* جناب سرشار، بعداز چندی که از انتخابات ریاست جمهوری گذشت شاهد بودیم که به یکباره از تمام سمتها و پستهای خود مانند «اجرای قصه ظهر جمعه»، «فعالیت در حوزه هنری»و... استعفا دادید. البته در برخی سایتها خواندم که این حرکت را به دلیل پرداختن بیشتر به امور شخصیتر و نویسندگی برشمردهاید اما گویا دلایل دیگری نیز وجود دارد. میشود درباره ترک بسیاری از فعالیتها و سمتهای خود توضیح دهید؟
** فعالیتهای مذکور را در اصل به دلیل وقتی که از من میگرفت رها کردم. ضمن اینکه این کارها عمدتاً دور زدن در یک دایره تکراری و بسته بود. مثلاً عضویت در هیات مدیره انجمن قلم برای چهارمین بار، عضویت در هیات منصفه مطبوعات برای سومین بار، گفتن قصه ظهر جمعه بعد از 24 سال و... البته درست است که کارهایی مانند هیات منصفه مطبوعات معمولاً دو هفته یک بار و در نهایت یک صبح تا ظهر وقت میگرفت یا قصه ظهر جمعه فقط چهار قصه در هر ماه بود که دو روز در ماه از من زمان میگرفت.
عضویت در هیات مدیره انجمن قلم هم به طور متوسط روزی یک ساعت و نیم مستمر در طول سال زمان میبرد. در عین حال که یک سلسله اتلاف وقتهای مقطعی و موضعی دیگر هم بود. اینها هر چند تک تک زیاد به نظر نمیرسیدند، اما جمع شان روی هم وقت زیادی از من میگرفت. آفت دیگر این خرده کاریهای پراکنده، تقسیم و تشتت ذهن و عدم امکان تمرکز کافی روی کار نوشتن بود.
* حوزه هنری چطور؟ وضعیتتان در قبال حوزه چطور بود؟
**موضوع باز خرید کردن خودم از حوزه هنری مربوط به اردیبهشت ماه امسال است و با آن استعفاها حداقل هشت ماه فاصله دارد. البته این قضایا دلایل متعدد دیگری هم داشت. یکی اینکه به هر حال شرایط دیگری بر اوضاع فرهنگی کشور حاکم شده بود که به نظر میرسید بنده در این شرایط دیگر نقش و کار زیادی ندارم. بعد از سالیان متمادی که به نقد و تحلیل مسائل مختلف فرهنگی و ادبی پرداختم، دیدم که این نقدها گویا تاثیر محسوسی نداشته است. احساس کردم اینها یک سلسله خرده کارهای است که تاثیر آن چنانی هم بر اوضاع نمیگذارد و فقط وقت و انرژی بسیاری از کسی مثل من میگیرد که میتوانم کارهای مهم تری انجام دهم. میدانید که معمولاً متوسط عمر هنرمندان در کشور ما حدود شصت و دو، سه سال است. یعنی به این ترتیب و در یک محاسبه خوشبینانه، من حداکثر ده سال دیگر وقت داشتم. یک سوم از این ده سال که در خواب میگذرد. حداقل یک سوم صرف حوایج شخصی و مادی زندگی میشود. پس شاید فقط سه سال و نیم زمان واقعی برای نوشتن من باقی بماند. دیدم اگر بخواهم این زمان را هم برای خرده کاریهای تکرار کم ثمر صرف کنم، واقعاً بدترین استفاده را از وقتم کردهام. بنابراین بهتر دیدم که به جمع آوری و تکمل کارهای پراکنده و متنوع خودم – که بعضاً وقت زیادی هم برای آماده شدن نمیخواهند- بپردازم. این یک دلیل.
اما دلیل دیگر این بود که احساس کردم در یک دور باطل میچرخم. بار اول هیات منصفه مطبوعات، بار دوم، بار سوم هیات منصفه... بار اول هیات مدیره انجمن قلم، بار دوم، بار سوم، بار چهارم و... همان کارهای قبلی است که به شکلهای مختلف تکرار میشود. شرایط و موضوع نقدها در حیطه کار من هم- با کم و زیادهایی- همان شرایط و مضامین است... در عین حال به این نتیجه رسیدم که تغییر اوضاع فرهنگی در این روزگار، بیشتر با داشتن قدرت امکان پذیر است و نه با نقد مطبوعاتی. که در حیطه کاری، علایق و وظایف من نمیگنجد.
* میشود دقیقتر توضیح دهید؟
** یعنی انسان باید در منصب بالایی از مناصب اجرایی فرهنگی قرار بگیرد تا بتواند چیزی را تغییر دهد. تازه اگر گرفتاریهای روزمره این گونه مناصب، وقتی برای اندیشیدین و برنامه ریزی چنین مدیری باقی بگذارد. من هم که اهل این طور کارها نبودم و تمایلی به آنها نداشتم. مثلاً هیات مدیره انجمن قلم و مجموعهاش، روزی نوپا بود و به کسانی احتیاج داشت که این نهال را تناور کنند ضمن آنکه در شش سال اول تاسیس، انجمن قلم در عسرت کامل بود و در واقع از طرف دولت هیچ کمکی به آن نمیشد. اما الان آن زمان سپری شده و دوستان جوانتری آنجا را اداره میکنند که البته کار و سلوک آنها با کار امثال من تفاوتهایی خواهد داشت. اما این دلیل نمیشود که من همه وقت و عمرم را بر حفظ این مجموعه در آن مسیری که برای آن تاسیس شده و به نظر خودم صحیح میدانم بگذارم. ضمن آنکه انجمن یک مجموعه دموکراتیک است که توسط منتخبان اعضا اداره میشود.
البته توصیههایی هم از طرف برخی از اطرافیان دلسوز هم بود که به من تشر میزدند تا کی وقتت را صرف این خردهکاری میکنی!
* قصه ظهر جمعه که کاری جدای از این مقولات بود به نظر میآمد که تلاشی بیشتر از سر علاقه خودتان باشد. رها کردن این برنامه چگونه بود و چه دلیلی داشت؟
** بیست و چهار سال بود که قصه ظهر جمعه را میگفتم. در این مدت از سوی مسئولین رادیو نه انتقادی از من شد و نه تشویقی. البته عکس العملهایی بیرون از رادیو وجود داشت مثلاً از طرف مقام معظم رهبری یک بار رسماً و چند بار غیر رسمی تشویق شدم و یک بار هم برای قصهای مورد انتقاد غیر مستقیم قرار گرفتم. بعد هم الان فکر میکنم مرحوم صبحی که پیش کسوت همه قصه گوهای رادیو بود بیست و سه سال قصه گفت و بعد هم در اثر سرطان حنجره از دنیا رفت، خوب نبود من با پیش کسوت خودم که از دنیا هم رفته است رقابت کنم و مثلاً بیست و پنچ سال قصه بگویم. به علاوه بعد از این مدت قرار نبود که کار تازهای در این برنامه انجام دهم و یا اتفاق خاصی در آن بیفتد. از طرفی، فکر کردم روزی که من این کار را شروع کردم بیست و هشت سالم بود و حالا هم باید جوانهای بیست و هشت سالهای باشند که بتوانند چه بسا با شیوههای متنوعتری این کار را ادامه دهند. چون اگر بنا باشد هر مسئول یا هر هنرمندی در سمتهای که منحصر به فرد هم هست (مثل قصه ظهر جمعه) فقط به دلیل موفقیتاش اینکه کارش مورد تایید مردم واقع شده تا آخر عمر بماند و آن را رها نکند برای دیگر استعدادها فرصتی جهت عرض اندام نمیماند. هر چند این آرزویم برآورده نشد یعنی گفتن قصه را به خانمی دادند که اگر چه گویندهای توانا و خوش صدا است ولی از نظر سنی هفت سال هم از من بزرگتر است ولی آن وظیفهای را که به من مربوط میشد، انجام دادم.
در مورد استفاده از حوزه هنری هم – که در دو، سه ماه اخیر انجام شد – باید بگویم من در سال 63 و پس از کارکردن در دو، سه جای مختلف به حوزه رفتم. وقتی هم که وارد حوزه شدم، قصد داشتم تا زمان بازنشستگی در همان جا بمانم ولی اخیراً احساس کردم آنجا هم در دور باطلی گیر افتادهام و جز تکرار ثمری برآیم ندارد. این بود که نتیجه گرفتم خودم را باز خرید کنم. چون امیدوار بودم به این ترتیب وقت بیشتری برای نوشتن پیدا کنم. هر چند هنوز این فرصت پدید نیامده.
* این نکتهها درست. اما چرا تمام این اتفاقها در یک فضا و پروسه زمانی محدود فرهنگی – سیاسی افتاد. به زعم من و برخی دوستان دیگر اختلاف نظر شما با برخی مدیران فرهنگی دولت جدید یکی از عوامل این کناره گیریها بود. چون شما در سختترین شرایط فرهنگیای که برای شما و همفکرانتان در نیمه دوم دهه 70 به وجود آمد به کارتان ادامه دادید، بر آرای خود پافشاری کردید، نقد نوشتید و... ولی ناگهان در این زمان و در شرایطی که همه گمان میکردند با روی کار آمدن احمدی نژاد رضا رهگذر شرایط دیگری پیدا کند، استعفای شما غیرمنتظره بود گویا مصلحت اندیشیهایی هم در کارتان بوده است.
** به هر حال همان طور که میدانید اهالی هنر و ادبیات در بین خودشان هم از لحاظ آرا و دیدگاهها متفاوتند. یعنی اهالی ادبیاتی که دغدغههای سیاسی مشترک هم دارند، لزوماً مثل هم به مسائل نگاه نمیکنند. اگر از طیفهای سیاسی متفاوتی باشند، که دیدگاه متفاوتتر هم میشود. این قشر اغلب با مسئولین فرهنگی خیلی کم نزدیکی فکری دارند و نسبت به آنها مسائل دیگری مهم میدانند و دغدغههای دیگری دارند. اهالی ادبیات توقع دارند با تغییر شرایط اتفاقهای زیر بنایی و جدیای در عرصههای مختلف رخ دهد. ولی مسئولین فرهنگی – شاید هم به دلیل گرفتاریهای خاص خودشان – مسائل دیگری را در اولویت قرار وی دهند و بعضی تحولات را مصلحت نمیدانند یا اصولاً به آنها توجه ندارند. بعد این یک نفر که فکر میکند با تغییر شرایط خیلی چیزها عوض میشود، وقتی میبیند که نشد یک دفعه وا میرود. دیگر حال و حوصله این را که درگیر شود و نقد و بحث کند در خود نمیبیند. خاصه اگر ببیند یک باره امواج تهمت و اهانت هم او را در بر گرفت؛ و عدهای هم به ماهیگیری از این آب گل آلود مشغول شدهاند. انسان گاهی یک مسیر طولانی را به این امید طی میکند که میاندیشد پشت کوه رو به رو مقصد است. یعنی در اوج خستگی بقایای انرژیاش را فقط برای همین مسیر باقی مانده ذخیره میکند. اما وقتی میرسد اگر باز هم ببیند که یک مسیر طولانی دیگر مثل گذشته رو به روی او است، همان جا میافتد و دیگر حال و حوصله دوباره بلند شدن را در خود نمیبیند.
خصوصاً اگر ببیند آن همه عمر و انرژی را میتوانست صرف کارهای بسیار بهتر و دلچسبتر و ثمردهتری کند و بنا به احساس وظیفه آن کار را نکرده است.
* چه چیزی قرار بود عوض شود، آقاق رهگذر. این سئوال خیلیهاست. از مخالفین تا موافقین شما.
** از آنجا که تصمیم گرفتهام نقد را حتی المقدور کنار بگذارم، بهتر است وارد جزئیات نشوم.به طور اجمال من انتظار یک سلسله اتفاقهای بنیادین در عرصه هنرو ادبیات را داشتم. اما احساس کردم آن عزم وروحیه انقلابی که باید این تغییرات را ایجاد کند، در مسئولین فرهنگی جدید هم نیست. در آنها نوعی نگرانی از ایجاد تحولات جدی مشاهده میشود و مایلند کارها را آرام آرام و تدریجی انجام دهند. که من بعید میدانم با این رویه طی چهار سال فرصت یک دولت چنان تحولاتی بتواند به انجام برسد.
*به قضیه حوزه برگردیم.شما در دهه 60 وارد حوزه شدید و یکی از ارکان حوزه به شمار میآمدید حوزه آن دوران با شکل حوزه هنری این سالها تفاوت دارد. در آن سالها فعالیتهای حوزه بیشتر بود، انواع کلاسهای فیلمنامه، داستان، نقد و...اما امروز دیگر آن شکل انقلابی سالهای دهه 70،60 را که شما و دوستان خود معتقد به آن بودید، ندارد. آیا نقد شما به حوزه به این امر مربوط میشود. با وجود اینکه بسیاری از دوستان تاثیرگذار شما درحوزه مانند امین پور، مرحوم حسینی، مخملباف و...در سالهای پایانی دهه 60 از حوزه جدا شدند، شما باقی ماندید. تا آخرین لحظه با حوزه بودید و حالا واقعاً این سئوال است که آیا حوزه هنری این قدر دچار تلاطم و رکورد شده که حتی شما هم نتوانستید در آن دوام بیاورید و باز هم کار کنید؟
** البته بیشترین پویایی حوزه هنری حدودا تا سال 70 بود. یعنی در دوره مدیریت قبلی هم سالها بود که دیگر اتفاق خاصی در آن جهت مورد اشاره شما در حوزه نمی افتاد .بنابراین از این نظر چیزی بدتر نشده. من از سال 72 به بعد، عملاً و کاملاً در حاشیه حوزه قرارگرفتم. یعنی هیچ مسئولیتی در حوزه نداشتم. در هیچ موردی و در هیچ کاری. علت این هم که مانده بودم این بود که روز اولی که وارد حوزه شدم، با خودم عهد کردم که این آخرین جایی است که به عنوان استخدام واردش میشوم. به بعضی هم گفتم اگر روزی از حوزه هنری بروم دیگر به استخدام هیچ جای دولتی در نخواهم آمد و ترجیح میدهم اگر مجبور شدم، کنار خیابان سیبزمینی و پیازبفروشم، ولی در جای جدیدی استخدام نشوم. حتی به یکی از دوستانی که در سال 67 از حوزه رفتند- و میدانید که تا مدتها در ایستادگی در برابر مدیریت آن زمان حوزه با آنها همراه بودم و بعد از آنها جدا شدم- گفتم «کجا میروید؟»، گفتم «فرق من با شما این است که من جاهای مختلف را گشتهام و بعد به حوزه آمدهام، ولی شما از حوزه شروع کردهاید و تازه میخواهید بروید بیرون را بگردید. من به شما میگویم بیرون هم خبری نیست. به همین دلیل با شما نمیآیم...»
من به شخصه با تغییر مدیریت، انتظار وقوع تحولات خیلی اساسیای را در حوزه داشتم. شاید این تحولات از دید یک مدیر عملی نباشد، اما من از نگاه یک منتقد به قضیه به نگاه میکنم. خاصیت ما و تفاوت امثال من با مدیران در این است که ما آرمانگرا هستیم. به دنبال چیزهای بزرگیم و به رفرم ومحافظهکاری راضی نمیشویم. فکر میکنیم میشود طرحی نو درانداخت... اما احساس کردم که یک مقدار اندیشه برای تغییرات وجود دارد، اما جسارت مورد نیاز برای ایجاد چنین تحولاتی کم است البته حوزه از بسیاری فعالیتهای نامربوطش در زمینه اقتصادی خارج شده است. مثلاً از در اختیار داشتن انحصار دخانیات ایران و سود خالص- اگر درست در خاطرم مانده باشد – سالی هفت میلیارد تومانی آن. یا سهام باشگاه پیروزی، آن طور که به من حق گفتهاند، حداقل 24 شرکت اقتصادی از این دست متعلق به حوزه فروخته شده. به هر حال، دورشدن حوزه از این قضایا به سالم سازی اوضاع آن کمک کرده یا مثلاً در انتشارات حوزه هنری، انصاف تغییرات جدی و قابل توجهی صورت گرفته. تعداد کتابها یی که الان حوزه چاپ میکند، گویا هر سه روز یک کتاب – اعم از چاپ اول یا تجدید چاپ – است. گرافیک کتابها خیلی بهتر شده، توزیع شان جان گرفته و فروش کتاب حوزه نسبت به گذشته غیر قابل مقایسه است...
* قسمت عمدهای از فعالیتهای حوزه در بر گزاری کلاسهای ادبیات داستانی بود. این وجه از فعالیت حوزه هنری در این سالها کم رنگ و کم رنگتر شد. تحلیل و توضیح شما در این باره چیست؟
** قبل از مدیریت فعلی در تمام دهه 70، افراد اجرایی روسای اغلب واحدها بودند. مثلاً مسئول واحد ادبیات یک نیروی اجرایی بود که از قضا آدم خوبی هم بود، ولی نه تجربه و نه تحصیلاتش ارتباطی با ادبیات نداشت. مدیریت قبلی حوزه از حدود سال 69 به بعد به این نتیجه رسید که هنرمندان را از راس واحدها بردارد و نیروهای اجرایی صرف را جایگزین آنها کند. و این کار را طوری تدریجی انجام داد که خیلیها متوجه اهداف پشت پرده آن نشدند. این افراد اجرایی چون با ماهیت آن رشته هنری بیگانه بودند، به جای انجام فعالیتهای اساسی و استراتژیک در آن رشتهها و نوآوری و ابتکارهای اصیل، واحدهای حوزه را به ادارات بی بو و خاصیتی تبدیل کردند که برای خالی نبودن عریضه، سعی میکرد با مشغول شدن به کارهای سطحی و روبنایی و شلوغ کردن ظاهری دور و بر خود، صرفاً آمار بدهد. مهمترین کارهایی که انجام میدادند، همان کارهایی بود که باید فرهنگسراها انجام میدادند.
الان لااقل در واحد ادبیات حوزه، خیلی از این خرده کاریها حذف شده. واحد ادبیات فعلی – اگر چه ممکن است بنده با برخی افراد که در بعضی مسئولیتهای آن هستند هم فکری چندانی نداشته باشم – نسبت به آن زمان خیلی ارتقا پیدا کرده است. مسئول آن- آقای مومنی – فرد فاضلی است. اما باز هم بین وا حدهای مختلف حوزه، تفاوت هست. واحدها بسته به تفکر و همت مدیرهای خود اداره میشوند. یعنی یک سیاست واحد بر همه واحدها حاکم نیست. ضمن اینکه مدیران فعلی واحدهای حوزه ظاهراً هنوز نتوانستهاند خود را از همه آن برنامههای مخل وبی یا کم خاصیت گذشته خلاص کنند. البته در دوره مدیریت جدید، من باز مثل ده سال قبل ترش، در حاشیه بودم. یعنی دیگر حال و حوصله در گیر شدن در مسائل بی نتیجه را نداشتم. هر چند بعد از حدود شش سال، دوباره پذیرفتم که به شورای سر دبیری مجله ادبیات داستانی برگردم.
* یعنی بعد از رفتن از حوزه باز هم قرار شده در سمت سردبیری ادبیات داستانی باقی بمانید، تفاوت این وضعیت با وضعیت قبل در چیست؟
** من پس از باز خرید کردن خودم مطلقاً بنا بر پذیرش یا ادامه کاری در حوزه را نداشتم. اما به اصرار مدیریت حوزه قرار شد به سر دبیریام در ادبیات داستانی ادامه دهم؛ و این یکی از شرطهای ایشان برای موافقت با باز خریدی من بود. در واقع تغییری در نوع همکاری من با حوزه پدید نیامده است، فقط نوع قرار دادم با آنها تغییر کرده. ضمن اینکه وقتی شما با جایی قرار دادی کار میکنی، احساس مسئولیت ات هم در حد همان قرارداد است. تفاوت امروزم در حوزه با سالهای قبل در این است که من دیگر خودم را در سرنوشت یا عملکردهای حوزه هنری دخیل نمیدانم. در سابق به عنوان یک عضو رسمی یا به تعبیر شما رکن، میبایست جوابگوی طیف وسیعی از مردم دراین باره میبودم. اما الان فقط قرارداد دارم که این مجله را درآورم و در همین حیطه جوابگو هستم. ضمن اینکه من همیشه انتقادهای خودم را به مسئولان حوزه گفتهام؛ مخصوصاً به مدیر قبلی حوزه. از حق هم نباید بگذریم، که حداقل جایگاه بنده به عنوان یک نویسنده، در نزد مدیر سابق حوزه، کمتر از مدیر فعلی آن، شناخته شده نبود؛ و شاید حتی بتوان گفت بیشترهم شناخته شده بود. انصافاً انتقادهای تند و تیزی را که من در طول آن سالها – البته به طور خصوصی- به آقای زم میکردم هر مدیری قبول و تحمل نمیکرد. اما ایشان با صبوری تحمل کرد. فقط به آنها ترتیب اثر نمیداد؛ و کار خودش را میکرد.
* درباره شما میگویند که محمد رضا سرشار (رهگذر) به وجود آورنده یک سری مفاهیم و تعریفها در حوزه ادبیات ایران است. شما به نوعی تئوریسین مفهومی به نام نویسنده مسلمان و غیر مسلمان هستید. به نحوی که از دید شما این برداشت میشود اعم شاعران و نویسندگان وابسته به جریان روشنفکری ایران غیر مسلماناند. آیا شما جناح نویسندگان منسوب به روشنفکران را غیرمسلمان میدانید؟
** مسلمانی در شرع خیلی سادهتر از این چیزهایی است که ما تصور میکنیم. هر کسی که شهادتین را بگوید مسلمان است. اگر به حقانیت ائمه اطهار هم شهادت دهد که مسلمان شیعه است. ممکن است این شخص به بعضی از احکام شرعی عامل نباشد، لاابالی باشد؛ ولی تا زمانی که شهادتین خود را پس نگرفته و یا در عمل منکر ضروریات دین نشده، مسلمان است. در این مورد کسی هم حق ندارد جلوتر از خدا قدم بگذارد. البته این، حداقل دین است.
اما اگر ما تقسیم بندیای میکنیم بیشتر تقسیمبندی طیفهای نویسندگان است. یعنی کسانی را که مثلاً در جناحی قرار دادند که دغدغه اصلی آنها در آثار شان، طرح ارزشهای اسلامی و انقلابی وپرهیز از طرح در ونمایه های مغایر با این ارزشها است، اصطلا حاً نویسندگان مسلمان نامیدهایم. این به آن معنا نیست که سایرین را به لحاظ دینی، غیر مسلمان بنامیم اما به لحاظ طیفبندی و نام گذاری،کسانی را که نه تاکید واهتمامی در طرح ارزشهای و انقلابی دارند و نه از طرح ارزشها و مضامین خلاف آن پرهیز میکنند جزء نویسندگان اصطلاحاً مسلمان نمیدانیم. اینها طیف وسیعی را در بر میگیرند: ازمسلمانان لاابالی یا سکولار، تا آنها که ممکن است از اصل اسلام را قبول نداشته باشند و حتی کسانی که کاملاً در جبهه متضاد با اندیشه دینی قرارمیگیرند.
* صریح میپرسم. آیا انجمن قلم را برای مقابله با کانون نویسندگان ایران به وجود آوردید؟
** در هیات موسس انجمن قلم 20نفر عضو بودند وهر یک ممکن است با انگیزههای متفاوتی در این فعالیت شرکت کرده باشند. انگیزه من که این موضوع نبود. دلیلاش هم این است که به اعتقاد من، اصولاً چیزی به نام کانون نویسندگان وجود واقعی ندارد. چون یک تشکل یا باید ثبت قانونی شده باشد،اساسنامه وشماره ثبت ودفتر ودستک و مکان و نشانیای برای مراجعه دیگران داشته باشد و یا اینکه به قدری برای صنف خودش فعالیتهای مفید کرده باشد که آثارش را در زندگی و کار آن طیف ببینم. کانون مورد اشاره شما ثبت قانونی نشده است. یعنی بعد از انحلال توسط حکومت جمهوری اسلامی در سال 1360 نخواسته یا نتوانسته اجازه فعالیت رسمی مجدد بگیرد و خودش را به ثبت برساند. از آن طرف هم از سال 46 هم که تاسیس شده، تا به امروز حتی یک قدم کوچک در راه حل مسائل واقعی صنفی نویسندگان برنداشته است. کانون نویسندگان یک شبه حزب سیاسی موسومی بوده که نه عضوگیری دموکراتیک و قانونی دارد و نه فعالیتهای واقعی صنفی.
هر چند گاه چند نفری در اتاقی جمع میشوند و تا اتفاقی برای یکی از دوستانشان میافتد یا بهانهای برای عرض اندام پیدا میکنند، بیانیهای صادر میکنند. چنین مجموعه صرفاً سیاسیای را که کارهای آن ارتباطی واقعی با صنف و حرفه نویسندگی ندارد، کسی تشکل صنفی ادبی نمینامد. به همین سبب من برای کانون اصلاً وجود واقعی خارجی قائل نبودم که بخواهم در مقابل با آنها گروهی تشکیل دهم. در واقع ما احساس کردیم در این کشور همه اصناف برای خود تشکلی دارند که به نمایندگی از آنها با دولت یا سایر صنوف ذی ربط وارد مذاکره میشوند، امکانات میگیرند، در ارتقا و رفع معضلات حرفهای اعضای آن صنف کمک میخواهند و... اما چنین نهادی برای نویسندگان و شاعران وجود ندارد. ما نمیخواستیم که صرفاً یک اسم روی کاغذ یا یک شبه حزب سیاسی باشیم. از قضا دولت جناب آقای خاتمی هم اقدام این مجموعه را تسریع کرد. شاید اگر دولت جناب آقای خاتمی روی کار نمیآمد، امروز هم چیزی به نام انجمن قلم شکل نگرفته بود.
ایشان اظهار میکرد ما میخواهیم یک جامعه مدنی داشته باشیم. یکی از خصایص جامعه مدنی هم وجود تشکلهای صنفی است. به این معنی که دولت امتیازها و ئکمکهای خود را نه به افراد یک صنف بلکه به نمایندگان منتخب آن میدهد. گفتیم حالا که هیچ کس وارد گود نمیشود، ما این کار را میکنیم. دیدیم آنها که قدیمیتر از ما هستند واقعاً نمیخواهند یا نمیتوانند مجموعه خود را به ثبت برسانند، ما پا پیش گذاشتیم. در عین حال که منکر نیستیم با مدعیان کانون تفاوتهای جدی دیدگاهی داریم. اما اگر آنها در چارچوب قانون صنفی تشکیل داده بودند و برخی از قیدهای غیر دموکراتیکی را هم گذاشتهاند، نداشتند، ما میرفتیم و عضو تشکل آنها میشدیم. اگر این تشکل قانونی میبود ما چارهای نداشتیم جز این که عضو آن بشویم. زیرا در یک مملکت که یک صنف نمیتواند دو تشکل رسمی قانونی داشته باشد.
* این قیدها که میگویید چه هستند. میشود شفافتر صحبت کنید؟
** عضویت در کانون فرضی در واقع تنها به اراده چند نفر بستگی پیدا میکرد. من یادم میآید که بعضی از آنها نمیخواستند حتی دکتر سروش یا محسن مخملباف را – که به نوع نگاه آنها بسیار نزدیک شده بودند- بپذیرند. بعضی از سران آنها میگفتند که اینها چون زمانی با جمهوری اسلامی فلان جور همکاری داشتهاند حق عضویت در کانون را ندارند. یعنی نگاهشان نه صنفی بود، نه وجاهت قانونی و منطقی داشت، در حالی که در اساسنامه انجمن قلم ایران این طور نیست. اعتقاد به یکی از ادیان رسمی کشور، نداشتن سوء سابقه و همکاری موثر فرهنگی با رژیم گذشته دو شرط اصلی اساس نامه برای عضویت در انجمن قلم است.
* این طورها هم نیست آقای سرشار. سالها است تلاشهایی میشود تا کانون به ثبت برسد که متولیان بیش از دو دهه است این اجازه را نمیدهند. در ضمن کانون هیچ گاه برای براندازی جمهوری اسلامی تلاش نکرده و این داستان به گرایش محدودی در کانون بر میگردد که در اوایل انقلاب هم از کانون انشعاب کردند. فکر نمیکنم چند نویسنده و شاعر شناخته شده در کار براندازی و این جور تفکرات باشند.
** آن گرایش تا سال 59-58 در کانون حضور داشت؛ که همان زمان انشعاب و تشکل دیگری را تاسیس کرد. مروری بر بیانیهها و مصاحبههای اعضای موثر این مجموعه بعد از تصفیه آن گرایش، مشی سیاسی این مجموعه را کاملاً نشان میدهد. از قضا علت اصلی انحلال این مجموعه در سال 60 توسط دولت، مشارکت آن در فعالیتهای بر اندازی بود. یا آنها با عناوین زنندهای مانند"سانسورچیهای رژیم" هر کس را که مثلاً سمت موثری در وزارت ارشاد داشت مورد توهین قرار میدادند. در حالی که به هر حال ممیزی در نظام جمهوری اسلامی کاری قانونی است. البته ما هم ممکن است به بعضی از این ممیزیها اعتراض داشته باشیم ولی نمیتوانیم منکر لزوم اصل آن بشویم.
به هر حال خود آنها تعهداً جوری اضهار نظر و بحث میکردند که دولت نتواند به آنها مجوز فعالیت قانونی بدهد، تا در ژست اپوزیسیون باقی بمانند. در عین حال که باید پذیرفت کار کردن خیلی سختتر از حرف زدن و شعار دادن و مخالف خوانی است. بیانیه صادر کردن آن هم در حکومتی که آنچنان خطری برای کسی ایجاد نمیکند، کار سادهای است. چون همینها در رژیم گذشته که در باب این گونه بیانیهها سختگیر بود، این کار را نمیکردند.
* این مسئله را قبول ندارم. مثلاً سال 48 آل احمد و چند نویسنده رسماً با نخست وزیر وقت دعوا میکنند و به قولی حتی او را تحقیر میکنند و....
** بله البته،تا آل احمد زنده بود این جسارتها وجود نداشت. و همان طور که امثال براهنی هم رسماً اقرار کردهاند، از این بابت او یک استثنا بود. بله، در زمان حیات او دو، سه بیانیه دادند، اما نه مثل الان که به خاطر هر اتفاقی برای دوستانشان یک بیانیه صادر میکنند. اینکه کار مشکلی نیست! کار مشکل این است که انسان روزی چند ساعت به صورت کاملاً افتخاری وقت و ذهن خود را بگذارد و سعی کند تشکیلاتی ریشهدار را به وجود آورد تامنشاء خدمتی به اهل قلم بشود. اختلاف سلیقهها و حرف و حدیثها و بعضی کم لطفیها را تحمل کند و دست از کار نکشد.