* آقای دکتر اجازه میخواهم با طرح این پرسش گفتگویمان را آغاز کنیم که اصولا بحث از افکار عمومی به عنوان میزان الحرارهای که معطوف به شؤون مختلف سیاسی– اجتماعی است و از طریق آن میتوان دمای سطوح پیامها را سنجید و احتمالا تصحیح نمود از چه زمان مطرح شد؟
** اگر اجازه دهید من سعی میکنم در چند جمله به عنوان مقدمه مطالبی را عرض کنم که شاید این مقدمه بتواند به فهم بهتر تفسیرهای نسبی که من از مطبوعات و فرهنگ و توسعه دارم کمک کند. به اعتقاد من تاریخ بشر تاریخ شکوفایی تدریجی قوا و پتانسیلهای متفاوت انسان بوده است؛ قوه تعقل، تخیل، توهم و فروعی که میتوان بر این عناصر متواتر شود، در سطح فرد و ساختار پیدا کردن این قوا در سطح نظامهای اجتماعی بتدریج در طول تاریخ اتفاق افتاده است، به معنایی دیگر اگر نگاهی به تاریخ بشریت بیندازیم، در بسیاری اوقات یک ابداع یا اختراع نظری یا تکنولوژیک، تاریخ را به دو بخش ماقبل و مابعد تقسیم کرده است؛ یعنی انسانهای بیشماری بودهاند که هزاران نسل زندگی کرده بودند، اما هنوز موفق به کشف یک مفهوم و یافتن راه حلی ساده برای امور نشده بودند، اما تنها در یک لحظه و توسعه یک فرد و یا یک قوم و قبیله آن مفهوم و آن ابداع و نوآوری اتفاق میافتد. بعد از آن است که باید با استفاده از مجموعه ابزارها و وسایل و تکنولوژیهای ارتباطی آن ابداع، فکر و تکنولوژی اشاعه پیدا کند و به دیگران منتقل شود و یا به ملل دیگر که در دوردستها و یا در فضای نزدیک زندگی میکنند رسانده شود. بنابراین رشد و شکوفایی قوای جسمانی، فکری و ذهنی و عقلانی بشریت و فرهنگ بشری در بستر تاریخ موکول به دفعات و نوع و تعداد ظهور ابداعات و نوآوریها بوده است که باعث شده است روند مرسوم گذشته شکسته شود و یک راهحل برای یک بیماری و یا یک مفهوم برای فهمیدن موضوعی اختراع شود. اما اینکه بعد از آن این اختراع با چه سرعت و قدرتی از فرد آگاه نخست به دیگران منتقل شود تا تمامی افراد زندگی راحتتر و آسایش بیشتری را همراه با نظم، برابری و آزادی تجربه کنند، به دیگران بستگی دارد. به تعبیر دیگر هر چه انسان و گروهی از انسانها درون داد اطلاعات و دادهها و دانش و روایات و تفسیرشان زیاد شود و بتوانند این اطلاعات متنوع از جهان فیزیکی و اجتماعی را با سرعت و کیفیت بیشتر و بالاتر پردازش کنند و سریعتر به اهداف و اندیشهها و افکار جدید برسند، در این صورت ما جامعهای پویا و در حال پیشرفت خواهیم داشت. این مفهومی است که من از فرهنگ بشری دارم.
افکار عمومی در معنای عامش در همه تاریخ بشر وجود داشته است، اما به معنای افکار عمومی فعال در عرصه سیاسی، و آن مربوط به زمانی بوده است که ما از یک سو مفهوم ملت را کشف میکنیم و از سوی دیگر مفهوم دولت ملی و یا سیاست ملی انجام میشود و در این میان مفهوم افکار عمومی نیز ایجاد میشود تا حد فاصلی میان عرصه خصوصی انسانها و مباحث فردی و خانوادگی آنها با نظام خصوصی انسانها و مباحث فردی و خانوادگی آنها با نظام سیاسی که بر جامعه مسلط است، باشد و از این طریق نوع اندیشه و تفکر انسانها نسبت به فرد حاکم، چگونگی حکومت، عادلانه و یا ناعادلانه بودن آن و واکنش آنها به حکومت را ارزیابی کنند. در عرصه عمومی به مباحثه و مذاکره گذاشته میشود تا افراد بزرگسال و واجد شرایط اندیشیدن و قضاوت کردن و داوری بتوانند در آن دخالت کنند.
* برای اینکه چنین افکاری ایجاد شود چه باید کرد؟ آیا ساخت افکار عمومی و نگاه به عملکرد دولتها و احیاناً تصحیح رفتار و به تعبیر جنابعالی ایجاد حد فاصل میان عرصه خصوصی با نظام اجتماعی سیاسی میتواند آنی و فارغ از نگرشهای پیشین صورت بگیرد؟
** باید همان مفاهیم پایه که قبلا به آن اشاره کردم شکل بگیرد، یعنی حق تعیین سرنوشت و این که انسانها به ضرورت ایجاد این مهم ایمان داشته باشند و به عملیاتی بودن مکانزیمها و چگونه محقق شدن آنها پی ببرند و باور کنند که میتوانند با دیگرانی که واجد شرایط هستند، در عرصه سیاسی نحوه تقسیم منافع و امتیازات را مورد قضاوت و داوری و کنترل، قرار داده و فکر، نظر و رأی و اندیشه خود را در قالبهایی به حاکمان فعلی و یا آینده ارایه کنند؛ به تعبیری بتوانند سهم خود را در تعیین سرنوشت خویش ارایه کنند.
* ایجاد چنین مفاهیمی میتواند توسط هر یک از عناصر اجتماعی شکل بگیرد و یا اینکه گروهها و یا صاحبان رای و روشنفکران اجتماعی ابتدا باید در این مساله پیشقدم شوند؟
** قطعا توسط اندیشمندان و فلاسفه سیاسی و فعالان اجتماعی– سیاسی و... صورت میگیرد، ولی اینکه اکثریتی از انسانها در مقطعی تاریخی در هر جامعهای به چنین باوری برسند و این مفاهیم را عملیاتی کنند مستلزم این است که در فرصت زمانی کمتری با قدرت اقناع بیشتری این افکار به مردمان ارایه شود و مردم نه تنها این مقولات را باور کنند که طبق آنها عمل کنند.
به تعبیر ارتباطی در عصر گوتنبرگ و در قرون شانزدهم تا نوزدهم تا قبل از اختراع سینما و رادیو و تلویزیون که رسانههای چاپی اعم از کتاب و مطبوعات اثرگذارترین قالب تکنولوژی موجود بود. برای آنکه آن افکار و اندیشهها از مبدعان و مخترعان اولیه یعنی فلاسفه سیاسی– اجتماعی و فعالان اجتماعی و اندیشهورزان به تودههای مردم ارایه شود، رسانههای چاپی بهترین ابزار بودند تا در زمان کمتری پیامی را که با منطق و قوه تفکر او هماهنگتر و معطوف به ایمان قلبی و درونی و اعتقاد عمیق ذهن بشر نزدیکتر بود منتقل شود. مطبوعات در چنین دورانی قدرتی انحصاری داشتند.
* با آنچه گفتید میتوان روشنفکران اجتماعی را نوعی رسانه محسوب کرد؟
** به اعتقاد من روشنفکران رسانه تلقی نمیشوند، آنها بخشی از نظام ارتباطیاند، اما بیشتر جزو ارتباطگران تلقی میشوند تا رسانه. مقصود از رسانه بیشتر آن نظام اجتماعی و تکنولوژیک برای ارایه یک نوع پیام خاص است که در رادیو به شکل صوتی و در تلویزیون به شکل تصویری نمود مییابد.
* اما روشنفکران در انتقال پیام نقش موثری را ایفا میکنند...
** اصلاً وظیفه روشنفکران انتقال پیام نیست. وظیفه روشنفکران به تعبیر من آیندهبینی، روشناندیشی و ترسیم یک واقعیت غیر از وضع موجود است، آنها افرادی هستند که آینده جامعه، وضعیت فرهنگی و آنچه که در حال حاضر وجود دارد را میبینند و ترسیم میکنند. بنابراین، بیشتر متفکر و آیندهنگر و آیندهبین هستند و اگر بخواهند این اندیشه را به جامعه منتقل کنند و از این طریق جامعه را برای محقق ساختن چنین تصویری تشویق کنند، تازه آن وقت به یک فعال اجتماعی تبدیل میشوند. برخی از روشنفکران میتوانند برای محقق ساختن ایده و فکر و اندیشه خود به عرصه عمل وارد شوند و تازه به اکتیویست اجتماعی تبدیل میشوند که میکوشد ایدهای را محقق کند. آنها صرفاً به معنای سیاسی یک ایدئولوگ نیستند، بلکه یک رهبر تلقی میشوند و برخی مواقع به جای اینکه در محیط بلافصل خودشان به رهبری گروههای کوچک برای ایجاد تغییر با شیوههای سلولی بپردازند، به رسانههای جمعی تکیه میکنند تا اینکه در محیط وسیعتری پیامرسانی کنند و شاید به جای یک حزب، یک نهضت اجتماعی را راهاندازی کنند. آن وقت است که مجبور میشوند در نقش خبرنگار و مقالهنویس وارد شوند.
* یعنی میگویید الزام روشنفکری، ارتباطگری نیست؟
** بله دقیقاً. الزام آن اندیشهگری و رسیدن به تصویری از آینده است.
* آقای دکتر ما بحثی تحت عنوان انفعالی بودن و یا فعال بودن رسانهها داریم که طرفداران خاص خود را دارد. در دوره تاریخی که شما به آن اشاره کردید رسانهها جزو کدام بخش بودهاند؟ آیا رسانهها در برابر قدرت سیاسی حاکم فعال تلقی میشدند یا بر عکس حالتی انفعالی داشتند؟
** اگر بخواهیم به این سؤال شما پاسخ ساده بدهم میتوانم بگویم هم بود و هم نبود. به دلیل اینکه میزان فعالیت مخاطب و یا امکان فعال بودن او در یک فرآیند ارتباطی به عوامل بسیار زیادی بستگی دارد؛ از جمله به خودش بستگی دارد و دیگر، بستگی به نوع رسانه و نیز به نظام اجتماعی، که ارتباط میان ارتباطگر از آن رسانه به مخاطب صورت میگیرد. در گذشته امکان اینکه مخاطب منفعلتر باشد، یعنی امکان فعالیتش کمتر باشد به چند دلیل بیشتر بوده است، اما در زمان حاضر به چند دلیل کمتر شده است. در گذشته امکان فعالیت مخاطب در فرآیند ارتباطی بیشتر بود، به دلیل این که ارتباطگر در نظام ارتباطی چهره به چهره با هر فرد که در نظام ارتباطی مسجد، بازار و یا ... برخورد میکرد ارتباط او به صورت یک به یک و یا یک به چند خیلی کوچک صورت میگرفت. فرد ارتباطگیر و یا مخاطب درون یک جمع چند نفره مورد خطاب یک فرد بود، او فردی است که احتمالاً دانش او با دانش متوسط مخاطبان فاصله چندانی ندارد. علم به آن اندازه پراکنده و متفرق و تخصصی نشده بود که یک فرد با خواندن چند کتاب نتواند حرف سخنگو را نفهمد، بعلاوه رخدادها در محیطی کوچکتر اتفاق میافتاد و امکان باز خورد و یا پاسخ گفتن و یا طلب کردن توضیح زیاد برای فهمیدن و یا برای به دست آوردن مکانیزمهایی برای نقد کردن فرد مقابل خیلی بیشتر بود. بنابراین میتوان گفت امکان فعالیت نیز بیشتر بود، چون چهره به چهره شکل میگرفت و مخاطب به شرط احاطه بر موضوع مورد بحث و به شرط احاطه و مقبولیت داشتن بر محیط اجتماعی میتوانست از یکسویه شدن و یکطرفه شدن رابطه ارتباطی جلوگیری کند و این رابطه را به یک میزگرد و یا مناظره در سطح انسانهای همردیف و افقی تبدیل کند. بنابراین به دلیل چهره به چهره بودن میتوانست در مواقعی منوط به محقق شدن این شرایط، ارتباط را دموکراتیکتر کند.
اما باز به دلیل دیگری چنین امکانی را نداشت و آن اینکه دسترسی به منابع دانش و آموزش برای مقابله با سخنورانی که دانششان اندک بود و او به عنوان مثال برای آنکه در بحث فلسفی وارد شود، باید حتیالمقدور از ده یا بیست عنوان کتاب آنچه را که خوانده بود بیاد داشته باشد. منابع دانش کم بود، فرد متکی بر اندیشه فردی بود و برای رشد اندیشه فردی خود به محرکها، منابع، تفسیرهای مختلف نیاز داشت اما در این شرایط تعداد عالمان محدود است و تنها عده معدودی با مجوز حاکمان اجازه حاضر شدن بر محضر درس آنها مییابند و هر دهقانزادهای نیز نمیتواند حکمت بیاموزد و از سویی نیز علم در کتابها و کتابها نیز محصور در قصر حاکم است. بنابراین کتابخانههای حاکمان نیز در اختیار افرادی قرار میگرفت که حاکمان میپسندیدند، پس با وجود اینکه نظام علم، خیلی کم عمق بود، اما بشدت کنترل میشد. در واقع اگرچه از یکسوی این امکان فراهم بود اما از سوی دیگر چندان هم این امکان میسر نبود. جنگ قدرت که بین مخاطبان و سخنوران پیش میآمد، مبتنی بر این عناصر بود، مثلا در تاریخ میخانیم که دهقانزادهای پشت در مکتبی میایستاد و علمآموزی میکرد و یا نسخه استاد خود را هنگام حمل کردن روی مرکب خود میخواند و تا زمانی که به در منزل استاد میرسید نکاتی را میآموخت. او به این طریق و با آموختن علم میتوانسته مبارزه کند و در راستای محقق کردن اهداف خود در نظام ارتباطی حرکت کند.
* ممکن است جای برخی از این معادلات عوض شود؟
** بله؛ زمانی که این ارتباط بویژه در رسانههای جدید با واسطه میشود. شما در نظام ارتباطی جمعی ارتباطگر را نمیبینید که به او واکنش نشان دهید، نظام ارتباطی تاخیری و یکسویه است. ما میتوانیم نظرسنجی، رأیگیری و سایر مکانیزمهای این چنینی را برای شهروندان به عنوان بازخورد جریان ارتباطی در یک بستر زمانی تعریف کنیم غیر از این، به دلیل با واسطهشدن، مخاطب، امکان فعالیت در فرآیند ارتباطی را ندارد و به دلیل تکنولوژیک شدن آن، نظام ارتباطی از بالا به پایین ارایه میشود و فرد در پایینترین نقطه نظام ارتباطی صرفاً گیرنده است و تنها میتواند توسط کانال محدودی آن هم با مقدار زمان زیادی تأخیر مکانیزمهای متفاوت که در دسترس دارد واکنش نشان دهد و بعد از فرصت زمانی مشخص بگوید، این رأی من است.
* پس با این مقولهای که شما به آن اشاره دارد، مسأله منفعل و یا فعال بودن مطلق مخاطب زیر سؤال میرود. امروزه هم مثل گذشته مخاطب در عین اینکه نسبت به برخی پیامها واکنش نشان نمیدهد اما در برابر عدهای دیگر از پیامها فعالانه عمل میکند.
** من سعی کردم توضیح خود را در بستر تاریخی چند صد ساله و مبتنی بر مفهوم فعالیت یک مخاطب مطلق ارایه دهم و این که فردی که به او پیامی ارایه میشود چگونه میتواند در برابر آن بازخورد نشان دهد. این مسأله در نظامهای ارتباطی بیواسطه و یا با واسطه تفاوت میکند. اینکه این رسانه تلویزیون باشد و یا اینترنت خیلی تفاوت میکند، قدرت رسانه برای گرد آوردن بازخورد و یا قدرت مخاطب برای بازخورد نشاندادن به آن رسانه و اینکه رسانه یک سازمان عریض و طویل با سلسله مراتب قدرت و دهها هزار کارمند است و یا صرفاً یک وبلاگنویس است که در منزل خود نشسته و میتوان برای او کامنت گذاشت با هم متفاوت است.
قابلیتهای تکنولوژی، بزرگی سازمان ارتباطگر، فاصله میان مخاطب و ارتباط گر با توجه به تاریخ و تکنولوژی تفاوتهای زیادی کرده است. نکتهای که شما در مورد نظریه مخاطبان منفعل و یا فعال اشاره میکنید در خصوص نظریاتی است که در یک دوره زمانی 50 و یا 60 ساله از سال 1940 تا 200 در غرب ارایه شده است؛ اگر ما به ویژگیهای رسانههای غالب در این دوره دقت کنیم میبینیم که ابتدای این دوره با رادیو شروع شده و با تلویزیون ادامه مییابد، اما قدرت اقناعکننده تلویزیون در سالهای ابتدایی فوقالعاده مبهوتکننده است، بنابراین نظریات رسانههای قدرتمند و رسانههای منفعل در خلال دو جنگ جهانی در عر تلویزیون به اوج خود میرسند. در دهه 60 و اواخر مین دهه، تلویزیون دیگر طراوت و تازگی خود را ندارد و در برابر آن ضد نهضتهای فرهنگی و فکری و ریشههای پست مدرنیسم عنوان میشود، تلویزیون از حالت سیاه و سفید به رنگی تبدیل شده و همه اینها باعث میشود قدرت مبهوتکننده تلویزیون کم شود. از سویی دیگر تکثر سازمانی در بسیاری از کشورها اتفاق میافتد و دیگر یک شبکه با یک پیام وجود ندارد و شبکههای مختلف با ایدئولوژیهای متفاوت شروع به دادن پیامهای متفاوت میکنند. اینجاست که قدرت تلویزیون کمی شکسته میشود. دانش، میزان سود، درصد تحصیلکردگان دانشگاهی نیز از سال 1920 تا 1970 تغییر جدی داشته است؛ در سال 1920 نرخ بیسوادی در غرب بیش از 50 درصد است، اما در سال 1970 این میزان به زیر 10 درصد میرسد. جامعه آن زمان نمیدانست که آیا تلویزیون تصویری از واقعیت است یا عین واقعیت است. 50 سال تماشای تلویزیون و بخورد دو سه نسل با رسانههای جمعی مجموعهای از دانشهای انتقادی را نصیب مردم کرده بود. این گونه بود که در اواخر دهه 60 مفهوم رسانههای ضعیف دوباره مطرح شد. یعنی این گونه نیست که مخاطب به راحتی همه چیز را باور کند و یا اگر باور کرد آن را بپذیرد و اگر پذیرفت آن را تبدیل به رفتار کند. دانش روانشناختی در طول قرن بیستم یعنی همزمان با اینکه نظریات ارتباطی ارایه میشد متحول شده بود؛ در اوایل قرن بیستم این دانش، انسان را لوح نانوشته و همچون سگ پاولف تصور میکرد که اگر چهار بار یک خبر را برای مخاطب تکرار میکرد مخاطب، خود، بار پنجم ناخودآگاه این خبر را تکرار میکرد. اما در اواسط قرن بیستم و در دهه 60 و اوایل دهه 70 بحث روانشناسی شناخت، ادراک و دریافت مطرح میشود و اینکه ذهن آدمی فوقالعاده پیچیده است. در این مسیر یک زن از آن جا که یک زن است، با توجه به تجربه زنانه خود از نظام اجتماعی ممکن است یک پیام را منفی نیز تفسیر کند در حالی که ما تصور میکنیم باید پیام را به گونهای به وی بدهیم که در نظام ایدئولوژی مردسالار خودمان تابع تعریف شود. تئوریهای اقناع در این دوران فوقالعاده تغییر یافته است، برای اینکه تفسیر ما از انسان و هدف نظام اقناعی و ارتباطی بسیار تغییر کرده است. تعداد بازیگران در عرصه ارتباطات در این 50-60 سال خیلی تغییر کرده است؛ در مقطعی از زمان تنها یک نفر یک پیام را شب و روز تکرار میکند، اما در زمانی دیگر دهها نفر دهها پیام متفاوت را ارایه میکنند. در اینجا فرد برای آنکه از آن تشتت شناختی بگریزد، ناچار باید یک اعتقاد را بپذیرد. مهم نیست کدام حرف را میپذیرد، ولی باید 99 حرف متفاوت را رد کند تا یک حرف را بپذیرد. رد کردن این تعداد پیام مستلزم نوعی تلاش فکری، مطالعه آموزش و باور به علایق فردی و نوعی سماجت و لجبازی درونی برای حفظ کردن یک باور و اندیشه و رفتار جمعی است، بنابراین مفهوم مخاطب و مفهوم فعالیت مخاطب به نوع تکنولوژی، دانش و آگاهیها و پایگاه اجتماعی او و نیز نوع رسانه و مجموعه عوامل رسانهای یعنی تکثر سازمانی، تکثر پیام، زمان و مکان عرضه، نوع دسترسی به آن وابسته است.
* در این مقطع آیا فاصله فرهنگی بین ارتباطگر و مخاطب و ... عوض نمیشود؟
** اتفاقاً این مسأله بعد از اختراع رادیو تا ظهور ماهواره و تلویزیونهای ماهوارهای و اینترنتی نوآوریهای فنی و تغییرهای سیاسی و تغییر در عرصه پیامهای تولید شده رخ میدهد. در عصر ارتباطات تلویزیونی و قبل از ماهواره سازمانهای متولی، مجموعه پیامهای صوتی و تلویزیونی خود را با فیلتری خاص و با ملاحظات سیاسی فرهنگی مخصوص خود پخش میکردند، اما زمانی که ارتباطات ماهوارهای و تلویزیونی شکل میگیرد دیگر انحصار سابق نظامهای ملی که ملاحظات مختلف را در درون خود داشت برداشته میشود. غرب در مقابل میزان بسیار متنوعی از پیامها قرار میگیرد که توسط انسانها، پولها و سرمایهها با اغراض و انگیزههای بسیار متفاوت شکل میگیرد که در حال عرضه شدن است. پرسشی که در اینجا مطرح است این است که آیا مخاطب میتواند در نظام ارتباطی ملی به رژیم دموکراتیک برای نوع تربیتی که به فرزندانش میدهد اعتماد کند و یا میتواند با پیامهای سیاسی یک رژیم استبدادی که از طریق رادیو و تلویزیون مردم را تحت تاثیر قرار میدهد مقابله کند. در زمانی که ما تنها یک نظام ارتباطی خواه نظام ارتباطی دموکراتیک و یا استبدادی در اختیار داریم، فرد انگیزه و امکان بسیار کمی دارد که با آن نظام ارتباطی استبدادی مبارزه کند و در غیر آن صورت نیز نمیتواند با انبوه تضادها زندگی کند. برخی از تضادها ممکن است برای برخی از مردم در کوتاهمدت و یا بلندمدت به نحوی حل شود، یعنی مکانزیمهای دفاعی ذهنی تولید میشود، برای اینکه این تضادها را نوعی توافق تلقی کنند و یا مفهومی جدید ابداع شود که شامل دو امر متضاد پیشین است یا جرات و جسارت تجربه کردن خطا را هم پیدا میکند و در پایان میگوید من تمام این راه را رفتم و مثلا متوجه شدم این پیام که میگوید معتاد نشوید درست است.
* اما به نظر میرسد با این وجود باز هم قدرت مخاطب با فراگیری تبلیغات رسانهای میتواند به سادگی تحلیل رود.
** من باز هم نسبی فکر میکنم؛ یعنی نمیگویم که قطعا مخاطب فعالتر یا منفعلتر شده است. من میگویم شروط پیشزمینهها و الزامات چگونه تغییر میکند و موفق شدن آن نتایج موکول به مجموعهای از اقدامات و برنامههاست. اتفاقاً من معتقدم تبلیغات بویژه تبلیغات تجاری از طریق اینترنت و ماهواره که تابع ملاحظات ملی و فرهنگی نیستند ممکن است در برخی از مخاطبان به تقویت هویت ملی منجر شود. دیدن تکنولوژیها، محصولات و نوآوریها در برنامههای تبلیغی الزاماً میتواند به مفهوم مصرفزدگی بیشتر نباشد، در غرب 20-30 سال است تعدادی از جوانان به عنوان یک نهضت برای مبارزه با مصرفگرایی و تمدن حداقل مصرف ممکن را انجام میدهند آنها با اینکه پول کافی برای خرید خودرو را در اختیار دارند اما هیچگاه ماشین نمیخرند.
شما میدانید چرا انگیزههای بیشتری برای بازگشت به استفاده از دوچرخه و مبارزه با تخریب محیط زیست در غرب وجود دارد تا در شرق. این مسأله به دلایل امکان مصرف داشتن است. بالا رفتن امکان مصرف لزوماً مصرف را افزایش نمیدهد. چالش برای مصرف کردن و یا مصرف نکردن را افزایش میدهد. آن وقت اگر جامعهای نقادانه به این سؤال برسد که چرا مصرف و چرا مصرف بیشتر اتفاقاً ممکن است مصرف نتیجه معکوس بدهد. در جامعه ما حساسیت زیادی در اینکه محصولات غذایی در لابراتوار تولید شده است و تغییر ژنتیک در آن داده شده و یا طبیعی است دیده نمیشود اما در غرب محصولاتی که در مزارع معمولی به عمل آمده است بیشتر از تولیداتی است که اصلاح بذر شده است. خریدار دارد و قیمت زیادی دارد. بخشی از آن به این خاطر است که تعداد زیادی از مردم از اینکه صنعت در تغذیه دخالت کند ناراحتاند، چنین آگاهی در میان جهان سومیها نیست. من از اینکه یک هکتار زمین تخریب شود تا یک جلد کتاب تهیه شود ناراحت نمیشوم. ما در جهان سوم چون امکان مصرف زیاد نداریم، تفکیک زباله بر ایمان فرهنگ نمیشود.
* آقای دکتر از حضورتان در این گفتوگو سپاسگزارم.