خداوند) است چگونه می تواند خود را مستقل و بی نیاز از هر چیزی بنامد؟! او که لحظه لحظه وجودش و همه مراحل پیدایی و ایجادش به فیض و عنایت حق وابسته است چگونه می تواند مستقل و خودکامه باشد؟!
از این رو بی نیازی انسان که مبتنی بر تفکر اومانیستی است با ممکن بودن او تنافی دارد. تفریطی هم که در اصول اومانیسم نهفته است به این مسئله برمی گردد که این مکتب میل و خواست طبیعی انسان را محور و موضوع فلسفه خود قرار داده است درحالی که محوریت میل طبیعی انسان نه تنها ارج گذاری به مقام و ارزش او نیست بلکه بدترین اهانت به وی است؛ چون با این نگرش خواست اصلی انسان در نیازهای طبیعی خلاصه می گردد در حالی که انسان علاوه بر نیازهایی مانند خوراک، پوشاک، امیال شهوانی و دیگر میل های طبیعی، انگیزه هایی عالی و متعالی مانند جهان بینی، معرفت شناسی، کمال جویی، حقیقت طلبی و دیگر انگیزه هایی که به فطرت و سرشت پاک آدمی بر می گردد دارد که اومانیسم با نادیده انگاشتن این اصول مسلم (نیازهای عالی) خط بطلانی بر و جاهت روحانی آدمی کشیده است و مقام آدمی را از مرتبه الوهیت به مرتبه حیوانیت تنزل داده است از این رو می توان گفت که اومانیسم در پی انسان مداری نیست بلکه نظریه “حیوان مداری” را مبنای اندیشه و نظریات خود قرار داده است.(14)