ای.جی. اشورث (1)(E.j.Ashworth )
مترجم: عباس خسروی فارسانی دانشجوی دکترای فلسفه غرب
اصطلاح “نوزایی”، به معنای “تجدید حیات” می باشد و اساسا برای نام بردن از تجدید حیات هنر و ادبیات که در اواسط قرن چهاردهم میلادی در ایتالیا آغاز گشت، به کار می رود. در اینجا، اصطلاح نوزایی، صرفا برای اشاره به دوره میانی سالهای 1400 تا 1600 میلادی به کار رفته است؛ اما، شیوه های چندی وجود دارد که فلسفه نوزایی می تواند به عنوان یک تجدید حیات لحاظ شود، زیرا فلسفه نوزایی، در برگیرنده نویابی فلسفه افلاطونی و نوافلاطونی، شکوفایی و احیاء برخی نظامهای فلسفی کهن همچون فلسفه رواقی و شکاکیت و رغبت دوباره به سحر و طالع بینی می باشد. به هم تنیدگی این دوران با قرون وسطی نیز دارای اهمیت است. علی رغم تک تازی های انسان گرایان و افلاطونیان، سیستم فلسفی ارسطو در سرتاسر دوران نوزایی، دارای تفوق و غلبه بود و بسیاری فیلسوفان به فعالیت در سنت فلسفی مدرسی ادامه دادند.
1- عوامل تاریخی- اجتماعی
سه رخداد تاریخی، دارای اهمیت ویژه می باشد. مورد اول، پیشروی ترکیه است که منجر به فتح قسطنطنیه در سال 1453 میلادی شد. این پیشروی، باعث مهاجرت علمای یونانی گشت و متون یونانی به غرب لاتینی زبان راه یافت. همچنین فتح قسطنطنیه منجر به جستجوی مسیرهای تجاری جدید شد. کشف قاره آمریکا توسط اروپائیان و اولین سفر دریایی به چین و ژاپن، افق های فکری را از طریق آگاهی از زبانها، ادیان و فرهنگهای جدید، توسعه بخشید.
مباحث جدید در باب استعمار، بردگی و حقوق مردم غیرمسیحی، تاثیراتی بر فلسفه حقوق و فلسفه سیاست گذاشت. پژوهش در باب ریاضیات و علوم جدید به خصوص ستاره شناسی (نجوم) نیز از پیشرفتهایی در جهت یابی (ناوبری)، تجارت و بانکداری متاثر گشت که این تاثیرپذیری ها از طریق تکنولوژی جدید همچون دوربین نجومی (تلسکوپ) و دیگر ابزارها و نیز از طریق احیاء ریاضیات یونانی و احیاء رویکردهای امیدبخش و خجسته افلاطون نسبت به پژوهشهای ریاضی، صورت پذیرفت.
مورد دوم، توسعه صنعت چاپ در نیمه قرن پانزدهم می باشد. این امر، راه را برای نشر ویرایشهای متون محققانه، توسعه آموزش در ورای دانشگاهها و توسعه استفاده از زبانهای محلی و بومی برای داده های مکتوب، باز کرد. این تغییرات، به طور خاص، زنان را تحت تاثیر قرار داد. کسانی که اغلب، حداکثر قادر به نوشتن و خواندن زبان بومی بودند. کریستین دپیزان، پاراکلسوس، راموس، مونتنی، برونو و کارون از قبیل افرادی می باشند که زبانهای محلی را حداقل در بخشی از آثار خود مورد استفاده قرار دادند.
مورد سوم، اصلاح مذهبی پروتستانی در بخش اول قرن شانزدهم می باشد. اصرار پروتستانی بر قرائت کتاب مقدس به زبان محلی، هم به استفاده از زبانهای محلی و هم به توسعه سواد، نیرو بخشید. با جنبش کاتولیک ها بر امر آموزش و پرورش اثر گذارد، به خصوص از طریق فرمان یسوعی (تاسیس در سال 1540)، که به تاسیس موسسات آموزشی در سرتاسر اروپا انجامید، از جمله دانشکده رومی در رم (تاسیس در سال 1553) و دبیرستان لافلش که دکارت در آنجا آموزش دید، فلسفه سیاسی سمت و سوی جدیدی یافت و پژوهشهای کلامی متحول گردیدند. از آنجا که پروتستانها کتاب “فتاوا” (جملات( )آراء) پیتر لومبارد را ممنوع کردند و بر آباء کلیسا تاکید شد، لذا، کاتولیکها کتاب “رساله در باب کلام” توماس آکوئیناس را جایگزین کتاب “فتاوا” کردند. به همین ترتیب، این تغییرات برنامه آموزشی دانشگاهها را تحت تاثیر قرار داد که (به خاطر دلایل دیگر نیز) برنامه آموزشی دانشگاهها به لحاظ تخصصی، علی الخصوص نسبت به پژوهشهای منطقی، دشواری کمتری یافت. آزادی های فردی نیز تحت تاثیر [این جریانات] قرار گرفتند. هم کاتولیک ها و هم پروتستان ها به بیان بندی (سانسور) دیدگاههای نامطلوب خویش می پرداختند و اولین نمایه (فهرست) از کتب قدغن رومی کاتولیکی در سال 1559 تنظیم شد. برونو به خاطر ارتداد و کژآئینی سوخته شد و کامپانلا به زندان افتاد. فراخوانی ها و تقاضاها برای رواداری و تساهل توسط افراد همچون مونتنی و لیپسوس، معمولا به گونه مطلوبی مورد استقبال واقع نمی شد. کتابهای این افراد و افراد دیگری همچون اراسموس، ماکیاولی و رابلیس، در فهرستی از کتبی که می بایست مورد حک، اصلاح و بازبینی قرار گیرند، واقع می شدند. در همین زمان، از کالوینیست های شهر ژنو، برای چاپ کتب توماس آکوئیناس و رابلیس، ممانعت به عمل می آمد.
سازه ها (عوامل) اجتماعی نیز فلسفه را تحت تاثیر قرار دادند که این عوامل اجتماعی به عنوان یک زمینه دانشگاهی، با دانشگاهها پیوند خورده بودند. عوامل اجتماعی گذشته که تنها باعث پذیرش دانشجویان پسر و فقط آموزش به زبان لاتین بود، [در دوره جدید] منجر به ایجاد یک زبان همگانی برای آموزش و نیز برای کلیسای کاتولیک رومی گردید، اما بیشتر دانشجویان، از طبقات اجتماعی بالاتر از آنچه که در دوره قرون وسطی مرسوم بود، آمده بودند. آنها انتظار یک برنامه آموزشی را داشتند که تاکید کمتر بر منطق تخصصی (فنی) و علم طبیعی داشته باشد و بیشتر بر سخن سنجی (بدیع)، زبانهای نوین، تاریخ و دیگر رشته ها و زمینه های عملی و کاربردی تاکید داشته باشد. چنین تحولاتی در برنامه های آموزشی، بیشتر وامدار انسان محوری (اومانیسم) است که به گسترش دبیرستانهای مدرن و جدید انجامید.
دوران رنسانس به خاطر گسترش آموزش در خارج دانشگاه ها نیز، در خور توجه می باشد. برخی مردم، عمدتا متکی و پشت گرم به خدایگانی و سروری نجیب زادگان، اشراف، شاهزادگان و پاپ ها بودند. برخی مردم، از جمله پاراکلسوس و کاردانو، دارای مشاغل پزشکی بودند و برخی دیگر همچون مونتنی بیشتر دارای ابتکارات شخصی بودند، همچنین، صرفا افرادی نبودند که مثل افرادی همچون کریستین دپیزان، تنها یک شاعر درباری باشند.
2- انسان محوری و احیاء متون کهن
انسان محوری، در اصل یک اعلامیه فرهنگی- آموزشی است. انسان محوران بسیار علاقه مند به تحقیقات کلاسیک، به خصوص پژوهش در باب یونان هستند و نیز علاقه مند به تقلید و همانندسازی از الگوهای کلاسیک و سنتی هستند. علی رغم نقادی های مکرر ایشان نسبت به زبان نامفهوم و روشهای مدرسیان، انسان محوران، هماوردان و رقیبان رودرروی فلاسفه مدرسی نمی باشند، مگر در حد تغییراتی که در برنامه آموزشی دانشگاه ها به واسطه تاثیر انگاره های انسان محوران فراهم آمده که در موضوعات و مباحث مدرسی به صورت محدود و مضیق وجود دارند. این، انسان محوری بود که منجر به کشف مجدد متون کهن و چاپ و انتشار آنها به زبان یونانی و ترجمه های لاتین گردید. افلاطون، نمونه بارز این امر است، اما افلاطون به واسطه نوافلاطونیان مورد بازبینی مجدد قرار گرفت و [آثار] افلاطون، اغلب از نظرگاه نوافلاطونی فهم می شوند. خرد کهن معروف به هرمس گروی نیز در چارچوبی نوافلاطونی بازپس گرفته شد و این امر، در راستای قباله، منجر به گرایش نو به سحر و طالع بینی گشت. این جریانات همچنین جان تازه ای به فلسفه زیست گرایی جدید در باب طبیعت بخشید. دیگر مکاتب فکری کهن که دوباره رواج یافتند، عبارتند از اپیکورگرایی، شکاکیت و فلسفه رواقی.
برخی انسان محوران آثار مهمی را در باب فرهنگ (آموزش و پرورش( )تعلیم و تربیت) به رشته تحریر درآوردند که مستمل بر آموزش و پرورش قشر زنان نیز می شد. ملانشتون که یک لوتری ارسطویی بود، نیز یک اصلاح طلب در زمینه تعلیم و تربیت بود و یسوعیان به تنظیم و تنسیق کتاب “طرح تحقیقات” پرداختند که از جمله متون تجویزی برای تمام موسسات یسوعی بود. انسان محوری، همچنین پژوهشهای در باب کتاب مقدس و حتی خود سیستم فلسفی ارسطو را نیز تحت تاثیر قرار داد.
3- فلسفه مدرسی و ارسطو (مکتب اصحاب مدرسه و ارسطو)
فلسفه مدرسی، فلسفه مدرسه بود، فلسفه ای که در موسسات آموزش عالی، چه دانشگاه های غیرمذهبی و چه موسسات وابسته به نظامهای دینی، تدریس می شد. همکاری فلسفه مدرسی متاخر با موسسات آموزش عالی همراه با شیوه ای خاص از ارائه [معرفت] بود که یکی از این شیوه ها، هم قویا سازمان مند و هم استدلالی، همراه با مقادیر روشنی از دیدگاههای موافق و مخالف یک برنهشت خاص، بود.
فلسفه مدرسی همچنین ارسطو را کانون توجه خود قرار داد، زیرا این ارسطو بود که بیشتر درس نامه های اساسی دانشگاهی و حتی قرن هفدهم فراهم آورد.
همچنین، پژوهش در باب ارسطو، لزوما به شیوه خشک سنتی ادامه نیافت، زیرا سیستم فلسفی ارسطو به شیوه های گوناگونی توسعه یافت. علاوه بر این، به خصوص در نظام یسوعی، تمایل شدیدی به درج کردن (گنجاندن) پیشرفتهای جدید در ریاضیات و نجوم در چارچوب نظام فلسفه طبیعی ارسطو وجود داشت.
پیروان اندیشه و سیستم فلسفی ارسطو، شامل افرادی همچون پل ونیزی، جرج تربیزندی، ورنیا، نیفو، پمپونازی، ملانشتن، رابارلا و پیروان توماس آکوئیناس بودند. اما مخالفان اندیشه و سیستم فلسفی ارسطو، مشتمل بر افرادی چون پترارک، بلاروییس پارمایی، والا، راموس، سانشس، تلزیو، پاتریزی دا چرزو و کامپانلا می باشد. برخی فیلسوفان هم خواستار تلفیق و آشتی میان افلاطون گرایی و ارسطوگرایی بودند.
یکی از مشخصه های بسیار مهم فلسفه مدرسی متاخر، استفاده از واژگان و اصطلاحات وابسته به قرون وسطی می باشد. علاوه بر توجه فلسفه مدرسی به پیوستگی و صراحت [دیدگاه ها] این فلسفه همچنین مشکلات ناشی از فلسفه قرون وسطایی و نیز خود فیلسوفان قرون وسطی را مطمح نظر داشت. در باب فلسفه مدرسی نیز همچون موارد دیگر، برخی امور مرسوم وجود دارد. آلبرت گروی (فلسفه آلبرت کبیر) در قرن پانزدهم دارای اهمیت بود. مکتب اصالت تسمیه (نام انگاری) کم و بیش پس از یک شکوفایی نهایی در ابتدای قرن شانزدهم، از میان برچیده شد. اسکوتوس گرایی (جداسازی فلسفه از الهیات) به صورت چشمگیری رو به افول نهاد، اما همچنان در طول قرن هفدهم، حضور داشت. توماس گرایی، دستخوش احیاء (نوجانی) جدی به خصوص از طریق آثار دومینیکن ها (وابستگان به راهبان دومینیک) و یسوعیان شد.
4- موضوعهای فلسفی
مشکل بتوان به طرحی برای پیوندزدن علائق فیلسوفان دوران نوزایی با علائق فیلسوفان معاصر، به خصوص به عنوان یک مدل اصلی تالیف که در شرح آثار ارسطو یا آکوئیناس پابرجا مانده باشد، دست یافت. سوآرز، اولین نویسنده مشهوری است که آثار عمده نظام مندی را در باب مابعدالطبیعه تالیف کرد که شرح و تعلیقه نبودند، گرچه نویسندگان سابق بر او (همچون تیفو و پمپونازی) آثار کوتاه تری را در باب موضوعات خاص به رشته تحریر درآورده بودند. به هر حال، موضوعات کلی خاصی را می توان از موضوعات دیگر جدا ساخت:
1-4 منطق و زبان
منطق برای برنامه آموزشی تمام موسسات آموزشی، امری اساسی است و بسیاری از فیلسوفان دوران نوزایی، در باب منطقه دست به قلم شدند. انسان محورانی که در این زمینه (منطق) کار کردند، مشتمل بر افرادی همچون والا، اگریکلا، وایوز، ملانشتون و راموس می باشند.
مدرسیان، شامل افرادی همچون سوتو، تولتوس و فونزسا می باشند. تئوری های منطق و زبان، اغلب به صورت تنگاتنگی وابسته به مابعدالطبیعه و فلسفه ذهن هستند و به همان نسبت وابسته به علم تجربی نیز می باشند.
2- 4 مابعدالطبیعه و فلسفه ذهن
از موضوعاتی که با تئوری های منطق و زبان همپوشانی و تداخل دارند، می توان به این موارد اشاره کرد: 1) زبان ذهنی 2) تمثیل3 ) مفاهیم عینی و مفاهیم صوری4) وجود دلیل. یک موضوع ویژه توماس گرایانه در مابعدالطبیعه، رابطه میان ماهیت و وجود می باشد. دیگر مباحث مابعدالطبیعی عبارتند از: 1) کلیات2) جزئیات3 ) سلسله عظیم هستی. مباحث موجود در فلسفه ذهن عبارتند از وجود یک عامل (سازه) حسی و گونه های هوشمند.
3- 4جاودانگی (نامیرایی)
بزرگترین بحث برجسته، ماهیت روح عقلانی بود، اعم از اینکه آن روح، جاودانه باشد یا خیر و در صورت جاودانگی، چه جاودانگی آن اثبات پذیر باشد و چه نباشد.
4-4 اختیار
اختیار، موضوعی است که به صورت تنگاتنگی با مباحث دینی در باب فیض، قضا و قدر و علم پیشین خداوند، مرتبط است.
5-4 علم تجربی و فلسفه طبیعت
کنکاش در باب روشهای علمی، با منطق نیز همپوشانی و تداخل دارد. موضوعات این بخش، عبارتند از: 1) کنکاشهای سنتی ارسطویی درباره هدف فلسفه طبیعی2) ماده گرایی پادارسطوگرایانه3) فلسفه های جدید طبیعت که کائنات را آکنده از حیات می دانند یا کائنات را برحسب اشراق (شیدافشانی) مابعدالطبیعی، تبیین پذیر می دانند4) رهیافتهای غیرقطعی نسبت به تجربه گرایی. سرانجام، وجود متفکرانی که علم تجربی را به عنوان گذرگاهی جدید که از طریق استفاده از تلفیقی از توصیف ریاضی و تجربه حاصل آید، معرفی می کردند.
6- 4فلسفه اخلاق و فلسفه سیاسی
انسان محوران، عمیقا دل بسته به مباحث فلسفه اخلاق و فلسفه سیاسی بودند، همان طور که اصلاح گران پروتستانی نیز چنین بودند. گرچه کانون توجه، همچنان ارسطو بود، اما فلسفه اخلاق اپیکوری، توسط والا ادامه یافت و فلسفه اخلاق رواقی نیز نفوذ فراوان داشت. متفکران برجسته فلسفه سیاست عبارت بودند از ماکیاولی، ویتوریا و بودین. بسیاری مجادلات در باب شکل حکومت، وضعیت قانون و مفهوم نبرد منصفانه از دیدگاه های ارسطویی- توماسی سنت گرایانه فراتر رفت که نویسندگان این سنت، مشتمل بر افرادی همچون کریستین دپیزان، ویتوریا، سوتو، تولتوس، سوآرز، مولنیا و هوکر می باشند. دیگر نمونه های مهم فلسفه سیاسی رنسانس عبارتند از: 1) مجلس گروی (شوراگروی) 2 ) آرمان شهرگرایی3) نورواقی گرایی.
7-4 انسان
موضوعات مرتبط با انسان که در دوران نوزایی، برجسته و چشمگیر بودند، عبارتند از: 1) تمایز میان کلان جهان (عالم کبیر)و ریزجهان (عالم صغیر)2 عشق و شیدایی (مهرورزی) 3 ) توانایی فرد برای شکل بخشیدن به فطرت و سرشت خویش.