الف) ایدههای مهم در منظومه دموکراسی
راجع به بحث «گذار به دموکراسی» ابتدائا میخواهم نکاتی را درباره «دموکراسی» بیان کرده و سپس به انتقاد از مفهومگذار به دموکراسی بپردازم.
بنیامین معتقد است که ما ایدههایی داریم در مورد پدیده مورد بررسی، که این ایدهها، از هم به طور منطقی استنتاج نمیشوند [علت و معلولی نیستند]، به نحوی از آنجا مستقل هستند، اما با یکدیگر یک رابطهای دارند. وجود این رابطه از نظر بنیامین «منظومه»ای را میسازد که به نظر من، دموکراسی هم، منظومهای است که از مجموع «ایدهها» ساخته میشود. بسیاری سعی دارند که مقولات و ایدههای دموکراسی را (که به تعدادی از آنها اشاره خواهم نمود) به شکل فلسفی، تاریخی و منطقی از هم استنتاج نمایند، اما به نظرم، ما در وضعیتی هستیم که اساسا نمیتوانیم چنین کاری انجام دهیم و اگر هم انجام بدهیم، اینکار آنقدر دچار ابهام خواهد بود که میتوان در صحتاش تردید کرد.
از جمله ایدههایی که منظومه دموکراسی را ساختهاند، یکی مفهوم آزادی است؛ آزادی اندیشه، آزادی ابراز اندیشه، آزادی بعد از ابراز اندیشه، آزادی انتخاب و... که در این آزادی افراد بتوانند با یکدیگر «گفتوگو» کنند. منظور از گفتوگو در اینجا، به تعبیر هایدگر، موقعیتی است که افراد با صداقت در بحث شرکت کنند و از درون پارادایم یا سنت فکری مشخصی آمده باشند و تنها نظرهای شخصی خودشان را ابراز نکنند؛ یعنی در متن یک سنت، اظهارنظر نمایند و دیگر آنکه به افق فکری دیگری باز باشند، به این معنا که سعی کنند به یک حقیقتی در جریان گفتوگو دست یابند. در این گفتوگو لازم نیست که افراد با یکدیگر صحبت کنند. گفتوگو میتواند در جایی به نام جهان 3 انجام بگیرد که دارای ملاکهای عینی نیز باشد و افراد بیشتری در آن شرکت نمایند.
یکی دیگر از ایدههای سازنده منظومه دموکراسی، مفهوم قانون است. به نظر میرسد در میان تفاسیر متعدد و متنوعی که از قانون شده تفسیر دورکیم از همه مورد قبولتر باشد. دورکیم معتقد است که همواره یک عنصر غیرقانونی در قانون وجود دارد که به سبب آن میتوان همواره قانون را «تفسیر» کرد. از نظر دورکیم، همواره باقیماندهای از «نظم دینی» در قانون مدرن باقی میماند و آن را تفسیرپذیر میکند؛ تفاسیر تازه و نویی که همواره از قانون صورت میگیرد به سنت آن قانون تبدیل میشوند و باقی میمانند. ایده دیگر، انتخابات است. در جامعه دموکراتیک همواره انتخابات باید وجود داشته باشد تا ما دموکراسی داشته باشیم، اما باید به یک مساله توجه کرد که انتخابات به تنهایی، یا آزادی به تنهایی یا وجود قانون به تنهایی نمیتواند دلیلی بر دموکراسی باشد. ایدههای مفهوم دموکراسی در کنار یکدیگر سازنده این منظومه هستند. یکی دیگر از مقولات مهم دموکراسی، تفکیک حوزه عمومی و حوزه خصوصی است البته در این تفکیک و تمایز اختلاف نظر وجود دارد و خیلیها این تفکیک را نمیپذیرند؛ از جمله کارل مارکس و همچنین مکتب فرانکفورت.
آدورنو و هورکهایمر در کتاب «دیالکتیک روشنگری» و در بخش صنعت فرهنگ میگویند که در عصر جدید اگر فرض بگیریم، حوزهای به نام حوزه خصوصی هم وجود دارد، اما به هر حال رسانههای قدرت به شدت در این سیطره نفوذ کرده و افراد را در خلوت خانه خودشان هم رها نمیکنند. بنابراین صحبت از سیطره خصوصی، دروغی بیش نیست و صنعت فرهنگسازی بهترین وسیله برای در هم شکستن واقعیت این تفکیک است. برخلاف آدورنو، رورتی معتقد است که به شدت باید برای تفکیک حوزه خصوصی از حوزه عمومی اهمیت قائل شد تاجایی که از دیدگاه وی مهمترین شاخصه دموکراسی همین تفکیک و تمایز است. از نظر او، دموکراسی با جدایی حوزه خصوصی از حوزه عمومی معنا پیدا میکند و نه انتخابات. رورتی میگوید ما در حوزه کم اهمیت عمومی به انتخاب نماینده مجلس، رئیسجمهور و غیره میپردازیم و در حوزه پراهمیت خصوصی به فرهیخته ساختن خود. از جمله دیگر ایدهها، تفکیک قواست که در مورد اهمیت آن نیز اختلاف نظر وجود دارد. ایده دیگر، فردگرایی است که به اشکال گوناگون و متنوعی تفسیر شده است. مثلا آدورنو معتقد است که «فردگرایی» هر چند امری بوده که دنیای جدید وعده آن را داده است اما به شدت در نظم امروزین له شده و مورد تهاجم قرار گرفته است. از طرف دیگر منتقدین او بر این باورند که همین فردگرایی شکنندهای که آدورنو از آن انتقاد میکند، سازنده دموکراسی و وسیلهای است برای جلوگیری از ایجاد نظامهای توتالیتر.
ایده بعدی نوعی سکولاریسم است. منظورم از نوعی سکولاریسم این است که از آغاز جامعهشناسی (از کنت گرفته تا مارکس) همه بر این باور بودند که دین امری است خرافی و بالاخره از بین خواهد رفت، اما امروزه ما میبینیم که نه تنها دین از بین نرفته بلکه در خیلی جاها قویتر هم شده است. با این وجود همه معتقد هستند که سکولاریسم لازمه وجودی دموکراسی است. سکولاریسم در دموکراسی بر این مساله تاکید دارد که دین حق دخالت در سیاست را دارد، علاوه بر اینکه در حوزه خصوصی میتواند تاثیرگذار باشد، اما دولت حق دخالت در امور مذهبی جامعه را ندارد. نکته فوق فرمولاسیونی است که تقریبا مورد تایید تمامی نظریهپردازان دموکراسی است و منظور من هم از نوعی سکولاریسم، ناظر به همین مساله بود که متفاوت است با دیدگاههایی که قائل به جدایی دین از سیاست هستند.
مقوله بعدی در منظومه دموکراسی، مساله تکثر ارزشهاست. برخی بر این باورند که تکثر ارزشها امری است تراژیک و بر این حقیقت تاکید دارد که ارزشها مانعهالجمع هستند و نمیتوان همه آنها را در کنار یکدیگر داشت. «آیزیا برلین» معتقد بود که عدالت ارزشی است که نمیتوان تصور کرد در کنار ارزش آزادی بتوان آن را جای داد و باید یکی از این دو را انتخاب کرد. برلین آزادی را برمیگزید و معتقد بود که با انتخاب آزادی، ما میتوانیم عدالت بیشتری را فراهم نماییم. کارل پوپر هم در همین دستگاه فکری، نظامهای دموکراتیک لیبرال موجود را عادلانهترین نظامهای سیاسی در طول تاریخ بشر میدانست.
مارکسیستها با این عقیده به شدت مخالفاند و معتقد هستند که با وجود مکانیسمهای محتوم بشری، اساسا چون جوامع سرمایهداری نابرابری را تولید و بازتولید مینمایند بنابراین نمیتوانند آزادی واقعی را ممکن سازند. مارکس، آزادی موجود در نظام سرمایهداری را ایدئولوژیک میدانست و سعی داشت نشان دهد که این آزادی نقابی بیش نیست که اگر آن را کنار بزنیم، در باطن به نوعی غیریت با آزادی مواجه خواهیم شد.
از سویی دیگر کسی چون «جان رالز» با وجود اینکه مارکسیست نیست اما با تاکید بر اهمیت مساله عدالت معتقد است که عدالت جزو ذات دموکراسی است و بدون توجه به آن اساسا دموکراسی محقق نمیشود. در انتخابات اخیر ایران هم، مساله «عدالت» بسیار محل مناقشه و بحث بود و این حقیقت نشان میدهد که وضعیت تراژیک آزادی یا عدالت، مسالهای جهانشمول و همه جایی است.
ایده بعدی که مرتبط است با مفهوم آزادی و عدالت، وجود احزاب، سندیکاها، مجامع صنفی و تشکلهای مدنی در درون منظومه دموکراسی است. یکی از کاندیداهای ریاستجمهوری در دوره قبل که در نهایت کاندیداتوری خود را پس گرفت، مدام به این مساله تاکید داشت که دولت میباید عدالت را برقرار سازد و آن را رعایت کند. ایشان به این واقعیت توجه نداشت که شاید دولت بخواهد به عدالت توجه نماید، منتهی در دموکراسی وجود احزاب و اتحادیهها و سندیکاها به این معناست که مردم، خود، طالب برقراری و استقرار عدالتاند.
مثلا اتحادیه کارگری با اعتصاب از حق خود دفاع میکند و سعی مینماید عدالت را در مورد کارگران محقق سازد. برای همین لازم نیست که در یک جامعه دموکراتیک ما همه وظایف عدالتخواهانه را به دولت محول کنیم. در مجموع اینکه لازمه برقراری عدالت، دولت عدالتمحور نیست بلکه وجود احزاب و اتحادیهها و در مجموع تشکلهای مدنی است. اعتراضها و اعتصابهایی که از آن صحبت به میان آمد لزوما سیاسی نیست بلکه میتواند سیاسی شود. به عنوان مثال در کشورهای اسکاندیناوی، اعتصابها هیچگاه رنگ و بوی سیاسی به خود نمیگیرد و حتی دولت در این کشورها برابر اعتصابها به گونهای خنثی، تنها نظارهگر است. دولت در مواجهه با این رخدادها نظارهگر چگونگی چانهزنی اعتصابیون با کارفرمای خودشان برای برقراری عدالت است.
تشکلهای مدنی و NGOها پدیدههای بسیار جدید و مهمی هستند که هم ریشههای مسیحی و هم ریشههای خرد روشنگری دارند و امروزه بخش مهمی از اجرای عدالت و آزادی را در کشورهای دموکراتیک به عهده دارند و به نتایج بسیار مثبتی هم رسیدهاند.
NGOها در واقع با حضور در زندگی روزمره مردم به آنها کمک میکنند تا حیطه عدالت و آزادی را گسترش دهند. آنها در واقع مفاهیم انتزاعی عدالت و آزادی را به حیطه زندگی روزمره مردم آورده و آن را انضمامی میکنند. مردم با کمکNGOهاست که میتوانند فعالانه در ساختن زندگیشان دخالت کنند.
ب) ایدئولوژی گذار به دموکراسی
خیلیها بر این باورند که ایدههای مورد اشاره در منظومه دموکراسی، در غرب به طور تام و تمام محقق شده است. اساسا به گونهای صحبت میکنند، گویی که تمام این مقولات در غرب بوده و متکی بر یک نظام منطقی، از همدیگر استنتاج شده و نیز دارای یک مبانی بوده است.
شما اگر به طور انضمامی به تاریخ غرب نگاه کنید، درخواهید یافت که اصلا اینگونه نبوده است. «مارتین لوترکینگ» رهبر جنبش مدنی دفاع از حقوق سیاهپوستان در سال1964 ترور شد و دوستان او نیز به زندان افتادند و از حقوق اجتماعی محروم شدند، اما به گونهای از غرب صحبت میشود که گویی از بدو تاسیس غرب همه این ایدهها در منظومه دموکراسی وجود داشته است.
منظور بنده از این حرف تلقی محافظهکارانه نفی غرب و تایید خود نیست، بلکه انتقاد من به نوع تصوری از غرب است که اینگونه نشان میدهد که انگار در غرب همه چیزها حاضر و آماده بوده؛ زنها از ابتدا حق رای داشتند، سندیکاها از ابتدا بودند، آزادی، سیاه و سفید نمیشناخته و...
در دهه بیست در آمریکا، اتحادیههای کارگری در بدو تاسیس خواستار حمایت و محافظت از سوی مافیا برای خود شدند تا در مبارزه شدیدشان علیه سرمایهداری بتوانند کاری از پیش ببرند. اتحادیههای کارگری در آمریکا از این ضربهای که دید [یعنی همکاری با مافیا] هیچگاه رها نشد و تا به امروز هم هیچگاه شاهد این نبودهایم که در آمریکا اتحادیههای کارگری به قوت اروپا برقرار شود.
منظور من این است که در آمریکا و غرب جاده صاف و روشنی برای رسیدن به دموکراسی وجود نداشته و این ایده بیشک توهمی بیش نیست که در غرب اوضاع به همین منوال بوده است.
در اینجاست که مفهوم «گذار» تبدیل به مفهومی «پروبلماتیک» میشود که بسیار دستوپای ما را بسته است. شما اگر به تاریخ جامعهشناسی نگاه کنید، جامعهشناسان بزرگ براساس روش تحلیل حاکم بر قرن نوزدهم، بر این باورند که ما از جامعهای X به جامعهای Y خواهیم رفت و راه مشخص است.
ما ایرانیها صد سال است که فکر میکنیم رهسپار این راهیم و نکته جالب اینکه همواره در میانه دموکراسی بودهایم و این گمان را داریم که ایدههای منظومه دموکراسی در غرب از ابتدا فراهم بوده و ما تازه میخواهیم با آن آشنا شویم و بفهمیم که این ایدهها چه هستند. با این باور که تا مبانیاش را نفهمیم، خودش را نمیفهمیم.
به همین علت است که مفهوم گذار به دموکراسی که این همه مورد توجه همه است تبدیل به ایدئولوژیای شده که کارش توجیه تمامی کارهایی است که ما برای رسیدن به دموکراسی میتوانیم انجام دهیم و انجام نمیدهیم. همین واقعیت منجر به این میشود که ما همواره عقبماندگیهای خود را با دیدی رمانتیک تحلیل نماییم و به طور مداوم تکرار کنیم که یکسری نگذاشتند تا ما پیشرفت کنیم، که این اصلا با تاریخ سازگاری ندارد.
مساله این است که در ایران همواره بنابر دلایل اقتصادی (دولت محوری) و روانشناسانه ما دولت را بیش از واقعیتاش دست بالا گرفتهایم و به آن اهمیت دادهایم. همچون کودکان نیازمند به پدر، فکر میکنیم که دولت باید همه کارهای ما را انجام دهد و موقعی که انجام نمیدهد با خشمی کودکانه، آن را مورد عتاب قرار میدهیم که باید این کار را انجام میدادی و...
در صورتی که اگر به تاریخ غرب نگاه کنیم، درمییابیم که مردم، زمانی که اتحادیه و سندیکا و تشکل ساختند و دست به اعتصاب و اعتراض زدند، در یک جاده فرش شده قدم نگذاشتند. آنها در زندگی روزمرهشان تلاش کردند و سعی نمودند آزادی و عدالت را محقق سازند.
جامعهشناسیهایی همچون جامعهشناسی مارکسی در ایران و به ویژه دکتر شریعتی در این واقعیت، نقش منفی بازی کردند و با ساختن نوعی ایدئولوژی یوتوپیایی در آینده، راه رسیدن به آن را با یک «قحط» قاطع از وضعیت امروز فرض نمودند.
روانشناسی سیاسی که برای ما ساخته شده، این است که ما هیچ کارهایم و باید منفعل شویم. این باور که یک چیزی در آینده خواهد آمد و ما را نجات خواهد داد، در واقع ایدهای است که معتقد است ما عناصر منفعلی هستیم که کل وظیفه کنش و پراکسیس خودمان را به آیندهای عجیب و غریب محول کردهایم. حال این آینده یوتوپیایی یک زمانی جامعه کمونیستی بود، زمانی جامعه بیطبقه توحیدی و امروزه، دموکراسی، بدون اینکه در واقع متوجه شویم که اینها چه هستند و چه نیستند.
هنوز چهار یا پنج یا هشت سال از اصلاحات نگذشته که یکسری معتقدند، اصلاحات شکست خورده است. کودکصفتی و قهر از اندک ناملایمات که با کمک شومنهای لوسآنجلسی در عبارت «من را نمیدهم» خود را نشان داد، در واقع ناشی از این است که افراد به گونهای موثر برای خود حق دخالت قائل نیستند. سازنده این باور، به عقیده بنده، همین ایدئولوژی گذار است که میگوید در آینده چیزی خواهد شد که ما را نجات میدهد. این ایدئولوژی باعث خواهد شد که ما در طول زندگی روزمره، برای بهبود وضع خود دست به کنش نزنیم و نگاه بیکاری خود را به گردن «تاریخ» بیندازیم؛ به گردن «دموکراسی» که خواهد آمد بیندازیم و مرتب با حرفهایی رمانتیک توجیه نماییم.
بسیاری از تئوریپردازان چپ همچون گرامشی، آلتوسر و غیره معتقدند که اگر شما میخواهید یوتوپیایی بسازید، این یوتوپیا همین الان باید ساخته شود. یعنی نمیتوان اکنون را در جهنم زندگی کرد و در خیال، آیندهای خوب را متصور شد و تئوریزه کرد.
«اگنش هلر» میگوید عناصر یوتوپیایی در بطن زندگی روزمره وجود دارند و ما با آنها زندگی میکنیم، مهم این است که آنها را به فعلیت درآوریم و محقق سازیم. افراد یک جامعه میتوانند در نهادهای مدنی، به مساله محیط زیست، مساله ترافیک، 20 هزار کودکی که در خیابانها میخوابند و هر روزه به آنها تجاوز میشود، بپردازند. ایجاد چنین نهادهایی یا کمک کردن به چنین کودکانی، در همه جنبهها، ساختن همین یوتوپیایی است که ما همواره از آن صحبت میکنیم.
پراکسیس دموکراسی اگر تنها به معنای به قدرت رسیدن یک حزب معنا شود، نشان داده که به شکست انجامیده است. اگر به کشوری مثل هند نگاه کنیم متوجه میشویم که آنها با وجود فقر بسیار فراوان [حتی چندین برابر کشور ما] روشنفکرانش تنها درباره دموکراسی نطق نمیکنند، بلکه در درون نهادهای مدنی برای رسیدن به آزادی و عدالت، تلاش میکنند. مثلا «آدام راسیرو» که کتاب «خدای چیزهای کوچک» را نوشته، رماننویسی است که برای آزادی زنان، NGO تشکیل داده و از جمله مهمترین مدافعان حقوق زنان است؛ یا «اسپیواک» که عملا به مساله زنان در هند توجه دارد و بسیاری دیگر که عناصر یوتوپیک را در حال حاضر سعی دارند، بسازند.
نظریهپرداز مهمی در جهان امروز وجود ندارد که وعده دموکراسی و یوتوپیا دهد و بگوید که آیندهای نیک خواهد آمد. همگی میدانیم که میباید عناصر یوتوپیک را اکنون و در زندگی روزمره خود بسازیم و زندگی کنیم. نومیدی که امروز برای رسیدن به دموکراسی ما را فرا گرفته است، بیشک ناشی از ایدئولوژی گذار و یوتوپیاگراییهایی است که ما را وادار میکند نومیدانه در زندگی خصوصی خودمان بخزیم و منفعل شویم و حتی به این نیندیشیم که در جریان زندگی شخصی نیز میتوانیم با جمعآوری سرمایههای فرهنگی، دست به کارهایی بزنیم که با آنها بتوان عناصر یوتوپیک را در زندگی خصوصیمان ایجاد نماییم.
بنابراین ایده مهمی که در منظومه دموکراسی وجود دارد که خوب است در اینجا به آن پرداخته شود، مساله فرهنگ و آموزش است. فرهنگ یعنی جریان یادگیری و آموزش؛ جریانی که در کردارهای روزمره افراد خود را نمایان میسازد. تنها در یک وضعیت مغشوش فرهنگی است که ملتی در یک روز، با 20 میلیون رای به یک ایده و باور روی میآورد و در فردای آن روز، با 20 میلیون رای به یک ایده و باور روی میآورد و در فردای آن روز، با ناملایمات طبیعی از انتخاب آن باور، قهر میکند و لجبازانه میگوید: «دیگر رای نمیدهم.»
نکته مهم این است که زمانی ما باید تکلیف خود را با مفاهیم بیفایدهای همچون «گذار» که نفعی برای جهانیان نداشتند، مشخص کنیم. بیشک زمانی میتوانیم این کار را انجام دهیم که بدانیم در آمریکایی که چندین میلیون کارتنخواب دارد نیز، بسیاری افراد هستند که برای رسیدن به آزادی، هماکنون تلاش میکنند و سعی دارند تا اتحادیهها را سامان دهند.