فیلیپ اچ. گوردون*
ترجمه: ابراهیم اسکافی
نیاز به گفتن نیست که همه چیز طبق نقشه پیش نمیرود. نه تنها آزادسازی سریع، نثبیت و دموکراتیزاسیون عراق صورت نگرفت، بلکه حمله آمریکا به شورش مستمر و تلفات غیر نظامیان عراقی و نظامیان آمریکایی و نیز خطربزرگ وقوع جنگ داخلی نیز منجر شده است. در زمان سقوط صدام در بهار 2003 نظر سنجیها نشان میداد که بیش از 70 در صد از آمریکاییها از جنگ حمایت میکنند. در اوایل 2006 نظر سنجیها نشان داد که اکثریت به این نتیجه رسیدهاند که جنگ اشتباه بوده است.
گمان میرفت که پیروزی باعث حمایت متحدان شود، اما این امر نیز محقق نشد. نبود سلاحهای کشتار جمعی که بهانه مقامات برای این جنگ بود- باور فراگیری بود و دولت با اغراق کردن در وجود چنین تهدیدی به جنگ دست زد و قوانین بین المللی را زیر پا گذاشت- پرسشهای بسیاری در مورد مشروعیت سیاست خارجی ایالات متحده در عراق و جاهای دیگر ایجاد کرده است. پیامدهای جنگ عراق- و دیگر سیاستهای ایالات متحده در محدوده مسائلی از خاورمیانه تا گرم شدن هوا، رفتار با زندانیان و دادگاه جزایی بین الملل- باعث افت محبوبیت ایالات متحده در جهان و در نتیجه در توانایی جذب متحدان شده است. نه تنها [نظامیان آمریکا] «کاروان شادی آور»نجات بخش نبودهاند، بلکه اعمال قدرت یک جانبه ایالات متحده دشمنیهای گستردهای را علیه آمریکا در جهان و در بسیاری موارد در خود آمریکا برانگیخته است. طبق پروژه گرایشهای جهانی پیو، در سالهای 2002 تا 2005 در صد افرادی که «نظر موافقی » نسبت به آمریکا داشتهاند از 72 درصد به 59 درصد در کانادا، از 63 درصد به 43 درصد در فرانسه، از 61 درصد به 41 درصد در آلمان، از 61 درصد به 38 درصد در اندونزی، از 25 درصد به 21 درصد در اردن، از 79 درصد به 62 درصد در لهستان، از 61 درصد به 52 درصد در روسیه، از 30 درصد به 23 درصد در ترکیه و از 75 درصد به 55 درصد در بریتانیا کاهش پیدا کرده است.
طبق همان نظرسنجی درصد کسانی که معتقد بودند ایالات متحده در پی کسب منافع کشورش هست، 19 درصد در کانادا، 18 درصد در فرانسه، 38 درصد در آلمان، 59 درصد دراندونزی، 17 درصد در اردن، 29 درصد در هلند، 13 درصد در لهستان، 21 درصد در روسیه، 19 درصد در اسپانیا، 14 درصد در ترکیه و 32 درصد در بریتانیا بود. حمایت جهانی برای سیاستهای ایالات متحده هرگز تا این حد رای عمل گرایی ایالات متحده پیش نیاز نبوده است، اما ضرری ندارد. علاوه برشکست در عراق و کاهش مشروعیت و محبوبیت در خارج از کشور، احساس و واقعیت قدرت آمریکا که لازمه سیاست خارجی برای تغییر جهان است، نیز از میان رفته است. زمانی که بوش در سال 2001 قدرت را به دست گرفت، وارث مازاد بودجهای بالغ بر 200 میلیارد دلار بود. در چنین شرایطی شگفت انگیز نبود که آمریکاییها به توانی شان در تغییر جهان به جهانی بهتر حتی در صورت نیاز به مداخله نظامی در خارج و افزایش شدید بودجه نظامی اطمینانی دوباره پیدا کردند. اما بعد از حملات تروریستی، بحران اقتصادی، دو جنگ و چندین بار کاهش مالیاتی قابل توجه، این احساس که آمریکا استطاعت «هرآنچه را که لازم باشد» دارد، از میان رفت.
با شروع سال 2006، 200 میلیارد دلار مازاد بودجه به 400 میلیارد دلار کسری بودجه تبدیل شد و بدهی دولت که از سال 1999 شروع به پرداخت آن کرده بود به بیش از 8 تریلیون دلار رسید که در حال افزایش است. حمایت داخلی از دولت- که در یک دموکراسی پیش نیاز سیاست خارجی انقلابی است- رو به افول است. بعد از انبوهی از رسواییها، خبرهای ناگوار از عراق، رسیدگی ضعیف به گردباد کاترینا و مناقشه بر سر مدیریت شرکت بنادر جهانی دبی بر بنادر آمریکا، میزان محبوبیت بوش به کمتر از 30 درصد و دیک چنی حتی به 20 درصد رسیده است. در اوایل سال 2006، 55 درصد آمریکاییهایی که مورد پرسش قرار گرفتند، معتقد بودند که حمله به عراق «ارزشش را نداشت» و بیشتر از هر زمان دیگری از جنگ ویتنام به این سو، مردم بر این گمان بودند که آمریکا باید « به کارهای خودش بپردازد.» در نظرسنجی دولتی سال 2006 تنها 20 درصد پرسش شوندگان موافق بودند که گسترش دموکراسی در دیگر کشورها «هدف بسیار مهمی » است و این هدف درمیان دیگر اهداف پرسش شده از کمترین حمایت برخوردار بود. نقطه ضعف نومحافظه کاران در مورد گسترش دموکراسی و اقدام نظامی یک جانبه در این است که میزان محدود تحمل هزینهها را از سوی مردم نادیده میگیرند. این تغییرات قطعاً تاثیرات زیادی بر امکان تداوم سیاست خارجی قابل انعطاف دولت که معیار دور اول بوش بود، خواهد گذاشت. گر چه شاید شعار بوش و عقاید اصلی او تغییر نکرده باشد اما واقعیات دشوار جهان به وضوح دارند درک میشوند.
انقلاب متقابل
در آغاز دور دوم بوش، روش جدید در سیاست خارجی خیلی زود در لحن و اسلوب تازه نمایان شد. وزیر امور خارجه جدید نشست توجیهیاش را با این عبارت که « اکنون زمان دیپلماسی است» آغاز کرد و فوراً سفرهایش را برای بهبود روابط با اروپا، جایی که هزینههای یک جانبه گرایی آمریکا بسیار آشکار بود، آغاز کرد. چند هفته بعد خود رئیس جمهور به اروپا رفت و در سیاستی در سیاستی درست برعکس یک جانبه گرایی بدور اول به سراغ متحدانش رفت. بوش در دو سفر نخستش به اروپا در تابستان 2001 از لهستان، اسپانیا (در زمانی که اسناد هوادار آمریکا در قدرت بود) بریتانیا و ایتالیا بازدید کرد و علایمی فرستاد دال بر این که میخواهد روابط نزدیکی با متحدانش داشته باشد و منتقدانش را نادیده بگیرد.
درسفر سال 2005 یک روز کامل را به ملاقات با سران ناتو و اتحادیه اروپا در بروکسل اختصاص داد و ملاقاتی طولانی با ژاک شیراک رئیس جمهور فرانسه و گرهارد شر و در صدر اعظم آلمان داشت. برنامه سفر رایس ضمناً نشان دهنده این بود که او بیش از پاول که معتقد به چند جانبه گرایی بود، تلاش میکند روابط نزدیکی با متحدان داشته باشد. رایس در اولین سال وزارت خارجه اش 19 سفر به 49 کشور داشت که در مقایسه با او، پاول در اولین سالش 12 سفر به 37 کشور داشت. رایس تقریباً در 70 درصد از سفرهای خارجی اش در اروپا به سر میبرد. لحن و اسلوب جدید در تشکیل تیم سیاست خارجی بوش و رایس نیز اثر گذاشت. رئیس جمهور، معاون رئیس جمهور و وزیر دفاع در جایگاه و مسئولیت قبلی باقی ماندند اما اغلب آنهایی که به ایدئولوژی دوره نخست شدیداً پایبند بودند، دیگر جایی نداشتند. نومحافظه کارانی مثل ولفوویتز، فیس و بولتون از تالارهای قدرت خارج شدند (آخرین نفر به سازمان ملل فرستاده شد و پست مهمی به او داده شد، البته دیگر نقش یک سیاستگزار را ندارد.) در عوض تیم جدید با چهرههای مصلحت گرایی چون معاون وزیر خارجه رابرت زولیک، معاون وزارت خارجه نیکلاس برنز و مذاکره کننده با کره شمالی کریستوفر هیل شناخته میشود. آنچه مهمتر از لحن جدید و کارکنان جدید است، سیاست هایی است که در دوره دوم دولت بود در حال تغییر است. بعد از آن که اروپا سالها به خاطر ایران مورد انتقاد قرار میگرفت و پافشاری بر این که ایالات متحده « به رفتارهای نادرست پاداش» نمیدهد، رئیس جمهور پس از بازگشت از سفر فوریه 2005 اعلام کرد که از مذاکرات سه جانبه کشورهای اروپای فرانسه، آلمان و بریتانیا حمایت میکند و حتی « وعدههایی» را نیز به آن مجموعه اضافه کرد- فروش لوازم یدکی هواپیما و حمایت برای پیوستن به سازمان تجارت جهانی. زمانی که در اواخر سال 2005 ایران تهدید کرد که مذاکرات را قطع کرده و غنی سازی را از سر خواهد گرفت، ایالات متحده اصرار داشت که هنوز فرصت زیادی داریم که موضوع را به شورای امنیت ارجاع دهیم، برخی از متحدان اروپایی از این موضع «ناپایدار» شگفت زده شدند.
در مارس 2006 دولت اعلام کرد که حاضر است با ایران در مورد مسائل عراق گفت و گو کند. از اصرار اولیه تغییر بسیار زیادی رخ داده بود و این کار نوعی تعظیم در مقابل روسیه بود که زمانی که پرونده هستهای ایران به شورای امنیت فرستاده شد، هر گونه اقدامی شدیدتر از صدور یک « بیانیه انتقادآمیز دولتی» را نمیپذیرفت. اعلامیه بوش در نطق سالیانه 2006 که درآن آمده بود ایالات متحده به «متحد کردن جهان» برای مقابله با خطر ایران ادامه خواهد داد، با پیشنهادهای اولیه اش در مورد نحوه برخورد با عضو موسس «محور شرارت» بسیار متفاوت بود. تغییر قابل توجهی نیز در سیاست آمریکا در قبال دیگر عضو برجسته این گروه، کره شمالی رخ داده است. بوش بعد از آن که چار چوب توافق نامه دولت کلینتون در سال 1994 را تقبیح کرده بود اصرار داشت که هرگز با چیزی مشابه با آن موافقت نخواهد کرد، در سپتامبر 2005 توافقی با پیونگ یانگ امضا کرد که شامل کمک در زمینه انرژی، ضمانتهای امنیتی و بهبود تدریجی روابط در قبال این بود که کره شمالی برنامه سلاحهای هستهای اش را کنار بگذارد. چنین توافقی قطعاً سالها پیش هم میتوانست صورت بگیرد اما در دوره اول بوش این کار کفر محسوب میشد. اگر چه توافق سپتامبر 2005 به شدت گسسته شده است، گفته میشود که دولت بوش مایل است آن را به حالت اول بازگرداند.
مواضع تیم دوم بوش در زمینه کمکهای خارجی و گرم شدن هوا نیز به منظور بهبود تصویر منفی از ایالات متحده در جهان تغییر کرده است. در آستانه کنفرانس سران گروه 8 در گلنیگلز اسکاتلند، بوش اعلام کرد که تصمیم دارد کمکهایش را به آفریقا تا سال 2010 دو برابر کند و 2/1 میلیارد دلار به طرح پنج ساله مبارزه با مالاریا در بخشی از آفریقا اختصاص خواهد داد. در خود کنفرانس سران نیز پذیرفت که گرم شدن هوا « مشکلی جدی، فوری و ساخته بشر است» و موافقت کرد که به دیگر کشورها برای چاره جویی در مورد آن بپیوندد. طبیعی است که منتقدان میخواستند دولت بوش در هر دو موضوع گامهای بیشتری بردارد، اما شکی نیست که بوش دست کم یک گام در جهت افکار عمومی جهان برداشته است- چیزی که در دوره اول گمان میکرد اصلاً لزومی ندارد. تیم جدید بوش حتی موضعش در قبال سازمانهای بین المللی نیز تغییر کرده است در دوره اول بوش دولت خصومت قاطعی نسبت به دادگاه جزایی بین الملل نشان میداد.
برعکس در دور دوم ریاست جمهوری بوش، وی از تصمیمی حمایت کرد که به موجب آن افراد مظنون به جنایات جنگی در منطقه دارفور به دادگاه جزایی بین الملل ارجاع داده میشدند و موافقت کرد که از تسهیلات دادگاه جزایی بین الملل برای برگزاری دادگاه جنایت جنگی رئیس جمهور پیشین لیبریا، چارلز تیلور استفاده کنند در فوریه 2006 دولت بود تعهد کرد که از ماموریت سازمان ملل برای کمک به خاتمه دادن کشتار در دارفور حمایت کند، در مقابل این اقدام در تمام طول دوران نخست ریاست جمهوری مقاومت میشد و در مارس 2006، زمانی که اعضای سازمان ملل تصمیم گرفتند شورای حقوق بشر ( جایگزین کمیسیون حقوق بشر) را تشکیل بدهند، با آن که واشینگتن تمایلی به تشکیل آن نداشت و رای مثبت نداد، اما در عین حال متعهد شد که از آن حمایت کرده و با آن همکاری کند- در عوض این که مانند واکنشی که در ابتدا به دادگاه جزایی بینالملل نشان داد، برای سلب مشروعیت آن تلاش کند. سرانجام، دولت علامتهایی را در بازگشت از اصول مرکزی سیاست خارجی در دوره اول به طرز بارزی نشان داده است، در تابستان 2005 بود که « جنگ جهانی علیه ترور» از آن پس به عنوان «مبارزه جهانی علیه خشونت گرایی افراطی» شناخته شد.
رئیس جمهور به گونهای وانمود میکند که هنوز بر این باور است که ایالات متحده در حین مبارزه در یک « جنگ » است و از این که شعار جدیدی را جاگزین آن کند امتناع میکند، اما این واقعیت که دولت در اندیشه تغییرات است و حتی وزیر دفاع، دونالد را مسفلد، از زبان جدیدی استفاده میکند، نشانه روشنی در تایید تندروی بوش در دور اول است. دولت اکنون از اصرار بر این که ما در چالش « نسل ما» قرار داریم و باید تلاش بیشتری کنیم تا برقلبها، اذهان و هم دلیهای جهانی پیروز شویم، دست برداشته است.
خطر بازگشت
چه چیزی میتواند بوش را وادارد تا در بوش جدیدش بازنگری کند و سیاست خارجی را به مسیری انقلابیتر بازگرداند؟ قطعاً یک حمله تروریستی عظیم دیگر که امکانش هنوز هم وجود دارد، میتواند از عهده این مهم برآید. اگر یکی از شهرهای آمریکا مورد حمله شیمیایی یا بیولوژیکی قرار بگیرد و تلفات زیادی به بار بیاورد، اکثر آمریکاییها متقاعد میشوند که ایالات متحده واقعاً « درحال جنگ است» و اقدامات تهاجمی دولت برای « تغییر جهان»، «ارزشش را دارد». ازنظر بسیاری از آمریکاییها بمباران ایران برای جلوگیری از دست یابی آن کشور به سلاحهای هستهای احتمالاً عجولانه و بیفایده به نظر میرسد، اما پس از یک حمله اتمی یا حتی یک بمب آلوده کننده هستهای که تعداد زیادی از مردم آمریکا را بکشد، دیدگاه مردم نسبت به خطر تکثیر سلاحهای هستهای به شدت تغییر خواهد کرد.
یک حمله با سلاحهای کشتار جمعی حتی میتواند عطف به ماسبق شود و جنگ در عراق را نیز توجیه کند و این اندیشه را تقویت کند که آمریکا نمیتواند در مقابل خطر بالقوه تکثیر سلاحهای اتمی بی اعتنا بماند. در 2 سال گذشته برخلاف سیاست پیشین دولت در مورد عراق در سالهای 3-2002، گرایش آمریکا بر تاکید بر دیپلماسی و توافق بین المللی بوده است. اگر این روش شکست واضحی بخورد بوش ممکن است زودتر از ان چه فکر میکند به این دو راهی برسد که با یک کشور اتمی کنار بیاید یا به صورت یک جانبه به زور متوسل شود. در حال حاضر اولویت دولت بوش این است که از مقابله با جامعه بین المللی بپرهیزد و آن را در کنار خود نگه دارد. رسیدن به این پل برای تیم بوش احتمالاً خیلی بعید است. بوش ممکن است به این نتیجه برسد که نیروی نظامی – با تلاشهای فوری برای بی ثبات کردن مخالفان- تنها راه برای ادا کردن وعدههای نطق سالیانه 2002 است تا اجازه ندهد« خطرناکترین رژیمها با مخربترین سلاحها ما را تهدید کنند.»
سرانجام، همیشه این امکان وجود دارد که پیشرفتهای جدیدی دال بر این که دکترین بوش درست عمل کند، حاصل شود. برای مثال، شکل گیری یک دولت پایدار در عراق پس از فروکش کردن شورشها و پیشرفت دموکراتیزاسیون در دیگر کشورهای خاورمیانه ممکن است دولت بوش را به سمت قاطعیت در سیاست خارجی بازگرداند. از همه مهمتر این که چندان زمانی نمیگذرد که انتخابات موفقیت آمیز در عراق و افغانستان، انقلاب در لبنان به خاطر عقب نشینی سوریه، خلع سلاح لیبی و حرکتهایی به سمت دموکراسی در دیگر کشورهای عرب، باعث شد که حامیان دولت از این موفقیتها با غرور صحبت کنند، حتی برخی ناظران بدبین نیز بوش را تایید میکردند. پیشرفتهای جدیدی در این حوزهها، به ویژه اگر عقب نشینی در عراق هم زمان با رشد اقتصادی آمریکا همراه شود، میتواند جان تازهای به این ایده ببخشد که ایالات متحده مصمم میتواند جهان را عوض کند و نیز نیروی جدیدی برای کسانی باشد که معتقدند بوش نباید در پیشبرد دکترینش تزلزلی به خود راه بدهد. مسیر محتملتر این است که واقعیات جهانی و محدودیت منابع همچنان دولت بوش را به سمت مصلح گرایی، اعتدال و همکاری با متحدان شان وادار خواهد کرد.
حتی مبارزات و تهدیدات تازه نیز بعید است آمریکاییهای متنبه شده را بتواند دوباره متقاعد کند که به سیاست هایی که با تردید رو به رو شدهاند، برگرداند و همراه سازد، سناریویی که به موجب آن دیکتاتوریها مثل دومینوها (دربازی دومینو) یکی یکی سقوط میکنند و ایالات متحده ثروتمند و قدرتمند میشود، عالی است، اما بعید است که به زودی به نتیجه برسد. هنوز زود است که از بازگشت به روشهای تندروانهتر مأیوس شویم، به ویژه از رئیس جمهوری که معتقد است ماموریتی ویژه دارد و هنوز فرصت دارد و میتواند ارادهاش را برای ریسکهای بزرگتر ثابت کند و شگفتی تازهای برای منتقدانش بیافریند. اگر چنین بازگشتی رخ دهد، باید خودتان را مهیا کنید- زیرا دلیلی ندارد که بپذیریم دور دوم انقلاب بوش موفقتر از دور اول خواهد شد. در حقیقت، بدون منابع، مشروعیت بین المللی و میزان حمایت سیاسی که بوش در دور اول داشت، ممکن است دور جدید به طرز قابل ملاحظهای بدتر هم باشد.